فقط من!
خورشیدم! بالیدنم دست توست! به دیگری توجه کنی ، میمیرم. آفتاب گردان 
قالب وبلاگ

سلام

ولادت بانوی نازنین و مهربان اسلام  حضرت زهرای اطهر  (س) و روز مادر بر شما مبارک

قلب     

خدارو شکر  که دوستی و محبت را در قلب انسان آفرید

از همه شما عزیزان بسیار متشکرم که از یادم نبردید.

مدتیه اینترنت در اختیار ندارم :(

به محض اینکه اینترنت وصل شد میام به همه دوستانم سر میزنم

تا اون روز برام دعا کنید.

در جوار  " خداوند" مهربان شاد  باشید و امیدوار

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]
تنها بازمانده یک کشتی شکسته، توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد. با بیقراری به درگاه خداوند دعا ‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم ‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نیامد 
سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک بسازد تا از خود و وسائل اندکش بهتر محافظت نماید. روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد:
خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟  
صبح روز بعد، او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب بیدار شد، می‌آمد تا او را نجات دهد.  
مرد از نجات دهندگانش پرسید: چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟
آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی دیدیم!
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست بدهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.
دفعۀ آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخی مثبت دارد.

تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است».
 
 
تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را
 
 
دوست دارم».
 
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام».
 
تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد».
 
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است».
 
تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد».
 
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی».
 
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد».
 
تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد».
 
تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام».
 
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام».
 
تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار».
 
تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»
 
.
 
درگوشی:

- این پست متن یکی از ایمیل هایی است که برایم آمده است. شمارا در لذت آن شریک کردم

[ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ٦:۳٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا کیا ]

 چندین چمدان و ساک ریز و درشت و لباس های سفر و کیف دستی  زنونه و کیف چرمی مردونه که بی نظم روی زمین افتاده بود؛ تنها نشانه های رسیدن مسافران ، از یک مسافرت طولانی مدت یک ساله نبود!

در پذیرایی تمام اقوام و فامیل نزدیک جمع بودند ... جعبه های کاکائو  و شیرینی بود که روی هم چیده شده بودند... دسته های گل در تنگ های بلند و کوتاه، زینت بخش هال شده بودند.

صدای خنده و گپ دوستانه اقوام با صدای استکان های چای  و ظرف های میوه  و شیرینی در آمیخته بود و یه مهمونی شامگاهی ایرونی رو در یک غروب تعطیل ترسیم کرده بود.

خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم... چقدر دلم میخواست هیچکس نبود و من در یک محیط آروم و تاریک و بی سرو صدا کمی با خودم خلوت می کردم و خاطره پر از ترافیک رنگ و بسته های سوغاتی و لهجه های مختلف مردم سراسر دنیارو، برای لحظاتی در مغزم کم رنگ میکردم و آروم آروم به فراموشی میسپردم و دوباره مثل نوجوونیام  غرق در محیط دنج و ساکت  خونه می شدم و توی افکارم ،با دور کم، بعضی از خاطرات رو باز بینی می کردم و لذت می بردم!

ولی ادب و مهمان نوازی پدر و مادرم و البته حس قدردانی خودم اجازه نمی داد که کسانی  که برای دیدن ما آمده بودند ؛ بدون شام برگردند خونشون... بنابراین همه مشغول تدارک شام و خرید سفارشات ریز و درشت باقیمانده برای شام بودند.

 اما من بعد از احوالپرسی و تعارفات معمول ایرونی ، رفتم توی اتاق چمدون ها که هم  استراحتی بکنم و هم کمی از نور و سرو صدا به دور باشم.

مامانم آروم به دنبالم اومد و کمی نازم رو کشید! و برام محل خواب رو آماده کرد و بعد با لبخند بهم گفت " یه وقت در بالکن رو باز نکنی ها"!

با یه لبخند از سر خستگی ،موافقتم رو اعلام کردم و همزمان با رفتن مامان ، چشامو بستم و سعی کردم سوال کمرنگی رو که در ته ذهنم ایجاد شده بود ؛ نادیده بگیرم!

نیم ساعت بعد در اتاق باز شد و چند تا از دخترای جوون اومدن داخل  و کنارم نشستن و شروع به سوال های مختلف کردن و منم با لبخند یه کم جواب می دادم و یه کم هم سر به سرشون میذاشتم و ...

 مامان رو دیدم که باز آروم در اتاق رو باز کرد و با نگاهی به من و اون دخترا ، لبخندی از سر آسودگی زد و رفت!!

رفتار مامان برام عجیب بود...چرا دائما به ما سر میزنه؟... چرا همش حس میکنم از یه چیزی نگرانه؟ یعنی چی شده؟ توی این یه سالی که نبودم چه اتفاقی افتاده که مامان نگرانه نکنه این دخترای کم سن و سال به من بگن؟!!

باز خنده و شوخی دخترا  و البته خستگی زیاد ، فکرم رو منحرف کرد و موضوع رو از یادم برد.

شام آماده شد و  انداختن سفره  و پذیرایی مفصل و جمع کردن سفره و مرتب کردن آشپزخونه و ... تا ساعت یازده و نیم شب به طول کشید و بالاخره محبت قلمبه شده ایرونی اقوام هم به انتها رسید ...

خوشحال بودم ...  حالا میتونستم درب بالکن رو باز کنم و از بادی که توی اتاقم جریان پیدا میکرد لذت ببرم و بخوابم تا فردا صبح... بدون صدا ... بدون خنده... بدون نور... بدون صدای  فرودگاه های رنگ و وارنگ... بدون طعم شیرینی و بدون بوی سنگین گل های مختلف... و بدون فکر به اینکه آیا سوغاتی هایی که آوردم پاسخگوی محبت نزدیکان هست یا نه؟!!

داشتم به طرف بالکن می رفتم که صدای مامان رو شنیدم... "  عزیزم! در بالکن رو باز نکنی ها ... اصلا بیا امشب توی اون اتاق استراحت کن" !!

دوباره اون حس مرموز نگرانی برگشت ... با کنجکاوی به طرف مامان برگشتم و پرسیدم " مامان جان مگه چه خبره؟ مگه چی میشه؟ اصلا مگه تو بالکن چی هست که شما نگرانشید؟"

روم نشد بگم که مگه توش گنج قایم کردین که انقدر با وسواس مواظبین کسی به طرف بالکن نره و کشفش نکنه؟

مامان به طرف بالکن رفت و پرده حریر رو کنار زد و با لذت و  با یه لبخند دیدنی به بیرون نگاه می کرد!

با مهربونی همیشگی خندید و بهم گفت " آروم بیا اینجا"

مثل دزدا ، آروم و پاورچین رفتم جلو که دست مامان نزدیک به پنجره متوقفم کرد و با اشاره اش کمی به طرف دیوار رفتم.... داشتم از کنجکاوی میمردم

به داخل بالکن نگاه کردم... کسی نبود!

با چشمانی پرسشگر به صورت مامان خیره شدم و او هم بلافاصله با دستش به پایین بالکن اشاره کرد.

سرم رو پایین آوردم و در جهت اشاره دست مامان به تاریکی خیره شدم... اولش همه چی عادی بود ولی وقتی کمی بیشتر دقت کردم  حرکت یه چیز کوچولو رو دیدم و ...

یه کبوتر خاکستری با سه تا جوجه از تخم در اومده که روی  جعبه ای که در زاویه کناری بالکن قرار داشت ؛ وول میخوردن!!

یه لحظه با شگفتی به جوجه های کوچولو خیره شدم و بعد برگشتم و توی صورت مامانم خندیدم... دیگه  رفتارش برام مبهم نبود...  همون مامان مهربونی که به همه چیزای اطرافش واکنش نشون می داد و انگار وقتی راه می رفت  شعاع مهربونیش اطرافش رو روشن می کرد...

دلم برای این مامان ناز ضعف رفت... تمام مدتی که مهمونا اونجا بودن  ، هر بار که کسی به این اتاق رفت و آمد می کرد ؛ نگران بود که نکنه کسی در بالکن رو باز کنه و یا ناگهانی پرده رو کنار بزنه و خانم کبوتر با جوجه های بی ریختش !! بترسن و لابد خانم کبوتره هول کنه و شیرش خشک شه!!نیشخند

بعد پدرم تعریف کرد که الان  دو ماهه ما همین بساط رو داریم... یعنی از اول خونه سازی این کبوتر و همسر مهربونشون، کسی به جز مامان محترمه بنده ، نرفته به طرف بالکن!

و البته قراره این اوضاع تا پر گشودن این غنچه های نو شکفته هم ادامه پیدا کنه!!

چرا که این کبوتر و همسر دلبندشون ، برای در امان موندن از دست گربه های غارتگر به کنج بالکن خانه پدری ما  پناه اوردن  و لانه عشقشون رو بر پا کردند و بعد هم ثمره این دلدادگی در ظهور سه عدد تخم کک مکی کوچولو خودش رو نشون داد که الحمدلله به میمنت و سلامتی ، نوزادان نوک دار ما  هم  تلاش موفقیت آمیزی برای سر از تخم در اوردن  داشتن و شد اینی که اون شب من شاهدش بودم!

دستامو دور کمر مامانم حلقه کردم و سرم رو روی پشتش گذاشتم... امن ترین جای ممکنه برای همه خستگیا و نگرانیا و اشک هام!

و من اصلا یادم نمیاد که کسی یا چیزی و یا حیوونی به دامن پر مهر مامان جونم پناه اورده باشه و ایشون در چشمای ملتمس اونها ، تمنای مهمان نوازی رو دیده باشه و جواب منفی داده باشه.

 

در گوشی:

- چه فرقی داره که خصلت های بلند انسانی بخاطر یک انسان دیگه  خودش رو نشون بده و یا بخاطر یه پرنده کوچولو؟

- اگر محبت   خداترسی  احترام به خلقت خدا و... در انسان باشه با هر بهانه ای شکوفا میشه.قلب

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]

 

کاش بتوانم پنهان کنم

اشتیاقم را

ازجستجوی رگه های طلایی نگرانیت،

برای خودم؛

در پس کوه های سرد بی تفاوتی تو !

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٤ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]

پژواک خاطره " نبودنت "

دلیل سقوط بهمن اندوه

بر دامنه های زندگیم بود

[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا کیا ]

آشپزی یکی از سرگرمی ها و علاقمندیهای دیرینه منه... حس خوبی بهم میده

اینکه با یه سری مواد در دسترس بتونی یه چیزی درست کنی که نه تنها خوردنش لذت بخشه ، بلکه ظاهرش چشم نوازه و احتمالا حس تنوع طلبی انسان رو هم پاسخ گوئه؛ مثل ایجاد یه فضای جدید برای نفس کشیدنه... مثل خلق کردنه... مثل ابتکاره

حالا پیش خودتون نگید چقدر داره از شکم حرف میزنه ها... من اصلا شکمو نیستم ... (کم نیستم یعنی خجالت ) ولی اینو جدی میگم وقتی این توانایی رو دارید که چیزی رو طبخ کنید تا همه بخورن و لذت ببرن ، شادمانی رو حس می کنید.

شاید یه روز یه وبلاگ آشپزی هم راه انداختم...

حالا تا اون روز میخوام گهگاه بعضی از غذاهارو براتون شرح بدم و شما برید درست کنید و نوش جون کنید برای ما هم تعریف کنیدخوشمزه

و اما غذای امروز

سینه مرغ با  سس خردل

سینه مرغ خیلی طرفدار نداره ... و چون خشکه معمولا برای جوجه کباب استفاده میشه ولی این بار به جای قطعه قطعه کردن ، اون رو به صورت لایه های نازک برش بزنید و ورقه ورقه کنید و بعد با بیفتک کوب  هر ورقه رو خوب پهن و نازک کنید ( پشت چاقو هم همین کارو میکنه ولی احتیاط فراموش نشه)

حالا روی هر لایه کمی سس خردل بمالید به اندازه نصف قاشق چایخوری برای هر ورقه.

و روی سس خردل کمی نمک بپاشید وبعد  از طرفی که لایه ها طول بیشتری دارن ، اونها رو رول کنید و با استفاده از سیخ چوبی و به صورت کوک زدن لایه ها رو فیکس کنید یعنی سیخ رو از لابلای لایه ها رد کنید و مرغ رو به سیخ بکشید ( اگر برش ها کوچیک باشه از خلال دندون هم میشه استفاده کرد) اگرم هیچکدوم نبود که کلا همینطوری رول کنید.

وقتی تمام لایه هار و به این ترتیب رول کردید در یک ماهی تابه کمی کره آب کنید( به اندازه یک قاشق کره کافیه)و سیخ های آماده رو درون کره قرار دهید تا با حرارت ملایم رنگ مر غها سفید بشه. حدود نیم دقیقه برای هر طرف کفایت میکنه  چون نمیخوایم سرخ بشه ... فقط از حالت اولیه به رنگ سفید در بیاد

در یک ظرف کمی ماست رو با نعناع تازه خرد شده و یا نعناع خشک مخلوط میکنیم و ماست رو روی سیخهای کباب میریزیم و در ظرف رو میذاریم تا به مدت یه ربع با حرارت ملایم مرغها در سس ماست پخته شن و بعد در ظرف رو باز کرده واجازه میدیم که آب اضافه تبخیر بشه.

اگر غذا رو پرسی سرو می کنید یک سیخ ازین رول ها در کنار سیب زمینی آب پز و کمی کاهوی خرد شده و گوجه فرنگی حلقه شده و دانه های نخود فرنگی + چند برش از نان سنگک و یا تست، یک غذای خوشمزه و چشم نواز و شیک به حساب میاد و اگر هم در دیس برای مهمونها میبرید میتونید در کنار سیخای آماده از چیپس استفاده کنید  و باقی مخلفات و هر چیز دیگه ای که دوست دارید؛ جهت تزیین استفاده کنید

هم خوشمزه است   هم بچه ها خوششون میاد و هم شما میتونید کلی برای دیگران قیافه بیاید که این آخری از همش باحال ترهزبان

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا کیا ]

دوباره که می آیی  لبخند میزنم

منتظرت  بودم...

در دلم میگویم " می دانستم که می آیی"

جاذبه ام را تحسین میکنم

صبوری، غرورمندانه به چشمانم می نگرد

حس خوشایندی است که نتوانند در مقابلت مقاومت کنند

حس خوشایندی است که همیشه تو خودت، برگ برنده باشی

امید را میبینم که با لبهایم  بازی میکند  و من کودکانه می خندم

شادی دست حوصله را گرفته است و آرام آرام در حیاط خلوت ذهنم قدم می زنند

و من متفکرانه و با رضایت به آن ها می نگرم ...

بوی اردیبهشت با  گلهای رنگارنگ امید و سبزه و تازگی ، مستم میکند

اما ناگهان

صدای در می آید

پیک است

از تشویش خبر آورده است!

 بد گمانی نیز سر می رسد و کنارم می نشیند!

 جغد تنهایی ، برای تشویش، آهنگ درخواستی پخش میکند!

بدگمانی در بالای اتاق دلم جلوس می کند و عمیق به من می نگرد...

به مخده های  تجربه اش تکیه می زند و اعتماد مرا با صدای قل قل قلیانش دود میکند...

برای هزارمین بار در گوشم زمزمه می کند" اگر باز هم برود... باز برود... برود..."

احمقانه  گوشهایم را با دستهای انکار پوشاندم تا نشنوم

تشویش احمقانه دامنم را چنگ میزند

اما من به تنهاییِ احساسم احتیاج دارم

کسی به من اعتنا نمی کند

دل آزرده ام

رها شدگی را دوست نمی دارم

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]

(هرگز باورم نمیشد که به این راحتی بتونم نادیده بگیرمت... بتونم دیگری رو به جای تو تصور کنم)

روز اول آشناییمون رو یادته... اومده بودم فروشگاه لوکس فروشی تا خرید کنم. .. تو هم اونجا بودی... تازه اومده بودی...توی دالان های پر از لوازم خانگی می چرخیدم و برق کالاهای لوکس چشامو پر کرده بود و یه لحظه هم نمی تونستم لبخندم رو مخفی کنم که یه دفعه سنگینی یه نگاه رو روی قلبم حس کردم... یه کشش غیر قابل مقاومت منو به طرف خاصی متوجه کرد...بهم خیره خیره نگاه میکردی!... اول بهت توجهی نکردم و سعی کردم بی تفاوت باشم ولی تو ادامه دادی...کمی از دور بهت نگاه کردم!... خیلی شیک و امروزی بودی...همه حواسشون به تو بود و تو بین همه اونا نگاهت مستقیم روی من زوم شده بود... با یه ژست بی تفاوت، لبخند زدم ولی اعتراف میکنم که از همون نگاه اول دلباخته شدمخجالت

تلاش کردم نه تو و نه دیگران.. . هیچ کدوم نفهمید... آبروریزی بود اگه دیگران میفهمیدن... تحمل نگاه متعجب و سرزنش بارشون رو نداشتم... آخه از من بعید بود.. من متاهل بودم!!!

من سرد و گرم روزگار رو چشیده بودم... من محجوب و سر به زیر بودم... من تموم مدت مواظب بودم گناهی دلم رو به خودش مشغول نکنه و من...

اما حالا... حالا نمی تونستم در برابر کشش تو مقاومت کنم . نمی تونستم هجوم احساساتم رو کنترل کنم. نمی تونستم بی تفاوت ازت بگذرم. میخواستمت!... با همه وجودم بهت نیاز داشتم...

نمی فهمیدم این همه حس نیاز تا به حال در کدوم زاویه خونه دلم پنهان بود که اینطوری بهم هجوم آورد و من فروریختم  ‌( متاسفم)

تو هم مقصر بودی... تو منو دیوونه میکردی .. هربار نگاهم بهت میفتاد گستاخانه توی چشمام زل میزدی و با نگاهت تشویقم میکردی بیشتر بهت توجه کنم

آخرش تسلیمت شدم... نه... تسلیم خواهش وحشی دل سودایی ایم شدم!! تسلیم قهقهه شیطان شدم... تسلیم خواهش دلم شدم .( از خودم بیزارم)

یادمه اون روزای اول با افتخار بهت نگاه میکردم... مایه دل گرمی بودی... توی مهمونیا خیالم راحت بود که هستی.

دلم قرص بود که با وجود تو هیچ اتفاقی نمی تونه آرامشم رو به هم بزنه... آخه تو بودی... ازم حمایت میکردی .

من به پشتوانه تو ، مستقیم به چشم طرف مقابلم نگاه میکردم و از زندگی براش حرف میزدم... بهش امید می دادم و سعی میکردم راه و رسم زندگی رو یادش بدم!

حسادت دیگران رو به خودم حس میکردم  و تو بهتر می دونی که عامل این حسادت فقط تو بودی !

اون روز بارونی رو یادته...  با دوستان دسته جمعی رفته بودیم شمشک برای تفریح... ظهر شده بود و همه گشنه بودیم... مثل همیشه توسریع دست به کار شدی !

همه دورت جمع شده بودن و  بی تابانه منتظر بودن ببینن چه میکنی و تو مثل همیشه از عهده اش بر اومدی... مثل همیشه

از دور نگاهت میکردم و ته دلم شادی عجیبی ووول می زد... تو همیشه مایه مباهاتم بودی (بغض راه گلومو گرفته)

اون رو رو یادته که وقتی دیدی تنهام و ناراحتم و هنوز شام نپختم، مسئولیت شام رو به عهده گرفتی و بی حوصلگی منو پنهان کردی و هیچکس نفهمید من قبلش چقدر گریه کرده بودم؟... یادته؟

(الانم دلم میخواد گریه کنم ... ولی دیگه تو نیستی تا آرومم کنی و خیالم رو راحت کنی...)

(مرور خاطرات با تو بودن ، برام آزار دهنده است... دور و برم رو نگاه می کنم تا با چیزای جدیدی که دارم بی خیال رنج نبودنت بشم ... الکی لبخند میزنم و سعی میکنم کسی قطره اشک حلقه زده توی چشامو نبینه و  بغض سمج گلوم ،زندانی بمونه... اما نمیشه!)

هر کی یه چیزی میگه ...

یکی میگه : بابا زمونه عوض شده ! باید فرهنگ آدما هم عوض بشه... دیگه مثل قدیم نیست که آدم همه زندگیش روبا یه نفر سر کنه

اون یکی میگه : بهتره خودت رو با زندگی جدید وفق بدی ... اینطوری روزگار راحت تر میگذره ( آخه هیشکی نمی دونه تو برام چی بودی نازنینم)

نفر سوم تو چشام خیره خیره نگاه میکنه و با ناباوری میگه : واقعا که... تو دیووونه ای بابا

( دیگه عصبانی شدم... نمی تونم نفرتم رو از این همه بی رحمی و بی تفاوتی پنهان کنم ... انگار هیچکدومشون دل ندارن ... انگار هر گز توی زندگیشون عشق و علاقه و محبت رو تجربه نکردن...)

واااای... عجب روزگاری شده... یعنی کی میتونست باور کنه که من...   من بتونم همرنگ این جماعت اسراف کار بشم و قابلمه قرمز تفلون کوچولوم رو با یه قابلمه چدنی نچسب عوض کنم؟!!

هان؟

 

درگوشی:

- چیه خووو...!؟

[ ۱۳٩۱/٢/٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]

همین الان خبر خوشحال کننده عمل پیوند قلب فروغ رو شنیدم.

روزهای سختی رو خودش و خانواده اش گذروندن که خدارو شکر سرانجام خوبی داشت.

پیوند اتفاق افتاد!

فروغ زنده دل و سرزبون دار و خوش خنده ما برگشت

در کمال ناامیدی و ...

واقعا اگر خدا بخواد هیچ مانعی وجود نداره.

خدایا متشکرم

اگرچه مثل همیشه شرمسارم

[ ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا کیا ]

نوجوون که بودم دلم میخواست بدونم   مثلا در  مورد یک مسئله خاص ، دیگران دقیقا چه حسی دارن؟

نه اینکه برام توصیفش کنن ...نه ... بلکه یه جوری میشد که من میتونستم عینا همون درک و حس رو دریافت کنم!!عینک

الان ولی،

فقط دلم میخواد قدرت هک کردن وبلاگارو داشتم تا کامنتای خصوصی رو بخونم!... آی حال میده...خوشمزه

چقدر سطح آرزوهام پایین اومده!... ای روزگار...

خجالت

 

درگوشی:

- با من بودین؟...عصبانی فضول خودتونید...قهر

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]

یه بار با یه خانمی صحبت میکردم و لابلای حرفام گفتم

                                     "نباید این موضوع رو به باقی مسائل " تعمیم" داد"

تا مدتها، هروقت  کسی رو که با اون خانم در تماس بود ؛ می دیدم ، همه یک باره ادبیات کلامیشون عوض شده بود و میخواستن "تعمیم"  ندن!!

نیشخندزبان

 

درگوشی:

- شک داشتم بعضیاشون معنی کلمه ای که بکار می بردن رو می فهمیدن!

- نمی دونستم نحوه حرف زدن هم کلاس بندیهچشم

- تازه علت رواج ناگهانی عینک آفتابی و سبد های پیک نیک و غذاهای متنوع و... در اون جمع کوچیک رو فهمیدماز خود راضی

-یه اعتراف: یه بار همشون رو گذاشتم سرکار رو و از یه رنگ خاص برای لباسم استفاده کردم... نتیجش رو حدس بزنید... انگار تقسیم میتوز اتفاق افتاده بودخنده

- چه بدجنسم!خجالت

[ ۱۳٩۱/٢/٧ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]

دو سه سالی پیش ، کلافه می گشتم از آن همه شیطنت و سر خوشی اشان!

از دویدن رگه های خنده در چشم دخترکانی بیست ساله که تمام شادیشان در گپ زدنِ با هم خلاصه می گشت، وقتی که نگاهم با ایشان همراه نبود!

از تکه ای بیسگوئیت که ناشیانه گاز میزدند و خود را در پشت پرده دوستان مخفی میکردند و من با تغافل از این رفتار سرخوشانه، حرکتم را کند می کردم تا دیر تر به آنان برسم و فرصت بلعیدن آن غنیمت را داشته باشند!

سوال و پرسشگری مداوم آنان را دوست می داشتم ... هوش سرشارشان را از بی حوصلگی اشان در آخرین دقایق توضیحم ، حس میکردم و  به روی خودم نمی آوردم.

سوال می کردند... اعتراض می نمودند... طرح می دادن... در فکر طرحی نو بودند و من میدیدم و لذت میبردم...

4 نفر بودند و همیشه با هم.

اما اکنون سه نفرند... یک سال است که سه نفر شده اند

دیگر مریم در بینشان نیست.

و من

و من دیر رسیده ام... بعد از یک سال از خداحافظیش!... در سفری به ماورای زمان... سفر به ابدیتی نادیده... به عمق معنای زندگی!

خنده ام از دیدن " راحیل" به بهتی عمیق کشیده شد...

نمی دانم دردی که حس کردم چقدر عمیق بود ...اما

اکنون می فهمم تا کجای دالان قلبم ریشه دوانیده  بودند این دخترکان کم سن و سال!

 

درگوشی:

-  مریم !... مریمم!

                       خداحافظ

[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا کیا ]

وقتی مینویسی خالی میشی

از همه فکرا...

از همه برنامه ها

از همه نگرانیا

از همه چیزایی که مثل تار به دور خودت پیچیدی و نمیذاره جم بخوری!

وقتی مینویسی از همه مشغولیتهای ذهنی ، فارغ میشی

اونوقت

تو میمونی و  او

فقط من و او!

 


[ ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا کیا ]

دارم به تفاوت دیروز و امروزم فکر میکنم!

دیروز بیشتر و مستدل تر و منطقی تر و زیباترحرف میزدم

امروز کمتر و بی حوصله تر ...اما واقعی تر!

                                         این تفاوت بین علم و تجربه است.

انسان تا وقتی میدونه... و تا وقتی از دور دستی برآتش داره... و تا وقتی با عقلش و دانشش تجزیه و تحلیل میکنه ، معمولا زیاد توضیح میده و راهنمایی میکنه... زیاد صغری کبری می چینه تا به نتیجه دلخواه قیاسش برسه... حس دانایی بهش دست میده!

اما

وقتی خودش وارد گود شد و در کنار باید نباید های منطقیش ، پای احساسات و منافع فردی و بروز خصوصیاتی که خودشم از میزان فعلیتش باخبر نبوده و ... به میون میاد ؛ اونوقته که به شناختی غیر از علم اولیه میرسه.

میبینه همه حرفای گذشته و باید نباید هاش، در عین درستی، مثل در باز کردن با یه دسته کلید صد تاییه که اون نمی دونه کلید واقعی کدومه و مجبوره همشونو   دونه دونه امتحان کنه تا به کلیداصلی برسه... حالا کلید واقعی اولین یا دومین کلیدی باشه که امتحانش میکنه و یا مثلا نود و چندمین ، دیگه به عوامل دیگه اییه بستگی داره که یکیش در فرهنگ ما دعای خیر پدر مادره و خوش اخلاقی و ...

همه اون کلیدها، بالاخره هر کدومشون قفلی رو باز میکنن  ولی معلوم نیست برای قفل مورد نظر، کدومشون کارایی داره.

ولی وقتی انسان خودش کلید رو پیدا کرد و یا حتی ساخت! ، دیگه از حجم کلیدها ( راه حل ها و دلایل ) خبری نیست . اون فقط یه کلید داره که مستقیما با همون یه کلید مشکل رو حل میکنه.

این همون تجربه است.

کوتاه و مختصر و مفید... بی سرو صدا...سریع و کارآمد

 

درگوشی:

- از قدیم گفتن: التجربه فوق العلم

-حالا یه تجربه : فقط وقتی از رنج های دنیا راحت میشی که دنیا برات کوچیک بشه وگرنه همه تلاش ها فرساینده است.

 

[ ۱۳٩۱/۱/۳۱ ] [ ٦:٠۸ ‎ق.ظ ] [ هیدرا کیا ]

زندان و فشار و تنگنا  یکی از شکنجه های دیرینه بوده و هست

اگر کسی توی یه چاردیواری قرار بگیره که نتونه به میل خودش بره بیرون و برگرده حس میکنه توی زندانه

اما من زندانم از جنس دیوار و چوب و آهن ... نیست.

البته زندانهای زیادی دارم ... ولی یکی از بدترین هاش ، زندانی از جنس صداست!!

این موقعیت رو تصور کنید.

دارید توی ترافیک و چهار راه یه منطقه شلوغ رانندگی میکنید  رفت و آمد کنده   دم غروبه و نور محیط مناسب نیست   هوا گرمه   صدای بوقهای ممتد ماشینا به گوش میرسه   صدای گاز دادنهای مداوم یه موتور سوار به اعصاب همه خش انداخته    دو تا ماشین با هم برخورد کوتاهی داشته ان و راننده هاش اومدن بیرون و دارن با تمام حنجره به هم ابراز لطف می کنن   عابرهای پیاده هم انگار وسط چهار راه شده براشون پیاده رو !

خلاصه توی این هاگیر واگیر یه مفرکوچیکی باز میشه و شما میخواید به طرف جلو برونید که سیل بوق زدنای مداوم که معنیش اینه که بجنب ... چرا حرکت نمی کنی و... اعصابت رو مثل یه فنر بیش از حد کشیده شده از جا می پرونه!

دلت میخواد بری بزنی طرف رو بکشی که نمی فهمه به مهارت شما ربطی نداره ... هنوز عابرعا از جلوی ماشینت تکون نخوردن و یا مسیر به اندازه پهنای ماشینت باز نشده .و ... 

من به این میگم زندان... چون واقعا اذیتم میکنه ... از سرو صدا و شلوغی متنفرم.

 

درگوشی:

- دیروز کمی صدام برای صحبت کردن با مامانم  ، زیادی بلند شد... ازون وقت تا حالا بدجوری حالم گرفته شده.

- می دونم برای اینکه من ناراحت نباشم دلشکستگیِ خودش رو نادیده میگیره و بهم زنگ میزنه!... همین بیشتر غصه دارم میکنه.

- الان فقط دلم میخواد یکی بزنم در گوش خودم.

- علت بی اعصابی زیاد دیروزمم ، سرو صدای حاصله از صحبت کردنای همزمان چند نفر با هم بود که نمی تونستم جواب هرکدومشون رو به دقت بدم و  البته اصرار زیادی که برای کمک کردن به من داشتن ، یه جور حس بی لیاقتی رو در درونم ایجاد می کرد که حسابی شاکیم کرده بود.

- اگر کمتر دخالت می کردن این طوری به هم نمی ریختم.

- اصلا هنوز شاکیم... چطوری از دل مامانم در بیارم... خجالت میکشم ازشناراحت

[ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ هیدرا کیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
RSS Feed


فال حافظ


Online User