افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
مشغولیت مردم مشغولیت من !
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٥ : توسط : هیدرا

کمتر از یه هفته به شروع امتحانات مونده ، بعد من به جای آماده شدن برای امتحان ، مشغول دردکشیدن هستم

"سنگ کلیه"

آی درد داره

آی درد داره

گریهگریهگریه

 

درگوشی:

- خدا خودش به خیر بگذرونه.


 
جنگ سرد
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ : توسط : هیدرا

کوچیکترا باید کوتاه بیان  ، یا بزرگترا باید لوطی مسلک باشن و نادیده بگیرن ؟!

نمیدونم کدومشون اولویت دارن ؟!

ولی تعجب من از هر دو طرف بینهایت زیاده !!

خانم یکی از بزرگترای فامیل فوت کرده و همه اقوام به احترامشون رفتن خونشون و در مراسمشون شرکت کردند  اما  خانم برادر اون فرد در هیچ مراسمی شرکت نکرد و حتی تلی هم تسلیت نگفت !  البته چندین سال قبل این دو نفر با هم کنتاکت کرده بودن و مثلا با هم قهر بودن ...این رفتار بیشتر از طرف خانم بروز داده میشد و اون آقایی که بزرگ فامیل هم بودن ، خیلی از مواقع مثل نوروز و غیره رفتارهای صلح جویانه در پیش گرفته بودن ولی با کینه ورزی عجیب این خانم ، این نبرد تا امسال هم ادامه پیدا کرد ...

هر چی فکر میکنم برای قهر کردن توجیهی نمیتونم پیدا کنم.. رفتار بچگانه ایه و نشون دهنده عدم بلوغ فکری و اجتماعیه .

خلاصه من هنوز اندر تعجب غوطه ورم !!

غرق نشم صلوات خنثی


 
شلیک به هدف
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٩ : توسط : هیدرا

نگاه و طرز فکر هر کسی  آیینه شخصیت اون فرده . بیان کننده عمق تجربه و اندیشه اونه . بعضیها قلم خوبی دارن و به راحتی میتونن آیینه سطحی باشن که توش نفس میکشن...

اما ممکنه بعضی ها علیرغم عمقی که نگاه و درکشون داره  از قلم خوبی برای ابرازش برخوردار نباشن... در اینجا هنر خواننده باید به کمکش بیاد تا سره رو از ناسره تفکیک کنه.

به تعبیر دقیقتر  ، علاوه بر هنرمندی نویسنده ، به فهم و ادراک   از طرف مخاطب نیازه تا مطلبی شهید نشه!

وگرنه...

البته زیادن کسانی که قلم خوب و فکر ناخوب دارند.

 

درگوشی:

_ گاهی که نوشته هات رو میخونم میگم ای کاش انقدر در نویسندگی توانا نبودی !  شاید کمتر ناامیدی و سوءتفاهم و بدبینی رو به مخاطبت تزریق میکردی.


 
من و روزای پایان ترم
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۸ : توسط : هیدرا

نیشخندنیشخندنیشخند

باورتون میشه که من دیشب به خواهرم سفارش کردم امروز برام آش بادمجون بپزه تا از سرکار برم خونشون برای ناهار  ؛ بعد امروز  یادم رفت برم  ؟

خجالتخجالتخجالت

بعدش باورتون میشه خواهرم همراه با همسرشون ساعت 2و نیم بعد از ظهر  برام آش رو آوردند خونه و تحویل دادند و رفتند ؟

تعجبتعجبتعجب

تازه بارونم میبارید مثل چی !

لوس خودتونید ! قهر

 

درگوشی :

- ناهار نداشتم و به خودم گفتم که اگر ناهار نخورم به سلامتی نزدیک تره ... همینکه آش رسید یادم رفت جاده سلامتی کدوم طرفیه !خنده


 
سفر دنیای یا ... 10
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٤ : توسط : هیدرا

کلا معماری خونه های دو شهر نجف و کربلا ، بصورتیه که اندرونی و بیرونی داره ... کار برای خانمای خونه خیلی راحته . به هیچ وجه مردهای غریبه نمیتونن خانمای خونه رو ببینن ...خونه ای که در نجف میزبان ما شد خونه متوسطی بود . حیاط کوچیکی داشت . روبروی درب حیاط دری بود که به اتاق مهمونخونه باز میشد و البته  یه ورودی کفش کن هم داشت که مردها اونجا ساکن شدند و این اتاق بزرگ یه در به اندرونی داشت که منو به اونجا هدایت کردند  . راهرویی که سمت چپش آشپزخونه بود وکمی جلوتر دو تا اتاق روبروی هم که یکی اتاق نشیمن خودشون و اتاق دیگه اتاق مهمون بود و در انتهای این راهرو حمام قرار داشت.

نکته جالبش این بود از آشپزخونه دری باز میشد که با یه مسیر باریک به حیاط وصل میشد یعنی اون مسیر باریک طول آشپزخونه رو از بیرون طی میکرد و به حیاط میرسید و خانمای خونه ازونجا رفت و آمد میکردند به حیاط ... خلاصه کلی به معماریشون غبطه خوردم ... من مهمون های زیادی رو پذیرایی کردم و یکی از آزار دهنده ترین بخش های مهمونی اینه برام که باید با حفظ حجاب به تمام امور برسم و گاهی عرصه برام تنگ میشه . در حالیکه این نوع معماری به خانمای خونه اجازه میده در راحتی و فراغت بال به تمام کارهاشون برسن بدون اینکه در معرض دید مردان غریبه و حتی خانمای مهمون باشن. خلاصه وارد اتاق مهمون شدم و سه تا دختر جوون حدودا 20 تا 25 سال و یه خانم سالمند 50 ساله بهم خوشامد گفتن و برام آب آوردند و کمی ( تمر بالراشی ) یعنی خرمایی که روش ارده ریخته بودند و من هم خیلی دوست دارم . آب رو خوردم و دو تا هم خرما... برام یه بالش آوردند و یه پتو تا دراز بکشم . تشکر کردم ولی خوابم نمیومد ... دخترا نشستن پیشم و شروع کردیم با هم حرف زدن ... یکیشون لیسانس ادبیات عرب داشت و یکی دیگه دانشجوی بیولوژی بود و اون یکی مهندسی نمیدونم چی داشت ... از تحصیلاتم پرسیدند و از شرایط دانشگاه های تهران و اینکه امکان پیدا کردن شغل مرتبط با تحصیلات تو ایران وجود داره یا نه ؟ بیکاری چقدر شایعه ؟ و ...

خلاصه بعد ا زتبادل اطلاعات هر دو طرف فهمیدیم که فرقی وجود نداره و در هر دو کشور بیکاری زیاده و امکان اشتغال مرتبط با تحصیلات خیلی فراهم نیست. اونجا فهمیدم راننده تاکسی ای که اومد دنبالمون برادر بزرگ ایناست که مهندس مکانیکه و شده راننده تاکسی !

بهم گفتن نجف دو هفته است که تمام مدارس و دانشگاه ها تعطیله بخاطر راهپیمایی اربعین و بعد پرسیدن ایرانیای زیادی اومدن عراق ،  مراکز آموزشی تو ایرانم تعطیل شده  ؟ گفتم نه ! ما 80 میلیون نفریم که تنها 2 میلیون نفر اومدن عراق و تاثیری در کلیت جامعه ایرانی نداره...

تو همین بحثا بودیم که عروس خانواده هم سر رسید. خانم جوونی که دو تا پسر زیر 7 سال داشت و البته بازم باردار بود !!

با صدای بلند و تند تند حرف میزد و به من اجازه نمیداد روی حرفاش تمرکز کنم . کلی حرف زد و از مقاطع دانشگاهی ایران سوال پرسید و جواب گرفت و با مقاطع خودشون تطبیق داد و باز هم سوال و سوال و سوال  . آخرش طاقتم طاق شد و با کمی اخم همراه با خنده به حالت اعتراض بهش گفتم چرا انقدر تند حرف میزنی من نمیتونم متوجه بشم !  همشون زدن زیر خنده و دو تا از دخترا مسنولیت  کمک به منو به عهده گرفتن و هر وقت جایی از حرفاشون رو متوجه نمیشدم با همدیگه شروع میکردن به توضیح دادن  !!

خلاصه برام تعریف کردند که 7 تا خواهرند که دو تاشون تو کربلا ساکنن و دو تا هم نجف ساکنن و سه تا هم تو خونه هستن و هنوز ازدواج نکردند ... دو تا برادر دارند که همون نزدیکیا خونشونه و دارند یه خونه بزرگ میسازند ... یه لحظه بهشون غبطه خوردم ... کاش منم یه عالمه خواهر برادر داشتم و جمعه ها همگیمون خونه مامان و بابا جمع میشدیم و شلوغ میکردیم .

نزدیک ظهر شده بود بهم گفتن میخوای بری حمام ... بهشون گفتم بله و البته بزرگترین اشتباه اون سفر رو رقم زدم . چون سشوار نداشتم تا موهام رو خشک کنم  و همین خیس بودن موهام  باعث آنفلوانزای شدیدی شد  ...

برام ناهار آوردن ... پلو سفید و مرغ و  ترشی و نون و یه چیز دیگه که الان دیگه یادم نیست و همشون رفتن بیرون .  

ناهارم رو خوردم و بعد مادرشون بهم گفت چرا غذا نخوردم ؟!  من نمیدونم اینا خودشون چقدر غذا میخوردند که همه جا به من میگفتن چرا غذا نمیخورم !!!؟ کمی استراحت کردم و عصری عروس دیگه و دو تا دختر بزرگ تر هم با بچه هاشون اومدن ... شلوغ پلوغی بود اونجا که بیا و ببین ... کلی پسر و دختر قد و نیم قد ... یه دختر نوجوون که نماز خوندنش منو یاد نماز خوندن دوران

ابتدایی خودم انداخت ... اصلامعلوم نبود ذکرا رو چطوری میگفت که فقط دولا راست شدنش رو میشد دید ... مث فنر ... تند تند . خلاصه با همه آشنا شدم . خواهر بزرگتر دبیر زبان دبیرستان های نجف بود . لاغر و دیابتی و خیلی بانمک . همه خواهرا دورش جمع شده بودند و گهگاه که با هم شوخی میکردند برای منم تعریف میکردند . از توی موبایلش کلیپ های زیادی رو  پلی میکرد و همه بهش میخندیدن ... اکثرا در مورد میکاپ های افراطی و تاثیر جادو وار میکاپ بر چهره دخترا بود .خلاصه اومدن و نشستن و شام نخورده رفتند ... نمیدونم بخاطر ما رفتند یا کلا شام نمیموندند . دوباره تنها شدیم  با دخترای جوون . شام آوردن که الان اصلا یادم نیست چی بود و چی خوردم. بعدش زدیم بیرون ور فتیم حرم زیارت ... کلی تو صف تفتیش ایستادم و جلو رفتم و وقتی نوبتم شد بخاطر موبایلم برم گردوندند و من با توجه به کم بودن وقتم دیگه از رفتن به داخل حرم انصراف دادم و روبروی حرم روی فرشها نشستم و زیارت امین الله خوندم تا اینکه مردها اومدند. از توی بازار خیابون حرم دو تا بسته گز بزرگ برای خانواده میزبان خریدیم و برگشتیم خونه !! راستش الان اصلا یادم نیست جزنیات چی بود ؟  فقط میدونم  که در این سفر بخاطر زمان بندی کمی که داشتیم و بخاطر جانبازی که همراهمون بود و همینطور فاصله زیادی که تا حرم داشتیم به هیچکدوم از حرم  امیرالمومنین و امام حسین و حضرت ابالفضل  نتوستم وارد بشم.. در خونه دوباره بساط شام بود و بعدش هم خواااااب  . صبح بعد از صرف صبحانه که املت و نون و پنیر و چای شیرین بود حرکت کردیم به طرف کاظمین ... دو ساعت یا کمی بیشتر تو راه بودیم تا رسیدیم کاظمین و دوباره کمی پیاده روی و گشت های متعدد و تحویل همه وسایل به امانات و رفتن برای تجدید وضو و بعد ورود به حرم ... این اولین حرمی بود که وارد میشدم ... امام موسی کاظم و امام جواد علیه السلام ...

همینطور که زیارت نامه میخوندم با فراز های مختلف زیارت نامه عرض حال هم میکردم ... رفتم جلوی ضریح و با لذت و محبت وافری دور ضریح گشتم و هر جا  که میشد   میبوسیدم و دست و صورتم رو متبرک میکردم  . میخواستم نماز زیارت رو بخونم . روبروی ضریح جا پیدا کردم و فوری دو تا دو رکعتی نماز زیارت خوندم  به همون سمتی که بیشتریا داشتن نماز میخوندن. رکعت آخر بودم که دیدم خانمی دقیقا در جهت مخالف من شروع به نماز خوندن کرد !!  خدایا قضیه چیه ؟ قبله کدوم طرفیه ؟ خود عرب زبون ها هم دچار اختلاف شده بودند . به ساعتم نگاه کردم کمتر از یه ربع وقت داشتم تا به دوستان بپیوندم ... رفتم  از خانمی که  خادم اونجا بود جهت قبله رو پرسیدم . جوری جواب داد  که هم نماز من درست میشد و هم نماز اون خانم !!! ولی مگه میشد؟ ما تقریبا مخالف هم نماز خوندیم . دیگه وقت نداشتم  برگشتم طرف ضریح و خدمتشون عرض کردم که ببخشید من نمیدونم چیکار کردم و فرصت جبران هم ندارم . کلی دمغ شدم آخه  یعنی چی ؟ از ایران پاشده بودم رفته بودم اونجا و بعد معلوم نیست نماز زیارت رو روبه قبله خوندم یا نعوذ بالله روبروی امام ها ؟!! و چقدر خدارو شکر کردم که وقتی پامو تو حرم گذاشتم اذان میگفتن و من به خودم تذکر داده بودم که اول نماز اول وقت و بعد زیارت ... و رفته بودم  تو یه صحن خلوت که جهت قبله رو با فلش نشون داده بودند و من نماز ظهر و عصرم رو اونجا خوندم . اما بعد برای ورود به صحن اصلی انقدر راهرو در راهرو پیچیدم که جهت قبله رو گم کردم واونطوری شد ... خلاصه با حال گرفته و البته خسته از حرم بیرون اومدم و حیاط بزرگ رو پشت سر گذاشتم و روبروی دکه امانات منتظر دوستان شدم ... کمی بعد همه اومدن و ما از داخل حرم خارج شدیم و از کوچه های پشتی حرم پا به بازار پشت حرم گذاشتیم. مثل بازار تجریش بود . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میشد پیدا کرد. ترشی بادمجون و لیته و هفت بیجار و انواع ماهی و سبزیجات و انواع زیتون و  تنقلات دیگه و ...

خلاصه از داخل بازار وارد یه خیابون بزرگ شدیم که روبروی یکی از درهای دیگه حرم بود ... کلی عکس انداختیم و رفتیم تو یه چلوکبابی برای صرف ناهار ... پلو شون تموم شده بود . مجبور شدیم نون و کباب سفارش بدیم . نفری دو سیخ کباب ... وقتی بشقاب های هر کسی رو جلوش گذاشتن دیدیم دو تا سیخ کباب اونا معادل یه سیخ کباب ایرونه !  البته راهنما برای خودش آبگوشت سفارش داد . فکر کنم عاقلتر از ما بود البته نونای ترید رو توش ریخته بودن و آورده بودند !

بعد از ناهار کمی تو بازار قدم زدیم و کمی دوستان خرید کردند ... یکی از فروشندگان مهرو تسبیح و نگین های عقیقی و ... به راهنما پیشنهاد داد که اونجا بمونه و براشون کار کنه ... راهنما بهمون گفت دارم تلاش میکنم یه فروشگاه ماهی فروشی اینجا دایر کنم و به جای تهران ، ماهی و میگو رو به اینجا بفرستم وبفروشم ! امیدوارم که بتونه انجامش بده .

خلاصه با تاکسی رفتیم گاراژ کاظمین ... از اول سفر ما زمزمه میکردیم که بریم سامرا ولی سه نفر دیگه مخالفت میکردند و میگفتن خطرناکه ! البته خطرناک هم بود و کاروانا اجازه نداشتن زائرا رو به سامرا ببرند ولی ما شخصی رفته بودیم و میتونستیم بریم ... توی گاراژ کمی همکارها با هم حرف زدند و نمیدونم واقعا چه اتفاقی افتاد که قرار بر این شد که بریم سامرا !!

 سه بار رفته بودیم عراق و تا به حال نشده بود که سامرا بریم ... یه ماشین گرفتیم و حرکت کردیم به طرف سامرا . اگر دوستان موافقت کرده بودند که از همون کربلا اول بریم سامرا و بعد کاظمین ، هم مسیر کمتری رو طی میکردیم و هم مجبور نبودیم توی نجف بریم خونه مردم !  ولی خب ...

فاصه 300 کیلومتر بود تقریبا ... 270 کیلومتر رو که رد کردیم با یه ترافیک عجیب غریبی روبرو شدیم ... نمیدونستیم چقدر باقی مونده . از راننده پرسیدیم چقدر مونده به سامرا ؟ گفت پیاده 10 دقیقه دیگه میرسید .... بعد هم بهمون پیشنهاد داد برای اینکه وقتمون تلف نشه و به نماز مغرب و عشای حرم برسیم خودمون بریم باقی راه رو . ما هم باور کردیم و پیاده شدیم . خوبی قضیه این بود که دیگه کوله همراه مردها نبود .

مسیر از دو طرف بسته بود ...نگرانی  رو تو چهره راننده های عراقی  میشد دید ! پلیسها هم با یه حالت عصبی سعی در باز کردن گره ترافیک داشتن... هوا روبه تاریکی میرفت و سرد شده بود و ما هرچی میرفتیم بازم راه بود . کلی کاروان های افغانی دیدم که مثل ما از ماشین ها و اتوبوس ها پیاده شده بودند و توی بیابون راه افتاده بودند... از بعضی از ایرونیایی که تو لاین مخالف در حال برگشت توی ترافیک گیر افتاده بودند پرسیدیم چقدر مونده ؟ گفت حالا حالا ها باید برید ... حداقل 3 کیلومتر مونده تا گاراژ !!   بعدشم باید ماشینای حرم رو سوار بشید . آه از نهادمون براومد ... چقدر راه مونده هنوز ؟! البته من  درد تاول های پام رو نادیده گرفتم . .. فرصت لوس بازی و مراعات کردن نبود ... احساس مسئولیت میکردیم  چون ما دلمون میخواست که بریم سامرا و سه نفر دیگه بخاطر ما اومدند و اگر این ترافیک الکی کار داعشیا باشه و یکی ازین ماشینای توی ترافیک منفجر بشه چطوری جواب خانواده هاشون رو بدیم ؟ تنها نگرانیم همین بود ولی هر چی در دلم جستجو میکردم که ترسی توش پیدا کنم و یا مثلا پشیمونی و تردید  ؛ حتی ذره ای رو پیدا نکردم . به جاش شوقی وافر و فزاینده پیدا کرده  بودم و حالت مراقبه و توجه خاص به امام زمان ... بهشون عرض کردم خودتون میدونید که یه لکه سیاه بیشتر نیستم و اگر شما مارو بپذیرید فقط کرامت شماست وگرنه ما کجا و لیاقت سرگردونی و خستگی و رنج بردن بخاطر شما کجا ؟ چه برسه به شهادت !!   لبخند از روی لبام جدا نمیشد... یعنی ما هم داریم دربدر امام زمان میشیم ؟ هرچی میرفتیم بیابون بود و شن و تاریکی ... کمی جلوتر راهنما به یه پلیس چیزی گفت و اون جلوی یه ماشین حمل میوه رو گرفت که پشتش پر بود از جعبه های خالی میوه  ، تا مارو سوار کنه . راهنما پرید بالا و تند تند جعبه ها رو روی هم میچید و من با کمک خواهر زاده و گرامی همسر رفتم بالا و روی یه سکو که راهنما از جعبه های میوه درست کرده بود نشستم و خواهر زاده در کنارم و گرامی همسر در پیش روم و دوستان دیگه هم در قسمت های دیگه وانت نشستن ... هوا سرد بود و تاریک و باد سردی هم میومد و موهای من هم نمناک ... سرم کم کم درد میگرفت ولی شوق رفتن به سامرا همه رو قابل تحمل ... بلکه لذت بخش کرده بود . کمی رفتیم جلوتر که ماشین نگه داشت . فکر کردم میخواد پیادمون کنه ولی دیدیم به راهنما میگه اون خانم بیاد جلو بشینه ! منو و گرامی همسر رفتیم جلو.. شاگرد راننده رفته بود پشت سر راننده توی کابین کوچولویی که بود نشسته بود . قیافه شاگرد راننده مثل داعشیها بود ... یه لحظه جا خوردم و به امام زمان عج گفتم خودتون مواظبم باشید من حاضرم بمیرم فقط دست داعشی ها نیفتم . تازه عذاب وجدان راحتم نمیذاشت و من اینجا تو گرما نشستم و باقی دوستان پشت وانت توی باد و سرما ... خلاصه یه زمان کوتاهی رسیدیم به گاراژ و دوباره هممون پیاده شدیم .

داخل گاراژ غلغله بود ... راهنما رفت با یکی دو نفر از محلی ها که یه دکه تلفن و فروش موز و این جور چیزا داشتن شروع به صحبت کرد و بعد هممون رو صدا کرد که بیاید بریم همین پشت  دستشویی و بعد همونجا وضو بگیریم . هممون رفتیم اون پشت ... خدایی ترسناک بود . وسط بیابون و در تاریکی شب ، یه چهار دیواری که اصلا معلوم نبود کاربری اصلیش چیه . وارد شدیم و بلافاصله پشت سرمون درو بستن که مردم دیگه وارد نشن.. یه مربع مستطیل 12 متری که یه سرش دستشویی بود و یه سرش یه جایی که دو تا شیر داشت و آب قطره ای میومد . خواهر زاده رفت دستشویی رو کارشناسی کرد و به این نتیجه رسید که باید آب بریزه توش. یه سطل آب رو خالی کردند فایده نداشت. سطل دوم رو خالی کردند که کمی بهتر شد. اول خواهر زاده و بعد من  ، از دستشویی استفاده کردیم . توی دستشویی سوسک هم بود. اولین سوسکی که توی عراق دیدم در تمام مسافرت هام به اونجا ... با آب هولش دادم توی چاه ... داشت از کفشم بالا میومد و من نه جیغ شدم و آبرو ریزی کردم و نه فرار ... با نهایت شجاعت و در کمال قهرمانی آب ریختم روش و اون بیچاره فلک زده هم افتاد تو چاه ... احساس قدرت میکردم . انگار پشت حریف روسی رو زمین زده بودم . نخندید دیگه !  واقعا من از سوسک در حد مرگ میترسم خب .

خلاصه بعدش رفتم که وضو بگیرم . یکی از اون مردای بیرون ،همراهمون اومده بود داخل ... بهم گفت خانم ... نفهمیدم چی میگه . بهم اشاره کرد که اون یکی شیر رو باز کنم . فهمیدم اون یکی بیشتر آب میاد مثلا . البته از شیر سماور هم کمتر بود. تازه قبلش خواهر زاده وضو گرفته بود و بهم گفت خاله نترسی ها یه قورباغه کوچولو اون گوشه است و کاری نداره  . با تعجب ازینکه آخه قورباغه توی همیچین جایی چیکار میکنه رفتم که وضو بگیرم . گرامی همسر در رو بست و خواهر زاده  هم جلوی یه سوراخ بزرگ که میشد داخل رو دید با بدنش پوشوند تا خاله خانم وضو بگیره. وضو گرفتم و از قورباغه چشم برنداشتم تا اگر کوچکترین جمی خورد جیغ بکشم که افتحارش نصیبم نشد . در کمال صحت و سلامت وضو گرفتم و لباسام رو مرتب کردم و بیرون اومدم تا بقیه وضو بگیرند . در همین اوضاع و احوال راهنما شروع کرده بود با اون آقای بومی صحبت کردن... وقتی منو دید بهم گفت خانم فلانی این آقا از قبیله بنی عباسه ... تمام قبائلی که اینجان از همین خاندانند . در تاریخ اومده اینا انقدر شجاع بودند که اگر در کربلا به یاری امام حسین ع میرفتن اون فاجعه رخ نمیداد . نمیدونم  حرفای راهنما چقدر صحت  تاریخی داشت ولی  فهمیدم که اون مرد  از اهل تسنن اونجاست و به راهنما میگفت برای ما ابوبکر و عمر و عثمان و علی یکسانه ...ازش تشکر کردیم و رفتیم بیرون . گرامی همسر برای همه موز خرید و سهم من بازم قسمت بچه ای شد که تو راه دیدم و از افاغنه بود . کمی جلوتر یه اتوبوس اومد و هممون رو سوار کرد و تا نزدیکی درب حرم برد .

بالاخره بعد از سرگردونی در بیابون و دویدن تو تاریکی و نشستن پشت وانت و داخل وانت و وضو گرفتن در بیغوله و سوسک و قروباغه و سرما و باد ، رسیدیم به حرم . باورم نمیشد و هر قدم برام تازگی داشت ... کاملا فرق  حرم هایی که در شهر های شیعی مذهب بودند با اونجا معلوم بود . امکانات کم بود و خیلی از قسمتا پر از خاک بود و در دست تعمیر و توسعه . از آقایون خداحافظی کردم و قرار شد نیم ساعته برگردم !! نمیدونم چرا انقدر عجله ؟  خیلی متاسف شدم که فرصت بیشتری در اختیارم نذاشته بودند . آخه ما که دیگه کاری نداشتیم و فردا هم باید میرفتیم فرودگاه ، خب لااقل بذارن این شب آخر رو اینجا بمونیم دیگه !  ولی نشد ... یعنی عجله داشتن که زودتر از میدان خطر دور بشن و به نجف برگردند که امنه .

با شعفی دلپذیر به زیارت امام هادی و امام عسکری شتافتم ... جالبه که وقتی وارد حیاط شدم نمیدونستم کدوم طرفی باید برم . پرسون پرسون راهم رو پیدا کردم و اول نماز مغرب و عشا رو خوندم و بعد به زیارت رفتم ... زیارت  کردم و دو تا دو رکعت هم نماز زیارت خوندم ... یه دفعه حس کردم بینی ام گرم شد و تا دستمال رو به بینی زدم دیدم بینی ام داره خون میاد ... وای خدا یا اینجا ؟  نکنه حرم پاک و ملکوتی ائمه رو نجس کنم . گریه ام گرفته بود . سریع با دستمال جلوی سیلان خون رو گرفتم و آخرین  حرفام رو با امامان عزیزم زدم . انقدر خوشحال بودم که موفق به زیارت شدم که بیخودی میخندیدم. هم میخندیدم هم گریه میکردم و توی دلم عذر خواهی میکردم و با زبونم تشکر ... کاش بشه  مرگم در راه رسیدن به این خاندان پر کرامت رقم بخوره .... راه خدا ... راه تکامل ... لیاقتی در خودم نمیبینم ولی با کریمان کارها دشوار نیست .

از حرم بیرون اومدم و دوستان رو پیدا کردم و از گرامی همسر پرسیدم چرا انقدر عجله داریم . من بالاخره سرداب امام زمان رو ندیدم ... با تعجب بهم گفتن نرفتی؟ نمیدونم خودشون توی اون وقت کم چطوری رفتن ؟ نماز مغرب و عشاو زیارت و نماز زیارت در نیم ساعت یه رکورد جدید بود فکر کنم ... تازه ازم میپرسن که نرفتی سرداب رو ببینی؟ جاش رو نشونم دادند و البته برای خانمها بسته بود !! از دور نگاه کردم و دو کلمه توی دلم با امام زمان حرف زدم و تموم شد... باید بر میگشتیم... بزرگترین دریغ این سفر برام این بود که  چرا این همه عجله ؟ اصلا مگه کاری مهمتر از زیارت هم وجود داشت ؟  چرا تو اون ساعت باید برمیگشتیم نجف که نصفه شب برسیم در خونه مردم ؟ خب یکی دو ساعت اینجا بمونیم  بعد برگردیم تا صبح برسیم اونجا و اونا رو هم بیدار نکنیم .ولی  همکارای گرامی همسر عجله داشتند که برگردیم و ما هم باید ممنون میبودیم که اصلا موافقت کردند که بیایم . انشالله ائمه علیهم السلام مارو میبخشن که در حد توان و درکمون نتونستیم زیارت کنیم. حیف  .. واقعا حیف !

و برگشتیم و بیرون از حرم یه ون پیدا کردیم و یه سره برگشتیم نجف... بین راه یه جایی نگه داشت و گرامی همسر برای کل مسافرین ون  کیک و بیسکوییت و آب میوه خرید  که خیلی چسبید . هیچکدوم شام نخورده بودیم و اون  کیک و آبمیوه خیلی به جا بود. ساعت یک و نیم رسیدیم نجف ... عده ای از مسافران با راننده سر قیمت توافقی به مشکل خورده بودند .. داد و بیداد راننده جالب بود . دائم میگفت پلیس خبر میکنم . خلاصه راهنما بازم میونداری کرد و بالاخره حرف راننده به کرسی نشست و ظاهرا در همون اول قیمت اشتباهی منتقل شده بود .

یه تاکسی گرفتیم و رفتیم همون خونه ای که کوله هامون اونجا بود . ساعت 2 نیمه شب بود و ما در خونه مردم ... حالا چطوری در بزنیم ؟

راهنما در زد .. یه بار یواش ... هی اتفاقی نیفتاد . دوباره در زد بلند تر ... بازم اتفاقی نیفتاد . آخرش زنگ زد . یکی درو باز کرد و دوید رفت ... داخل شدیم . یکی از دخترا درو باز کرده بود . مردا رفتن اتاق خودشون و منم رفتم اتاق خودم و با خستگی خزیدم زیر پتو ... سردم بود و یه پتو برام کافی نبود ولی نصفه شبی ...

خوابیدیم  ولی تا نماز صبح در خواب و بیدار بودم . بعد از نماز خوابیدم و یه دفعه حس کردم گرم تر شدم . چشمام رو باز کردم دیدم یکی از دخترا پتوی خودش رو روی سرم انداخت و رفت و گرم که شدم دیگه واقعا خوابم برد . تا ساعت 9 خوابیدیم و بعدش صبحانه و تشکر از میزبان و نوشتن آدرس  تهران به فارسی و عربی برای  میزبان  ، که گفتن بزودی یه سفر به ایران میکنن ... قبلا هم چند باری اومده بودن ایران و به مشهد و قم رفته بودند ...  و بعدش حرکت کردیم به سمت  فرودگاه . پسر صاحبخونه مارو تا فرودگاه رسوند و اونجا خدا حافظی کردیم و قول داد به زودی بیان تهران و بیان خونمون ... و من از همون موقع در فکر اینم که براشون چی بپزم و چجوری براشون شب جا بندازم تا بخوابن ؟  آخه شنیدم اونا کل عائله با هم میرن مسافرت ... مثلا 20 نفر .

داشت یادم میرفت ... وقتی که خداحافظی میکردیم مادر خانواده دو تا دبه ترشی بهمون داد... هرچی گفتیم بردنش سخته اصرار کردند که قبول کنیم و ما هم ناچار دبه ترشی رو گرفتیم که بیاریم ایران. و خواستیم بدیم به راهنما که میخواست زمینی برگرده و از مسیر شلمچه ، قبول نکرد و گفت ساک و بار زیاد داره و نمیتونه ترشی  ها رو ببره. البته تو فرودگاه ازمون گرفتن و اجازه ندادن وارد هواپیما کنیم .... تو فرودگاه از راهنما خداحافظی کردیم و من ازش تشکر کردم که تو کل سفر حواسش بهم بوده  ...

فرودگاه غلغله بود و اصلا جا نبود ... قبل از ورود به سالن کلی توی حیاط تو صف ایستادیم که اینا توی عراق چیز رایجیه و وقتی هم وارد سالن شدیم و گیت رو پیدا کردیم و همه کوله ها رو تحویل دادیم ، کسی نبود راهنماییمون کنه که سالن پرواز کجاست. خودمون کشفش کردیم و وارد شدیم و نماز مغرب و عشار رو هم خوندیم و با یه ساعت تاخیر گیت  برای پرواز ما باز شد. چهره همراهانمون جالب بود . با باز شدن گیت همه شاد و خندان و سرحال شده بودند و شوخی میکردند . خلاصه سوار هواپیما شدیم و بازم با آقای کفاشیان و آقا فتح الله زاده همراه شدیم و برگشتیم تهران

پیاده روی اربعین سال 95 تموم شد ... تمام التهاب ها و خستگی ها و خواهش ها به اتمام رسید و من از خداوند عاجزانه میخوام که دست پر قدرتش رو پشت و پناهم قرار بده که نلغزم ... آلوده به گناه نشم و  مکررا این سفر رو نصیبم کنه و در غیر این ایام هم منو به محضر امام حسین علیه السلام راه بده ... برام دعا کنید.

والسلام


 
سفر دنیای یا ...9
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳٠ : توسط : هیدرا

 

اون شب من و ام نجاح و اون مهمونشون که شوهرش آلزایمر داشت با هم در اتاق مهمون خوابیدیم  و اون خانم پیر و تمام دختران و نوه های ام نجاح در هال و اتاق دیگه خوابیدند... تا ساعت 2 گاهی خواب و گاه بیدار بودم و متوجه بودم که دختران صاحبخونه دارند هنوز کار میکنند و در آشپزخونه مشغول شستشو و جابجایی ظروف هستند.

خیلی دلم میخواست  کمک کنم ولی به هیچ طریقی نمیتونستم بهشون بقبولونم که کمک به صاحبخونه در ایران مسئله رایجیه.

ساعت 2 و نیم بود که صفحه موبایلم روشن شد . گرامی همسر تماس گرفته بود که آماده شو بریم حرم... بالاخره وقتش شد که ما بریم حرم... دلم میخواست همون موقع که رسیدیم کربلا با همون لباسای خاکی و چهره خسته مشرف میشدیم بین الحرمین ... همونطور که در روایات گفته شده بود ولی وقتی با جمعی مسافرت میکنیم دیگه خیلی علاقمندی های فردی جایی نداره...

سریع رفتم برای تجدید وضو و آماده شدم و آروم از اندرونی وارد آشپزخونه و ازونجا وارد حیاط شدم. همه آماده بودند و با هم رفتیم بیرون و آروم در رو بستیم. از اون خیابون تا حرم 3 کیلومتر فاصله است... با استراحتی که کرده بودم دردپام رو بیشتر حس میکردم ولی دیگه گام های آخر بود ... اما امام حسین راضی به رنج ما نبود . همینکه  به خیابون اصلی رسیدیم  موتوری های مسافری که مثل وانت سه چرخه های قدیمی ایران هستن و پشتشون مثل وانته جلومون ترمز کرد و ما همگی رفتیم بالا...

گرامی همسر و خواهر زاده دو طرف من نشسته بودند و سه همراه دیگه روبرومون. هوا سرد بود و بادی که از حرکت موتوری به صورتمون میخورد خیلی آزار دهنده بود. سرم رو پایین انداختم تا باد کمتری به پیشونیم بخوره و بالاخره تا یک کیلومتری حرم رو با اون موتوری رفتیم . از اونجا به بعد رو باید پیاده میرفتیم. رفتیم و رفتیم تا اینکه از دور  گلدسته های براق و زرد رنگ ابالفضل ع قابل دیدن شد. دستم رو گذاشتم رو سینه ام و با لبانی خندان و چشمانی گریان خم شدم و سلام کردم... دلم میخواست همونجا بایستم و به حرم خیره بشم و تموم حرفا و تشکرها و عذر خواهی ها و درد دل ها رو بگم و بعد از خودشون کمک بگیرم تا با معرفت به پابوسی امام حسین برم ولی واقعا هیچکدوم از چیزایی که بهشون فکر میکردم قابل انجام نبود. نزدیک اذان صبح بود. باید جایی رو پیدا میکردیم تا نماز بخونیم و بعدش هم زیارت اربعین....  وارد بین الحرمین شدیم  چون تلاش برای ورود به حرمین واقعا بیهوده بود. انبوه جمعیت اجازه نزدیک شدن نمیداد و از طرفی هم ما وقت نداشتیم. از قبل قرارمون این بود که زیارت کنیم و سریع برگردیم و بریم کاظمین ... اربعین زمان زیارت کردن مفصل و مرسوم نیست فقط هم نفسی با کاروان زینبیه ... منزل به منزل ... یادآوری کردن مصییبت هاست و دلداری به کاروان داغدیده ... واقعا زمان چیه ؟ میشه نادیده گرفتش و با کاروان اسرای  اهل بیت همقدم شد. به رقیه  خانم دلداری داد و بانو رباب رو حمایت کرد و میشه... میشه زیر چتر پرقدرت زینبی پناه گرفت !  وقتی روبروی حرم ابالفضل ایستادم واقعا هیچ حرفی نتونستم بزنم. نمیدونستم از خودم شکایت کنم یا ازشون عذرخواهی کنم و یا برای حاجت بزرگی که این سفر رو به نیتش انجام داده بودم دعا کنم؟ یه جورایی فقط نگاه میکردم ! مثل فرزندی که به آغوش گرم والدینش پناه برده و حالا آسوده خاطر از اینکه  خطری تهدیدش نمیکنه با لذت و آرامش به اطراف نگاه میکنه... غرق در لذت نظر کردن بودم . هوا رو میبلعیدم میخواستم زمان و مکان رو برای خودم حفظ کنم... ای کاش میشد زمان رو متوقف کرد و همانجا ایستاد و همه گفتنی ها رو گفت و همه شنیدنیها رو شنید ولی ما محکوم به گذر زمانیم و همیشه چقدر زود دیر میشود !

گرامی همسر تذکر داد که نزدیک اذان صبحه و ما هنوز جایی برای نماز پیدا نکردیم. نمیتونیم زمان رو برای ورود به حرم بگذاریم بهتره در همین بین الحرمین جایی رو پیدا کنیم و نماز صبح رو به جماعت بخونیم. سری مقابل قمر بنی هاشم پایین آوردیم و به طرف حرم برادر بزرگوارش حرکت کردیم. مسیر باریکی برای حرکت وجود داشت و باید مراقب برخورد با نامحرم ها میبودم . خوشبختانه اسکورت ویژه داشتم و خیالم راحت بود. یاد عصر عاشورا افتادم و تنهایی زینب سلام علیها برای سوار شدن بر مرکب... دلم گرفت و اشک هاک جاری شدند... زمان دائم محو میشد و من در تاریخ غوطه ور بودم و چیزی نزدیک تر از امام حسین ع نمیخواستم... چه در خواست بزرگی و چه عنایت بزرگتری از طرف پروردگار که دُرّ بیمثال آفرینش رو در اختیار ما آدم های معمولی قرار دادند و اجازه دادند که خواهانشون باشیم!! ما کجا و کشتی نجات کجا ؟ ما کجا و این خاندان با کرامت کجا ؟ راستی چی باعث شد ما شیعه باشیم و محب این خانواده ؟ چه کسی سودای عشق حسینی رو در قلب و روح ما کاشت ؟  خدایاااا شکرت ... شکرت ... اگر همه عمرم شکرگذاری کنم کمه و من چقدر غافلم ؟ چقدر حواسم پرته ؟ خدایا اون بنده هایی که قدر این چیزا رو میدونن و درست ازش استفاده میکنن نگاهشون به دنیا چطوریه ؟  چقدر با من فرق دارند؟

تا متوجه امام حسین ع شدم حالتم تغییر کرد. دیگه واقعا اشک هام در اختیار خودم نبود و نمیدونستم چرا انقدر درد و شیفتگی و احساس اشتیاق و التهاب دارم و در عین حال آرامش بخش ترین لحظات رو سپری میکنم ؟ واقعا توضیح این احساسات متناقض با کلمات ممکن نیست... من اون لحظات فقط دلم میخواست پرواز کنم و پناه ببرم به آغوش معنویت حسینی... انگار خودم رو پیدا کرده بودم بعد از ساااالها در بدری !  انگار به خونه ام برگشته بودم بعد از سالهاا دوری و مسافرت ... دلم میخواست حالا مدتی سکوت کنم و خودم رو تحلیل کنم. خب حالا واقعا چی میخوام ؟ چرا انقدر به این سفر دل بسته بودم ؟ چی میخواستم ؟ خدایا این چیزی که میخوام و حسش میکنم و دردش رو دارم چیه ؟ همون رو میخوام !! خدایا من امام حسین رو میخوام ولی مگه میشناسمشون ؟ اصلا چرا میخوامشون ؟ چرا انقدر اینجا آرومم و چرا انقدر آشفته و سرآسیمه ام ؟ خدایا من کجا ایستادم ؟  این راز بزرگ چیه ؟ خدایا امام حسین ع کی هستن ؟ چرا به من انقدر نزدیکن و چرا من انقدر دورم از ایشون ؟ من همه عمرم ازین دوری رنج بردم :(( خدایا من از دوری تو رنج میبرم و من از فاصله ای که با این خاندان الهی دارم رنج میبرم . من از فرق های زیادی که در نحوه تفکرم ، نگاهم به دنیا ، رفتارم و گفتارم و واکنشهام نسبت به این خانواده دارم رنج میبرم ... خدایا شاهد باش  که من از اینی که هستم راضی نیستم . این درد منو میکُشه ... من عاشق نورانیت و پاکی و عظمت و عشق این خاندانم ولی دستم بهشون نمیرسه با اینکه تو جلوم رو نگرفتی !! با اینکه خودشون دریغی ندارند !  من ... من هر چی میکشم از دست خودمه ... هر بلایی سرم میاد مقصرش خودمم ... هر محرومیتی رو که تجربه میکنم نتیجه فکر و رفتار خودمه ... خدایاااا من اومدم که از خودم به تو پناه ببرم ... خدایا من به امام حسین پناه آوردم تا منو از دست خودم نجات بدی... آره ... اینا حرفاییه که میخواستم بگم ... اینا چیزاییه که حس میکنم و نمیدونم اسمش چیه ؟ خدایا نکنه مثل خیلیا توی این دنیا ناکام بمونم ؟  نکنه هی برم و بیام و گریه کنم و دعا کنم و بعدش یادم بره و هیچی به هیچی ؟  نکنه وقتی روحم رو تسلیم تو  کردم و زندگی ابدیم شروع شد بفهمم حتی در این حرفایی که الان در بین الحرمین و رو به طرف حرم امام حسین ع دارم میزنم جدی و صادق نبودم ؟ خدایا احساس غبن و خسارت رو نمیتونم تحمل کنم ؟ منو صادق کن ! منو جدی و با فکر کن . منو به امام حسین ببخش و بپذیر ... خدایاااا

اینا کمی از حجم احساس و حرفی بود که در اون لحظات در درونم ولوله به پا کرده بودند ....

رسیدیم به جلوی حرم حسینی ولی جایی رو پیدا نمیکردم تا برای نماز بایستم . گرامی همسر و خواهر زاده هم معطل من بودند که جا پیدا کنم و اونها هم برند برای پیدا کردن جای نماز... نباید همدیگه رو گم میکردیم . خیلی شلوغ بود ... عاقبت روبروی درب ورودی حرم و در پیاده رو و پایین پای عده ای که خسته و خواب بودند و خودشون رو لای پتوهای متعدد پیچیده بودند تا کمتر سرما رو حس کنند جا پیدا کردم و چفیه ام رو انداختم روی زمین تا روش بایستم و نماز بخونم و یه خانم اصفهانی هم فوری کنارم جا گرفت و دوتایی روی چفیه ایستادیم . هوا سرد بود و من مثل همیشه با یه بلوز و شلوار اومده بودم حرم. واقعا عجب رویی داشتم که توی اون سرما بازم همینطوری راه افتاده بودم  . همه کلی بافت تنشون بود و زیر پاشون پتو پهن کرده بودند و من با یه بلوز نخی و شلوار ترگال اونجا بودم و زیرم یه چفیه انداخته بودم ... سردم بود ولی میتونستم تحمل کنم ... خلاصه اذان رو گفتن و نماز جماعتی خوندیم که ناگفتنی بود ... لحظه ای که میخواستم قامت ببندم یه خانمی پرید اومد جلوم ایستاد و انگار نه انگار من میخواستم نماز بخونم !!

چه کار باید میکردم ؟ هم کلافه شده بودم و عصبانی و هم از این حرکت زرنگ مدارانه اش خنده ام گرفته بود. چهره روستایی داشت و پیر زن بود . نمیتونستم چیزی بهش بگم. اونم زائر بود و شیعه بود و میخواست نماز بخونه و حتما نگران این بود که از همراهاش جدا نشه... خلاصه اعتراضی نکردم و با مشقت یه جای مهر درست کردم و نماز خوندم ولی بعد از اتمام نماز جماعت ، دوباره فرادی هم نماز خوندم چون در اون فشار و ضیق مکانی اصلا استقرار و طمانینه ای وجود نداشت برای نماز جماعت.

پاهام از سرما مثل دو ستون یخ شده بود ... چفیه رو انداختم روی سرم ... قیافه بامزه ای پیدا کرده بودم و اصلا برام مهم نبود . دیگران هم مثل من بودند ... همه درگیر سرما و نماز . فکر کنید توی تهران یه خانم با چادر مشکی بیاد بیرون و بعد روی چادر یه چفیه سبز هم انداخته باشه روی سرش و با چفیه رو هم گرفته باشه ... نخندید لطفا هرچند خودم از یاد آوری قیافه ام دارم میخندم :))

گرامی همسر اومد دنبالم و خواهر زاده هم رسید و ما همونجا زیارت اربعین رو خوندیم  و چند تا عکس روبروی صحن امام حسین انداختیم و از بین الحرمین اومدیم بیرون تا سر قرار با دوستان دیگه جمع بشیم و برگردیم خونه  ی ام نجاح  ... تقریبا همه سر وقت اومدند و اونجا هم چند تا عکس گرفتیم و شروع کردیم به برگشتن... اگر زمان دیگه ای غیر از اربعین بود دیوانگی محض به نظر میرسید که این همه راه رو از ایران بکوبی بیای و انقدر فرصت و وقت نباشه که بری داخل حرم و جلوی ضریح بایستی و زیارت کنی . ولی اربعین قضیه اش فرق داشت و اصلا پیاده رویش موضوعیت داشت .. هرچند که همراهان خیلی مهم هستند . شاید اگر یک دست بودیم کمی برنامه ها تغییر میکرد .

در راه دو تا کاسه شوربا خوردیم که در اون سرمای وحشتناک خیلی کمک کننده بود . در برگشت دیگه وسیله ای در کار نبود و تموم راه رو  تا خونه میزبانمون پیاده اومدیم. سه کیلومتر بود این فاصله و چقدر زیاد به نظرمون رسید. پاهامون درد میکرد و هوا سرد بود و فاصله زیاد ...اما بالاخره رسیدیم . دوباره پروسه ورود به خونه و شرمساری من از ایجاد مزاحمت. آقایون در زدند و وارد شدیم. تاوارد آشپزخونه شدم دیدم اون خانمی که شوهرش آلزایمر داشت آماده شده بود که بره حرم . ازم پرسید زیارت کردی  گفتم بله ولی نتونستم وارد حرم بشم و فقط بین الحرمین رفتیم. خلاصه خداحافظی کردیم و من رفتم داخل .تقریبا تمام خانما خواب بودند . شب قبلش خیلیاشون تا 2 نیمه شب بیدار بودند و آشپزخونه رو مرتب میکردند . خوشحال شدم که مجبور نیستم با تک تک  سلام و احوالپرسی کنم و شرمندگیم مضاعف نمیشه... تا حدود ساعت 8 زیر پتو بودم ولی گرم نشدم و البته خوابمم نبرد . دایم موبایلم رو کنترل میکردم که گرامی همسر تماس بگیره و بگه بیا بیرون که بریم . ولی خبری نبود . به ذهنم رسید برم سرو گوشی آب بدم ببینم چرا حرکت نمیکنیم ؟ چون قرار بود بریم نجف زیارت و ازونجا بریم کاظمین ... همینکه لباسام رو پوشیدم و کیفم رو مرتب کردم ، همسری هم تماس گرفت که بیا بیرون همه منتظرتیم. ام نجاح از آشپزخونه  اومد پیشم و بهم خبر داد که مردها دارند حرکت میکنند . توی یه سینی نون و پنیر و تخم مرغ آورده بود که من صبحانه بخورم ولی وقت نبود. با عجله یه بسته زعفرون و دو تا عطر  رو بهش دادم و عذر خواهی کردم که نتونستم چیز قابل داری رو براشون از ایران  بیارم و ازشون خداحافظی کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون ... واقعا همه مردها آماده بودند ... این اولین بار بود که زود از خواب بیدار شده بودند .

خلاصه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون از اون خونه ... در خیابون اصلی غوغایی بود . اکثر عراقی ها داشتن برمیگشتن به شهراشون و ماشین ها هم همه پر بودند ... راهنما با جدیتی قابل تحسین برامون یه ون پیدا کرد و همگی سوار شدیم . اگر او نبود بعید میدونستم که ما میتونستیم ماشین پیدا کنیم. تا گاراژ که حدود عمود 700 میشد با این ون برگشتیم... تموم اون مسیری رو که ما چند روز با مشقت پیاده طی کرده بودیم الان داشتیم در عر ض نیم ساعت برمی گشتیم ... انگار دریغم میآومد که انقدر سریع بر میگشتیم ... بابا ما زحمت کشیدیم این راه  رو طی کردیم لااقل آرومتر برگرد :))

در گاراژ از ون پیاده شدیم و در حالی که پاهای مبارک تا ساق توی شن و خاک فرو میرفت دنبال ماشینی میگشتیم که مارو ببره نجف ... از اونجا به همه جا ماشین بود و همه جور ماشینی هم بود . تاکسی و غیر تاکسی ... مدل بالا و معمولی ... اتوبوس و ون  و حتی کامیون... آهان داشت یادم میرفت که بگم ...  جلوی یه کامیون  مردم  از سرو کول هم بالا میرفتن ... به همسرم گفتم تو این سفر کامیون سواری نکردیم هااا بریم ببینیم اگه میره نجف اینم تجربه کنیم ! از خودم در تعجب بودم . در تهران حال ندارم با اتوبوس تند روی شهری اینور اونور برم بعد اونجا در اون خاک و خل و شرایط هر کی به هر کی  ، میخواستم عقب کامیون سوار بشم !

البته ازدحام مردم بخاطر سوار شدن نبود . کامیونه داشت موز پخش میکرد. همینطور که به مردم نگاه میکردم دیدم راهنما مثل یه فاتح بزرگ ، لبخند بر لب ، دست راستش رو در حالیکه یه دونه موز رو محکم چسبیده بود ، بالا گرفته  و داره به طرف ما میاد. انگار غنیمت جنگی پیدا کرده بود وقتی رسید به ما ، موز رو گرفت طرف من و گفت  بیا خانم فلانی برای شما آوردم !!

بازم این مرد جنوبی خجالتم داده بود و اون همه فشار و ازدحام رو تحمل کرده بود که برای من موز بیاره در حالیکه طفلک نمیدونست من در سال شاید مجموعا 5 تا دونه موز هم نخورم . چون اصلا با طبعم سازگار نیست و ازش گرفتم و خیلی تشکر کردم و گذاشتم توی ساک دستیم ... راه افتادیم و رفتیم تا اینکه یه ون دیگه پیدا کردیم که میرفت نجف ...

راهنما گفت که من تو نجف با یه راننده تاکسی آشنا شدم که الان میاد فلان جا دنبالمون که مارو ببره خونشون ... ای وااای بازم قرار شده بریم خونه مردم !  خدایا تو این سفر چرا اینطوری شده ؟ درسته مردم نجف و کربلا خودشون دنبال زائرا میان ولی من واقعا خجالت میکشم و برام سخته ... چاره ای نبود ... رسیدیم به یه دوراهی و از ون پیاده شدیم و کمی بعد یه تاکسی اومد دنبالمون ... دو تا پسر بچه 7-8  ساله هم همراه راننده بودن که سریع دویدن جلو و ساکهای مارو  از دستمون گرفتن و بردن صندوق عقب ماشینشون گذاشتن. سلام علیکی کردیم و سوار شدیم . ما 6 نفر بودیم با راننده و دو تا بچه ا ش شدیم چند نفر ؟

دیگه خودتون بفهمید چطوری نشستیم ؟!

خونشون نزدیک فرودگاه نجف بود و قاعدتا از حرم فاصله داشت. وارد کوچه باریکی شدیم که مثل ایران  سردر بیشتر خونه ها پرچم سیاه زده بودند ... اون روز روز اربعین بود.


 
سفر دنیایی یا ...8
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۸ : توسط : هیدرا

دیگه  در کربلا گام بر میداشتیم ... صدای لخ لخ دمپاییها و قیژقیژ چرخ کوله ها و ساک های مسافرتی غالب ترین صداهایی بود که به گوش میرسید . خاکی که از زیر قدم های زایرا بلند شده بود برای خودش یه فضای خاصی رو رقم زده بودو جمعیت فشرده تر و مصمم تر شده بود. روحانی عمامه سفیدی سینی بزرگی رو به داخل جمعیت آورد که پر از مسقطی بود. در یه لحظه تموم شد.... کمی اون طرفتر پسر بچه هایی وسط جمعیت ایستاده بودند با ظرفای غذا که البته خیلی مشتری نداشتن شاید چون تازه همه صبحانه خورده بودند و یا شایدم به علت اینکه گرد و خاک زیاد بود و توی اون هوا کسی میل به خوردن پلو و خورشت پیدا نمیکرد. خلاصه رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به حوالی عمود 1345 ... جایی که دو سال پیش محل اقامتمون بود. تموم خاطرات اون سفر رو توی ذهنم مرور کردم. چقدر اون شب مضطر بودم . من و همسرم از صبح همدیگه رو گم کرده بودیم و وقتی به این عمود رسیدیم شب شده بود و من نمیدونستم چه اتفاقی برای همسرم افتاده و مطمئن بودم که پیامی در این اتفاق عجیب برای من وجود داره ...خلاصه با یاد آوری اون اتفاقات ، به طول دو سال گذشته هم فکر کردم و برای هزارمین بار خدارو شکر کردم بخاطر تمامی تحولاتی که در فکر و روح و زندگی مادی و معنوی من رخ داد و میدونستم که این راه فقط از مسیر حسینی ممکن شده بود و نمیدونستم چرا مورد لطفشون قرار گرفته بودم؟ فقط و فقط کرامت خودشون بوده وگرنه من همان خاکم که بودم !! دوباره اشکام شروع به بازی کردند... جالبه که این حال برای همه قابل درک بود. بیشتریا تجربه کرده بودند و کسی به کسی کاری نداشت . حس و حال مشترک بود... برای خودم تصور میکردم که اگر یکی دو ساعت دیگه پیاده بریم میتونم گلدسته های حرم ابالفضل ع رو ببینم . چی بگم ؟ چطوری بگم که هم تمامی ارادت و عشقم رو ابراز کرده باشم و هم نهایت قدردانیم گفته باشم و هم شدت شرمندگی و عذر خواهیم و در عین حال ، اشتیاقم برای بیشتر بودن با این خانواده پر کرامت ... یه آرزوی بلنننننند !
و بعد به ذهنم خطور کرد که بُعد منزل نبود در سفر روحانی ! من همون لحظات داشتم با ابالفضل نجوا میکردم و ایشون همون لحظه بهم اذن ورود داده بودند . توجه و التهابم شدیدتر شد... لحظات خوشی بود ...
گروه 6 نفره متوقف شد ؟ چرا ؟ اون ور خیابون کباب ترکی میدادند !! ای باباااا
گرامی همسر دیگه چیزی نگفت تا دو نفر از دوستان اگه مایلند استفاده کنند... راهنما هم فوری مشغول انجام ماموریت بزرگش برای پیدا کردن محل اقامت شد. دیدم صف خانما خیلی خلوته. علیرغم میلم رفتم تو صف و بعد از 5 دقیقه با یه کباب ترکی با نون صمون برگشتم تا بدم به آقایون که زودتر حرکت کنیم ولی فقط گرامی همسر و خواهر زاده ایستاده بودند ! پس بقیه ؟ دو نفر تو صف کباب و راهنما هم دنبال خونه :))
کباب رو به همسری دادم که با خواهر زاده نصف کردند...
یه کم بعد راهنما برگشت و گفت : خانم فلانی اینجا همه خونه ها پره !! همه ایرونیا اینجان :)) در چند تا خونه رو زدم خود ایرانیا درو باز کردند :)))
واقعا جالب بود انگار وسط تهرون داری میگردی ... گفتم خوبه دیگه . محله خودمونه . حالا چیکار کنیم ؟ گفت یه خونه پیدا کردم نگران نباشید !
توی دلم گفتم اتفاقا نگرانیم همین بود که خونه پیدا کنیم و من مجبور شم برم داخل خونه دیگران ... این کار برام خیلی سخت بود . موکب های کنار خیابون رو ترجیح میدادم و یا حتی یه پیاده روی کنار خیابون رو ... اینطوری شرمندگی مزاحمت هم روی دوشم نبود ولی خوب باید به خواست دیگران هم احترام میذاشتم... همه گروه جمع شدیم و رفتیم به اون خونه ... یه خونه بزرگ با یه حیاط سرسبز که پر بود از بوته های گل سرخ معطر و درخت نخل و شمشاد های دور باغچه ... جوونی که درو باز کرده بود گفت اهلا و سهلا و از جلوی در کنار رفت و محجوبانه سرش رو پایین انداخت ... وارد شدم و پشت سرم هم آقایون وارد شدند ... بعد از گذر از حیاط ، اونا به اتاقی که سمت راست حیاط بود هدایت شدند و من به دری که روبروم بود... آروم در زدم و کمی درو باز کردم . آشپزخونه بود !! نزدیک به 15 خانم کوچیک و بزرگ با لباسهای بلند مشکی مشغول کار و آشپزی بودند . تقریبا همشون بهم گفتن اهلا و سهلا .. و یه خانم جوون اومد راهنماییم کنه به داخل ... با شرمندگی و لبخند از بینشون رد شدم و وارد اندرونی شدم ... رفتیم به اتاق پذیرایی ... وارد شدم که دیدم یه خانم پیر حدود 70 و خورده ای و یه خانم 65 ساله  به احترامم بلند شدند و گفتن اهلا و سهلا ... تفضلوا . یه اتاق که یه طرفش تا نزدیک سقف پتو و بالش روی یه کمد نصفه ! چیده شده بود که در اولین لحظه توی دلم گفتم کی میتونه این پتو و بالشا رو از اون بالا بیاره پایین و دوباره مرتب بچینه اون بالا ؟؟؟!!
و طرف روبروش هم جعبه آیینه قرار داشت و در انتهای اتاق هم پنجره بود که به حیاط خلوت خونه باز میشد. دور تا دور پتو انداخته بودند و منو روی اونها نشوندن و خودشون هم با محبت و لبخند روبروم نشستند. خانم صاحبخونه اون خانم 65 ساله بود . بهم گفت همسفر دیگه ای نداری ؟ گفتم همشون مرد هستند و رفتند به قسمت بیرونی.
بچه هات کجان ؟ ندارم ... چرا ؟ خدا نخواسته ... اشکال از تو بوده یا شوهرت ؟ هیچکدوم ، دکترا میگن مشکلی وجود نداره ... انشالله وقتی رفتی حرم زیارت از امام حسین بخواه سال دیگه با بچه ات بیای . چشم ... حتما :))
همه جای دنیا مثل همه انگار :))))) اینا حرفاییه که من در طول زندگی متاهلی هزاران بار تجربه اش کرده بودم و چون میدونم که همه از روی محبت این حرفا رو میزنن از هیچکدوم ناراحت نمیشم و با لبخند و حوصله به همشون جواب میدم ... در ایران فامیل و دوست و همکار و همسایه و غریبه و ... در کشورای دیگه هم ، هم :)))
برام آب و چای آوردن که چای رو با همه وجودم خوردم ... کاش لیوانی بود :))
ازم پرسیدن میخوای حمام کنی ؟ گفتم نه . فقط میخوام پام رو بشورم و وضو بگیرم.
اون خانم پیر بلند شد و راهنماییم کرد... خجالت کشیدم خیلی بزرگتر از من بود و برام سخت بود بهش زحمت بدم ... منوبرد گوشه هال و حمام رو نشونم داد... یه دوش بود که زیرش یه لگن بزرگ گذاشته بودند که پر از آب بود و یه روشوی هم گوشه حمام بود . چادرم رو در آوردم و به دستگیره آویزوون کردم و روسری و جورابم. خانم پیر ازم پرسید درو نمیبندی ؟ لابد به خودش گفته بود این ایرونیا نمیدونن باید در حموم رو ببندن ؟ :))
شیر روشویی رو باز کردم تا جورابم رو بشورم آب قطع بود !! اون یکی شیر هم همینطور ! یعنی من باید با دوش وضو بگیرم ؟!! همینطور این طرف اون طرف رو نگاه میکردم که یه خانم جوون اومد جلو ... گفتم آب قطعه میخوام وضو بگیرم ... اشاره کرد که دنبالم بیا .. طرف دیگه حال یه روشوی دیگه بود ... تقریبا کنار پلکانی که میرفت طبقه دوم . پشت این روشوی هم دستشویی بود با در چوبی ! همه چی در این خونه ی بزرگ حکایت از قدیمی بودن میکرد و اینکه اینجا خونه مادربزرگ و پدر بزرگه ! کمدها دارای مدل قشنگی بودند ولی همه زخمی شده بودند معلوم بود زمان زیادی ازشون استفاده میشه ولی حتما در زمان خودش بسیار شیک و جالب بودند ...
جلوی دستشویی یه تیکه پارچه انداخته بودند که چند تا دمپایی روش بود . اون دمپاییا رو میپوشیدن و میرفتن داخل دستشویی و بعد دوباره میومدن روی همون پارچه دمپایی رو در میاوردند ! خب اگر یه دمپایی داخل میذاشتن و دیگه بیرون نمیآوردند بهتر نبود ؟
اصلا به من چه ؟ خب لابد اینطوری راحت ترند دیگه ! ولی آخه نجس و پاکی چی میشه ؟ بچه ها که مثل بزرگترا حواسشون به همه چیز نیست ! ازون گذشته بحث نظافت چی ؟ آخه ... اصلا بگذریم !
خلاصه جورابم رو شستم و وضو گرفتم و اومدم داخل ...
کمی حرف زدیم . با عربی دست و پا شکسته ای جوابشون رو میدادم ...اذان گفتن و نماز خوندیم و بعدش ناهار آوردند . یه سینی بزرگ که توش یه دیس برنج سفید بود و چند تا تیکه مرغ سرخ شده روش... یه کاسه آبگوشت خوری که توش کبه عربی آب پز بود ... خیلی جالب بود . کبه ها اندازه یه کلوچه فومنی بود که توش رو با گوشت چرخ کرده پر کرده بودند ... دو سال پیش سرخ کرده اش رو خورده بودم و این بار آب پزش رو ... آب پزش خوشمزه تر بود ... از خانمه پرسیدم ایران اومدین ؟ گفت بله رفتیم قم و مشهد ...گفتم از غذاهای ایرانی خوشتون اومد ؟ گفت : توی یه هتل رفتیم که غذاهاش خوب نبود ولی جاهای دیگه بله !

خلاصه ناهار رو خوردیم. من یه کبه رو با نون خوردم. با قاشقش یه کبه دیگه برام گذاشت :)

میگفت ترشی بخور . مثل ایرونیا کلم و هویج و... توی سرکه ریخته بودند و بهش ترشی هم میگفتن. قطعا این از فرهنگ ایرانی اونجا رفته بود چون ترش یه کلمه فارسیه... با دست ترشی بر میداشتن یا با قاشقشون . چند تا کلم برداشتم خوردم و در همون حین هم به این فکر میکردم که قبلا دست چند نفر دیگه به این ترشی ها خورده و یا چقدر قاشق به این ترشی خورده ؟   واقعا چقدر بد بود که نمیتونستم خودم رو ازین افکار نجات بدم! یاد فرمایش آیت الله احدی افتادم که همیشه این حدیث رو برامون میخوندند که آب دهن مومن شفاست . و بعد یاد فرمایش آیت الله تبریزیان افتادم که ایشونم میفرمودند این لیوان های یه بار مصرف بلای جان ایرانیا شده !! چون استفاده از لیوان مشترک یه جور واکسینه کردن طبیعی مردم بود و مردم در قدیم کمتر از الان مریض بودند ولی الان ...

خلاصه خودم رو آروم کردم و بدون هیچ عکس العمل بدی غذامو خوردم ...و ازشون تشکر کردم. تجربه دو سال قبل بهم میگفت اگر چیزی نخورم صاحبخونه عرب من که به کرامت و مهمان نوازی شهره هستن ناراحت میشه و فکر میکنه یا غذاشون رو دوست ندارم و یا خودم رو برتر میبینم و  مگه من کی هستم که بخوام این حرفا رو به یه مسلمون شیعه بزنم که مجاور  امام حسینه و الان هم منو توی زندگیش پذیرفته بدون اینکه منو بشناسه ؟ حب الحسین یجمعنا... اگر او به احترام امام حسین ع به من اکرام میکنه منم باید به احترام امام حسین ع بهش احترام بذارم و قدردان لطفش باشم... اصلا من الان سر سفره امام حسینم ... باید حواسم رو جمع کنم... خدایا شکرت که سر سفره امام حسین ع منو نشوندی... من بی لیاقت و تاریک و گناه کار .... دوباره و چند باره اشکام هجوم آوردند و من بی اعتنایی کردم و سعی کردم رفتارم طبیعی باشه. آخرش بهم گفتن چرا کم غذا خوردی ؟!! ولی من کم نخوردم ... مثل همیشه بودم . خودشونم همینقدر خورده بودند دیگه ... والا ! بعد از ناهار دوباره شروع کردیم به حرف زدن > خانم صاحبخونه گفت ایرانیا میان اینجا هیچکدوم عربی بلد نیستن خوبه شما میتونی صحبت کنی ! حکایت لنگه کفش و بیابان بود... بازم همین عربی دست و پاشکسته بهتر از هیچی بود .

بعد خیلی جدی بهم گفت خانم ، موقع وضو مگه نباید اول جوراب رو در بیاریم و بعد وضو بگیریم ؟ گفتم بله ... پس چرا خانمای ایرانی وضو میگرفتن و بعد از اینکه نوبت مسح پا میشد تازه جوراب رو در میاوردن و وقتی آب وضو خشک میشد از ابروها آب میگرفتن برای مسح ؟

گفتم بهتره اول جوراب رو در بیارن ولی اگر به دلایلی نشد و اب وضوی دست تموم شد میشه از آب ابروها برای ادامه وضو استفاده کرد. ما همه مقلد دانشمندان هستیم و نظر علمای اسلامی هم با هم کمی فرق میکنه . تایید کرد و برای خانم پیر توضیح داد حرفای منو . دوباره گفت : خانم ، زن بیوه مگه نباید 4 ماه و ده روز صبر کنه بعد ازدواج کنه ؟ این توی قرآنم اومده ... گفتم بله ... گفت یه خانم ایرانی میگفت فقط 4 ماه !! گفتم شاید حکم رو درست نمیدونسته .. شاید از روستاها بوده ... گفت خب باید برن پای درس علما توی مجالس و حسینیه ها و احکام رو یاد بگیرن وگرنه نسلشون حرام میشه ... گفتم حق باشماست. خوشحال شد و به خانم پیر گفت میگه حق باشماست.

خلاصه داشتیم بحث میکردیم که یه صدای جالبی رو شنیدم که از توی حیاط خلوت میومد.گفتم چه خبره ؟ گفت دارن نون میپزن ... با تعجب و ذوق گفتم توی خونه نون میپزید ؟ گفت بله ... هر روز ... گفتم میشه منم برم ببینم ؟ گفت بله ... در همین حین گرامی همسر به گوشیم زنگ زد و من باید از آشپزخونه رد میشدم و میرفتم توی حیاط تا ببینمش. وقتی وارد آشپزخونه شدم دیدم خانمای جوون چونه های نون رو مرتب توی یه سینی چیدند.. گفتم میخواید نون بپزید . گفتن بله . گفتم میخوام ببینم و ازتون یاد بگیرم . خندیدن و با خوشحالی گفتن صدات میکنیم .

خدا بگم ماایرونیا رو چیکار کنه که انقدر جلوی رو و پشت سر به عرب ها حرف زدیم که باورشون نمیشد یه ایرونی بخواد تحسینشون کنه ... واقعا جای تاسف بود !

خلاصه صدام کردند که برم مراسم نون پزون :)

یه تنور آهنی که با کپسول گاز روشن میشد و یه دختر جوون که داشت چونه ها رو با این دست اون دست کردن باز میکرد  و بعد روی یه تشکچه گرد کوچیک میذاشت و به دیواره تنور میچسبوند . مادر در تنور رو میذاشت و بعد از مدتی با انبر نون رو از دیواره جدا میکرد و مینداخت روی پارچه ای که کف حیاط خلوت بود .

گفتم منم یکی درست کنم ؟ یه چونه برداشتم و هرکاری کردم مثل اون دختر جوون ، باز و گرد و مرتب در بیارم نشد . اطرافش رو با دست صاف کردم و گفتم اطو لازم داره ولی گفتن نه خیلی خوب شده ... البته تعارف میکردند کج و کوله و کلفت شده بود ولی چسبوندن به تنور و پختنش ... یکی از دخترا با موبالم ازم عکس گرفت که خیلی هم جالب شده ... اسلام دست و پامو بسته وگرنه باهاتون شیر میکردم :)) خلاصه دو تا نون پختم  و خیلی لذت برم ...

راستی گفتم بهتون که این حیاط خلوت کنار دستشویی بود ؟ گفتم دمپاییای دستشویی رو بیرون میآوردن ؟ حالا اینم بگم که با همون دمپاییا دور و بر  نونا راه میرفتن !!

اصلا بریم صحنه بعدی ... والاع !

برگشتم پیش صاحبخونه ی مهربون و خوش زبون و با حوصله ام ... بهم گفت دراز بکش و استراحت کن . گفتم تا شما نشستین منم میشینم. گفت ما هم دراز میکشیم . خلاصه پتویی و بالشی و یه استراحت دلچسب ! نزدیکای عصر بود که براشون مهمون اومد. یه خانم اهل عراق که ساکن یه شهر دیگه غیر نجف بود و پیاده اومده بود کربلا ... تا رسید بعد از سلام و علیک از صاجبخونه سوال کرد که دوستای ایرونیتون امسال نیومدن . گفت بعضیاشون اومدن و بعضیا نه .

به نظرم عصبی اومد ... تند تند صحبت میکرد . چشماش خسته بود مثل کسی که زیاد گریه میکنه . با صدای بلند حرف میزد و لحن صداش به کسی میومد که از تجربه یه چیزسخت در رنجه و به شدت شاکیه. خطوط چهره اش بلند و عمیق بود .

از تماس چشمی با من پرهیز میکرد... فوری سعی کردم با رفتارم بهش آرامش بدم و پیام دوستی بفرستم. گاهی نگاهش میکردم  و گاهی هم فقط گوش میدادم ... نمیخواستم بی اعتنا باشم و یا برعکس بی ادبانه بهش زل بزنم .

از لابلای حرفاشون فهمیدم که همسرش مریضه و دکترا جوابش کردند . به لبنان و سعودی هم سفر  کرده بود ولی هزینه اش خیلی زیاد بوده و البته بی فایده ... اونجا هم گفته بودند که درمان نمیشه ... صاحبخونه برای لحظه ای رفت بیرون... از فرصت استفاده کردم و ازش پرسیدم همسر شما مریضه ؟ با لبخند کم رنگی گفت چه خوب متوجه شدی ! بله . دو ساله مریضه و دکترا میگن علاجی نداره. گفتم مریضیش چیه؟ گفت نسیان  . گفتم آلزایمر ؟ گفت بله

صاحبخونه برگشت و گفت این خانم دخترش تو آمریکا داره دارو سازی میخونه ولی اونجا هم گفتن پدرش درمان نمیشه. میدونستم چی میگه . بله آلزایمر درمان نداره فقط کنترل میشه مثل خیلی از بیماریای دیگه که طب مدرن براش درمانی رو ارایه نکرده.

یاد طب سنتی و زالو درمانی و گیاه درمانی افتادم و تجربه های موفقش در درمان و کنترل ... البته درمان قطعی نیست ولی میتونه پیشگیری کنه و اگرهم بیماری در مراحل اولیه است به خوبی بیماری رو پس بزنه  ولی چون طب رایجی نیست مردم بعد از قطع امید از طب رایج ، و بعد از اینکه  بیماری پیشرفت کرد و عمیق شد مراجعه میکنن که تنها اثرش کم کردن عوارضه ... ولی بازم بهتر از طب رایج جواب میده. حداقل بیمار بصورت یه انسان طبیعی عمرش رو طی میکن نه مثل یه انسان مسخ شده و نباتی !!

ازشون پرسیدم تو عراق " علق " وجود نداره ؟ و بعد آیه انا خلقنا الانسان من علق رو خوندم  و فکر میکردم الان فوری میفهمن منظورم زالویه ...ولی اصلا متوجه نشدند !  ترجمه هم گاهی نعمته هااا ... علمای ما علق رو در تفسیراشون به چندین معنا آوردن که یکیش هم زالویه .و ما ایرونیا چون عربی بلد نیستیم برای فهم قرآن ترجمه و تفسیر میخونیم و اینا رو متوجه میشیم ولی عربا چون عربی رو متوجه میشن خودشون میخونن و نظرات دانشمندانشون رو بررسی نمیکنن تا احتمالاتی غیر از معنای لغت رو بفهمن . اینطوری بود که من فارسی زبان میدونستم علق به معنای زالو هم هست ولی اون عرب زبان نمیدونست. خلاصه با کلی شرح و بسط و کشیدن شکل بهشون فهموندم منظورم چیه ؟ و گفتم در ایران طب سنتی داره رشد میکنه و این بیماری ها رو میتونه بهتر کنترل کنه... گفتن ما تو عراق کسی رو که این دانش رو داشته باشه نداریم که البته من مطمئن بودم اینا اطلاعاتشون ناقصه چون هم ریشه این دانش در کلام معصومین علیه السلامه وهم بسیاری از دانشمندان اسلامی در حوزه نجف مشغولند و هم اینکه محاله دانش طب سنتی و طب اسلامی در ایران  رشد کنه ولی ما به محضر امیرالمومنین و امام حسین ع عرضه نکرده باشیم و در همین راهپیمایی هم روز اربعین آقای خیرا ندیش در مورد  طب سنتی سخنرانی داشتن در اونجا ... پس حتما عرضه شده ولی هنوز رواج پیدا نکرده... خلاصه زن صاحبخونه هم از درد زانو گفت  و قرار شد من تو ایران یه بررسی کنم و جوابش رو براشون با تلگرام بفرستم که آیا در عراق طب سنتی ایران و روش های درمانیش ارائه میشه یا نه ؟

تا حالا که چیزی پیدا نکردم !

صاحبخونه دوباره رفت بیرون . خانم مهمان به من گفت دراز بکش . گفتم بی ادبی نیست وقتی شما نشستین من بخوابم ؟ گفت نه اصلا ... اینجا عادیه > و من آروم خزدیم زیر پتو... عصر شده بود و هوا سرد بود. اون بنده خدا هم مثل من دراز کشید و بلافاصله خوابش برد . معلوم بود هم خیلی خسته است و هم خیلی رنج کشیده و کلافه . خلاصه تا دم اذون دراز کشیدیم و بعدش نماز و بعدش دوباره شام... دوباره سینی شام شامل دیس برنج و مرغ سرخ شده و کاسه کبه آبدار  و کاسه خوراک لوبیا و یه کاسه هم خورش اسفناج که اینا بهش میگفتن سبزی !

اینم معلوم  بود از ایران به اونجار فته چون کلمه سبزی فارسیه و نه عربی. خلاصه برنج و آلو اسفناج خوردم و صاحبخونه هم برام باز با قاشق خودش  مرغ گذاشت. همشون با قاشق خودشون توی کاسه لوبیا و خورش و کبه و ترشی میزدند و من مثل دخترای خوب اصلا انگار نه چیزی دیدم و نه اصلا برام مهمه ... جاتون خالی خیلی واکسینه شدم دیگه . پدرم از بچگی روی چند چیز حساس بود یکی اینکه به بزرگتر از خودمون "تو" نگیم . اینکه با قاشق شخصیمون تو ظرف خورش و ماست و ... نزنیم و جلوی بزرگتر پامون رو دراز نکنیم ... همش تو این سفر نقض شد و خلاص... باباجونم شرمنده:))

بعد از شام من و گرامی همسر رفتیم برای دیدن دوست کربلاییمون که دو سال پیش خونشون رفتیم. نزدیک بود ... خونشون رو پیدا کردیم و زنگ زدیم. ابو مصطفی اف اف رو جواب داد و من پرسیدم ام مصطفی هست ؟ کمی بعد صدای ام مصطفی رو شنیدم که میگه بفرما داخل خانوووم ! با همون لهجه جذابش تو فارسی حرف زدن ... وارد حیاط که شدیم زن و شوهر به استقبالمون اومدن و با دیدن ما تموم صورتشون پر از خنده شد. ام مصطفی به شدت منو به آغوش کشید و گفت ابو مصطفی گفته بیا یه خانم ایرونی پشت دره و اسم تو رو میاره ومن نفهمیدم شمایید... خلاصه کلی ماچ و بوسه و کجا بودی و چرا پارسال نیومدی  و  الان کجایید و ...

چه حس آشنا و خوب و راحتی داشتم اونجا ... انگار رفتم خونه خواهرم ... دیگه براش توضیح دادم کجاییم و گفتم چون همه همراهانمون مرد هستن ترجیح دادم نیایم اینجا و مزاحم مهمونای خانمتون نشیم... البته چادر شسته  شده روی رادیات برقی حکایت از اومدن دوستای قدیمی ایرانی میکرد ولی خودشون از صبح رفته بودن حرم و هنوز برنگشته بودند.

 ابو مصطفی مریضه و در این دو سال بارها  برای مداوای چشم و استخوان و غیره به ایران اومدن و این بار هم رفته بودند مشهد زیارت و در همون جا هم یه بیمارستان خصوصی رفته بودند برای چشم ... برای یه آزمایش خاص حدود 14 میلیون  تومن هزینه روی دست اینا گذاشته بودند !! نمیدونم چی باید گفت واقعا ! ولی میتونم حدس بزنم با چه برداشتی این هزینه اجحاف آمیز رو به این خانواده تحمیل کرده بودند ... این عربای پولدار و ازین حرفا !

گفتم چرا خونه ما نیومدین ؟ چرا خودتون رفتین دکتر ؟ گفت از هتل هر چی به موبایلتون تماس گرفتیم هیچکس حواب نداد ! دوباره شما ره تلفن ثابت و موبایل رو روی یه کاغذ نوشتم و بهشون دادم که دفعه بعد بهمون زنگ بزنن  بیان ... یاد حرفای صاحبخونه امسالمون که اسمش ام نجاح بود افتادم که تعریف میکرد با همه خانواده اومده بودند ایران و رفته بودن بازار لباس و کلی لباس زنونه و مردونه و بچگونه و کفش و کیف خریده بودند در حد مثلا یه میلیون ... بعد براشون  آب آورده بودن توی گرما ... وقتی میخواستن از مغازه بیرون بیاین شاگرد مغازه دویده و ازشون پول آب رو هم گرفته !!

واقعا چیزی میشه گفت ؟

یه ساعتی پیششون نشستیم و گفتیم که شام خوردیم و فقط اومدیم ببینیمشون.  دو سال پیش ام مصطفی از چادر لبنانی من خیلی خوشش اومده بود و میگفت دلم میخواد برای دختر کوچیکم ازینا بخرم تا راحت باشه ... هم آستینش مچ داره و هم جلوش زیپ داره ... این بار که از ایران میخواستیم حرکت کنیم خواهرم یه چادر لبنانی برای این دختر دوخت و من با کمی وسایل تزئینی و دخترونه  همراهش کردم و به عنوان هدیه براش بردیم . کلا عراقیا از آآجیل ایرانی و زعفران استقبال میکنن  این بار ما علاوه بر زعفران این چادر لبنانی رو هم برده بودیم و اونجا بهشون دادم . تشکر کردند و در مقابلش خرما و چای  بهمون دادند که ما عذر خواهی کردیم که نمیتونیم قبول کنیم چون سخته برامون با یه کوله بخوایم بار دستمون بگیریم و بریم... خلاصه برای اینکه ناراحت نشن دو بسته کوچیک چای رو برداشتیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه ام نجاح ... جالب بود تو کربلا دوست و آشنا پیدا کرده بودیم..( حب الحسین یجمعنا)

برگشتیم خونه ام نجاح و کمی بعد همه خوابیدند و قرار شد ما نیمه شب بریم حرم .

 


 
سفر دنیای یا ...7
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤ : توسط : هیدرا

ظاهرا یکی دو ساعتی بین خواب و بیداری گذشت... نزدیک غروب داشت میشد و باید برای نماز بلند میشدم. پتوها رو جمع کردم و سرجاش گذاشتم و از چادر بیرون اومدم... با سختی کفش میپوشیدم دیگه . به فکرم رسید کفی طبی رو از کفشم در بیارم تا فضا برای شصت پاهام بیشتر بشه و ازون حالت دردناکی دربیاد و  همینکارو انجام دادم و کمی احساس آسودگی کردم. رفتم همون خونه ای که نماز ظهر رو توش خونده بودم... در هنوز باز بود ولی خیلی خلوت بود. رفتم داخل و از دختری که داشت اونجا ها رو ط

تی میکشید تشکر کردم... دستشویی و وضو و دعای خیر برای صاحبخونه و برگشت به طرف چادر کارایی بود که انجام شد... رفتم داخل چادر و دیدم که انتهای چادر اشغال شده. کمی نزدیک تر به اول چادر نشستم و به ستون تکیه دادم و سرگرم موبایلم شدم.

دیدم صدام میزنن ... گرامی همسر بود و خواهر زاده... اومده بودن دنبالم که بریم وضو بگیریم که گفتم من آماده نمازم. قرار گذاشتیم بعد از نماز شام بخوریم و کمی بعدش حرکت کنیم .

اذان گفتن و نماز خوندیم ... ظاهرا یکی دوتا از خانمای ایرانی رفته بودن برای وضو  و وقتی برگشته بودن دیدن پتو هاشون رو دو سه تا خانم عرب انداختن رو خودشون. گفته بودن ما راضی نیستیم و این کار حرومه و ازین  حرفا ! و بعد هم رفته بودند.و ازون به بعد خانمای عرب دایم در مورد رفتار ایرانیا و حروم گفتنشون حرف میزدند و پوزخند میزدن... انگار اون خانمای ایرونی کلا فضا و امکانات اهدایی رو با اموال شخصیشون اشتباه گرفته بودن و طلبکار شده بودند... تفکر ایرونی هم یه جاهایی واقعا تعجب آوره اونم در مقابل عراقیایی که اینطور مهمون نوازی میکردند و خم به ابرو نمیآوردند.

در همین حین یه دختر جوون ایرونی هم وارد شد و یه پتو انداخت کنار من و نشست.  همسر جوونش با نگرانی دائما وضعیتش رو بررسی میکرد. با یه نگاه به جوون فهمیدم باید جنوبی باشه. از خانمش پرسیدم تازه عروس دامادید؟ بله تازه 3 هفته است عقد کردیم و این اولین سفریه که دو تایی اومدیم. از لهجه دختر فهمیدم اصفهانیه و از قیافه شوهرش معلوم بود جنوبیه... احتمالا پدر و مادر پسر از جنگ زده هایی بودند که زمان جنگ رفته بودند اصفهان. افکارم رو به دختر انتقال دادم تایید کرد و دیگه برام کلی از سفر سال قبلش با خانواده یکی از نزدیکانش گفت.

یه خانم عرب در حالیکه یه ظرف کوچیک غذا دستش بود با لهجه عربی میگفت خانم فلانی  خانم فلانی ... بهش گفتم منم و اون ظرف غذا رو بهم داد. پلو و یه تیکه کوچولو مرغ بود. تشکرکردم ... تا اومدم غذامو بخورم دیدم صدای راهنما میاد که داره صدام میزنه... از چادر اومدم بیرون و با راهنما روبرو شدم که بهم میگفت غذا رو گرفتی ؟ من برات فرستادم . تشکر کردم. یه سینی پر از غذا بهم داد و گفت میتونی اینارو پخش کنی؟ ثوابم داره . گفتم باشه و سینی رو ازش گرفتم... بیشتر غذاها رو خانواده هایی که بچه داشتن گرفتن و تشکر کردند. سینی رو برگردوندم و این بار راهنما بهم یه رانی داد! تشکر کردم و نمیدونستم اصلا چیکار باید بکنم ؟!

خوشم نمیاد یه غریبه انقدر حواسش بهم باشه و راستش دور از چشمش رانی رو هم نخوردم و دادم به اون دختر که میخواست شب تو موکب بخوابه. گرامی همسر و خواهر زاده هم اومدن بیرون و سه تایی نشستیم روی صندلی های کنار خیابون و خیل ماشی ها رو نگاه میکردیم که مثل یه رودخونه در حال حرکت بودند ... یه رودخونه مواج و فیاض و سرشار از زندگی و هیجان... همینطور که با هم حرف میزدیم یکی دیگه از آقایون یه دونه شیشه آب پرتقال آورد و بهم داد. با همسری و خواهر زاده خوردیم و و کمی بعد همه جمع شدیم تا راه بیفتیم دیگه .قرار شد 100 تا عمود بعد بایستیم و همینکه راه افتادیم توی اولین موکب یه چیزی مثل مسقطی پخش میکردند که داغ داغ بود . همه ایستادن و مسقطی خوردند !  بهشون گفتم عجب شروع طوفانی ای داشتیم !!  همه زدن زیر خنده و دو به دو شروع به حرکت کردیم ...

انقدر رفتیم تا رسیدیم به موکب امام رضا یا یه موکب  ایرونی دیگه که تلفنای متعدد رایگان برای ایرانیا داشت و وای فای رایگان .. ناخودآگاه همه ایستادیم ولی تعداد کاربرای کانکت شده  اونقدر زیاد بود که سرعت رو پایین  آورده بود. با لاخره کانکت شدم ویکی دو تا پیام برای خانواده و دوستان ارسال کردم اما وقت نبود که منتظر لود شدن پیامای اونا بمونم و دوباره راه افتادیم... در بین راه عدسی خوردیم و چای و خوراک لوبیا ... و همینا گرم نگهمون داشت برای خرکت کردن. سوز سرما خیلی زیاد بود... آیت الله قرهی با عده ای جوون از کنارمون رد شدند. به جوونا غبطه میخوردم واقعا خوش به حالشون که در این سن و سال  با یه صاحب نفس همراه شده بودن... کمی بعد  حاج آقا علوی تهرانی رو با یه عده جوون و همراه دیدم ... و دوباره یادم افتاد که ما قرار بود با حاج آقا احدی اینا همراه بشیم ولی نشد... توی ذهنم این فکر خطور کرد که حتما یه جای کارم اشکال داره که خدا این همراهی رو روزیم نکرده ... دلم گرفت و همینطور که راه میرفتم اشکام رو هم پاک کردم و صدای نوحه خونی رضا نریمانی هم میومد که یکی از ماشی های ایرونی با خودش دستگاه پخشش رو حمل میکرد...  باهاش هم نوا شدم و اشک ریختم.

50 تا  50 تا عمود قرار میذاشتیم و  همدیگه رو پیدا میکردیم و بعد از یه استراحت مختصر ادامه میدادیم...

یکی دیگه از آقایون هم ماهیچه های پاش درد میکرد و کمی احساس ناراحتی داشت... خلاصه رفتیم و رفتیم تا نزدیک اذان صبح که به یه ساختمون بزرگ رسیدیم ... قرار شد همونجا نماز صبح رو بخونیم و بخوابیم تا ساعت 10 صبح . کیسه خوابم رو از گرامی همسر تحویل گرفتم و وارد مجتمع شدم... هوا خیلی سرد بود و من نمیدونم چطوری بعضیا توی اون سرما روی زیراندازای نایلونی و روی زمین نشسته بودند. دو تا سالن انتهای حیاط بود . هر کدوم رو بررسی کردم پر ِ پر بود. جای سوزن انداختن نبود. برگشتم تو حیاط و وسایلم رو گذاشتم یه گوشه و رفتم برای وضو... نزدیک به 10  12 تا توالت وجود داشت که بیشترش به شدت کثیف بود.. به شدت هاااا... بعضی ها با تمام وجودشون در اونجا فعالیت کرده بودند و بعدش فهمیده بودند که آب قطعه :))))

بازم توضیح بدم ؟؟ خلاصه با آب قطره ای که از یکی از شیرها میومد وضو گرفتم و تا لباسام رو بپوشم اذان رو هم گفتن . روی همون نایلون ها نماز صبح رو خوندم و دوباره رفتم به سالن ها سر زدم به امید اینکه بعضیا حرکت کرده باشن و جاشون خالی شده باشه ولی تیرم به سنگ خورد. خسته بودم . کیسه خواب رو توی حیاط باز کردم و چپیدم توش... سرد بود و نمیشد بخوابم ... فقط کمی خستگی پاهام در رفت. شایدم کمی خوابم برد ... نمیدونم . اما نمیشد ادامه داد. زیپ کیسه خواب رو باز کردم تا برم یه پتو پیدا کنم که دیدم توی حیاط یکی دو نفر باقی موندن و همه رفتن. به یکی از خانمای عرب اشاره کردم یه پتو روبندازه روم. اومد بهم گفت برو داخل بخواب جا باز شده... با خوشحالی بلند شدم و دیدم  بله ... خیلیا حرکت کردن و تقریبا سالن خالی شده... رفتم اون انتهای انتها و روی یه تشک ، کیسه خوابم رو پهن کردم و یه پتو هم انداختم روم و خوابیدم. در ضمن موبایلم رو هم گذاشتم شارژ بشه. همسری زنگ زد که جا پیدا کردم یا نه و وقتی مطمئن شد دیگه هممون خوابیدیم... فکر کنم دو ساعتی خوابیدم که با صدای بلند یه دختر ایرونی از خواب پریدم... 6 -7 تا دختر دانشجوی ایرانی هم تازه اومده بودن که بخوابن.. ازم عذر خواهی کردن که با صدای بلندشون از خواب بیدارم کردند. خلاصه اونام با سرو صدا دراز کشیدن... تا خواستم کمی بیشتر استراحت کنم دو تا خانم عرب اومدن داخل که ظاهرا اداره اونجا به عهده اونا بود و فکر کرد ما از دیشب اونجا بودیم. با صدای بلند داد میزد   زائر حرکت  حرکت

دخترا به هم میگفتن انگار میگه برید بیرون .. کلافه شده بودن. به خانمه گفتم که ما صبح تازه اومدیم اینجا... عذرخواهی کرد و رفت مشغول به کار خودش شد. به دخترا گفتم راحت بخوابید دیگه کاری باهاتون نداره ... ولی خودم دیگه نمیتونستم بخوابم . رفتم برای تجدید وضو و دیدم که آب با فشار و قوت تمام در جریانه ... ظاهرا دیشب به علت استفاده زیاد زائرا آب مخزن تموم شده بوده و با طلوع  خورشید دوباره مخزن رو پر از آب کرده بودند... سرحال شدم و مفصل دست و رو شستم و مسواک زدم و لباسام رو مرتب کردم و با یه حال خوب برگشتم وسایلم رو جمع کردم. گرامی همسر بهم زنگ زد که بیداری یا نه ؟ گفتم من آماده حرکتم اصلا ... گفت آقایون هنوز خوابن !! خدایی این مردا تو این سفر تا جایی که میتونستن خوابیدن :)) بهم گفت بیا بیرون اونا هم کم کم پیداشون میشه. هرکاری کردم نتونستم کیسه خواب رو توی کیسه اش جا بدم . لوله اش کردم و با دست پر رفتم پیش گرامی همسر و کیسه خواب رو بهش تحویل دادم تا بره خودش جمع و جورش کنه... از یه آقایی صندلیش رو گرفت و برای من گذاشت و رفت.. . نشستم تو آفتاب و به زائرا نگاه کردم . با استراحتی که کرده بودم و بعد هم شستشوی صورت و مسواک زدن انقدر حالم خوب شده بود که نگووو

یادم نمیاد که اون روز نماز ظهر رو کجا خوندیم ؟ فقط میدونم که وقتی به اولین گیت ورودی کربلا رسیدیم گرامی همسر با وسواس خاصی بهم گفت از بازرسی که رد شدی همون بغل بایست تا من بیام. میدونستم این مکان براش یاد اور سفر قبلی بود که ما با رد شدن از این گیت همدیگه رو گم کردیم و یه شبانه روز دنبال هم گشته بودیم و فقط خدا میدونه چقدر از نظر روحی بهمون فشار اومد تا دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودیم... تجربه تلخی بود که دلش نمیخواست دوباره تکرار بشه.

اینجاها یه جایی بین عمود 700 تا عمود 900 محسوب میشد... دیگه داخل کربلا شده بودیم. گرامی همسر بهم گفت تبریک میگم تا خود کربلا رو پیاده اومدیم و من لبخند زدم... از سر ناباوری ... با اون پادردی که از ظهر روز اول داشتم تحمل میکردم امیدی به این نداشتم که سفر رو به انتها برسونم ولی انگار داشتیم میرسیدیم.

تا عمود هزارو خورده ای هم رفتیم و کمی روی یه سکو نشستیم. راهنما گفت میره که یه حسینیه پیدا کنه... هنوز یه نفس کامل نکشیده بودیم که اومد گفت پیدا کردم . پاشید بریم !!  رفتیم اون ور خیابون و وارد یه خونه بزرگ شدیم ... منو هدایت کردن به اندرونی که خانما بودند و تا وارد شدم 6-7 تا خانم میان سال و جوون و بچه سال بلند شدند و خوشامد گفتن.. سلام کردم و از هولم به فارسی عذر خواهی کردم و وارد سالن بزرگی شدم و یه گوشه نشستم. داشتن خمیر میکردن برای نون پختن... داشتن اماده میشدن تا از زائرا پذیرایی کنن. گوشه ای نشستم. برام متکا آوردن و بعد بچه های کوچیک دونه دونه میومدن نگام میکردند. من اولین خانمی بودم که اون روز وارد اونجا شده بودم. از کیفم انجیر خشک در آوردم و به بچه ها دادم... اسمشون رو پرسیدم  نرگس و نورا و کرار  و ... ماشالله خیلی زیاد بودند... یه خانم جوون ناز هم اومد بهم گفت میخوای از حمام استفاده کنی؟ گفتم نه فقط میخوام وضو بگیرم... راهنماییم کرد کجا برم !  با اینکه خیلیا از حمام استفاده میکردند و لباساشون رو میشستند ولی من روم نمیشد. به نظرم قضیه در دیزی و حیای گربه بود. نباید انقدر از امکانات صاحبخونه استفاده میکردیم که جبرانش براش سخت میشد ولی دیدم زائرایی رو که از لباسشویی و حمام و ... استفاده میکردند.برام قابل هضم نبود  و میدونستم که در شرایط برابر ، خودشون همچین سرویسی به مهمون ناشناس نمیدند. پس هر چی برای خودت میپسندی برای دیگران هم بپسند.

در همین حین یه خانم پیر عرب اومد که از بصره اومده بود... روی سجاده ای که برام پهن کرده بودن برای نماز مغرب ، نشست و شروع کرد به سبک کردن وسایلش... غذاهایی که در مسیر گرفته بود  رو به بچه های صاجبخونه داد و من دیدم که مادر بچه ها دلش نمیخواست غذاها رو بگیره... ولی احترام گذاشت و از دست پیرزن گرفت. پیرزن رو خاله خطاب میکرد...نمازم رو روی یه سجاده دیگه خوندم و رفتم یه گوشه دیگه نشستم ... یه پسر بچه 2-3 ساله صاحبخونه رفت جلوی در سالن و به طرف حیاط ادرار کرد و کسی مانعش نشد !! بعدش یه کاسه آب ریختن همونجا و تمام !  سعی کردم به هیچی فکر نکنم و اصلا بنا رو گذاشتم بر ندیدن ماجرا... در باز شد و یه خانواده افغانستانی وارد شدند. یه خانم پیر با دو تا خانم جوون و سه تا بچه  ... از  دختر بچه صاحبخونه سراغ دستشویی رو میگرفتن و اون بچه متوجه نمیشد. به عربی به بچه گفتم این پیرزن به توالت احتیاج داره... راهنماییشون کرد و اونا هم اومدن کنار من جا انداختن و شروع کردیم با هم حرف زدن. 16 سال بود ایران بودند و از کابل اومده بودند ... میگفت طالبان از آمریکاییا بهتر بودند !! و من تا اون موقع عکس این مسئله فکر میکردم !

گفت طالبان رهبر شیعه ها رو کشت ولی باقی مردم رو آزاد کرد اما آمریکاییها همه رو اذیت میکردند.... اسم رهبرشون رو هم گفت ولی من اون موقع نمیدونستم کیه و متاسفانه الانم فراموش کردم... باعث تاسفه که اطلاعاتمون از حرکت ها و جنبش های شیعی و کلا از مردم شیعه کشورهای همسایه انقدر کمه .

کلا از وقتی با شهدا و بچه های فاطمیون آشنا شدم افغانستانی ها یه احترام و بزرگی خاصی در نگاهم پیدا کردند. چرا ما ایرونیا خودمون رو بهتر از افغانستانیها و عربها و .. میدونیم ؟؟؟ در حالیکه در اعتبارات الهی اونقدر اوج گرفتند که یکی مدافع حرم شده و دیگری خادم زوار حسین علیه السلام ... و ما ایرونیا درگیر دوپارگی فرهنگی  و سیاسی در خودمون ... بی حجاب و با حجاب ... اصلاح طلب و اصول گرا ... چپ و راست  و  ...

خدا عاقبتمون رو بخیر کنه.

اون شب من در کنار اون خانواده با محبت افغانستانی خوابیدم... انقدر خسته بودم که برای شام بیدار نشدم و تا نزدیک اذان صبح از توی رختخواب بیرون نیومدم. وقتی برای وضو از جام بلند شدم دیدم کل سالن و یکی از اتاقا پر شده از زائرایی که از گلشهر اصفهان اومده بودند و کل حمام و حیاط و دستشویی رو با حضور گرمشون رونق بخشیده بودند :))   سه بار رفتم برای وضو ولی آب تموم شده بود ! آخرش یه پارچ آب نمیدونم از کجا برام آوردن و من وضو گرفتم و نماز خوندم و باز دراز کشیدم... خانم افغانستانی بهم گفت نمیدونم دیشب چت بود که دائم تو خواب ناله میکردی؟ نگرانت شدم که نکنه مریض شده باشی ! ولی منکه چیزی یادم نمی اومد !

کم کم صاحبخونه بلند شد و  شروع به پخت نون کرد برای صبحانه.

پنیر خامه ای و نون داغ و شیر و شکر  ... به هممون دادند و رفتند. صبحانه خوردیم و بعدش دیگه کم کم گروه ها اماده رفتن شدند. اول افغانستانی ها خداحافظی کردن و رفتند . خانمه بهم گفت کاش شما همسایه ما بودی و به بچه های من درس میدادی :))

بعدش هیئت اصفهانی ها رفتن... بعدش اون خانم عرب رفت. من مونده بودم ولی... مردا هنوز خواب بودند. یه نگاه به سالن انداختم پر از آشغال شده بود. بلند شدم و شروع کردم به تمیز کردن و جمع کردن آشغالا... دو تا نابلون بزرگ آشغال جمع کردم. به خانم ناز جوونی که بهمون صبحونه داد گفتم تو شستن ظرفا کمک کنم؟ گفت نه آب قطعه. بهم گفت از مردا بپرسم صبحونه براشون بیارم؟

در سالن مردا رو باز کردم و دیدم یکی از همراهان داره شلوار اطو میکنه و دو تای دیگه هنوز خوابن ... گرامی همسر داره کوله رو میبنده و خواهر زاده رفته بیرون کلا . پرسیدم صبحونه میخورید ؟ آره. با شرمندگی به دختره گفتم ممکنه براشون صبحونه ببریم؟ با لبخند گفت بله و رفت صبحونه آماده کنه. از مردا پرسیدم آب دارید؟ گفتن بله توی حیاط دو تا دستشویی و یه روشوی بزرگ هست. راهنما بهم گفت خانم فلانی بگید بهمون چای بدند !  انگار نمیدونست چقدر برام سخته چیزی غیر از اون چیزی که اون برامون آماده کرده ازشون بخوام.. با شرمندگی دوباره گفتم چای هست؟ گفت بله و اونم آماده کرد. سینی صبحانه رو برای مردها بردم و برگشتم سینی چای رو بردم و خدا خدا کردم راهنما دیگه چیزی نخواد ... تازه به گرامی همسر گفته بود این خانم فلانی خیلی تعارفیه هااا   !

صبحانه رو خوردن. من تعدادی کلیپس داشتم و یه کیسه انجیر که به عنوان تشکر به خانم جوون دادم و خداحافظی کردیم و از اون خونه زدیم بیرون و حرکت کردیم به سمت اخرین عمود ها.


 
سفر دنیای یا ...6
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳ : توسط : هیدرا

گرامی همسر رفت پیش بقیه دوستان دیگه تا از همکارجدیدالورود آدرس دستشویی شیلنگ دار و تمیز رو بپرسه که یه دفعه دیدم مردی کوچک اندام و ریز نقش و باریک و کمی سبزه  از توی چادر با هیجان و سرو صدای خاصی بیرون اومد و بدنبالش گرامی همسر و خواهر زاده هم بودند!

گرامی همسر معرفی کرد که ایشون آقای فلانی هستن و از بچه های بندر امام هستن و عربی بلدن و الانم میخوان مارو ببرن جایی که دستشویی تمیز داره ... سلام کردم و احوالپرسی و این آقا که ازین به بعد بهش میگم " راهنما " ؛ با صدای بلند و تقریبا فریاد گونه به ماها گفت بیاید بیاید

انگار داشت یه گروه رو میبرد اردو :))

خلاصه جلوی درب بزرگ یه خونه که نیمه باز بود ایستاد و به عربی چیزی به مرد صاحبخونه گفت و بعدش یه خانم جوون سرش رو آورد بیرون و به من اشاره کرد که برم داخل . از جمع خداحافظی کردم ودر حالیکه خدارو شکر میکردم که راهنما رو بهمون رسونده وارد حیاط شدم. حیاط کوچیکی بود روبروش یه اتاق بزرگ بود و داشتن توش وسایل غذا رو مرتب میکردن و سمت راستش یه اتاق دیگه بود که مهمونا استراحت میکردند و از همه مهمتر سمت چپ ، سرویس بهداشتی بود. تا چشمم رو برگردوندم که دستشویی رو پیدا کنم با خیل زنان عرب و ایرانی و ... روبرو شدم که تو صف دستشویی بودند. یادم افتاد که به راهنما نگفته بودیم اون دستشویی تمیز و شیلنگ دار ، خالی هم باشه !!

هیچی دیگه مثل یه دختر خوب رفتم تو صف !  و البته از منظره گوناگونی رفتارها و پوششها هم لذت میبردم . کلا سه تا درب اونجا بود اولی حمام بود که بلااستفاده بود فعلا . دومی دستشویی معمولی بود که صفی به بلندای تاریخ پشتش بسته شده بود و سومی هم نمیدونم چی بود که تک و توک میرفتن توش و میاومدن بیرون ! از سر کنجکاوی و خلاصی از دستشویی عمومی و صفی ، رفتم یه سرو گوشی آب دادم . دستشویی فرنگی بود و خالی . دیگه معطل نکردم دل رو زدم به دریا و وارد شدم. همه چی ترو تمیز بود و البته خیسسسسس. بعد از پروژه سنگین پیدا کردن دستشویی خالی حالا باید تو صف وضو قرار میگرفتم . این دیگه هیچ آپشن خاصی نداشت . یه روشوی ساده کنار دیوار و خیل نمازگزاران فارغ از پروژه دستشویی و مشتاق وضو ... جوراب و روسری و چادر رو با دقت و وسواس به میخی که روی دیوار زده بودن آویزوون کردم و رفتم که وضو بگیرم.  لابلای زنان مختلف و در حالی که مراقب بودم کمتر آب وضوی دیگران و همینطور آبی که از توی دو تا دستشویی ها مثل فواره بیرون میاومد بهم برخورد کنه وضو گرفتم و رفتم توی اتاقی که سمت راست حیاط برای مهمانان بود. شلوغ بود... جمعی از خانمای عرب مشغول استراحت و غذا خوردن بودند. نمازم رو خوندم در حالیکه خانم پیری برام مهر پیدا کرد و بهم جا داد تا نماز بخونم. وقتی نمازم تموم شد نمیدونستم باید چیکار کنم ؟ بشینم تا مردا غذاشونو بخورن یا برم دنبال غذای خودم؟ البته اینم یادم رفت بگم که دو تا از خانمای صاحبخونه به فاصله نیم متری دستشویی ها و اوصافی که شرحش رفت مشغول سرخ کردن ماهی بودن تا با نون و برنج از زوار پذیرایی کنن و تا من نماز بخونم غذا تموم شد. از خونه بیرون زدم که یه دفعه توسط همسر مورد رویت قرار گرفتم ... ازم پرسید ناهار خوردم ؟ همینکه اومدم چیزی بگم صدای راهنما رو از پشت سر شنیدم که بهم میگفت خانم فلانی بیاید بیاید ... همگی مثل بچه های خوب دنبالش راه افتادیم . در یه خونه دیگه رو زد که ظاهرا مردها قرار بود اونجا ناهار بخورن و برای مردها اتاقی رو آماده کرده بود ولی خانمها قرار نبود بیان اونجا و همون خونه قبلی که غذاش تموم شده بود مال خانمها بود. من دیپورت شدم به همون خونه ... دوباره رفتم تو اون خونه و کمی نشستم و پاهام رو ماساژ دادم و یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه زدم بیرون ... یه چادر خالی پیدا کردم  که توش چند تا خانم نشسته بودن فقط... تا اومدم وارد خیمه بشم از طرف راهنما دستگیر شدم که " خانم فلانی شما چرا ازون خونه بیرون اومدین ؟ همونجا استراحت میکردین دیگه " با احتیاط گفتم ناهارشون تموم شده بود که دوباره به سبک تور لیدرا ، شلوغ وار بهم گفت بیاید بیاید... ای خدااااا ... دوباره داره منو میبره سمت همون خونه ای که دیپورتم کرده بودن ... گرامی همسر اومد بیرون . بهش گفتم من میخوام برم تو اون خیمه ... نمیخوام بیام تو این خونه ای که مال مردهاست. نمیخوام مزاحم اهالی خونه باشم من تو خیمه راحت ترم. اما گرامی همسر گفت کمی تحمل کن . راهنما زحمت کشیده اینجا رو پیدا کرده ... سخت نگیر  ناراحت میشه !!  ای بابا ... بازم من باید مزاحم بودن رو به جون میخریدم. خلاصه این بار آقای صاحبخونه بهم گفت برو تو اون اتاق که پشت پرده است. رفتم ... اتاقی حدودا 12 متری که یه ال سی دی به دیوارش نصب بود و سه تا بچه کوچیک داشتن  بازی میکردن و یه طرفش هم تا سقف پتو  و متکا چیده شده بود. سلام کردم به بچه ها و با لبخند یه گوشه ای مثل دخترای خوب نشستم. کمی بعد یه دختر خانم اومد پیشم و یه متکا گذاشت پشتم و ازم پرسید به چیزی احتیاج دارم ؟ گفتم نه و رفت

معذب بودم . حس میکردم مزاحم اهالی خانواده شدم و اونا اصلا منتظر مهمونِ خانم نبودن... کمی بعد یه خانم اومد ازم پرسید احتیاج به مرحاض داری ؟ نه ... کمی بعدترش یه خانم دیگه پرسید ازم میخوای بری توالت ؟ نه !

نه اونا میدونستن من چه مرگمه و نه من میدونستم اصلا برای چی اونجام ؟ واقعا من چرا وارد اون خونه شدم ؟ کمی آجیل به بچه ها که با تردید و خجالت و کمی ترس بهم نگاه میکردن دادم و آروم از اتاق اومدم بیرون و پرده ای رو که اندرونی و بیرونی خونه رو از هم جدا میکرد رو کنار زدم و کفشم رو پوشیدم . مرد صاحبخونه که جلوی در بود کنار رفت و من از خونه زدم بیرون... و رفتم طرف چادرای سر کوچه و روی یکی از صندلی ها نشستم . گراهی همسر و خواهر زاده پشت سرم اومدن بیرون که چی شده من نموندم تو خونه ؟ تقریبا با یه حالتی سرشار از التماس به همسر گفتم یواش حرف بزنه که راهنما نشنوه و به زور منو دوباره به اون خونه برنگردونه ... بعد هم با اعتراض به همسر گفتم بابا مگه من زندانی ام ؟ دلم نمیخواد بیام تو اون خونه .. من تو این چادر راحت ترم. تازه از صبح هم چیزی نخوردم و همه بدنم داره میلرزه ... میرم تو مسیر ببینم چی پخش میکنن مثل همه مردم از همون میخورم دیگه ... تازه از تشنگی هم حالم بد شده.  گرامی همسر گفت صاحبخونه داره برامون غذا درست میکنه و گفته تا یه ساعت دیگه حاضره ... گفتم محاله برگردم تو اون خونه ... این همه موکب ... چرا باید مزاحم مردم باشم آخه ؟ ...

خلاصه با سلام و صلوات و کمی هم چاشنی عصبانیت،  از گرامی همسر جدا شدم و با خواهر زاده رفتیم سراغ آب و دون!! اولین کاری که کردیم خرید یه بطری آب بود .. وقتی آب خوردم احساس کردم زنده شدم... دوباره اشک توی چشمام دوید یاد بچه های امام حسین ع و تشنگی و گشنگی و مصیبت های مدامشون افتادم...  با هر قلپ آبی که خوردم به یکیشون سلام دادم ... خواهر زاده با دو تا ظرف کوچیک پلو و خورشت لوبیا برگشت و هردو با اشتهای تموم غذامونو خوردیم ... بعد من وارد چادر شدم و خواهر زاده رفت پیش دوستان دیگه.

  رفتم ته چادر و یه پتو زیرم انداختم و یکی هم روم و آسوده و راحت دراز کشیدم و خوابم برد.


 
سفر دنیایی یا ...5
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٢ : توسط : هیدرا

وقتی میگم خوابیدیم تا اذان صبح ، از خواب واقعی حرف نمیزنم ! منظورم خواب هوشیارانه است. هم خواب بودم و از احساس آسودگی ماهیچه های بدنم لذت میبردم و هم حواسم به تکون خوردن های همسر و خواهر زاده بود. نگران جفتشون بودم بدنشون نسبت به سرما کم طاقت بود و از ناحیه سر به شدت آسیب پذیر بودند ... البته کاری از دستم بر نمیومد:(   شایدم لازمه این سفر تحمل کردن این مسائل هم بود ولی قطعا و قطعا معنویتی که در این حرکت  بزرگ موج میزنه در استقامت و اشتیاق موجود بدون رقیبه...

خلاصه در حالت خواب و بیداری یه بار تموم اتفاقات اون روز رو مرور کردم .پررنگ ترین تصویری که در ذهنم بود دعای کمیلی بود که در حال حرکت خوندیم. یعنی داشتیم برای خودمون میومدیم و طبق معمول 50 تا عمود رو تو گروه توافق کرده بودیم که بریم و منم بخاطر درد پام کمی توی دلم آرزو میکردم یه ماشین بیاد منو ببره بذاره مقصد که صدای زیبایی توجهمون رو جلب کرد. یه نفر از پشت سر با لهجه عربی دعای کمیل میخوند. فرازهای اولش بود اللهم اغفر لی الذنوب اللتی تهتک العصم ...

یه دفعه حس کردم چقدر دلم میخواد الان توی این تاریک شب و وسط یه جاده ای که دیگه اول و آخرش پیدا نیست و فقط صدای کفش ماشی هاست که شنیده میشه با خدا حرف بزنم. کلا حرف زدن با خدا همیشه حالمو خوب میکنه... حرکتمون رو کمی کند کردیم و در یه فاصله کوچیک با اون جوون عرب شروع کردیم به خوندن دعا... اون پسر در پناه نور موبایلش ، به صفحه مفاتیح نگاه میکرد و میخوند و من در حیرتی عجیب از این روزی معنوی غوطه ور بودم و گاهی هم به خدا با زبان حال میگفتم : یعنی حواست به منه ؟ داری منو میبینی و برام برنامه ریزی کردی؟ یعنی این تلاش کوچیک رو قبول داری؟ یعنی...

خلاصه با اون جوون دعای کمیل رو خوندیم و یه دفعه دیدیم بیشتر از 100 تا عمود رو پشت سر گذاشتیم در حالیکه من درد پام رو دیگه حس نکرده بودم و کلی هم با خدا حرف زده بودم . زمان و مکان در هم پیچیده شده بود و  کلام حضرت علی ع ، سیاهی شب رو بی معنی میکرد. معنویت، قدرت عجیبی داره میتونه بر سرعت زمان سبقت بگیره و سختی مکان رو بلااثر بکنه.

بعد از تموم شدن دعا ، سرعت حرکت اون جوون زیاد شد و از ما فاصله گرفت. فوری از توی کوله یه شیشه عطر در آوردم و به خواهر زاده دادم تا بهش بده . البته خواهر زاده مجبور شدکه توی تاریکی به دنبالش بدوه تا پیداش کنه. عرب ها قدرت جسمی عجیبی دارند که با ما قابل قیاس نیست... از اینکه با یه شیشه عطر کوچیک ازش تشکر کردم احساس آسودگی میکردم. بدون منت به ما روزی معنوی رسونده بود و ما هم نفهمیدیم اصلا کجاییه ؟ عراقیه یا لبنانی و یا بحرینی و یا ... فقط همسفر بود " حب الحسین یجمعنا "

و این ها پررنگ ترین تصاویر ذهنیم بود در حالت خواب...

با صدای کیسه خواب گرامی همسر فهمیدم نزدیک اذانه... بلند شدم دیدم که تک و توک بیدار شدن و دارن برای دستشویی و وضو میرن. سریع بلند شدم و کیسه خوابم رو تا کردم و رفتم طرف دستشویی زنان... حدود 7-8 تا دستشویی و روشویی بود که برای زائرا زده بودن ... مثل همیشه بعضیاش کثیف بود و  بعضیاش با تلاش خودجوش خواهرانی که همیشه امکانات همراهشون نیست به صورت تاسف باری دراومده بود ... دلم برای کسانی که عاقبت قرار بود این جاها رو تمیز کنن میسوخت واقعا ... چه تحملی باید میداشتن و کلا با چه وسیله ای باید این همه تلاش جمعی رو محو کرد ؟ هنوزم اوقاتم از یاد اوری صحنه های اینجوری تلخ میشه :((

در مجموع 2 -3 تا دستشویی قابل استفاده بود. با وجود احتیاط زیادی هم که کرده بودم ولی در لحظه آخر جورابام از دستم به زمین افتاد :(( فاجعه بزرگی بود. بحث نجاست و طهارت   بحث تمیزی و کثیفی   و بحث اینکه کوله من و همسری یکی بود و من اگر میخواستم وسیله ای رو بردارم همه خبردار میشدن ! خدایا چرا یه کم ظرافت به مردا ندادی آخه ؟! ... جورابام رو شستم و همینکه امدم خیس خیس بپوشمشون ؛ گوشه شلوارم به جایی خورد که فاجعه بود !!  کلافه شده بودم و اگر کمی سنم کمتر بود حتما اون لحظه یه دل سیر گریه میکردم... این بحث توالت و تمیزیش یکی از چالش های مهم من در بیرون خونه است... دلم نمیخواست در حالی پیاده به طرف حضرت خورشید برم که در لباسم آلودگی وجود داره . چکار کنم پس؟

یه شلوار نخی نازک همراهم بود که ترجیح دادم با همون سر کنم و  قسمتی از شلوار مشکیم رو که آلوده شده بود  شستم و آب کشیدم و بعدش بستمش دور کمرم زیر چادر و اومدم بیرون... یه جایی خانما داشتن نماز میخوندن . رفتم و نمازمو خوندم . سرمای صبحگاهی هوا و شلوار خیسی که به دور کمرم بسته بودم و شلوار نازکی که تنم بود باعث شده بود که از درون  بلرزم ولی چاره دیگه ای نمیدونستم. برگشتم پیش مردها ... نمازاشون رو که خوندن ، حرکت کردیم.

تا نزدیکای ساعت 10و نیم به عمود 575 تقریبا رسیده بودیم... شصت هر دو پام بقدری درد داشت که میترسیدم کسی بهشون بخوره ... اصلا خودمم که توی کفش کمی فشارشون میدادم بیتاب میشدم. زیر انگشتام تاول زده بود و بخاطر صافی کف پام و انحرافی که در ساق پای چپم نسبت به کف پام اتفاق افتاده ، کلا پای چپ از رده خارج شده بود و روی سینه پام تاولی به بزرگی یه کف دست زده بود . جایی که در پای دیگران قاعدتا اصلا نباید تاول میزد ... همه خسته بودیم و دردپا هم امونم رو بریده بود. متوقف شدیم و مردها رفتن به یه موکب و منم هم رفتم توی یه موکبی که برای خانما برپا شده بود و چند تا دختر بچه زیبا ازش مراقبت میکردن... کلا دختر بچه های زیبایی رو من در مسیر میدیدم. انتظارش رو نداشتم انقدر زیبا و جذاب باشن ولی بودند ... بسیار هم با ادب و با محبت بودند و فرهنگ خدمت به زوار حسین ع  رو با همه وجودشون لمس کرده بودن... بهم گفتن ورود مردها به این چادر ممنوعه ولی خود شما میتونی استراحت کنی. رفتم داخل... اولین نفری بودم که وارد چادر میشد و فوری یکی از همون پری های خوشگل و ظریف برام تشک های خاصی رو که استفاده میکنن انداخت و دو تا بالش هم گذاشت روش و یه پتو هم مرتب پایین پام گذاشت. یکی دیگه از دخترکان زیبا هم بهم گفت : خانم  مای؟ لا .. طعام؟ لا

نمیدونستم چرا نه آب خواستم و نه غذا ؟! در حالیکه از صبح چیزی نخورده بودم و هم گرسنه بودم و هم تشنه... من بخاطر اتفاقات سر صبحی حتی صبحانه هم نخوردم و بااون همه پیاده روی طبیعی بود که هم خسته بودم و هم تشنه و گرسنه... و اینکه در جواب اون دخترک زیبا با موهای بلند بافته و مژه های مشکی بلند و لباس مشکی بلندش ، گفته بودم نه ؛ شاید بخاطر این بود که دلم از این همه مهربونی و زیباییش ضعف کرده بود و خجالت کشیده بودم بازم چیزی ازش طلب کنم ! اصلا مگه من کی بودم که این بچه های نازنین و معصوم اینطور فرشته وار بخوان دورم بگردن ؟! حیف نیست خودشون رو خرج آدمی کنن که ظلمتش ، خودش رو هم عاصی کرده ؟!  دلم برای خودم و برای اون همه تاریکی که با خودم اینور اونور میبردم ، سوخت ...  اما بلافاصله به ذهنم خطور کرد که آهای حواست باشه ! اینا اصلا تو رو نمیشناسن ... چیزی که باعث شده اینطور برای راحتی و شادیت بال بال بزنن ارادت و اعتمادشون به امام حسین و به ابالفضل علیهم السلامه  ... اینا مطمئند که امام حسین جبران میکنه برای همین دریغی ندارند و حتی در طول سال کم کم پس انداز میکنن تا در همین مدت پیاده  روی به حساب امام حسین بتونن خرج کنن !

اشک توی چشمام جمع شد. کاش منم به خدا اینطوری تکیه میکردم . کاش اعتماد این عرب ها رو به اباالفضل ، منم تجربه میکردم . با یادآوری نام اباالفضل آروم آروم اشکام سر خوردند و پایین افتادند... رقت قلب عجیبی گرفته بودم ... چادر خالی و تاریک ، و محبت اون دخترکان زیبا رو  و ظریف، و یاد آوری بزرگی و جلال و شکوه ابالفضل و حس عجیبی که در من ایجاد میکنه ؛ همه و همه باعث شد مدتی همونطوری که دراز کشیده بودم و خسته و گرسنه بودم اشک بریزم و با امام حسین ع حرف بزنم و دوباره خواهش و درخواست برای هدایتم و رها نشدنم و غرق نشدنم و ... آخ که چقدر گرفتاری ما آدم ها زیاده . چقدر دنیا به تارو پود ذهن و فکرمون گره خورده ... کم کم خوابم برد!

وقتی از خواب بیدار شدم چند تا خانم دیگه هم اضافه شده بودن و دراز کشیده بودن ... به گرامی همسر زنگ زدم ... تماس برقرار نشد. خطها پر ترافیک بود و خیلی از تماس ها ناموفق... خیلی گرسنه بودم . نزدیک اذان شده بود باید میرفتم برای وضو.

درست روبروی چادر ما ، توالت بود .با احتیاط رفتم داخل و دیدم شیلنگی وجود نداره و آفتابه های کوچیک هست. به امید پیدا کردن یه دستشویی شیلنگ دار حرکت کردم .

نزدیک به 3-4 تا عمود جلو رفتم ولی اصلا موکب دلخواهی رو پیدا نکردم... انگار یه شهرک کوچیک بود که بیشتر میوه و ... برای فروش تو خیابون گذاشته بودن. برگشتم طرف چادرای قبلی و درست جایی که از گرامی همسر جدا شده بودم ، پیداش کردم در حالیکه داشت دنبال من میگشت. ماجرا رو بهش گفتم ... گفت یکی دیگه از همکاراشون که عربی بلده رو پیدا کردن که میگه دستشویی تمیز و شیلنگ دار و خوب سراغ داره ... بذار ازش بپرسم ...

و این سرآغاز یه سری اتفاقات خاص در حرکت ما شد.


 
سفر دنیای یا...4
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۱ : توسط : هیدرا

پارت دوم راهپیمایی  روز اول رو در حالی شروع کردیم که من احساس درد در مچ پای چپم میکردم و همینطور ناخن شصت هر دو پام به شدت دردناک شده بود ... از بچگی ام من با پاهام مشکل داشتم! یا درد میکرد یا سنگین بود یا همیشه پشت پاهام تاول زده بود . کلا با هیچ کفشی راحت نبودم و اگر روزی روزگاری یه کفش مناسب پیدا میکردم انقدر میپوشیدمش که پاره میشد بسکه از تجربه کفش های جدید  میترسیدم و خاطره های دردآلود داشتم... در سالهای اخیر هم دو بار روی پای چپم زمین خورده بودم و مدتها درگیر گچ و آتل و ... این حرفا بودم.دفعه قبل هم که در راهپیمایی شرکت کردم بخاطر زمین خوردن مجدد روی همین پا ، ویلچر تهیه کردیم که در طول مسیر ازش استفاده کنم... خاطراتش رو همون روزها نوشتم که دوستان قدیمی لابد یادشونه... اما امسال دیگه امیدی به ویلچر نبود و هنوز یک سوم مسیر هم طی نشده بود که این درد قدیمی خودش رو به رخ کشوند. سعی کردم اصلا بهش توجه نکنم .. کمی میلنگیدم ولی چیزی به زبون نیاوردم. خواهر زاده پا به پای من حرکت میکرد و مواظبم بود. لذت وافری داشت که همراه یه جوون بلند بالا قدم بر میداشتم و هر جا کم و کسری در خودم حس میکردم یه نیروی امدادی با محبت رو در کنار خودم میدیدم. بیشتر مواقع بازوش رو سفت میچسبیدم  و اینطوری انگار با یه نیروی مضاعف میتونستم حرکت کنم. خدا وسیله سازه :))

اون روز تا یکی دو ساعت  به غروب راه رفتیم ...

کلا دو خیابون وسیع برای حرکت وجود داره که خیابون اولی سرشار از موکبه و قدم به قدم بساط پذیرایی فراهمه و بالطبع با اشتیاق زایران برای استفاده از همه نعمتهای !! موکبها ، حرکت کندتر اتفاق میافته ولی خیابون دوم دیگه موکبی نداره و فقط عده ای در بین مسیر، تبرکات یا نذورات خودشون رو پخش میکنن و غالب کسانی که این لاین رو انتخاب میکنن کسانی هستن که میخوان سریعتر مسیر رو طی کنن... در گروه 5 نفره ما هم دو نفر علاقمند به ثواب چشیدن تمامی اغذیه و اطعمه و اشربه وجود داشت که با تدبیر گرامی همسر ،ما وارد لاین دوم شدیم تا ثواب جمع کردن این دو نفر خیلی حرکت رو کند نکنه :))

راستش از اینکه زودتر به جایی برسیم که استراحت کنیم استقبال میکردم پام درد میکرد شدیدا...  بلاخره روبروی یه موکب بزرگ ایستادیم که سایبون وسیعی داشت و زیر این سایبون وسیع رو مفروش کرده بودن و زن و مرد در دو بخش بزرگ مشغول استراحت بودند. ما هم متوقف شدیم و اول یه چایی گرفتیم و بعد هم رفتیم در گوشه ای نشستیم. چایی خوردیم و مردها دراز کشیدند. منم واقعا نیاز به استراحت داشتم ولی هر چقدر به خودم فشار آوردم که بی خیال همه چی ، لابلای خانمهای در خواب، دراز بکشم ؛  نتونستم خودم رو راضی کنم .فضا باز بود و گاهی از بالای سر و یا پایین پامون مردها در تردد بودند. کار سختی بود. من نشستم و پاهام رو دراز کردم و در همین حین اطراف رو نگاه میکردم. صحنه های جالبی برای رصد بود . از زن و مرد جوون و چه بسا تازه عروس و داماد گرفته که در روی یک سکو دور خودشون پتوی مسافرتی پیچیده بودن و دراز کشیده بودن تا سه روحانی عربی که روی صندلی نشسته بودن و به سوالات شرعی مردم پاسخ میدادند اگر چه شاید بیشتر سوال مراجعین ، سوال از مکان توالت بود :))))    گروه زنان عربی که فامیلی حرکت کرده بودند و پیرو جوان و بچه همراهشون بود و راحت و بی دغدغه خوابیده بودند و کلی سیب گاز زده و پوست موز و... در کنارشون بود و دمپایی های خاکیشون هم زیر سرشون.

یه کاروان ایرانی  متشکل از زن و مرد و پیرو جوون هم کنار دیگه ام بودن که یکی از خانماشون دایم میپرسید چند تا ستون دیگه مونده ؟ کی میرسیم ؟ شب کجا باید بخوابیم ؟ کاملا معلوم بود خسته است و از اینکه روز اول داره تموم میشه ولی هنوز راه به یک سوم هم نرسیده ، کمی ناامید شده بود. منم وقتی  به این اینجای قضیه رسیدم شماره عمود رو نگاه کردم و یاد پا دردم افتادم و خستگی زیادی که داشتم و راهی که بیشتر از دو سومش مونده بود... چطوری این همه راه باید طی بشه ؟

در همین  حین نگاهم افتاد به آستین چادرم که درزش باز شده بود ...  یواش به دورو برم نگاه کردم ببینم کسی حواسش به دست من هست ؟ یعنی کس دیگری هم دیده بود ؟ وااای چقدر زشت !

یه لحظه از دغدغه بیخود خودم خنده ام گرفت... اینکه کاری نداشت خب میدوختمش !

البته فعلا که مردها خواب بودن و کوله همسرم در دسترس نبود ...

کم کم تسلیم خستگی شدم و با کوله پشتی های گروه برای خودم یه مکان محصوری رو تقریبا درست کردم و در بینشون دراز کشیدم ...  آخ ... خوابیدن بعد از چندین ساعت پیاده  روی چه میچسبه ! مثل جایزه میمونه... دراز کشیدم و کمی که ماهیچه های بدنم استراحت کردند با تمام سلولهای بدنم سرما رو حس کردم. همه روی زیر اندازای نایلونی دراز کشیده بودیم که روی سطح سیمانی انداخته بودن و به شدت سرد بود. مچاله شدم توی خودم و سعی کردم بخوابم.کمی که غلت زدم چیزی در زیرم مثل برگ خشکیده پاییزی با صدای خاصی خرد شد ... اهمیت ندادم ولی یه دفعه حس کردم شونه هام خیس شدن ! مثل فنر از جام پریدم... بله ... وقتی تکون میخوردم ساکی که توش چند تا آب معدنی کوچولو گذاشته بودیم له شده و یکی از آب ها ترکیده و توی اون سرمای زمین ، بخشی از چادر و بلوزی که تنم بود رو خیس کرده :((   ساک رو برداشتم که کنار بذارم تمام آب خالی شد روی اونجایی که درست کرده بودم تا بخوابم ! خدایاااا   گل بود به سبزه نیز آراسته شد !   زمین سیمانی سرد   زیرانداز نایلونی   لباس نازک و همیشه کم من  ، خیس شدن چادر و بلوزم  و حالام خیس شدن همون زمین سرد !!  خدایا این همه ماجرای دومینو وار نیاز نداشت که !  خب خیلی آروم به خودم بگو نخواب ... نمیخوابم دیگه :)) 

دیگه بلند شدم نشستم. گرامی همسر چشماش رو باز کرد و پرسید چرا نشستی ؟ گفتم راحتم شما بخواب ... همین پروسه با خواهر زاده هم یه بار طی شد..

بالاخره بعد از یه ساعت و خورده ای همه گروه بیدار شدن... از همسر نخ و سوزن خواستم ... کل کوله رو زیرو رو کرد پیدا نشد ... کوله رو گذاشت جلوم و من زیپ رویی رو باز کردم و دستم با نخ و سوزن از توی جیب کوله بیرون اومد . همه خندیدن... لبه آستین چادرم رو دوختم و خیالم راحت شد... کاپشن یکی از آقایون هم یه شکاف 15 سانتی پیدا کرده بود که اونم دوختمش... و چه جنس محکمی داشت ! هر بار باید سوزن رو میذاشتم روی زمین و فشار میدادم تا داخل پارچه کاپشنش بشه .. خلاصه خیاطی تمام شد... رفتم برای وضو و برگشتم که دیدم خواهر زاده مفاتیح به دست داره دنبال اعمال شب جمعه میکرده... یه خانم عرب اومد جلو و گفت مفاتیحه ؟ بله . زیارت وارث رو میدین بخونم ؟  البته وارث رو با لهجه عربی چندین بار تکرار کرد تا فهمیدیم چی میگه ؟ واقعا این عربا باید یه فکری برای لهجه عربیشون بکنن ! خب چه کاریه ؟ عربی رو با لهجه فارسی حرف بزنن که مام بفهمیم دیگه :))

یه دفعه خواهر زاده با هیجان گفت : عه ... حاج آقا شیرازی !! و دوید به طرف مقابل .

اسمش چقدر آشناست ولی واقعا کیه ؟ توی اون فرصت کوتاه چیزی یادم نیومد... اذان رو گفتن و من رفتم قسمت خانما برای نماز جماعت ... دورو برم تماما ایرانی بودند و فارسی حرف میزدن. نماز رو خوندیم...روی فرش ... کمی گرم تر بود . بلافاصله برگشتم پیش دوستان دیگه . حاج آقا شیرازی کنار چند تا جوون نشسته بود که خواهر زاده هم بینشون بود و داشتن با هم حرف میزدن... تازه فهمیدم کیه ؟  حاج آقایی که سخنران هیئت ماهانه فامیلیمونه !!   واقعا چرا ذهن من انقدر کنده ؟!!!

صف طولانی برای شام تشکیل شده بود . همسر هم رفت و برای من غذا آورد ... مردها هرکدوم خودشون رفته بودن و غذا گرفته بودن . یه تیکه کوچیک مرغ سرخ شده و با یه عالمه خیار و گوچه فرنگی حلقه شده و یه نون صمون عربی که من بهش نون ساندویچی  عربی میگم. هرچی به گرامی همسر تعارف کردم که خودشم بخوره گفت سیرم و نمیخورم... یکی دو تا لقمه خوردم ولی دیدم بدون همسر از گلوم پایین نمیره . نیمی از نون رو  با گوشت مرغ و گوجه فرنگی  لقمه کردم و با اصرار بهش دادم... بعد یه دفعه توی ذهنم اومد که نکنه بیشتر از یه غذا به کسی نمیدن و همسرم نخواسته بهم بگه خودت برو غذا بگیرو غذای خودش رو بهم داده ؟ پریدم رفتم قسمت خانمها که صفی هم نبود و غذا رو گرفتم و آرودم و به همسری دادم... طفلکی با کمال میل غذاش رو خورد... البته غذای مختصری هم محسوب میشد.

خلاصه غذا رو خوردیم و گفتیم تا میتونیم به طرف جلو حرکت کنیم... اون شب تا ساعت نزدیک به 1 راه رفتیم... میخواستیم تا اذان صبح حرکت کنیم ولی واقعا خسته شده بودیم و دیگه نمیشد ... دنبال جایی برای استراحت بودیم ولی موکب خالی پیدا نمیکردیم... خواهر زاده کمی تند تر رفت تا بلکه جایی پیدا کنه ... برگشت و گفت اگر سریعتر بیاید یه جایی رو پیدا کردم انگار... همه مشتاقانه رفتیم. یه فضای باز که موکت انداخته بودند و نزدیک به 50  60 نفر خوابیده بودن و چون خیلی هوا سرد بود همه خودشون رو از سر تا پا لابلای پتو و کیسه خواب مخفی کرده بودند و اصلا معلوم نبود زن هستن یا مرد. قسمت پایین موکت هنوز لوله شده باقی بود . انگار برای ما گذاشته بودند. بازش کردیم و سه تا کیسه خواب رو پهن کردیم  ... دو مرد دیگه رفتن و یه جای دیگه پیدا کردن ... گرامی همسرو خواهر زاده در طرفین ، و من در وسط رفتیم تو کیسه خوابا و خوابیدیم... این اولین تجربه من از خوابیدن درون یه کیسه خواب بود که در زیر آسمان مسیر بین نجف - کربلا اتفاق افتاد. کمی سرد بود ولی قابل تحمل . خوابم برد تا اذان صبح که برای وضو بلند شدم.


 
سفر دنیایی یا ...3
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩ : توسط : هیدرا

راهپیمایی رو از جلوی در هتل به طرف جاده نجف تا کربلا شروع کردیم. در داخل نجف هم عمود ها شماره گذاری شده است و حدودا تا رسیدن به عمود صفر که آغاز جاده نجف - کربلا محسوب میشه ، 10 کیلومتری رو باید طی کنیم.

طبق قراری که با خودم گذاشته بودم شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا با 100 لعن و 100 سلام ، تا به نقطه صفر برسیم. این صد لعن و صد سلام زیارت عاشورا هم برای خودش دنیایی راز داره ... اول لعن و بعد سلام ... دیو چو بیرون شود فرشته در آید!

وقتی سه سال پیش ، و برای بار اول داشتم این سفر رو تجربه میکردم بدون هیچ برنامه ریزی قبلی ، با پایان گرفتن آخرین لعن از 100 لعن ، به نقطه صفر رسیدیم ومن با اولین قدم هام در جاده اصلی کربلا ، زمزمه کردم السلام علیک یا اباعبدالله ...

چقدر برام رازگونه بود اون سفر ...

گاهی حس میکردم در انتهای این جاده طولانی ، حضرت ایستاده اند و با دستهای کشیده و  آغوش باز، مارو به طرف خودشون مثل آهن ربا جذب میکنند و من گاهی نا خوداگاه دستانم رو دراز میکردم تا در دستان الهی ایشون بگذارم و خودم رو به دریا بسپارم ... فقط خدا میدونه چه به روز قلبم اومد در اون سفر؟!  چقدر التهاب   چقدر دلدادگی   چقدر التجاء  چقدر التماس  چقدر نیاز از طرف من و چقدر دلبری  از طرف او !

و حالا دوباره اومده بودم تا حلاوت و کشش و محبت آسمانی ایشون رو تجربه کنم. اون بار چیزی نمیدونستم  ولی این بار اومده بودم که بخوام. دو سال در آرزوی اتفاقش بودم و منتظر بودم که ببینم این بار ، بار عام این پادشاه قلب ها و سلطان معارف چگونه خواهد بود؟!

خلاصه شروع به قرائت زیارت عاشورا کردم ... صد لعن و صد سلام رو هم گفتم و زیارت رو به انتها رسوندم و بعدش هم در حال حرکت دو رکعت نماز زیارت رو هم خوندم و ما هنوز به نقطه صفر نرسیده بودیم. بی اختیار لبخند زدم... مولا جان این یعنی من نسبت به دو سال قبل پیشرفت کردم؟ یعنی اغیار رو روندم و به سلام محضر شما هم خونده شدم ؟ یعنی در کنف حمایت معنوی شما خیالم راحت باشه ؟  لبخند زدم و اشک ریختم .. لبخند زذم و اشک ریختم . و چه کسی میدونه گره خوردن قلب به محبت حسین ع چه اعجازیه ؟  بار اول التهاب پذیرفته شدن یا نشدن داشتم  ... عذر خواهی میکردم و شرمنده بودم و نگران . و این بار آسوده خاطر از کرامت او ، دل در گرو محبت گذاشته بودم ... و ما ادریک ما هی ؟!

تا نیم ساعت مونده به اذان ظهر راهپیمایی کردیم و بعد در یکی از موکبهای کنار جاده که در واقع حیاط منزل یکی از اعراب بود برای استراحت و نماز و ناهار متوقف شدیم.

کف حیاط خاکی رو موکت و گلیم انداخته بودند و عده ای ماشی ِخسته  ، اعم از زن و مرد روش نشسته بودن و استراحت میکردن .. و چه اکثرا حواسشون بود که در محضر امام حسین ع باید نگاه ها حلال باشه و افکار کنترل بشه. گویی نگاه ناظر حسینی بر قامت فکر و رفتار و قلب همه سایه افکنده بود.  واقعا بهشت بالاتر از این هم ممکنه ؟ جایی که امنیت و احترام و مهربانی و عشق موج بزنه و گذشت !

ناهار توی یه بار مصرف های کوچیک سرو شد... برنج سفید و خورشت لوبیا سفید  که غذای نذری اهل عراقه ... محدودیتی برای خوردن نبود هر چند بار که لازم بود و تمایل داشتی بدون حساب و کتاب برات میکشیدن... در همین حین پیرزن عرب صاحبخانه هم خودمانی و بی ریا با سینی ای از سبزی محلی که به اون رشاد میگن و در واقع گونه ای از سبزی شاهی خودمونه بین زوار  میچرخید و بهشون سبزی خوردن میداد. کمی برداشتم و با یکی از همراهان قسمت کردم.

بعد از خوردن ناهار مرد عربی که عمامه سبزی هم به سر بسته بود و من حدس میزدم که از سادات باشه به من اشاره کرد که برای نماز به حیاط پشتی برم و بعد همون خانم پیر رو صدا زد که منو راهنمایی کنه... با هم به حیاط پشتی رفتیم و اونجا با خیمه بزرگی مواجه شدم که برای استراحت و نماز خانما در نظر گرفته بودن...  مهرو سجاده بود و کلی پتوی تمیز و بالش  که میتونستی بر داری و استراحت کنی ...نماز خوندم و از خیمه بیرون اومدم تا برم پیش مردها ... داشتن توی حیاط اولی نماز جماعت میخوندن ... باز به حیاط پشتی برگشتم و رفتم برای تجدید وضو  ... بعد یادم افتاد که از ایران کمی وسایل مورد نیاز دخترها برای بستن و تزئین مو با خودم آوردم به همراه کلیپس های روسری و  ... خلاصه تعدادی از اون ها رو گلچین کردم و به همون خانم پیر دادم و گفتم هدیه است برای دخترای شما ... تشکر کرد ازم . حس کردم از ایرانی بودن من لذت میبره و کلا به ایرانی ها علاقمنده. دوباره تشکر کردم و برگشتم پیش مردها... نماز جماعتشون تموم شده بود  و این بار با تموم شدن برنج و خورشت ، داشتن ماهی سرخ شده و نون پخش میکردن... بوی ماهی سرخ شده زایرای خسته رو کشونده بود اونجا... جمعیت زیادی جمع شده بودند. همون مرد با عمامه سبز بهم اشاره کرد که یعنی بفرما ... من اما تشکر کردم و گفتم که ناهار خوردم... مردها اومدن و ما پارت دوم  پیاده روی اون روز رو شروع کردیم.در پارت اول نزدیک به 4 ساعت یک سره راه رفته بودیم و حالا بعد از تقریبا یک ساعت که توقف کرده بودیم پارت دوم رو شروع کردیم.

 


 
سفر دنیایی یا ... 2
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۸ : توسط : هیدرا

اون شب رو با ذوق زدگی زایدالوصفی از تخت و بالش و آینه و دستشویی :)) در طبقه پنجم هتل بهره مند شدیم ... منکه از خستگی و بیخوابی در حال هلاک شدن بودم حالا خوابم نمیبرد... مثل همیشه که وقتی خیلی خسته ام نمیتونم بخوابم. خلاصه نمیدونم کی خوابم برد ولی بعد از نماز صبح بلافاصله هر سه نفرمون یعنی من و گرامی همسر و خواهرزاده ام آماده برای حرکت به طرف حرم بودیم. طبقه پنجم هتل هنوز در حال تکمیل شدن بود و بعضی از اتاق ها در نداشت و بالطبع خلوت و بی سرو صدا بود... با خواهر زاده ام  ، فاصله بین اتاق و آسانسور  رو مثل بچه ها به دویدن و شوخی گذروندیم.

 اولین قدم ها به طرف حرم علی ع رو برداشتیم و با خیل مشتاقانی که به سوی دریا  روانه بودند همراه شدیم. در راه با حضرت صحبت میکردم و کلی تشکر  کردم ازینکه بدی منو نادیده گرفتند و اجازه زیارت دادند ... رسیدیم به حرم و روبروی باب القبله از مردها جدا شدم تا از مسیری که 3 سال پیش تردد میکردم به داخل حرم برم . جمعیت خیلی فشرده بود و تعداد مردها هم خیلی خیلی زیاد... سعی میکردم حواسم به اطرافم باشه تا با نا محرم برخوردی نداشته باشم ولی واقعا کار سختی بود. بعضی از فرهنگ ها این برخوردها رو نادرست تلقی نمیکنن و ...

هر چه جلوتر میرفتم کمتر از دربی که قبلا خانمها داخل حرم میرفتن اثری بودو یک دفعه دستی به پشتم خورد با عجله برگشتم که اعتراض کنم دیدم گرامی همسره ! گفتم مگه نرفتید؟ گفت: دیدم خیلی شلوغه ترجیح دادم اول تو رو بفرستیم داخل بعد خودمون بریم. خلاصه با دو تا اسکورت قد بلند در پیش رو و پشت سر راه رو ادامه دادیم اما دری که خانما به داخل حرم وارد بشن وجود نداشت !

آخرش قرار شد من و همسرم همون بیرون حرم زیارت کنیم و فقط خواهر زاده ام بره داخل ... روبروی یکی از دربها یه جای کم تردد و امنی رو پیدا کردیم و رو به حضرت علی شروع به قرائت زیارت امین الله کردیم. دلم شکسته بود. از ایران  رفته بودم و دلم میخواست کلی با حضرت گفتگو کنم و یه جورایی در حرم امنش پناه بگیرم ولی کلا ورود خانمها در اون ساعت به علت ازدحام ممنوع شده بود و فقط آقایون میتونستن برن داخل... زیارت کردیم و هر چی هم که میخواستم خدمت حضرت عرض کنم گفتم ولی این چشم ظاهر بین ازینکه نتونسته بود ضریح  و صحن رو ببینه ناراضی بود. خب چه میشه کرد چشم باطن بین که نداشتم تا معرفت و لیاقت داشته باشه  تا خود امام علیه السلام رو زیارت کنه و به دیدن صحن و دیوار و ضریح دلخوش نباشه! هرکس تو سطح خودش زیارت میکنه دیگه :(((

چشمانم میبارید و دلم از تنها نقطه ای که به نظرم قبر شریف حضرت قرار داشت دل نمیکند ... گفتن از اون لحظات برام ممکن نیست. از قدرتمند ترین مرد عالم  ، امان میخواستم ... امان از همه چی ... امان از زمانه  ، امان از خودم ، امان از گناه ، امان از جفای مردم ، امان از عذاب آخرت ، امان از ترس های درونیم ، امان   امان 

دایما به یاد اون حدیثی بودم که حضرت رسول ص فرموده بودن که " انا و علی ابوا هذه الامه " من و علی پدران این امتیم .

مثل یه دختر خسته و عاصی و از همه جا گسسته و به پدر بازگشته بودم که اصلا انتظار جواب رد نداره ... و مطمئنم که جواب ردی هم نشنیدم. همه اش لطف و نوازش و مدارا بود و محبت ( شرمنده ی شمام مولا )

خلاصه این راز و نیاز پربرکت با برگشت خواهر زاده از حرم به پایان رسید و ما به طرف هتل حرکت کردیم... وقتی به هتل رسیدیم تجدید وضو کردیم و رفتیم برای صبحانه .

شیعیان عربستان هم بودند ... در قسمت خاصی از رستوران برای اونها صبحانه بصورت آماده سرو شده بود. برای ایرانی ها هم قسمت خاصی. چای و پنیر خامه ای و عسل و مربای هویج و تخم مرغ آب پز و یک عدد آب پرتقال پاکتی.البته من فقط چای و پنیر و مربا رو خوردم.

بلافاصله بعد از صبحانه به اتاق برگشتیم و آخرین وسایل رو هم جمع کردیم و رفتیم لابی تا به دوستان دیگه که یکیشون از همکاران همسر و  اون نفر دیگه هم خواهر زاده ایشون بودند ملخق بشیم

و یه ربع بعدش راهپیمایی به طرف کربلا شروع شد.


 
سفر دنیایی یا ...
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٧ : توسط : هیدرا

سفر به کربلا هیچوقت برای من راحت نبوده و همیشه با سختی ها و تنگناهای جسمی و یا روحی توام شده بود اما نمیدونم چرا انقدر برام جاذبه داره؟!! واقعا برای همه انسان ها امام حسین ع رو آرزومندم.

امسال رحمت خداوندی رفیق راه شد تا راهپیمایی بی نظیر نجف تا کربلا رو انجام بدم. در یک گروه ۵ نفره که  از نیمه را شد ۶ نفره و  من تنها خانم گروه بودم.

اینکه توان جسمی آقایون از خانما بیشتره واقعیت انکار ناپذیریه و همین هم باعث شد که پاهای من تاول زد و ناخنای پام سیاه و دردناک شد ولی اونا تنها کمی درگیر درد ماهیچه ای شدند... اما نکته مهمش اینجاست که هرگز احساس نکردم سرعت حرکت بخاطر من کند شده و یا اونها کار ویژه ای ازشون بر می اومد که با حضور من ازش منصرف شدند.. خیر.

البته اینا چیزاییه که الان بهشون فکر میکنم اما وقتی در خود ماجرا غرق بودیم این چیزها اصلا به ذهنم خطور نکرد.

من و همسرم تمام وسایل مورد نیازمون رو در یک کوله جمع کرده بودیم که ایشون حمل میکرد و من فقط یه کیف کوچیک روی دوش داشتم. کوله هم البته چرخ دار بود و تمام مسیر کشیده شد.

شب به نجف رسیدیم و با تاکسی به آدرسی که داشتیم رفتیم. نمیدونم رانندگی رانندگان اونجا رو تجربه کردین یا نه ولی یه چیزی در حد عذاب الیمه :))

جان سالم به در بردیم و به آدرس رسیدیم. آدرس حسینیه ای که در فاصله نیم ساعته تا حرم بود که حاج آقای احدی و هیئت همراهشون اونجا جمع بودن. قرار گذاشته بودیم که به اونها ملحق بشیم ولی وقتی رسیدیم اونها پیاده روی رو شروع کرده بودند و ما ندیدیمشون و از طرفی هم حسینیه جا نداشت. به امید پیدا کردن یه جای دیگه شروع به رفتن به سمت حرم کردیم.من اون روز از ساعت ۴ صبح بیدار و در حرکت و تقلا بودم. خیلی خسته بودم. احساس میکردم از نظر روحی هم نشاط کافی برای زیارت امیرالمومنین ع رو ندارم. شدیدا به سه ساعت خواب نیاز داشتم تا رفرش بشم ولی جا پیدا نمیشد.کلی بالا و پایین رفتیم تا شاید توی حسینیه یا هتل یا موکبی جایی پیدا کنیم ولی نمیشد... همه یا پر بودن و یا غوغایی به پا بود که اصلا نمیشد امیدی بهشون بست. آخرش قرار شد من و همسرم با کلیه وسایل گروه روی چمن های بلوار خیابون بشینیم تا سه نفر دیگه برن و زیارت کنن. توی دلم خوشحال شدم. اونا رفتن و من روی بلوک نشستم. نیم ساعت اول خوب بود. به مردم نگاه میکردم که دسته دسته عزاداری میکردن و نوحه میخوندن. به زن و مردی که گوشه ای دیگه خودشون رو لای پتو پیچیده بودن و خوابیده بودن. به موکبی که داشت عدسی پخش میکرد و مردم یخ زده برای گرفتن عدسی ها اشتیاق نشون میدادن و به گاری دستی هایی که توی عراق رایجه و مردم روش میشینن و تردد میکنن و خنده های جوانان و شوخی های همیشگیشون و ...

اما بعد از نیم ساعت سرما به عمق استخونم نفوذ کرد و دیگه نمیتونستم راحت بشینم. دو کارتن پاره پیدا کردم و نشستم روشون و کوله یکی از بچه هارم انداختم دوشم تا محافظ پشتم از سرما باشه... خنده دار بود...علاوه بر خستگی و خواب آلودگی و بی جایی ، یخزدگی هم اضافه شد.کم کم دستام رو از توی آستین چادرم به داخل کشیدم وکلا مچاله شدم توی خودم... بعد از یک ساعتو خورده ای، سه نفری که به زیارت رفته بودن برگشتن... با یه خبر خوش البته... یه هتل پیدا کرده بودن که اگه میجنبیدیم میتونستیم توش اتاق بگیریم.

سریع حرکت کردیم و به طرف هتل هجوم بردیم. ترو تمیز بود. جزو هتل های جدید نجف محسوب میشد. دو تا اتاق گرفتیم. هر اتاق به پول ایران شبی ۳۰۰ هزار تومن. فقط خدا میدونه من چقدر شاد بودم. چند تا مزیت داشت. تمیز بود.خلوت بود. گرم بود. دستشویی تمیز داشت. فرصت بود مسواک بزنم  و تا فردا صبح بخوابم... آخ   خواااب

 

 


 
اربعین حسینی
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥ : توسط : هیدرا
سلام و عصر بخیر
تمام کسانی که عازم پیاده روی اربعین هستن  حالت التهاب و بی قراری رو تجربه میکنن.
گویی به سفر آخر میرویم... دل کندن  ... شوق پرواز... پیوستن به دریاو... احساساتیه که باهاش درگیریم.
باید هر لحظه به خودمون یادآوری کنیم که چه فرصت مغتنمی بهمون رو کرده... چه لطفی در حقمون شده
منکه هنوز دلم میلرزه که مبادا بی لیاقتی دامنگیرم بشه و در آخرین لحظات سفرم بهم بخوره
( من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
از سمک تا به سهایش کشش لیلی بود)
حلالم کنید
عازم دیار دوست هستم
یواشکی :
_ قابل توجه باران عزیز که نمیتونم در وبش پیامی بگذارم

 
← صفحه بعد