افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
 
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٢ : توسط : هیدرا

تو یادت نیست

اونوقتایی رو که...

حوصله مرورش و ندارم!


 
 
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱۱ : توسط : هیدرا

هنوزم گاهی بهت فکر میکنم

کاش واقعیت داشت... من بودم و تو بودی   و دغدغه حفظ کردنم از انتخاب اشتباه

کاش واقعیت داشت... انتظار بود و اشتیاق بود و التهاب

کاش واقعیت داشت... من بودم و شوخی های همیشگیم. تو بودی و تحسین های همیشگیت

کاش واقعیت داشت... چه شیرین منتظرم میماندی و من چه سرخوشانه در فکر آزارت!

کاش واقعیت داشت... 

کاش...

 

درگوشی:

_ واقعیت  سیلی سختی بود .


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٩ : توسط : هیدرا

سلام بارانی... شب بخیر

قبل از هر چیز اینو توضیح بدم که اگر برات رمزی نمینویسم بحاطر اینه که کنجکاوی ایجاد میکنه و اگر دوستان دیگه رمز بخوان و جواب رد بشنون حس خوبی بهشون دست نمیده و من ازینکه احساس بدی رو ایجاد کنم پرهیز میکنم. خلاصه اینکه مینویسم و همه میخونن ... البته فقط تو میفهمی خط و ربط ها کجاست😉

در مورد بحرانی که ممکنه آدما گرفتارش بشن... یه واقعیته . تنها چیزی که میتونه آروم کنه آدم رو ، اینه که هر چی تو این دنیا بخوای آروم‌نمیشی  بالاتر و بهترش دلبری میکنه... پس قانع باشیم به داشته هامون. مطمئن باش داشته هایی که الان خیلی ازت دلبری نمیکنه آرزوی خیلیاست. البته یکی باید همینارو به خودم بگه😆😆

اما چیزی که اصلا شعاری نیست بلکه تجربه کردنیه اینه که همیشه مخاطبت خدا باشه انگار تو دنیا غیر تو و او کسی نیست. کلا صحبت و همراهی با خدا  هم آدم رو آروم میکنه هم آدم رو بزرگ میکنه و هم کلا دنیا و مسائلش پیش چشم آدم کوچیک میشه... 

میشناسمت . آدمی هستی که خیلی از خودت زدی و برای دیگران گذاشتی. دیگر خواهی رو خیلی تمرین کردی. آدم منصفی هستی که با شجاعت  اشتباهات و ایراداتت رو میپذیری . روح و نگاه هنرمندانه و ظریفی داری. عکسای انتخابیت برام جالبه. موسیقی های پیشنهادیت سوپرایزم میکنه. دروغ نگم بیشتر این خوشحالم میکنه که فکر میکنم که مثلا فلان ترانه رو فقط بخاطر من انتخاب کردی. یواشکی لبخند میزنم و ذوق میکنم و هر بار با تعجب از خودم میپرسم  که باران چطور از بین این همه آهنگ و ترانه دست میذاره روی چیزی که زبان حال خودشه یا من؟؟  چرا من اصلا هنر و ذوق این کار رو ندارم؟

خلاصه اینکه برام آدم جالبی هستی.

حال و هوای الانت رو جدی نگیر. نذار پرو بال پیدا کنه و قوی بشه و غرقت کنه. میگذره و دوباره شاد میشی و با بدجنسی به من میگی  : لوس😉😉


 
زندگی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٩ : توسط : هیدرا

از کی من انقدر بی انرژی شدم؟

الان یه هویی انگار به این نتیجه رسیدم که کمتر از دیگران زندگی میکنم؟!!

جایی یا کسی رو میشناسید که برم کمی تنوع و زندگی !  برای خودم بخرم؟


 
 
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٤ : توسط : هیدرا

۰باران جان فردا باهات تماس میگیرم. شبت بخیر


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۸ : توسط : هیدرا

سلام بارانی... احوالات؟ خوبی؟ شمال خوش میگذره؟ وقت باریدن بارون  و بلند شدن بوی علف و درخت و گل یاد من باش.

چند روز گذشته بارها وب رو کنترل کردم که شاید پیامی برام گذاشته باشی اما نبودی.. این روزا گاهی  شاد و امیدوارم و گاهی ناامید و مشوش و نگران.... وقتی حال مامان خانم خوبه و سرحاله  همه وجودم پر از امید و شادی میشه و وقتی ناتوان و بی حال و سست میشه کلا رنگ دنیا برام تیره و تار میشه.تو این جور مواقع واقعا دلم یه همدردی جانانه میخواد و البته اینطور مواقع کسی نیست جز خدا.

خدایی که همه چیز دستشه و در یک لحظه میتونه ازین حالت به حال دیگه ای ببرتت.

امروز حال مامان خانم کمی بهتر بود و و با کمک من و خواهرم و واکر و ویلچر و چن تا صندلی که تو مسیر کا شته بودیم کمی راه رفت و همینم بقدری برای ما امیدوار کننده بود که نگو

ممنون از پیامات... خ خوشحالم کرد

ان شالله بهت خوش بگذره و سال خوبی روپیش رو داشته باشی....

سال نو مبارک🙄🙄


 
 
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٧ : توسط : هیدرا

وقتی آدم از یه اتفاق ناگهانی دچار ترس و استرس شده   و فشار روانی مداومی رو داره تحمل میکنه؛  یکی از مهمترین عوامل آرامش دهنده، حمایت عاطفی اطرافیانه .

تنهایی در این لحظات میتونه سخت ترین چیزی باشه که تجربه میشه😐


 
شبیه ترین به محبت خدا !
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٩ : توسط : هیدرا

سلام

احوالات دوستان؟

خیلی وقته چیزی ننوشتم. نه اینکه چیزی نباشه ولی دیگه حس و شوق نوشتن نیست.

الانم اومدم که خواهش کنم اگر پستم رو میبینید برای مامان خانمم دعا کنید. هفته پیش دچار خونریزی مغزی شدند و در آی سی یو بستری شدند... یک هفته در استرس و ناباوری و التهاب گذشت.و تنها آرامش دهنده ما خداوند بود که همیشه هست ... هر لحظه مارو به یاد داره و در جلوی دیدگان مهربان و مراقبش تربیت میشیم.  با حوادث روزگار   ... با آسایش ها... با خوشی ها و غم ها... با دادن ها و ندادن ها

التهابم برای مامان خانم غیر قابل بیانه. تا حدی فشار روانی دارم که قادر نیستم اسم مامانم رو در جلوی کسی بیارم و اشکهام سرازیر نشن... بسیار بسیار بسیار برام سخت و ناگواره که مامان مهربون و همیشه خندون و آرومم رو در حالی روی تخت بیمارستان ببینم که انواع دستگاه ها بهشون وصله و با هر تپش قلبش  انگار عمر دنیای من تموم میشه.

احساس ناامنی دارم... مادر پناه روحی انسانه حتی اگر فرتوت و ناتوان باشه. هرگز محبت و مهربونی و دلسوزیش تکرار نمیشه و ...

الان مادر عزیز من    پناهگاه روزهای بیقراریم  و آرامش دهنده لحظات ناامیدی من بر تخت بیمارستان دراز کشیده... و من نمیدونم چه روزهایی در پیش داریم؟!

مادرم رو   پدرم رو   خواهرم رو و خودم رو به خدا میسپارم که مهربان تر از او سراغ ندارم.

برای سلامتی و بهبودی همه بیماران دعا کنید و مامان خانم مهربون من رو هم .....

و خود من رو هم .

متشکرم از مهربونیهاتون، خوبهای روزگار


 
صاحب شان
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٤ : توسط : هیدرا

شنیدین میگن تا چوب رو بر میداری گربه دزده در میره؟

تو اینستاگرام مطلبی رو شیر کردم و وقتی داشتم مینوشتمش تنها کسی که در نظر نداشتم یکی از دانشجوهای ۱۵ سال پیشم بود که هنوز گاهی تلی احوالی ازم میگیره اما یه دفعه آنچنان عکس العمل طوفانی و عجیبی از خودش نشون داد که هنوزم از بهت و حیرتش در نیومدم

با کلی اشک و آه و اعتراض میگه حتما منظورتون من بودم چون تازگیا سرسنگین شدید و خیلی تحویل نمیگیرین! خیلی دلم از دستتون گرفته. شما برچسب میزنیدو ...

ازش میپرسم چرا هر چیز بی ربطی رو به خودش ربط میده؟ 

ولی مگه گوشش شنواست؟

اولش ازین حرف میزنه که شما منو تحویل نمیگیرن و منظورتون ازین پست من بودم و ... آخرش میگه تمام حرفام از روی دلتنگی بوده. شما بزرگترید و من سکوت میکنم!!

خدا رحم کرده که سکوت کرد وگرنه دیگه چی میخواست بگه؟

نزدیک یک ساعت تو تلگرام داشت جرو بحث میکرد.انقدر عصبانیم کرد که اگر جلوی دستم بود یه بلایی سرش میاوردم.

درگوشی:

_ هرگز در زندگیم آدم نازک نارنجی و لوسی نبودم که با کوچکترین حرفی از طرف دیگران برنجم و واکنش نشون بدم . اما هرچی نگاه میکنم میبینم اطرافم رو آدمایی گرفتن که از کوچکترین موضوعی برای خودشون ماجراهای بزرگ درست میکنن و اعصاب خودشون و بقیه رو خرد میکنن.

_ به شدت در مراوده با دیگران احساس بی حوصلگی میکنم!!


 
مشغولیت مردم مشغولیت من !
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٥ : توسط : هیدرا

کمتر از یه هفته به شروع امتحانات مونده ، بعد من به جای آماده شدن برای امتحان ، مشغول دردکشیدن هستم

"سنگ کلیه"

آی درد داره

آی درد داره

گریهگریهگریه

 

درگوشی:

- خدا خودش به خیر بگذرونه.


 
جنگ سرد
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۱ : توسط : هیدرا

کوچیکترا باید کوتاه بیان  ، یا بزرگترا باید لوطی مسلک باشن و نادیده بگیرن ؟!

نمیدونم کدومشون اولویت دارن ؟!

ولی تعجب من از هر دو طرف بینهایت زیاده !!

خانم یکی از بزرگترای فامیل فوت کرده و همه اقوام به احترامشون رفتن خونشون و در مراسمشون شرکت کردند  اما  خانم برادر اون فرد در هیچ مراسمی شرکت نکرد و حتی تلی هم تسلیت نگفت !  البته چندین سال قبل این دو نفر با هم کنتاکت کرده بودن و مثلا با هم قهر بودن ...این رفتار بیشتر از طرف خانم بروز داده میشد و اون آقایی که بزرگ فامیل هم بودن ، خیلی از مواقع مثل نوروز و غیره رفتارهای صلح جویانه در پیش گرفته بودن ولی با کینه ورزی عجیب این خانم ، این نبرد تا امسال هم ادامه پیدا کرد ...

هر چی فکر میکنم برای قهر کردن توجیهی نمیتونم پیدا کنم.. رفتار بچگانه ایه و نشون دهنده عدم بلوغ فکری و اجتماعیه .

خلاصه من هنوز اندر تعجب غوطه ورم !!

غرق نشم صلوات خنثی


 
شلیک به هدف
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٩ : توسط : هیدرا

نگاه و طرز فکر هر کسی  آیینه شخصیت اون فرده . بیان کننده عمق تجربه و اندیشه اونه . بعضیها قلم خوبی دارن و به راحتی میتونن آیینه سطحی باشن که توش نفس میکشن...

اما ممکنه بعضی ها علیرغم عمقی که نگاه و درکشون داره  از قلم خوبی برای ابرازش برخوردار نباشن... در اینجا هنر خواننده باید به کمکش بیاد تا سره رو از ناسره تفکیک کنه.

به تعبیر دقیقتر  ، علاوه بر هنرمندی نویسنده ، به فهم و ادراک   از طرف مخاطب نیازه تا مطلبی شهید نشه!

وگرنه...

البته زیادن کسانی که قلم خوب و فکر ناخوب دارند.

 

درگوشی:

_ گاهی که نوشته هات رو میخونم میگم ای کاش انقدر در نویسندگی توانا نبودی !  شاید کمتر ناامیدی و سوءتفاهم و بدبینی رو به مخاطبت تزریق میکردی.


 
من و روزای پایان ترم
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۸ : توسط : هیدرا

نیشخندنیشخندنیشخند

باورتون میشه که من دیشب به خواهرم سفارش کردم امروز برام آش بادمجون بپزه تا از سرکار برم خونشون برای ناهار  ؛ بعد امروز  یادم رفت برم  ؟

خجالتخجالتخجالت

بعدش باورتون میشه خواهرم همراه با همسرشون ساعت 2و نیم بعد از ظهر  برام آش رو آوردند خونه و تحویل دادند و رفتند ؟

تعجبتعجبتعجب

تازه بارونم میبارید مثل چی !

لوس خودتونید ! قهر

 

درگوشی :

- ناهار نداشتم و به خودم گفتم که اگر ناهار نخورم به سلامتی نزدیک تره ... همینکه آش رسید یادم رفت جاده سلامتی کدوم طرفیه !خنده


 
سفر دنیای یا ... 10
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٤ : توسط : هیدرا

کلا معماری خونه های دو شهر نجف و کربلا ، بصورتیه که اندرونی و بیرونی داره ... کار برای خانمای خونه خیلی راحته . به هیچ وجه مردهای غریبه نمیتونن خانمای خونه رو ببینن ...خونه ای که در نجف میزبان ما شد خونه متوسطی بود . حیاط کوچیکی داشت . روبروی درب حیاط دری بود که به اتاق مهمونخونه باز میشد و البته  یه ورودی کفش کن هم داشت که مردها اونجا ساکن شدند و این اتاق بزرگ یه در به اندرونی داشت که منو به اونجا هدایت کردند  . راهرویی که سمت چپش آشپزخونه بود وکمی جلوتر دو تا اتاق روبروی هم که یکی اتاق نشیمن خودشون و اتاق دیگه اتاق مهمون بود و در انتهای این راهرو حمام قرار داشت.

نکته جالبش این بود از آشپزخونه دری باز میشد که با یه مسیر باریک به حیاط وصل میشد یعنی اون مسیر باریک طول آشپزخونه رو از بیرون طی میکرد و به حیاط میرسید و خانمای خونه ازونجا رفت و آمد میکردند به حیاط ... خلاصه کلی به معماریشون غبطه خوردم ... من مهمون های زیادی رو پذیرایی کردم و یکی از آزار دهنده ترین بخش های مهمونی اینه برام که باید با حفظ حجاب به تمام امور برسم و گاهی عرصه برام تنگ میشه . در حالیکه این نوع معماری به خانمای خونه اجازه میده در راحتی و فراغت بال به تمام کارهاشون برسن بدون اینکه در معرض دید مردان غریبه و حتی خانمای مهمون باشن. خلاصه وارد اتاق مهمون شدم و سه تا دختر جوون حدودا 20 تا 25 سال و یه خانم سالمند 50 ساله بهم خوشامد گفتن و برام آب آوردند و کمی ( تمر بالراشی ) یعنی خرمایی که روش ارده ریخته بودند و من هم خیلی دوست دارم . آب رو خوردم و دو تا هم خرما... برام یه بالش آوردند و یه پتو تا دراز بکشم . تشکر کردم ولی خوابم نمیومد ... دخترا نشستن پیشم و شروع کردیم با هم حرف زدن ... یکیشون لیسانس ادبیات عرب داشت و یکی دیگه دانشجوی بیولوژی بود و اون یکی مهندسی نمیدونم چی داشت ... از تحصیلاتم پرسیدند و از شرایط دانشگاه های تهران و اینکه امکان پیدا کردن شغل مرتبط با تحصیلات تو ایران وجود داره یا نه ؟ بیکاری چقدر شایعه ؟ و ...

خلاصه بعد ا زتبادل اطلاعات هر دو طرف فهمیدیم که فرقی وجود نداره و در هر دو کشور بیکاری زیاده و امکان اشتغال مرتبط با تحصیلات خیلی فراهم نیست. اونجا فهمیدم راننده تاکسی ای که اومد دنبالمون برادر بزرگ ایناست که مهندس مکانیکه و شده راننده تاکسی !

بهم گفتن نجف دو هفته است که تمام مدارس و دانشگاه ها تعطیله بخاطر راهپیمایی اربعین و بعد پرسیدن ایرانیای زیادی اومدن عراق ،  مراکز آموزشی تو ایرانم تعطیل شده  ؟ گفتم نه ! ما 80 میلیون نفریم که تنها 2 میلیون نفر اومدن عراق و تاثیری در کلیت جامعه ایرانی نداره...

تو همین بحثا بودیم که عروس خانواده هم سر رسید. خانم جوونی که دو تا پسر زیر 7 سال داشت و البته بازم باردار بود !!

با صدای بلند و تند تند حرف میزد و به من اجازه نمیداد روی حرفاش تمرکز کنم . کلی حرف زد و از مقاطع دانشگاهی ایران سوال پرسید و جواب گرفت و با مقاطع خودشون تطبیق داد و باز هم سوال و سوال و سوال  . آخرش طاقتم طاق شد و با کمی اخم همراه با خنده به حالت اعتراض بهش گفتم چرا انقدر تند حرف میزنی من نمیتونم متوجه بشم !  همشون زدن زیر خنده و دو تا از دخترا مسنولیت  کمک به منو به عهده گرفتن و هر وقت جایی از حرفاشون رو متوجه نمیشدم با همدیگه شروع میکردن به توضیح دادن  !!

خلاصه برام تعریف کردند که 7 تا خواهرند که دو تاشون تو کربلا ساکنن و دو تا هم نجف ساکنن و سه تا هم تو خونه هستن و هنوز ازدواج نکردند ... دو تا برادر دارند که همون نزدیکیا خونشونه و دارند یه خونه بزرگ میسازند ... یه لحظه بهشون غبطه خوردم ... کاش منم یه عالمه خواهر برادر داشتم و جمعه ها همگیمون خونه مامان و بابا جمع میشدیم و شلوغ میکردیم .

نزدیک ظهر شده بود بهم گفتن میخوای بری حمام ... بهشون گفتم بله و البته بزرگترین اشتباه اون سفر رو رقم زدم . چون سشوار نداشتم تا موهام رو خشک کنم  و همین خیس بودن موهام  باعث آنفلوانزای شدیدی شد  ...

برام ناهار آوردن ... پلو سفید و مرغ و  ترشی و نون و یه چیز دیگه که الان دیگه یادم نیست و همشون رفتن بیرون .  

ناهارم رو خوردم و بعد مادرشون بهم گفت چرا غذا نخوردم ؟!  من نمیدونم اینا خودشون چقدر غذا میخوردند که همه جا به من میگفتن چرا غذا نمیخورم !!!؟ کمی استراحت کردم و عصری عروس دیگه و دو تا دختر بزرگ تر هم با بچه هاشون اومدن ... شلوغ پلوغی بود اونجا که بیا و ببین ... کلی پسر و دختر قد و نیم قد ... یه دختر نوجوون که نماز خوندنش منو یاد نماز خوندن دوران

ابتدایی خودم انداخت ... اصلامعلوم نبود ذکرا رو چطوری میگفت که فقط دولا راست شدنش رو میشد دید ... مث فنر ... تند تند . خلاصه با همه آشنا شدم . خواهر بزرگتر دبیر زبان دبیرستان های نجف بود . لاغر و دیابتی و خیلی بانمک . همه خواهرا دورش جمع شده بودند و گهگاه که با هم شوخی میکردند برای منم تعریف میکردند . از توی موبایلش کلیپ های زیادی رو  پلی میکرد و همه بهش میخندیدن ... اکثرا در مورد میکاپ های افراطی و تاثیر جادو وار میکاپ بر چهره دخترا بود .خلاصه اومدن و نشستن و شام نخورده رفتند ... نمیدونم بخاطر ما رفتند یا کلا شام نمیموندند . دوباره تنها شدیم  با دخترای جوون . شام آوردن که الان اصلا یادم نیست چی بود و چی خوردم. بعدش زدیم بیرون ور فتیم حرم زیارت ... کلی تو صف تفتیش ایستادم و جلو رفتم و وقتی نوبتم شد بخاطر موبایلم برم گردوندند و من با توجه به کم بودن وقتم دیگه از رفتن به داخل حرم انصراف دادم و روبروی حرم روی فرشها نشستم و زیارت امین الله خوندم تا اینکه مردها اومدند. از توی بازار خیابون حرم دو تا بسته گز بزرگ برای خانواده میزبان خریدیم و برگشتیم خونه !! راستش الان اصلا یادم نیست جزنیات چی بود ؟  فقط میدونم  که در این سفر بخاطر زمان بندی کمی که داشتیم و بخاطر جانبازی که همراهمون بود و همینطور فاصله زیادی که تا حرم داشتیم به هیچکدوم از حرم  امیرالمومنین و امام حسین و حضرت ابالفضل  نتوستم وارد بشم.. در خونه دوباره بساط شام بود و بعدش هم خواااااب  . صبح بعد از صرف صبحانه که املت و نون و پنیر و چای شیرین بود حرکت کردیم به طرف کاظمین ... دو ساعت یا کمی بیشتر تو راه بودیم تا رسیدیم کاظمین و دوباره کمی پیاده روی و گشت های متعدد و تحویل همه وسایل به امانات و رفتن برای تجدید وضو و بعد ورود به حرم ... این اولین حرمی بود که وارد میشدم ... امام موسی کاظم و امام جواد علیه السلام ...

همینطور که زیارت نامه میخوندم با فراز های مختلف زیارت نامه عرض حال هم میکردم ... رفتم جلوی ضریح و با لذت و محبت وافری دور ضریح گشتم و هر جا  که میشد   میبوسیدم و دست و صورتم رو متبرک میکردم  . میخواستم نماز زیارت رو بخونم . روبروی ضریح جا پیدا کردم و فوری دو تا دو رکعتی نماز زیارت خوندم  به همون سمتی که بیشتریا داشتن نماز میخوندن. رکعت آخر بودم که دیدم خانمی دقیقا در جهت مخالف من شروع به نماز خوندن کرد !!  خدایا قضیه چیه ؟ قبله کدوم طرفیه ؟ خود عرب زبون ها هم دچار اختلاف شده بودند . به ساعتم نگاه کردم کمتر از یه ربع وقت داشتم تا به دوستان بپیوندم ... رفتم  از خانمی که  خادم اونجا بود جهت قبله رو پرسیدم . جوری جواب داد  که هم نماز من درست میشد و هم نماز اون خانم !!! ولی مگه میشد؟ ما تقریبا مخالف هم نماز خوندیم . دیگه وقت نداشتم  برگشتم طرف ضریح و خدمتشون عرض کردم که ببخشید من نمیدونم چیکار کردم و فرصت جبران هم ندارم . کلی دمغ شدم آخه  یعنی چی ؟ از ایران پاشده بودم رفته بودم اونجا و بعد معلوم نیست نماز زیارت رو روبه قبله خوندم یا نعوذ بالله روبروی امام ها ؟!! و چقدر خدارو شکر کردم که وقتی پامو تو حرم گذاشتم اذان میگفتن و من به خودم تذکر داده بودم که اول نماز اول وقت و بعد زیارت ... و رفته بودم  تو یه صحن خلوت که جهت قبله رو با فلش نشون داده بودند و من نماز ظهر و عصرم رو اونجا خوندم . اما بعد برای ورود به صحن اصلی انقدر راهرو در راهرو پیچیدم که جهت قبله رو گم کردم واونطوری شد ... خلاصه با حال گرفته و البته خسته از حرم بیرون اومدم و حیاط بزرگ رو پشت سر گذاشتم و روبروی دکه امانات منتظر دوستان شدم ... کمی بعد همه اومدن و ما از داخل حرم خارج شدیم و از کوچه های پشتی حرم پا به بازار پشت حرم گذاشتیم. مثل بازار تجریش بود . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میشد پیدا کرد. ترشی بادمجون و لیته و هفت بیجار و انواع ماهی و سبزیجات و انواع زیتون و  تنقلات دیگه و ...

خلاصه از داخل بازار وارد یه خیابون بزرگ شدیم که روبروی یکی از درهای دیگه حرم بود ... کلی عکس انداختیم و رفتیم تو یه چلوکبابی برای صرف ناهار ... پلو شون تموم شده بود . مجبور شدیم نون و کباب سفارش بدیم . نفری دو سیخ کباب ... وقتی بشقاب های هر کسی رو جلوش گذاشتن دیدیم دو تا سیخ کباب اونا معادل یه سیخ کباب ایرونه !  البته راهنما برای خودش آبگوشت سفارش داد . فکر کنم عاقلتر از ما بود البته نونای ترید رو توش ریخته بودن و آورده بودند !

بعد از ناهار کمی تو بازار قدم زدیم و کمی دوستان خرید کردند ... یکی از فروشندگان مهرو تسبیح و نگین های عقیقی و ... به راهنما پیشنهاد داد که اونجا بمونه و براشون کار کنه ... راهنما بهمون گفت دارم تلاش میکنم یه فروشگاه ماهی فروشی اینجا دایر کنم و به جای تهران ، ماهی و میگو رو به اینجا بفرستم وبفروشم ! امیدوارم که بتونه انجامش بده .

خلاصه با تاکسی رفتیم گاراژ کاظمین ... از اول سفر ما زمزمه میکردیم که بریم سامرا ولی سه نفر دیگه مخالفت میکردند و میگفتن خطرناکه ! البته خطرناک هم بود و کاروانا اجازه نداشتن زائرا رو به سامرا ببرند ولی ما شخصی رفته بودیم و میتونستیم بریم ... توی گاراژ کمی همکارها با هم حرف زدند و نمیدونم واقعا چه اتفاقی افتاد که قرار بر این شد که بریم سامرا !!

 سه بار رفته بودیم عراق و تا به حال نشده بود که سامرا بریم ... یه ماشین گرفتیم و حرکت کردیم به طرف سامرا . اگر دوستان موافقت کرده بودند که از همون کربلا اول بریم سامرا و بعد کاظمین ، هم مسیر کمتری رو طی میکردیم و هم مجبور نبودیم توی نجف بریم خونه مردم !  ولی خب ...

فاصه 300 کیلومتر بود تقریبا ... 270 کیلومتر رو که رد کردیم با یه ترافیک عجیب غریبی روبرو شدیم ... نمیدونستیم چقدر باقی مونده . از راننده پرسیدیم چقدر مونده به سامرا ؟ گفت پیاده 10 دقیقه دیگه میرسید .... بعد هم بهمون پیشنهاد داد برای اینکه وقتمون تلف نشه و به نماز مغرب و عشای حرم برسیم خودمون بریم باقی راه رو . ما هم باور کردیم و پیاده شدیم . خوبی قضیه این بود که دیگه کوله همراه مردها نبود .

مسیر از دو طرف بسته بود ...نگرانی  رو تو چهره راننده های عراقی  میشد دید ! پلیسها هم با یه حالت عصبی سعی در باز کردن گره ترافیک داشتن... هوا روبه تاریکی میرفت و سرد شده بود و ما هرچی میرفتیم بازم راه بود . کلی کاروان های افغانی دیدم که مثل ما از ماشین ها و اتوبوس ها پیاده شده بودند و توی بیابون راه افتاده بودند... از بعضی از ایرونیایی که تو لاین مخالف در حال برگشت توی ترافیک گیر افتاده بودند پرسیدیم چقدر مونده ؟ گفت حالا حالا ها باید برید ... حداقل 3 کیلومتر مونده تا گاراژ !!   بعدشم باید ماشینای حرم رو سوار بشید . آه از نهادمون براومد ... چقدر راه مونده هنوز ؟! البته من  درد تاول های پام رو نادیده گرفتم . .. فرصت لوس بازی و مراعات کردن نبود ... احساس مسئولیت میکردیم  چون ما دلمون میخواست که بریم سامرا و سه نفر دیگه بخاطر ما اومدند و اگر این ترافیک الکی کار داعشیا باشه و یکی ازین ماشینای توی ترافیک منفجر بشه چطوری جواب خانواده هاشون رو بدیم ؟ تنها نگرانیم همین بود ولی هر چی در دلم جستجو میکردم که ترسی توش پیدا کنم و یا مثلا پشیمونی و تردید  ؛ حتی ذره ای رو پیدا نکردم . به جاش شوقی وافر و فزاینده پیدا کرده  بودم و حالت مراقبه و توجه خاص به امام زمان ... بهشون عرض کردم خودتون میدونید که یه لکه سیاه بیشتر نیستم و اگر شما مارو بپذیرید فقط کرامت شماست وگرنه ما کجا و لیاقت سرگردونی و خستگی و رنج بردن بخاطر شما کجا ؟ چه برسه به شهادت !!   لبخند از روی لبام جدا نمیشد... یعنی ما هم داریم دربدر امام زمان میشیم ؟ هرچی میرفتیم بیابون بود و شن و تاریکی ... کمی جلوتر راهنما به یه پلیس چیزی گفت و اون جلوی یه ماشین حمل میوه رو گرفت که پشتش پر بود از جعبه های خالی میوه  ، تا مارو سوار کنه . راهنما پرید بالا و تند تند جعبه ها رو روی هم میچید و من با کمک خواهر زاده و گرامی همسر رفتم بالا و روی یه سکو که راهنما از جعبه های میوه درست کرده بود نشستم و خواهر زاده در کنارم و گرامی همسر در پیش روم و دوستان دیگه هم در قسمت های دیگه وانت نشستن ... هوا سرد بود و تاریک و باد سردی هم میومد و موهای من هم نمناک ... سرم کم کم درد میگرفت ولی شوق رفتن به سامرا همه رو قابل تحمل ... بلکه لذت بخش کرده بود . کمی رفتیم جلوتر که ماشین نگه داشت . فکر کردم میخواد پیادمون کنه ولی دیدیم به راهنما میگه اون خانم بیاد جلو بشینه ! منو و گرامی همسر رفتیم جلو.. شاگرد راننده رفته بود پشت سر راننده توی کابین کوچولویی که بود نشسته بود . قیافه شاگرد راننده مثل داعشیها بود ... یه لحظه جا خوردم و به امام زمان عج گفتم خودتون مواظبم باشید من حاضرم بمیرم فقط دست داعشی ها نیفتم . تازه عذاب وجدان راحتم نمیذاشت و من اینجا تو گرما نشستم و باقی دوستان پشت وانت توی باد و سرما ... خلاصه یه زمان کوتاهی رسیدیم به گاراژ و دوباره هممون پیاده شدیم .

داخل گاراژ غلغله بود ... راهنما رفت با یکی دو نفر از محلی ها که یه دکه تلفن و فروش موز و این جور چیزا داشتن شروع به صحبت کرد و بعد هممون رو صدا کرد که بیاید بریم همین پشت  دستشویی و بعد همونجا وضو بگیریم . هممون رفتیم اون پشت ... خدایی ترسناک بود . وسط بیابون و در تاریکی شب ، یه چهار دیواری که اصلا معلوم نبود کاربری اصلیش چیه . وارد شدیم و بلافاصله پشت سرمون درو بستن که مردم دیگه وارد نشن.. یه مربع مستطیل 12 متری که یه سرش دستشویی بود و یه سرش یه جایی که دو تا شیر داشت و آب قطره ای میومد . خواهر زاده رفت دستشویی رو کارشناسی کرد و به این نتیجه رسید که باید آب بریزه توش. یه سطل آب رو خالی کردند فایده نداشت. سطل دوم رو خالی کردند که کمی بهتر شد. اول خواهر زاده و بعد من  ، از دستشویی استفاده کردیم . توی دستشویی سوسک هم بود. اولین سوسکی که توی عراق دیدم در تمام مسافرت هام به اونجا ... با آب هولش دادم توی چاه ... داشت از کفشم بالا میومد و من نه جیغ شدم و آبرو ریزی کردم و نه فرار ... با نهایت شجاعت و در کمال قهرمانی آب ریختم روش و اون بیچاره فلک زده هم افتاد تو چاه ... احساس قدرت میکردم . انگار پشت حریف روسی رو زمین زده بودم . نخندید دیگه !  واقعا من از سوسک در حد مرگ میترسم خب .

خلاصه بعدش رفتم که وضو بگیرم . یکی از اون مردای بیرون ،همراهمون اومده بود داخل ... بهم گفت خانم ... نفهمیدم چی میگه . بهم اشاره کرد که اون یکی شیر رو باز کنم . فهمیدم اون یکی بیشتر آب میاد مثلا . البته از شیر سماور هم کمتر بود. تازه قبلش خواهر زاده وضو گرفته بود و بهم گفت خاله نترسی ها یه قورباغه کوچولو اون گوشه است و کاری نداره  . با تعجب ازینکه آخه قورباغه توی همیچین جایی چیکار میکنه رفتم که وضو بگیرم . گرامی همسر در رو بست و خواهر زاده  هم جلوی یه سوراخ بزرگ که میشد داخل رو دید با بدنش پوشوند تا خاله خانم وضو بگیره. وضو گرفتم و از قورباغه چشم برنداشتم تا اگر کوچکترین جمی خورد جیغ بکشم که افتحارش نصیبم نشد . در کمال صحت و سلامت وضو گرفتم و لباسام رو مرتب کردم و بیرون اومدم تا بقیه وضو بگیرند . در همین اوضاع و احوال راهنما شروع کرده بود با اون آقای بومی صحبت کردن... وقتی منو دید بهم گفت خانم فلانی این آقا از قبیله بنی عباسه ... تمام قبائلی که اینجان از همین خاندانند . در تاریخ اومده اینا انقدر شجاع بودند که اگر در کربلا به یاری امام حسین ع میرفتن اون فاجعه رخ نمیداد . نمیدونم  حرفای راهنما چقدر صحت  تاریخی داشت ولی  فهمیدم که اون مرد  از اهل تسنن اونجاست و به راهنما میگفت برای ما ابوبکر و عمر و عثمان و علی یکسانه ...ازش تشکر کردیم و رفتیم بیرون . گرامی همسر برای همه موز خرید و سهم من بازم قسمت بچه ای شد که تو راه دیدم و از افاغنه بود . کمی جلوتر یه اتوبوس اومد و هممون رو سوار کرد و تا نزدیکی درب حرم برد .

بالاخره بعد از سرگردونی در بیابون و دویدن تو تاریکی و نشستن پشت وانت و داخل وانت و وضو گرفتن در بیغوله و سوسک و قروباغه و سرما و باد ، رسیدیم به حرم . باورم نمیشد و هر قدم برام تازگی داشت ... کاملا فرق  حرم هایی که در شهر های شیعی مذهب بودند با اونجا معلوم بود . امکانات کم بود و خیلی از قسمتا پر از خاک بود و در دست تعمیر و توسعه . از آقایون خداحافظی کردم و قرار شد نیم ساعته برگردم !! نمیدونم چرا انقدر عجله ؟  خیلی متاسف شدم که فرصت بیشتری در اختیارم نذاشته بودند . آخه ما که دیگه کاری نداشتیم و فردا هم باید میرفتیم فرودگاه ، خب لااقل بذارن این شب آخر رو اینجا بمونیم دیگه !  ولی نشد ... یعنی عجله داشتن که زودتر از میدان خطر دور بشن و به نجف برگردند که امنه .

با شعفی دلپذیر به زیارت امام هادی و امام عسکری شتافتم ... جالبه که وقتی وارد حیاط شدم نمیدونستم کدوم طرفی باید برم . پرسون پرسون راهم رو پیدا کردم و اول نماز مغرب و عشا رو خوندم و بعد به زیارت رفتم ... زیارت  کردم و دو تا دو رکعت هم نماز زیارت خوندم ... یه دفعه حس کردم بینی ام گرم شد و تا دستمال رو به بینی زدم دیدم بینی ام داره خون میاد ... وای خدا یا اینجا ؟  نکنه حرم پاک و ملکوتی ائمه رو نجس کنم . گریه ام گرفته بود . سریع با دستمال جلوی سیلان خون رو گرفتم و آخرین  حرفام رو با امامان عزیزم زدم . انقدر خوشحال بودم که موفق به زیارت شدم که بیخودی میخندیدم. هم میخندیدم هم گریه میکردم و توی دلم عذر خواهی میکردم و با زبونم تشکر ... کاش بشه  مرگم در راه رسیدن به این خاندان پر کرامت رقم بخوره .... راه خدا ... راه تکامل ... لیاقتی در خودم نمیبینم ولی با کریمان کارها دشوار نیست .

از حرم بیرون اومدم و دوستان رو پیدا کردم و از گرامی همسر پرسیدم چرا انقدر عجله داریم . من بالاخره سرداب امام زمان رو ندیدم ... با تعجب بهم گفتن نرفتی؟ نمیدونم خودشون توی اون وقت کم چطوری رفتن ؟ نماز مغرب و عشاو زیارت و نماز زیارت در نیم ساعت یه رکورد جدید بود فکر کنم ... تازه ازم میپرسن که نرفتی سرداب رو ببینی؟ جاش رو نشونم دادند و البته برای خانمها بسته بود !! از دور نگاه کردم و دو کلمه توی دلم با امام زمان حرف زدم و تموم شد... باید بر میگشتیم... بزرگترین دریغ این سفر برام این بود که  چرا این همه عجله ؟ اصلا مگه کاری مهمتر از زیارت هم وجود داشت ؟  چرا تو اون ساعت باید برمیگشتیم نجف که نصفه شب برسیم در خونه مردم ؟ خب یکی دو ساعت اینجا بمونیم  بعد برگردیم تا صبح برسیم اونجا و اونا رو هم بیدار نکنیم .ولی  همکارای گرامی همسر عجله داشتند که برگردیم و ما هم باید ممنون میبودیم که اصلا موافقت کردند که بیایم . انشالله ائمه علیهم السلام مارو میبخشن که در حد توان و درکمون نتونستیم زیارت کنیم. حیف  .. واقعا حیف !

و برگشتیم و بیرون از حرم یه ون پیدا کردیم و یه سره برگشتیم نجف... بین راه یه جایی نگه داشت و گرامی همسر برای کل مسافرین ون  کیک و بیسکوییت و آب میوه خرید  که خیلی چسبید . هیچکدوم شام نخورده بودیم و اون  کیک و آبمیوه خیلی به جا بود. ساعت یک و نیم رسیدیم نجف ... عده ای از مسافران با راننده سر قیمت توافقی به مشکل خورده بودند .. داد و بیداد راننده جالب بود . دائم میگفت پلیس خبر میکنم . خلاصه راهنما بازم میونداری کرد و بالاخره حرف راننده به کرسی نشست و ظاهرا در همون اول قیمت اشتباهی منتقل شده بود .

یه تاکسی گرفتیم و رفتیم همون خونه ای که کوله هامون اونجا بود . ساعت 2 نیمه شب بود و ما در خونه مردم ... حالا چطوری در بزنیم ؟

راهنما در زد .. یه بار یواش ... هی اتفاقی نیفتاد . دوباره در زد بلند تر ... بازم اتفاقی نیفتاد . آخرش زنگ زد . یکی درو باز کرد و دوید رفت ... داخل شدیم . یکی از دخترا درو باز کرده بود . مردا رفتن اتاق خودشون و منم رفتم اتاق خودم و با خستگی خزیدم زیر پتو ... سردم بود و یه پتو برام کافی نبود ولی نصفه شبی ...

خوابیدیم  ولی تا نماز صبح در خواب و بیدار بودم . بعد از نماز خوابیدم و یه دفعه حس کردم گرم تر شدم . چشمام رو باز کردم دیدم یکی از دخترا پتوی خودش رو روی سرم انداخت و رفت و گرم که شدم دیگه واقعا خوابم برد . تا ساعت 9 خوابیدیم و بعدش صبحانه و تشکر از میزبان و نوشتن آدرس  تهران به فارسی و عربی برای  میزبان  ، که گفتن بزودی یه سفر به ایران میکنن ... قبلا هم چند باری اومده بودن ایران و به مشهد و قم رفته بودند ...  و بعدش حرکت کردیم به سمت  فرودگاه . پسر صاحبخونه مارو تا فرودگاه رسوند و اونجا خدا حافظی کردیم و قول داد به زودی بیان تهران و بیان خونمون ... و من از همون موقع در فکر اینم که براشون چی بپزم و چجوری براشون شب جا بندازم تا بخوابن ؟  آخه شنیدم اونا کل عائله با هم میرن مسافرت ... مثلا 20 نفر .

داشت یادم میرفت ... وقتی که خداحافظی میکردیم مادر خانواده دو تا دبه ترشی بهمون داد... هرچی گفتیم بردنش سخته اصرار کردند که قبول کنیم و ما هم ناچار دبه ترشی رو گرفتیم که بیاریم ایران. و خواستیم بدیم به راهنما که میخواست زمینی برگرده و از مسیر شلمچه ، قبول نکرد و گفت ساک و بار زیاد داره و نمیتونه ترشی  ها رو ببره. البته تو فرودگاه ازمون گرفتن و اجازه ندادن وارد هواپیما کنیم .... تو فرودگاه از راهنما خداحافظی کردیم و من ازش تشکر کردم که تو کل سفر حواسش بهم بوده  ...

فرودگاه غلغله بود و اصلا جا نبود ... قبل از ورود به سالن کلی توی حیاط تو صف ایستادیم که اینا توی عراق چیز رایجیه و وقتی هم وارد سالن شدیم و گیت رو پیدا کردیم و همه کوله ها رو تحویل دادیم ، کسی نبود راهنماییمون کنه که سالن پرواز کجاست. خودمون کشفش کردیم و وارد شدیم و نماز مغرب و عشار رو هم خوندیم و با یه ساعت تاخیر گیت  برای پرواز ما باز شد. چهره همراهانمون جالب بود . با باز شدن گیت همه شاد و خندان و سرحال شده بودند و شوخی میکردند . خلاصه سوار هواپیما شدیم و بازم با آقای کفاشیان و آقا فتح الله زاده همراه شدیم و برگشتیم تهران

پیاده روی اربعین سال 95 تموم شد ... تمام التهاب ها و خستگی ها و خواهش ها به اتمام رسید و من از خداوند عاجزانه میخوام که دست پر قدرتش رو پشت و پناهم قرار بده که نلغزم ... آلوده به گناه نشم و  مکررا این سفر رو نصیبم کنه و در غیر این ایام هم منو به محضر امام حسین علیه السلام راه بده ... برام دعا کنید.

والسلام


 
سفر دنیای یا ...9
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳٠ : توسط : هیدرا

 

اون شب من و ام نجاح و اون مهمونشون که شوهرش آلزایمر داشت با هم در اتاق مهمون خوابیدیم  و اون خانم پیر و تمام دختران و نوه های ام نجاح در هال و اتاق دیگه خوابیدند... تا ساعت 2 گاهی خواب و گاه بیدار بودم و متوجه بودم که دختران صاحبخونه دارند هنوز کار میکنند و در آشپزخونه مشغول شستشو و جابجایی ظروف هستند.

خیلی دلم میخواست  کمک کنم ولی به هیچ طریقی نمیتونستم بهشون بقبولونم که کمک به صاحبخونه در ایران مسئله رایجیه.

ساعت 2 و نیم بود که صفحه موبایلم روشن شد . گرامی همسر تماس گرفته بود که آماده شو بریم حرم... بالاخره وقتش شد که ما بریم حرم... دلم میخواست همون موقع که رسیدیم کربلا با همون لباسای خاکی و چهره خسته مشرف میشدیم بین الحرمین ... همونطور که در روایات گفته شده بود ولی وقتی با جمعی مسافرت میکنیم دیگه خیلی علاقمندی های فردی جایی نداره...

سریع رفتم برای تجدید وضو و آماده شدم و آروم از اندرونی وارد آشپزخونه و ازونجا وارد حیاط شدم. همه آماده بودند و با هم رفتیم بیرون و آروم در رو بستیم. از اون خیابون تا حرم 3 کیلومتر فاصله است... با استراحتی که کرده بودم دردپام رو بیشتر حس میکردم ولی دیگه گام های آخر بود ... اما امام حسین راضی به رنج ما نبود . همینکه  به خیابون اصلی رسیدیم  موتوری های مسافری که مثل وانت سه چرخه های قدیمی ایران هستن و پشتشون مثل وانته جلومون ترمز کرد و ما همگی رفتیم بالا...

گرامی همسر و خواهر زاده دو طرف من نشسته بودند و سه همراه دیگه روبرومون. هوا سرد بود و بادی که از حرکت موتوری به صورتمون میخورد خیلی آزار دهنده بود. سرم رو پایین انداختم تا باد کمتری به پیشونیم بخوره و بالاخره تا یک کیلومتری حرم رو با اون موتوری رفتیم . از اونجا به بعد رو باید پیاده میرفتیم. رفتیم و رفتیم تا اینکه از دور  گلدسته های براق و زرد رنگ ابالفضل ع قابل دیدن شد. دستم رو گذاشتم رو سینه ام و با لبانی خندان و چشمانی گریان خم شدم و سلام کردم... دلم میخواست همونجا بایستم و به حرم خیره بشم و تموم حرفا و تشکرها و عذر خواهی ها و درد دل ها رو بگم و بعد از خودشون کمک بگیرم تا با معرفت به پابوسی امام حسین برم ولی واقعا هیچکدوم از چیزایی که بهشون فکر میکردم قابل انجام نبود. نزدیک اذان صبح بود. باید جایی رو پیدا میکردیم تا نماز بخونیم و بعدش هم زیارت اربعین....  وارد بین الحرمین شدیم  چون تلاش برای ورود به حرمین واقعا بیهوده بود. انبوه جمعیت اجازه نزدیک شدن نمیداد و از طرفی هم ما وقت نداشتیم. از قبل قرارمون این بود که زیارت کنیم و سریع برگردیم و بریم کاظمین ... اربعین زمان زیارت کردن مفصل و مرسوم نیست فقط هم نفسی با کاروان زینبیه ... منزل به منزل ... یادآوری کردن مصییبت هاست و دلداری به کاروان داغدیده ... واقعا زمان چیه ؟ میشه نادیده گرفتش و با کاروان اسرای  اهل بیت همقدم شد. به رقیه  خانم دلداری داد و بانو رباب رو حمایت کرد و میشه... میشه زیر چتر پرقدرت زینبی پناه گرفت !  وقتی روبروی حرم ابالفضل ایستادم واقعا هیچ حرفی نتونستم بزنم. نمیدونستم از خودم شکایت کنم یا ازشون عذرخواهی کنم و یا برای حاجت بزرگی که این سفر رو به نیتش انجام داده بودم دعا کنم؟ یه جورایی فقط نگاه میکردم ! مثل فرزندی که به آغوش گرم والدینش پناه برده و حالا آسوده خاطر از اینکه  خطری تهدیدش نمیکنه با لذت و آرامش به اطراف نگاه میکنه... غرق در لذت نظر کردن بودم . هوا رو میبلعیدم میخواستم زمان و مکان رو برای خودم حفظ کنم... ای کاش میشد زمان رو متوقف کرد و همانجا ایستاد و همه گفتنی ها رو گفت و همه شنیدنیها رو شنید ولی ما محکوم به گذر زمانیم و همیشه چقدر زود دیر میشود !

گرامی همسر تذکر داد که نزدیک اذان صبحه و ما هنوز جایی برای نماز پیدا نکردیم. نمیتونیم زمان رو برای ورود به حرم بگذاریم بهتره در همین بین الحرمین جایی رو پیدا کنیم و نماز صبح رو به جماعت بخونیم. سری مقابل قمر بنی هاشم پایین آوردیم و به طرف حرم برادر بزرگوارش حرکت کردیم. مسیر باریکی برای حرکت وجود داشت و باید مراقب برخورد با نامحرم ها میبودم . خوشبختانه اسکورت ویژه داشتم و خیالم راحت بود. یاد عصر عاشورا افتادم و تنهایی زینب سلام علیها برای سوار شدن بر مرکب... دلم گرفت و اشک هاک جاری شدند... زمان دائم محو میشد و من در تاریخ غوطه ور بودم و چیزی نزدیک تر از امام حسین ع نمیخواستم... چه در خواست بزرگی و چه عنایت بزرگتری از طرف پروردگار که دُرّ بیمثال آفرینش رو در اختیار ما آدم های معمولی قرار دادند و اجازه دادند که خواهانشون باشیم!! ما کجا و کشتی نجات کجا ؟ ما کجا و این خاندان با کرامت کجا ؟ راستی چی باعث شد ما شیعه باشیم و محب این خانواده ؟ چه کسی سودای عشق حسینی رو در قلب و روح ما کاشت ؟  خدایاااا شکرت ... شکرت ... اگر همه عمرم شکرگذاری کنم کمه و من چقدر غافلم ؟ چقدر حواسم پرته ؟ خدایا اون بنده هایی که قدر این چیزا رو میدونن و درست ازش استفاده میکنن نگاهشون به دنیا چطوریه ؟  چقدر با من فرق دارند؟

تا متوجه امام حسین ع شدم حالتم تغییر کرد. دیگه واقعا اشک هام در اختیار خودم نبود و نمیدونستم چرا انقدر درد و شیفتگی و احساس اشتیاق و التهاب دارم و در عین حال آرامش بخش ترین لحظات رو سپری میکنم ؟ واقعا توضیح این احساسات متناقض با کلمات ممکن نیست... من اون لحظات فقط دلم میخواست پرواز کنم و پناه ببرم به آغوش معنویت حسینی... انگار خودم رو پیدا کرده بودم بعد از ساااالها در بدری !  انگار به خونه ام برگشته بودم بعد از سالهاا دوری و مسافرت ... دلم میخواست حالا مدتی سکوت کنم و خودم رو تحلیل کنم. خب حالا واقعا چی میخوام ؟ چرا انقدر به این سفر دل بسته بودم ؟ چی میخواستم ؟ خدایا این چیزی که میخوام و حسش میکنم و دردش رو دارم چیه ؟ همون رو میخوام !! خدایا من امام حسین رو میخوام ولی مگه میشناسمشون ؟ اصلا چرا میخوامشون ؟ چرا انقدر اینجا آرومم و چرا انقدر آشفته و سرآسیمه ام ؟ خدایا من کجا ایستادم ؟  این راز بزرگ چیه ؟ خدایا امام حسین ع کی هستن ؟ چرا به من انقدر نزدیکن و چرا من انقدر دورم از ایشون ؟ من همه عمرم ازین دوری رنج بردم :(( خدایا من از دوری تو رنج میبرم و من از فاصله ای که با این خاندان الهی دارم رنج میبرم . من از فرق های زیادی که در نحوه تفکرم ، نگاهم به دنیا ، رفتارم و گفتارم و واکنشهام نسبت به این خانواده دارم رنج میبرم ... خدایا شاهد باش  که من از اینی که هستم راضی نیستم . این درد منو میکُشه ... من عاشق نورانیت و پاکی و عظمت و عشق این خاندانم ولی دستم بهشون نمیرسه با اینکه تو جلوم رو نگرفتی !! با اینکه خودشون دریغی ندارند !  من ... من هر چی میکشم از دست خودمه ... هر بلایی سرم میاد مقصرش خودمم ... هر محرومیتی رو که تجربه میکنم نتیجه فکر و رفتار خودمه ... خدایاااا من اومدم که از خودم به تو پناه ببرم ... خدایا من به امام حسین پناه آوردم تا منو از دست خودم نجات بدی... آره ... اینا حرفاییه که میخواستم بگم ... اینا چیزاییه که حس میکنم و نمیدونم اسمش چیه ؟ خدایا نکنه مثل خیلیا توی این دنیا ناکام بمونم ؟  نکنه هی برم و بیام و گریه کنم و دعا کنم و بعدش یادم بره و هیچی به هیچی ؟  نکنه وقتی روحم رو تسلیم تو  کردم و زندگی ابدیم شروع شد بفهمم حتی در این حرفایی که الان در بین الحرمین و رو به طرف حرم امام حسین ع دارم میزنم جدی و صادق نبودم ؟ خدایا احساس غبن و خسارت رو نمیتونم تحمل کنم ؟ منو صادق کن ! منو جدی و با فکر کن . منو به امام حسین ببخش و بپذیر ... خدایاااا

اینا کمی از حجم احساس و حرفی بود که در اون لحظات در درونم ولوله به پا کرده بودند ....

رسیدیم به جلوی حرم حسینی ولی جایی رو پیدا نمیکردم تا برای نماز بایستم . گرامی همسر و خواهر زاده هم معطل من بودند که جا پیدا کنم و اونها هم برند برای پیدا کردن جای نماز... نباید همدیگه رو گم میکردیم . خیلی شلوغ بود ... عاقبت روبروی درب ورودی حرم و در پیاده رو و پایین پای عده ای که خسته و خواب بودند و خودشون رو لای پتوهای متعدد پیچیده بودند تا کمتر سرما رو حس کنند جا پیدا کردم و چفیه ام رو انداختم روی زمین تا روش بایستم و نماز بخونم و یه خانم اصفهانی هم فوری کنارم جا گرفت و دوتایی روی چفیه ایستادیم . هوا سرد بود و من مثل همیشه با یه بلوز و شلوار اومده بودم حرم. واقعا عجب رویی داشتم که توی اون سرما بازم همینطوری راه افتاده بودم  . همه کلی بافت تنشون بود و زیر پاشون پتو پهن کرده بودند و من با یه بلوز نخی و شلوار ترگال اونجا بودم و زیرم یه چفیه انداخته بودم ... سردم بود ولی میتونستم تحمل کنم ... خلاصه اذان رو گفتن و نماز جماعتی خوندیم که ناگفتنی بود ... لحظه ای که میخواستم قامت ببندم یه خانمی پرید اومد جلوم ایستاد و انگار نه انگار من میخواستم نماز بخونم !!

چه کار باید میکردم ؟ هم کلافه شده بودم و عصبانی و هم از این حرکت زرنگ مدارانه اش خنده ام گرفته بود. چهره روستایی داشت و پیر زن بود . نمیتونستم چیزی بهش بگم. اونم زائر بود و شیعه بود و میخواست نماز بخونه و حتما نگران این بود که از همراهاش جدا نشه... خلاصه اعتراضی نکردم و با مشقت یه جای مهر درست کردم و نماز خوندم ولی بعد از اتمام نماز جماعت ، دوباره فرادی هم نماز خوندم چون در اون فشار و ضیق مکانی اصلا استقرار و طمانینه ای وجود نداشت برای نماز جماعت.

پاهام از سرما مثل دو ستون یخ شده بود ... چفیه رو انداختم روی سرم ... قیافه بامزه ای پیدا کرده بودم و اصلا برام مهم نبود . دیگران هم مثل من بودند ... همه درگیر سرما و نماز . فکر کنید توی تهران یه خانم با چادر مشکی بیاد بیرون و بعد روی چادر یه چفیه سبز هم انداخته باشه روی سرش و با چفیه رو هم گرفته باشه ... نخندید لطفا هرچند خودم از یاد آوری قیافه ام دارم میخندم :))

گرامی همسر اومد دنبالم و خواهر زاده هم رسید و ما همونجا زیارت اربعین رو خوندیم  و چند تا عکس روبروی صحن امام حسین انداختیم و از بین الحرمین اومدیم بیرون تا سر قرار با دوستان دیگه جمع بشیم و برگردیم خونه  ی ام نجاح  ... تقریبا همه سر وقت اومدند و اونجا هم چند تا عکس گرفتیم و شروع کردیم به برگشتن... اگر زمان دیگه ای غیر از اربعین بود دیوانگی محض به نظر میرسید که این همه راه رو از ایران بکوبی بیای و انقدر فرصت و وقت نباشه که بری داخل حرم و جلوی ضریح بایستی و زیارت کنی . ولی اربعین قضیه اش فرق داشت و اصلا پیاده رویش موضوعیت داشت .. هرچند که همراهان خیلی مهم هستند . شاید اگر یک دست بودیم کمی برنامه ها تغییر میکرد .

در راه دو تا کاسه شوربا خوردیم که در اون سرمای وحشتناک خیلی کمک کننده بود . در برگشت دیگه وسیله ای در کار نبود و تموم راه رو  تا خونه میزبانمون پیاده اومدیم. سه کیلومتر بود این فاصله و چقدر زیاد به نظرمون رسید. پاهامون درد میکرد و هوا سرد بود و فاصله زیاد ...اما بالاخره رسیدیم . دوباره پروسه ورود به خونه و شرمساری من از ایجاد مزاحمت. آقایون در زدند و وارد شدیم. تاوارد آشپزخونه شدم دیدم اون خانمی که شوهرش آلزایمر داشت آماده شده بود که بره حرم . ازم پرسید زیارت کردی  گفتم بله ولی نتونستم وارد حرم بشم و فقط بین الحرمین رفتیم. خلاصه خداحافظی کردیم و من رفتم داخل .تقریبا تمام خانما خواب بودند . شب قبلش خیلیاشون تا 2 نیمه شب بیدار بودند و آشپزخونه رو مرتب میکردند . خوشحال شدم که مجبور نیستم با تک تک  سلام و احوالپرسی کنم و شرمندگیم مضاعف نمیشه... تا حدود ساعت 8 زیر پتو بودم ولی گرم نشدم و البته خوابمم نبرد . دایم موبایلم رو کنترل میکردم که گرامی همسر تماس بگیره و بگه بیا بیرون که بریم . ولی خبری نبود . به ذهنم رسید برم سرو گوشی آب بدم ببینم چرا حرکت نمیکنیم ؟ چون قرار بود بریم نجف زیارت و ازونجا بریم کاظمین ... همینکه لباسام رو پوشیدم و کیفم رو مرتب کردم ، همسری هم تماس گرفت که بیا بیرون همه منتظرتیم. ام نجاح از آشپزخونه  اومد پیشم و بهم خبر داد که مردها دارند حرکت میکنند . توی یه سینی نون و پنیر و تخم مرغ آورده بود که من صبحانه بخورم ولی وقت نبود. با عجله یه بسته زعفرون و دو تا عطر  رو بهش دادم و عذر خواهی کردم که نتونستم چیز قابل داری رو براشون از ایران  بیارم و ازشون خداحافظی کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون ... واقعا همه مردها آماده بودند ... این اولین بار بود که زود از خواب بیدار شده بودند .

خلاصه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون از اون خونه ... در خیابون اصلی غوغایی بود . اکثر عراقی ها داشتن برمیگشتن به شهراشون و ماشین ها هم همه پر بودند ... راهنما با جدیتی قابل تحسین برامون یه ون پیدا کرد و همگی سوار شدیم . اگر او نبود بعید میدونستم که ما میتونستیم ماشین پیدا کنیم. تا گاراژ که حدود عمود 700 میشد با این ون برگشتیم... تموم اون مسیری رو که ما چند روز با مشقت پیاده طی کرده بودیم الان داشتیم در عر ض نیم ساعت برمی گشتیم ... انگار دریغم میآومد که انقدر سریع بر میگشتیم ... بابا ما زحمت کشیدیم این راه  رو طی کردیم لااقل آرومتر برگرد :))

در گاراژ از ون پیاده شدیم و در حالی که پاهای مبارک تا ساق توی شن و خاک فرو میرفت دنبال ماشینی میگشتیم که مارو ببره نجف ... از اونجا به همه جا ماشین بود و همه جور ماشینی هم بود . تاکسی و غیر تاکسی ... مدل بالا و معمولی ... اتوبوس و ون  و حتی کامیون... آهان داشت یادم میرفت که بگم ...  جلوی یه کامیون  مردم  از سرو کول هم بالا میرفتن ... به همسرم گفتم تو این سفر کامیون سواری نکردیم هااا بریم ببینیم اگه میره نجف اینم تجربه کنیم ! از خودم در تعجب بودم . در تهران حال ندارم با اتوبوس تند روی شهری اینور اونور برم بعد اونجا در اون خاک و خل و شرایط هر کی به هر کی  ، میخواستم عقب کامیون سوار بشم !

البته ازدحام مردم بخاطر سوار شدن نبود . کامیونه داشت موز پخش میکرد. همینطور که به مردم نگاه میکردم دیدم راهنما مثل یه فاتح بزرگ ، لبخند بر لب ، دست راستش رو در حالیکه یه دونه موز رو محکم چسبیده بود ، بالا گرفته  و داره به طرف ما میاد. انگار غنیمت جنگی پیدا کرده بود وقتی رسید به ما ، موز رو گرفت طرف من و گفت  بیا خانم فلانی برای شما آوردم !!

بازم این مرد جنوبی خجالتم داده بود و اون همه فشار و ازدحام رو تحمل کرده بود که برای من موز بیاره در حالیکه طفلک نمیدونست من در سال شاید مجموعا 5 تا دونه موز هم نخورم . چون اصلا با طبعم سازگار نیست و ازش گرفتم و خیلی تشکر کردم و گذاشتم توی ساک دستیم ... راه افتادیم و رفتیم تا اینکه یه ون دیگه پیدا کردیم که میرفت نجف ...

راهنما گفت که من تو نجف با یه راننده تاکسی آشنا شدم که الان میاد فلان جا دنبالمون که مارو ببره خونشون ... ای وااای بازم قرار شده بریم خونه مردم !  خدایا تو این سفر چرا اینطوری شده ؟ درسته مردم نجف و کربلا خودشون دنبال زائرا میان ولی من واقعا خجالت میکشم و برام سخته ... چاره ای نبود ... رسیدیم به یه دوراهی و از ون پیاده شدیم و کمی بعد یه تاکسی اومد دنبالمون ... دو تا پسر بچه 7-8  ساله هم همراه راننده بودن که سریع دویدن جلو و ساکهای مارو  از دستمون گرفتن و بردن صندوق عقب ماشینشون گذاشتن. سلام علیکی کردیم و سوار شدیم . ما 6 نفر بودیم با راننده و دو تا بچه ا ش شدیم چند نفر ؟

دیگه خودتون بفهمید چطوری نشستیم ؟!

خونشون نزدیک فرودگاه نجف بود و قاعدتا از حرم فاصله داشت. وارد کوچه باریکی شدیم که مثل ایران  سردر بیشتر خونه ها پرچم سیاه زده بودند ... اون روز روز اربعین بود.


 
← صفحه بعد