افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیایی یا ...8
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۸ : توسط : هیدرا

دیگه  در کربلا گام بر میداشتیم ... صدای لخ لخ دمپاییها و قیژقیژ چرخ کوله ها و ساک های مسافرتی غالب ترین صداهایی بود که به گوش میرسید . خاکی که از زیر قدم های زایرا بلند شده بود برای خودش یه فضای خاصی رو رقم زده بودو جمعیت فشرده تر و مصمم تر شده بود. روحانی عمامه سفیدی سینی بزرگی رو به داخل جمعیت آورد که پر از مسقطی بود. در یه لحظه تموم شد.... کمی اون طرفتر پسر بچه هایی وسط جمعیت ایستاده بودند با ظرفای غذا که البته خیلی مشتری نداشتن شاید چون تازه همه صبحانه خورده بودند و یا شایدم به علت اینکه گرد و خاک زیاد بود و توی اون هوا کسی میل به خوردن پلو و خورشت پیدا نمیکرد. خلاصه رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به حوالی عمود 1345 ... جایی که دو سال پیش محل اقامتمون بود. تموم خاطرات اون سفر رو توی ذهنم مرور کردم. چقدر اون شب مضطر بودم . من و همسرم از صبح همدیگه رو گم کرده بودیم و وقتی به این عمود رسیدیم شب شده بود و من نمیدونستم چه اتفاقی برای همسرم افتاده و مطمئن بودم که پیامی در این اتفاق عجیب برای من وجود داره ...خلاصه با یاد آوری اون اتفاقات ، به طول دو سال گذشته هم فکر کردم و برای هزارمین بار خدارو شکر کردم بخاطر تمامی تحولاتی که در فکر و روح و زندگی مادی و معنوی من رخ داد و میدونستم که این راه فقط از مسیر حسینی ممکن شده بود و نمیدونستم چرا مورد لطفشون قرار گرفته بودم؟ فقط و فقط کرامت خودشون بوده وگرنه من همان خاکم که بودم !! دوباره اشکام شروع به بازی کردند... جالبه که این حال برای همه قابل درک بود. بیشتریا تجربه کرده بودند و کسی به کسی کاری نداشت . حس و حال مشترک بود... برای خودم تصور میکردم که اگر یکی دو ساعت دیگه پیاده بریم میتونم گلدسته های حرم ابالفضل ع رو ببینم . چی بگم ؟ چطوری بگم که هم تمامی ارادت و عشقم رو ابراز کرده باشم و هم نهایت قدردانیم گفته باشم و هم شدت شرمندگی و عذر خواهیم و در عین حال ، اشتیاقم برای بیشتر بودن با این خانواده پر کرامت ... یه آرزوی بلنننننند !
و بعد به ذهنم خطور کرد که بُعد منزل نبود در سفر روحانی ! من همون لحظات داشتم با ابالفضل نجوا میکردم و ایشون همون لحظه بهم اذن ورود داده بودند . توجه و التهابم شدیدتر شد... لحظات خوشی بود ...
گروه 6 نفره متوقف شد ؟ چرا ؟ اون ور خیابون کباب ترکی میدادند !! ای باباااا
گرامی همسر دیگه چیزی نگفت تا دو نفر از دوستان اگه مایلند استفاده کنند... راهنما هم فوری مشغول انجام ماموریت بزرگش برای پیدا کردن محل اقامت شد. دیدم صف خانما خیلی خلوته. علیرغم میلم رفتم تو صف و بعد از 5 دقیقه با یه کباب ترکی با نون صمون برگشتم تا بدم به آقایون که زودتر حرکت کنیم ولی فقط گرامی همسر و خواهر زاده ایستاده بودند ! پس بقیه ؟ دو نفر تو صف کباب و راهنما هم دنبال خونه :))
کباب رو به همسری دادم که با خواهر زاده نصف کردند...
یه کم بعد راهنما برگشت و گفت : خانم فلانی اینجا همه خونه ها پره !! همه ایرونیا اینجان :)) در چند تا خونه رو زدم خود ایرانیا درو باز کردند :)))
واقعا جالب بود انگار وسط تهرون داری میگردی ... گفتم خوبه دیگه . محله خودمونه . حالا چیکار کنیم ؟ گفت یه خونه پیدا کردم نگران نباشید !
توی دلم گفتم اتفاقا نگرانیم همین بود که خونه پیدا کنیم و من مجبور شم برم داخل خونه دیگران ... این کار برام خیلی سخت بود . موکب های کنار خیابون رو ترجیح میدادم و یا حتی یه پیاده روی کنار خیابون رو ... اینطوری شرمندگی مزاحمت هم روی دوشم نبود ولی خوب باید به خواست دیگران هم احترام میذاشتم... همه گروه جمع شدیم و رفتیم به اون خونه ... یه خونه بزرگ با یه حیاط سرسبز که پر بود از بوته های گل سرخ معطر و درخت نخل و شمشاد های دور باغچه ... جوونی که درو باز کرده بود گفت اهلا و سهلا و از جلوی در کنار رفت و محجوبانه سرش رو پایین انداخت ... وارد شدم و پشت سرم هم آقایون وارد شدند ... بعد از گذر از حیاط ، اونا به اتاقی که سمت راست حیاط بود هدایت شدند و من به دری که روبروم بود... آروم در زدم و کمی درو باز کردم . آشپزخونه بود !! نزدیک به 15 خانم کوچیک و بزرگ با لباسهای بلند مشکی مشغول کار و آشپزی بودند . تقریبا همشون بهم گفتن اهلا و سهلا .. و یه خانم جوون اومد راهنماییم کنه به داخل ... با شرمندگی و لبخند از بینشون رد شدم و وارد اندرونی شدم ... رفتیم به اتاق پذیرایی ... وارد شدم که دیدم یه خانم پیر حدود 70 و خورده ای و یه خانم 65 ساله  به احترامم بلند شدند و گفتن اهلا و سهلا ... تفضلوا . یه اتاق که یه طرفش تا نزدیک سقف پتو و بالش روی یه کمد نصفه ! چیده شده بود که در اولین لحظه توی دلم گفتم کی میتونه این پتو و بالشا رو از اون بالا بیاره پایین و دوباره مرتب بچینه اون بالا ؟؟؟!!
و طرف روبروش هم جعبه آیینه قرار داشت و در انتهای اتاق هم پنجره بود که به حیاط خلوت خونه باز میشد. دور تا دور پتو انداخته بودند و منو روی اونها نشوندن و خودشون هم با محبت و لبخند روبروم نشستند. خانم صاحبخونه اون خانم 65 ساله بود . بهم گفت همسفر دیگه ای نداری ؟ گفتم همشون مرد هستند و رفتند به قسمت بیرونی.
بچه هات کجان ؟ ندارم ... چرا ؟ خدا نخواسته ... اشکال از تو بوده یا شوهرت ؟ هیچکدوم ، دکترا میگن مشکلی وجود نداره ... انشالله وقتی رفتی حرم زیارت از امام حسین بخواه سال دیگه با بچه ات بیای . چشم ... حتما :))
همه جای دنیا مثل همه انگار :))))) اینا حرفاییه که من در طول زندگی متاهلی هزاران بار تجربه اش کرده بودم و چون میدونم که همه از روی محبت این حرفا رو میزنن از هیچکدوم ناراحت نمیشم و با لبخند و حوصله به همشون جواب میدم ... در ایران فامیل و دوست و همکار و همسایه و غریبه و ... در کشورای دیگه هم ، هم :)))
برام آب و چای آوردن که چای رو با همه وجودم خوردم ... کاش لیوانی بود :))
ازم پرسیدن میخوای حمام کنی ؟ گفتم نه . فقط میخوام پام رو بشورم و وضو بگیرم.
اون خانم پیر بلند شد و راهنماییم کرد... خجالت کشیدم خیلی بزرگتر از من بود و برام سخت بود بهش زحمت بدم ... منوبرد گوشه هال و حمام رو نشونم داد... یه دوش بود که زیرش یه لگن بزرگ گذاشته بودند که پر از آب بود و یه روشوی هم گوشه حمام بود . چادرم رو در آوردم و به دستگیره آویزوون کردم و روسری و جورابم. خانم پیر ازم پرسید درو نمیبندی ؟ لابد به خودش گفته بود این ایرونیا نمیدونن باید در حموم رو ببندن ؟ :))
شیر روشویی رو باز کردم تا جورابم رو بشورم آب قطع بود !! اون یکی شیر هم همینطور ! یعنی من باید با دوش وضو بگیرم ؟!! همینطور این طرف اون طرف رو نگاه میکردم که یه خانم جوون اومد جلو ... گفتم آب قطعه میخوام وضو بگیرم ... اشاره کرد که دنبالم بیا .. طرف دیگه حال یه روشوی دیگه بود ... تقریبا کنار پلکانی که میرفت طبقه دوم . پشت این روشوی هم دستشویی بود با در چوبی ! همه چی در این خونه ی بزرگ حکایت از قدیمی بودن میکرد و اینکه اینجا خونه مادربزرگ و پدر بزرگه ! کمدها دارای مدل قشنگی بودند ولی همه زخمی شده بودند معلوم بود زمان زیادی ازشون استفاده میشه ولی حتما در زمان خودش بسیار شیک و جالب بودند ...
جلوی دستشویی یه تیکه پارچه انداخته بودند که چند تا دمپایی روش بود . اون دمپاییا رو میپوشیدن و میرفتن داخل دستشویی و بعد دوباره میومدن روی همون پارچه دمپایی رو در میاوردند ! خب اگر یه دمپایی داخل میذاشتن و دیگه بیرون نمیآوردند بهتر نبود ؟
اصلا به من چه ؟ خب لابد اینطوری راحت ترند دیگه ! ولی آخه نجس و پاکی چی میشه ؟ بچه ها که مثل بزرگترا حواسشون به همه چیز نیست ! ازون گذشته بحث نظافت چی ؟ آخه ... اصلا بگذریم !
خلاصه جورابم رو شستم و وضو گرفتم و اومدم داخل ...
کمی حرف زدیم . با عربی دست و پا شکسته ای جوابشون رو میدادم ...اذان گفتن و نماز خوندیم و بعدش ناهار آوردند . یه سینی بزرگ که توش یه دیس برنج سفید بود و چند تا تیکه مرغ سرخ شده روش... یه کاسه آبگوشت خوری که توش کبه عربی آب پز بود ... خیلی جالب بود . کبه ها اندازه یه کلوچه فومنی بود که توش رو با گوشت چرخ کرده پر کرده بودند ... دو سال پیش سرخ کرده اش رو خورده بودم و این بار آب پزش رو ... آب پزش خوشمزه تر بود ... از خانمه پرسیدم ایران اومدین ؟ گفت بله رفتیم قم و مشهد ...گفتم از غذاهای ایرانی خوشتون اومد ؟ گفت : توی یه هتل رفتیم که غذاهاش خوب نبود ولی جاهای دیگه بله !

خلاصه ناهار رو خوردیم. من یه کبه رو با نون خوردم. با قاشقش یه کبه دیگه برام گذاشت :)

میگفت ترشی بخور . مثل ایرونیا کلم و هویج و... توی سرکه ریخته بودند و بهش ترشی هم میگفتن. قطعا این از فرهنگ ایرانی اونجا رفته بود چون ترش یه کلمه فارسیه... با دست ترشی بر میداشتن یا با قاشقشون . چند تا کلم برداشتم خوردم و در همون حین هم به این فکر میکردم که قبلا دست چند نفر دیگه به این ترشی ها خورده و یا چقدر قاشق به این ترشی خورده ؟   واقعا چقدر بد بود که نمیتونستم خودم رو ازین افکار نجات بدم! یاد فرمایش آیت الله احدی افتادم که همیشه این حدیث رو برامون میخوندند که آب دهن مومن شفاست . و بعد یاد فرمایش آیت الله تبریزیان افتادم که ایشونم میفرمودند این لیوان های یه بار مصرف بلای جان ایرانیا شده !! چون استفاده از لیوان مشترک یه جور واکسینه کردن طبیعی مردم بود و مردم در قدیم کمتر از الان مریض بودند ولی الان ...

خلاصه خودم رو آروم کردم و بدون هیچ عکس العمل بدی غذامو خوردم ...و ازشون تشکر کردم. تجربه دو سال قبل بهم میگفت اگر چیزی نخورم صاحبخونه عرب من که به کرامت و مهمان نوازی شهره هستن ناراحت میشه و فکر میکنه یا غذاشون رو دوست ندارم و یا خودم رو برتر میبینم و  مگه من کی هستم که بخوام این حرفا رو به یه مسلمون شیعه بزنم که مجاور  امام حسینه و الان هم منو توی زندگیش پذیرفته بدون اینکه منو بشناسه ؟ حب الحسین یجمعنا... اگر او به احترام امام حسین ع به من اکرام میکنه منم باید به احترام امام حسین ع بهش احترام بذارم و قدردان لطفش باشم... اصلا من الان سر سفره امام حسینم ... باید حواسم رو جمع کنم... خدایا شکرت که سر سفره امام حسین ع منو نشوندی... من بی لیاقت و تاریک و گناه کار .... دوباره و چند باره اشکام هجوم آوردند و من بی اعتنایی کردم و سعی کردم رفتارم طبیعی باشه. آخرش بهم گفتن چرا کم غذا خوردی ؟!! ولی من کم نخوردم ... مثل همیشه بودم . خودشونم همینقدر خورده بودند دیگه ... والا ! بعد از ناهار دوباره شروع کردیم به حرف زدن > خانم صاحبخونه گفت ایرانیا میان اینجا هیچکدوم عربی بلد نیستن خوبه شما میتونی صحبت کنی ! حکایت لنگه کفش و بیابان بود... بازم همین عربی دست و پاشکسته بهتر از هیچی بود .

بعد خیلی جدی بهم گفت خانم ، موقع وضو مگه نباید اول جوراب رو در بیاریم و بعد وضو بگیریم ؟ گفتم بله ... پس چرا خانمای ایرانی وضو میگرفتن و بعد از اینکه نوبت مسح پا میشد تازه جوراب رو در میاوردن و وقتی آب وضو خشک میشد از ابروها آب میگرفتن برای مسح ؟

گفتم بهتره اول جوراب رو در بیارن ولی اگر به دلایلی نشد و اب وضوی دست تموم شد میشه از آب ابروها برای ادامه وضو استفاده کرد. ما همه مقلد دانشمندان هستیم و نظر علمای اسلامی هم با هم کمی فرق میکنه . تایید کرد و برای خانم پیر توضیح داد حرفای منو . دوباره گفت : خانم ، زن بیوه مگه نباید 4 ماه و ده روز صبر کنه بعد ازدواج کنه ؟ این توی قرآنم اومده ... گفتم بله ... گفت یه خانم ایرانی میگفت فقط 4 ماه !! گفتم شاید حکم رو درست نمیدونسته .. شاید از روستاها بوده ... گفت خب باید برن پای درس علما توی مجالس و حسینیه ها و احکام رو یاد بگیرن وگرنه نسلشون حرام میشه ... گفتم حق باشماست. خوشحال شد و به خانم پیر گفت میگه حق باشماست.

خلاصه داشتیم بحث میکردیم که یه صدای جالبی رو شنیدم که از توی حیاط خلوت میومد.گفتم چه خبره ؟ گفت دارن نون میپزن ... با تعجب و ذوق گفتم توی خونه نون میپزید ؟ گفت بله ... هر روز ... گفتم میشه منم برم ببینم ؟ گفت بله ... در همین حین گرامی همسر به گوشیم زنگ زد و من باید از آشپزخونه رد میشدم و میرفتم توی حیاط تا ببینمش. وقتی وارد آشپزخونه شدم دیدم خانمای جوون چونه های نون رو مرتب توی یه سینی چیدند.. گفتم میخواید نون بپزید . گفتن بله . گفتم میخوام ببینم و ازتون یاد بگیرم . خندیدن و با خوشحالی گفتن صدات میکنیم .

خدا بگم ماایرونیا رو چیکار کنه که انقدر جلوی رو و پشت سر به عرب ها حرف زدیم که باورشون نمیشد یه ایرونی بخواد تحسینشون کنه ... واقعا جای تاسف بود !

خلاصه صدام کردند که برم مراسم نون پزون :)

یه تنور آهنی که با کپسول گاز روشن میشد و یه دختر جوون که داشت چونه ها رو با این دست اون دست کردن باز میکرد  و بعد روی یه تشکچه گرد کوچیک میذاشت و به دیواره تنور میچسبوند . مادر در تنور رو میذاشت و بعد از مدتی با انبر نون رو از دیواره جدا میکرد و مینداخت روی پارچه ای که کف حیاط خلوت بود .

گفتم منم یکی درست کنم ؟ یه چونه برداشتم و هرکاری کردم مثل اون دختر جوون ، باز و گرد و مرتب در بیارم نشد . اطرافش رو با دست صاف کردم و گفتم اطو لازم داره ولی گفتن نه خیلی خوب شده ... البته تعارف میکردند کج و کوله و کلفت شده بود ولی چسبوندن به تنور و پختنش ... یکی از دخترا با موبالم ازم عکس گرفت که خیلی هم جالب شده ... اسلام دست و پامو بسته وگرنه باهاتون شیر میکردم :)) خلاصه دو تا نون پختم  و خیلی لذت برم ...

راستی گفتم بهتون که این حیاط خلوت کنار دستشویی بود ؟ گفتم دمپاییای دستشویی رو بیرون میآوردن ؟ حالا اینم بگم که با همون دمپاییا دور و بر  نونا راه میرفتن !!

اصلا بریم صحنه بعدی ... والاع !

برگشتم پیش صاحبخونه ی مهربون و خوش زبون و با حوصله ام ... بهم گفت دراز بکش و استراحت کن . گفتم تا شما نشستین منم میشینم. گفت ما هم دراز میکشیم . خلاصه پتویی و بالشی و یه استراحت دلچسب ! نزدیکای عصر بود که براشون مهمون اومد. یه خانم اهل عراق که ساکن یه شهر دیگه غیر نجف بود و پیاده اومده بود کربلا ... تا رسید بعد از سلام و علیک از صاجبخونه سوال کرد که دوستای ایرونیتون امسال نیومدن . گفت بعضیاشون اومدن و بعضیا نه .

به نظرم عصبی اومد ... تند تند صحبت میکرد . چشماش خسته بود مثل کسی که زیاد گریه میکنه . با صدای بلند حرف میزد و لحن صداش به کسی میومد که از تجربه یه چیزسخت در رنجه و به شدت شاکیه. خطوط چهره اش بلند و عمیق بود .

از تماس چشمی با من پرهیز میکرد... فوری سعی کردم با رفتارم بهش آرامش بدم و پیام دوستی بفرستم. گاهی نگاهش میکردم  و گاهی هم فقط گوش میدادم ... نمیخواستم بی اعتنا باشم و یا برعکس بی ادبانه بهش زل بزنم .

از لابلای حرفاشون فهمیدم که همسرش مریضه و دکترا جوابش کردند . به لبنان و سعودی هم سفر  کرده بود ولی هزینه اش خیلی زیاد بوده و البته بی فایده ... اونجا هم گفته بودند که درمان نمیشه ... صاحبخونه برای لحظه ای رفت بیرون... از فرصت استفاده کردم و ازش پرسیدم همسر شما مریضه ؟ با لبخند کم رنگی گفت چه خوب متوجه شدی ! بله . دو ساله مریضه و دکترا میگن علاجی نداره. گفتم مریضیش چیه؟ گفت نسیان  . گفتم آلزایمر ؟ گفت بله

صاحبخونه برگشت و گفت این خانم دخترش تو آمریکا داره دارو سازی میخونه ولی اونجا هم گفتن پدرش درمان نمیشه. میدونستم چی میگه . بله آلزایمر درمان نداره فقط کنترل میشه مثل خیلی از بیماریای دیگه که طب مدرن براش درمانی رو ارایه نکرده.

یاد طب سنتی و زالو درمانی و گیاه درمانی افتادم و تجربه های موفقش در درمان و کنترل ... البته درمان قطعی نیست ولی میتونه پیشگیری کنه و اگرهم بیماری در مراحل اولیه است به خوبی بیماری رو پس بزنه  ولی چون طب رایجی نیست مردم بعد از قطع امید از طب رایج ، و بعد از اینکه  بیماری پیشرفت کرد و عمیق شد مراجعه میکنن که تنها اثرش کم کردن عوارضه ... ولی بازم بهتر از طب رایج جواب میده. حداقل بیمار بصورت یه انسان طبیعی عمرش رو طی میکن نه مثل یه انسان مسخ شده و نباتی !!

ازشون پرسیدم تو عراق " علق " وجود نداره ؟ و بعد آیه انا خلقنا الانسان من علق رو خوندم  و فکر میکردم الان فوری میفهمن منظورم زالویه ...ولی اصلا متوجه نشدند !  ترجمه هم گاهی نعمته هااا ... علمای ما علق رو در تفسیراشون به چندین معنا آوردن که یکیش هم زالویه .و ما ایرونیا چون عربی بلد نیستیم برای فهم قرآن ترجمه و تفسیر میخونیم و اینا رو متوجه میشیم ولی عربا چون عربی رو متوجه میشن خودشون میخونن و نظرات دانشمندانشون رو بررسی نمیکنن تا احتمالاتی غیر از معنای لغت رو بفهمن . اینطوری بود که من فارسی زبان میدونستم علق به معنای زالو هم هست ولی اون عرب زبان نمیدونست. خلاصه با کلی شرح و بسط و کشیدن شکل بهشون فهموندم منظورم چیه ؟ و گفتم در ایران طب سنتی داره رشد میکنه و این بیماری ها رو میتونه بهتر کنترل کنه... گفتن ما تو عراق کسی رو که این دانش رو داشته باشه نداریم که البته من مطمئن بودم اینا اطلاعاتشون ناقصه چون هم ریشه این دانش در کلام معصومین علیه السلامه وهم بسیاری از دانشمندان اسلامی در حوزه نجف مشغولند و هم اینکه محاله دانش طب سنتی و طب اسلامی در ایران  رشد کنه ولی ما به محضر امیرالمومنین و امام حسین ع عرضه نکرده باشیم و در همین راهپیمایی هم روز اربعین آقای خیرا ندیش در مورد  طب سنتی سخنرانی داشتن در اونجا ... پس حتما عرضه شده ولی هنوز رواج پیدا نکرده... خلاصه زن صاحبخونه هم از درد زانو گفت  و قرار شد من تو ایران یه بررسی کنم و جوابش رو براشون با تلگرام بفرستم که آیا در عراق طب سنتی ایران و روش های درمانیش ارائه میشه یا نه ؟

تا حالا که چیزی پیدا نکردم !

صاحبخونه دوباره رفت بیرون . خانم مهمان به من گفت دراز بکش . گفتم بی ادبی نیست وقتی شما نشستین من بخوابم ؟ گفت نه اصلا ... اینجا عادیه > و من آروم خزدیم زیر پتو... عصر شده بود و هوا سرد بود. اون بنده خدا هم مثل من دراز کشید و بلافاصله خوابش برد . معلوم بود هم خیلی خسته است و هم خیلی رنج کشیده و کلافه . خلاصه تا دم اذون دراز کشیدیم و بعدش نماز و بعدش دوباره شام... دوباره سینی شام شامل دیس برنج و مرغ سرخ شده و کاسه کبه آبدار  و کاسه خوراک لوبیا و یه کاسه هم خورش اسفناج که اینا بهش میگفتن سبزی !

اینم معلوم  بود از ایران به اونجار فته چون کلمه سبزی فارسیه و نه عربی. خلاصه برنج و آلو اسفناج خوردم و صاحبخونه هم برام باز با قاشق خودش  مرغ گذاشت. همشون با قاشق خودشون توی کاسه لوبیا و خورش و کبه و ترشی میزدند و من مثل دخترای خوب اصلا انگار نه چیزی دیدم و نه اصلا برام مهمه ... جاتون خالی خیلی واکسینه شدم دیگه . پدرم از بچگی روی چند چیز حساس بود یکی اینکه به بزرگتر از خودمون "تو" نگیم . اینکه با قاشق شخصیمون تو ظرف خورش و ماست و ... نزنیم و جلوی بزرگتر پامون رو دراز نکنیم ... همش تو این سفر نقض شد و خلاص... باباجونم شرمنده:))

بعد از شام من و گرامی همسر رفتیم برای دیدن دوست کربلاییمون که دو سال پیش خونشون رفتیم. نزدیک بود ... خونشون رو پیدا کردیم و زنگ زدیم. ابو مصطفی اف اف رو جواب داد و من پرسیدم ام مصطفی هست ؟ کمی بعد صدای ام مصطفی رو شنیدم که میگه بفرما داخل خانوووم ! با همون لهجه جذابش تو فارسی حرف زدن ... وارد حیاط که شدیم زن و شوهر به استقبالمون اومدن و با دیدن ما تموم صورتشون پر از خنده شد. ام مصطفی به شدت منو به آغوش کشید و گفت ابو مصطفی گفته بیا یه خانم ایرونی پشت دره و اسم تو رو میاره ومن نفهمیدم شمایید... خلاصه کلی ماچ و بوسه و کجا بودی و چرا پارسال نیومدی  و  الان کجایید و ...

چه حس آشنا و خوب و راحتی داشتم اونجا ... انگار رفتم خونه خواهرم ... دیگه براش توضیح دادم کجاییم و گفتم چون همه همراهانمون مرد هستن ترجیح دادم نیایم اینجا و مزاحم مهمونای خانمتون نشیم... البته چادر شسته  شده روی رادیات برقی حکایت از اومدن دوستای قدیمی ایرانی میکرد ولی خودشون از صبح رفته بودن حرم و هنوز برنگشته بودند.

 ابو مصطفی مریضه و در این دو سال بارها  برای مداوای چشم و استخوان و غیره به ایران اومدن و این بار هم رفته بودند مشهد زیارت و در همون جا هم یه بیمارستان خصوصی رفته بودند برای چشم ... برای یه آزمایش خاص حدود 14 میلیون  تومن هزینه روی دست اینا گذاشته بودند !! نمیدونم چی باید گفت واقعا ! ولی میتونم حدس بزنم با چه برداشتی این هزینه اجحاف آمیز رو به این خانواده تحمیل کرده بودند ... این عربای پولدار و ازین حرفا !

گفتم چرا خونه ما نیومدین ؟ چرا خودتون رفتین دکتر ؟ گفت از هتل هر چی به موبایلتون تماس گرفتیم هیچکس حواب نداد ! دوباره شما ره تلفن ثابت و موبایل رو روی یه کاغذ نوشتم و بهشون دادم که دفعه بعد بهمون زنگ بزنن  بیان ... یاد حرفای صاحبخونه امسالمون که اسمش ام نجاح بود افتادم که تعریف میکرد با همه خانواده اومده بودند ایران و رفته بودن بازار لباس و کلی لباس زنونه و مردونه و بچگونه و کفش و کیف خریده بودند در حد مثلا یه میلیون ... بعد براشون  آب آورده بودن توی گرما ... وقتی میخواستن از مغازه بیرون بیاین شاگرد مغازه دویده و ازشون پول آب رو هم گرفته !!

واقعا چیزی میشه گفت ؟

یه ساعتی پیششون نشستیم و گفتیم که شام خوردیم و فقط اومدیم ببینیمشون.  دو سال پیش ام مصطفی از چادر لبنانی من خیلی خوشش اومده بود و میگفت دلم میخواد برای دختر کوچیکم ازینا بخرم تا راحت باشه ... هم آستینش مچ داره و هم جلوش زیپ داره ... این بار که از ایران میخواستیم حرکت کنیم خواهرم یه چادر لبنانی برای این دختر دوخت و من با کمی وسایل تزئینی و دخترونه  همراهش کردم و به عنوان هدیه براش بردیم . کلا عراقیا از آآجیل ایرانی و زعفران استقبال میکنن  این بار ما علاوه بر زعفران این چادر لبنانی رو هم برده بودیم و اونجا بهشون دادم . تشکر کردند و در مقابلش خرما و چای  بهمون دادند که ما عذر خواهی کردیم که نمیتونیم قبول کنیم چون سخته برامون با یه کوله بخوایم بار دستمون بگیریم و بریم... خلاصه برای اینکه ناراحت نشن دو بسته کوچیک چای رو برداشتیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه ام نجاح ... جالب بود تو کربلا دوست و آشنا پیدا کرده بودیم..( حب الحسین یجمعنا)

برگشتیم خونه ام نجاح و کمی بعد همه خوابیدند و قرار شد ما نیمه شب بریم حرم .

 


 
سفر دنیای یا ...7
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤ : توسط : هیدرا

ظاهرا یکی دو ساعتی بین خواب و بیداری گذشت... نزدیک غروب داشت میشد و باید برای نماز بلند میشدم. پتوها رو جمع کردم و سرجاش گذاشتم و از چادر بیرون اومدم... با سختی کفش میپوشیدم دیگه . به فکرم رسید کفی طبی رو از کفشم در بیارم تا فضا برای شصت پاهام بیشتر بشه و ازون حالت دردناکی دربیاد و  همینکارو انجام دادم و کمی احساس آسودگی کردم. رفتم همون خونه ای که نماز ظهر رو توش خونده بودم... در هنوز باز بود ولی خیلی خلوت بود. رفتم داخل و از دختری که داشت اونجا ها رو ط

تی میکشید تشکر کردم... دستشویی و وضو و دعای خیر برای صاحبخونه و برگشت به طرف چادر کارایی بود که انجام شد... رفتم داخل چادر و دیدم که انتهای چادر اشغال شده. کمی نزدیک تر به اول چادر نشستم و به ستون تکیه دادم و سرگرم موبایلم شدم.

دیدم صدام میزنن ... گرامی همسر بود و خواهر زاده... اومده بودن دنبالم که بریم وضو بگیریم که گفتم من آماده نمازم. قرار گذاشتیم بعد از نماز شام بخوریم و کمی بعدش حرکت کنیم .

اذان گفتن و نماز خوندیم ... ظاهرا یکی دوتا از خانمای ایرانی رفته بودن برای وضو  و وقتی برگشته بودن دیدن پتو هاشون رو دو سه تا خانم عرب انداختن رو خودشون. گفته بودن ما راضی نیستیم و این کار حرومه و ازین  حرفا ! و بعد هم رفته بودند.و ازون به بعد خانمای عرب دایم در مورد رفتار ایرانیا و حروم گفتنشون حرف میزدند و پوزخند میزدن... انگار اون خانمای ایرونی کلا فضا و امکانات اهدایی رو با اموال شخصیشون اشتباه گرفته بودن و طلبکار شده بودند... تفکر ایرونی هم یه جاهایی واقعا تعجب آوره اونم در مقابل عراقیایی که اینطور مهمون نوازی میکردند و خم به ابرو نمیآوردند.

در همین حین یه دختر جوون ایرونی هم وارد شد و یه پتو انداخت کنار من و نشست.  همسر جوونش با نگرانی دائما وضعیتش رو بررسی میکرد. با یه نگاه به جوون فهمیدم باید جنوبی باشه. از خانمش پرسیدم تازه عروس دامادید؟ بله تازه 3 هفته است عقد کردیم و این اولین سفریه که دو تایی اومدیم. از لهجه دختر فهمیدم اصفهانیه و از قیافه شوهرش معلوم بود جنوبیه... احتمالا پدر و مادر پسر از جنگ زده هایی بودند که زمان جنگ رفته بودند اصفهان. افکارم رو به دختر انتقال دادم تایید کرد و دیگه برام کلی از سفر سال قبلش با خانواده یکی از نزدیکانش گفت.

یه خانم عرب در حالیکه یه ظرف کوچیک غذا دستش بود با لهجه عربی میگفت خانم فلانی  خانم فلانی ... بهش گفتم منم و اون ظرف غذا رو بهم داد. پلو و یه تیکه کوچولو مرغ بود. تشکرکردم ... تا اومدم غذامو بخورم دیدم صدای راهنما میاد که داره صدام میزنه... از چادر اومدم بیرون و با راهنما روبرو شدم که بهم میگفت غذا رو گرفتی ؟ من برات فرستادم . تشکر کردم. یه سینی پر از غذا بهم داد و گفت میتونی اینارو پخش کنی؟ ثوابم داره . گفتم باشه و سینی رو ازش گرفتم... بیشتر غذاها رو خانواده هایی که بچه داشتن گرفتن و تشکر کردند. سینی رو برگردوندم و این بار راهنما بهم یه رانی داد! تشکر کردم و نمیدونستم اصلا چیکار باید بکنم ؟!

خوشم نمیاد یه غریبه انقدر حواسش بهم باشه و راستش دور از چشمش رانی رو هم نخوردم و دادم به اون دختر که میخواست شب تو موکب بخوابه. گرامی همسر و خواهر زاده هم اومدن بیرون و سه تایی نشستیم روی صندلی های کنار خیابون و خیل ماشی ها رو نگاه میکردیم که مثل یه رودخونه در حال حرکت بودند ... یه رودخونه مواج و فیاض و سرشار از زندگی و هیجان... همینطور که با هم حرف میزدیم یکی دیگه از آقایون یه دونه شیشه آب پرتقال آورد و بهم داد. با همسری و خواهر زاده خوردیم و و کمی بعد همه جمع شدیم تا راه بیفتیم دیگه .قرار شد 100 تا عمود بعد بایستیم و همینکه راه افتادیم توی اولین موکب یه چیزی مثل مسقطی پخش میکردند که داغ داغ بود . همه ایستادن و مسقطی خوردند !  بهشون گفتم عجب شروع طوفانی ای داشتیم !!  همه زدن زیر خنده و دو به دو شروع به حرکت کردیم ...

انقدر رفتیم تا رسیدیم به موکب امام رضا یا یه موکب  ایرونی دیگه که تلفنای متعدد رایگان برای ایرانیا داشت و وای فای رایگان .. ناخودآگاه همه ایستادیم ولی تعداد کاربرای کانکت شده  اونقدر زیاد بود که سرعت رو پایین  آورده بود. با لاخره کانکت شدم ویکی دو تا پیام برای خانواده و دوستان ارسال کردم اما وقت نبود که منتظر لود شدن پیامای اونا بمونم و دوباره راه افتادیم... در بین راه عدسی خوردیم و چای و خوراک لوبیا ... و همینا گرم نگهمون داشت برای خرکت کردن. سوز سرما خیلی زیاد بود... آیت الله قرهی با عده ای جوون از کنارمون رد شدند. به جوونا غبطه میخوردم واقعا خوش به حالشون که در این سن و سال  با یه صاحب نفس همراه شده بودن... کمی بعد  حاج آقا علوی تهرانی رو با یه عده جوون و همراه دیدم ... و دوباره یادم افتاد که ما قرار بود با حاج آقا احدی اینا همراه بشیم ولی نشد... توی ذهنم این فکر خطور کرد که حتما یه جای کارم اشکال داره که خدا این همراهی رو روزیم نکرده ... دلم گرفت و همینطور که راه میرفتم اشکام رو هم پاک کردم و صدای نوحه خونی رضا نریمانی هم میومد که یکی از ماشی های ایرونی با خودش دستگاه پخشش رو حمل میکرد...  باهاش هم نوا شدم و اشک ریختم.

50 تا  50 تا عمود قرار میذاشتیم و  همدیگه رو پیدا میکردیم و بعد از یه استراحت مختصر ادامه میدادیم...

یکی دیگه از آقایون هم ماهیچه های پاش درد میکرد و کمی احساس ناراحتی داشت... خلاصه رفتیم و رفتیم تا نزدیک اذان صبح که به یه ساختمون بزرگ رسیدیم ... قرار شد همونجا نماز صبح رو بخونیم و بخوابیم تا ساعت 10 صبح . کیسه خوابم رو از گرامی همسر تحویل گرفتم و وارد مجتمع شدم... هوا خیلی سرد بود و من نمیدونم چطوری بعضیا توی اون سرما روی زیراندازای نایلونی و روی زمین نشسته بودند. دو تا سالن انتهای حیاط بود . هر کدوم رو بررسی کردم پر ِ پر بود. جای سوزن انداختن نبود. برگشتم تو حیاط و وسایلم رو گذاشتم یه گوشه و رفتم برای وضو... نزدیک به 10  12 تا توالت وجود داشت که بیشترش به شدت کثیف بود.. به شدت هاااا... بعضی ها با تمام وجودشون در اونجا فعالیت کرده بودند و بعدش فهمیده بودند که آب قطعه :))))

بازم توضیح بدم ؟؟ خلاصه با آب قطره ای که از یکی از شیرها میومد وضو گرفتم و تا لباسام رو بپوشم اذان رو هم گفتن . روی همون نایلون ها نماز صبح رو خوندم و دوباره رفتم به سالن ها سر زدم به امید اینکه بعضیا حرکت کرده باشن و جاشون خالی شده باشه ولی تیرم به سنگ خورد. خسته بودم . کیسه خواب رو توی حیاط باز کردم و چپیدم توش... سرد بود و نمیشد بخوابم ... فقط کمی خستگی پاهام در رفت. شایدم کمی خوابم برد ... نمیدونم . اما نمیشد ادامه داد. زیپ کیسه خواب رو باز کردم تا برم یه پتو پیدا کنم که دیدم توی حیاط یکی دو نفر باقی موندن و همه رفتن. به یکی از خانمای عرب اشاره کردم یه پتو روبندازه روم. اومد بهم گفت برو داخل بخواب جا باز شده... با خوشحالی بلند شدم و دیدم  بله ... خیلیا حرکت کردن و تقریبا سالن خالی شده... رفتم اون انتهای انتها و روی یه تشک ، کیسه خوابم رو پهن کردم و یه پتو هم انداختم روم و خوابیدم. در ضمن موبایلم رو هم گذاشتم شارژ بشه. همسری زنگ زد که جا پیدا کردم یا نه و وقتی مطمئن شد دیگه هممون خوابیدیم... فکر کنم دو ساعتی خوابیدم که با صدای بلند یه دختر ایرونی از خواب پریدم... 6 -7 تا دختر دانشجوی ایرانی هم تازه اومده بودن که بخوابن.. ازم عذر خواهی کردن که با صدای بلندشون از خواب بیدارم کردند. خلاصه اونام با سرو صدا دراز کشیدن... تا خواستم کمی بیشتر استراحت کنم دو تا خانم عرب اومدن داخل که ظاهرا اداره اونجا به عهده اونا بود و فکر کرد ما از دیشب اونجا بودیم. با صدای بلند داد میزد   زائر حرکت  حرکت

دخترا به هم میگفتن انگار میگه برید بیرون .. کلافه شده بودن. به خانمه گفتم که ما صبح تازه اومدیم اینجا... عذرخواهی کرد و رفت مشغول به کار خودش شد. به دخترا گفتم راحت بخوابید دیگه کاری باهاتون نداره ... ولی خودم دیگه نمیتونستم بخوابم . رفتم برای تجدید وضو و دیدم که آب با فشار و قوت تمام در جریانه ... ظاهرا دیشب به علت استفاده زیاد زائرا آب مخزن تموم شده بوده و با طلوع  خورشید دوباره مخزن رو پر از آب کرده بودند... سرحال شدم و مفصل دست و رو شستم و مسواک زدم و لباسام رو مرتب کردم و با یه حال خوب برگشتم وسایلم رو جمع کردم. گرامی همسر بهم زنگ زد که بیداری یا نه ؟ گفتم من آماده حرکتم اصلا ... گفت آقایون هنوز خوابن !! خدایی این مردا تو این سفر تا جایی که میتونستن خوابیدن :)) بهم گفت بیا بیرون اونا هم کم کم پیداشون میشه. هرکاری کردم نتونستم کیسه خواب رو توی کیسه اش جا بدم . لوله اش کردم و با دست پر رفتم پیش گرامی همسر و کیسه خواب رو بهش تحویل دادم تا بره خودش جمع و جورش کنه... از یه آقایی صندلیش رو گرفت و برای من گذاشت و رفت.. . نشستم تو آفتاب و به زائرا نگاه کردم . با استراحتی که کرده بودم و بعد هم شستشوی صورت و مسواک زدن انقدر حالم خوب شده بود که نگووو

یادم نمیاد که اون روز نماز ظهر رو کجا خوندیم ؟ فقط میدونم که وقتی به اولین گیت ورودی کربلا رسیدیم گرامی همسر با وسواس خاصی بهم گفت از بازرسی که رد شدی همون بغل بایست تا من بیام. میدونستم این مکان براش یاد اور سفر قبلی بود که ما با رد شدن از این گیت همدیگه رو گم کردیم و یه شبانه روز دنبال هم گشته بودیم و فقط خدا میدونه چقدر از نظر روحی بهمون فشار اومد تا دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودیم... تجربه تلخی بود که دلش نمیخواست دوباره تکرار بشه.

اینجاها یه جایی بین عمود 700 تا عمود 900 محسوب میشد... دیگه داخل کربلا شده بودیم. گرامی همسر بهم گفت تبریک میگم تا خود کربلا رو پیاده اومدیم و من لبخند زدم... از سر ناباوری ... با اون پادردی که از ظهر روز اول داشتم تحمل میکردم امیدی به این نداشتم که سفر رو به انتها برسونم ولی انگار داشتیم میرسیدیم.

تا عمود هزارو خورده ای هم رفتیم و کمی روی یه سکو نشستیم. راهنما گفت میره که یه حسینیه پیدا کنه... هنوز یه نفس کامل نکشیده بودیم که اومد گفت پیدا کردم . پاشید بریم !!  رفتیم اون ور خیابون و وارد یه خونه بزرگ شدیم ... منو هدایت کردن به اندرونی که خانما بودند و تا وارد شدم 6-7 تا خانم میان سال و جوون و بچه سال بلند شدند و خوشامد گفتن.. سلام کردم و از هولم به فارسی عذر خواهی کردم و وارد سالن بزرگی شدم و یه گوشه نشستم. داشتن خمیر میکردن برای نون پختن... داشتن اماده میشدن تا از زائرا پذیرایی کنن. گوشه ای نشستم. برام متکا آوردن و بعد بچه های کوچیک دونه دونه میومدن نگام میکردند. من اولین خانمی بودم که اون روز وارد اونجا شده بودم. از کیفم انجیر خشک در آوردم و به بچه ها دادم... اسمشون رو پرسیدم  نرگس و نورا و کرار  و ... ماشالله خیلی زیاد بودند... یه خانم جوون ناز هم اومد بهم گفت میخوای از حمام استفاده کنی؟ گفتم نه فقط میخوام وضو بگیرم... راهنماییم کرد کجا برم !  با اینکه خیلیا از حمام استفاده میکردند و لباساشون رو میشستند ولی من روم نمیشد. به نظرم قضیه در دیزی و حیای گربه بود. نباید انقدر از امکانات صاحبخونه استفاده میکردیم که جبرانش براش سخت میشد ولی دیدم زائرایی رو که از لباسشویی و حمام و ... استفاده میکردند.برام قابل هضم نبود  و میدونستم که در شرایط برابر ، خودشون همچین سرویسی به مهمون ناشناس نمیدند. پس هر چی برای خودت میپسندی برای دیگران هم بپسند.

در همین حین یه خانم پیر عرب اومد که از بصره اومده بود... روی سجاده ای که برام پهن کرده بودن برای نماز مغرب ، نشست و شروع کرد به سبک کردن وسایلش... غذاهایی که در مسیر گرفته بود  رو به بچه های صاجبخونه داد و من دیدم که مادر بچه ها دلش نمیخواست غذاها رو بگیره... ولی احترام گذاشت و از دست پیرزن گرفت. پیرزن رو خاله خطاب میکرد...نمازم رو روی یه سجاده دیگه خوندم و رفتم یه گوشه دیگه نشستم ... یه پسر بچه 2-3 ساله صاحبخونه رفت جلوی در سالن و به طرف حیاط ادرار کرد و کسی مانعش نشد !! بعدش یه کاسه آب ریختن همونجا و تمام !  سعی کردم به هیچی فکر نکنم و اصلا بنا رو گذاشتم بر ندیدن ماجرا... در باز شد و یه خانواده افغانستانی وارد شدند. یه خانم پیر با دو تا خانم جوون و سه تا بچه  ... از  دختر بچه صاحبخونه سراغ دستشویی رو میگرفتن و اون بچه متوجه نمیشد. به عربی به بچه گفتم این پیرزن به توالت احتیاج داره... راهنماییشون کرد و اونا هم اومدن کنار من جا انداختن و شروع کردیم با هم حرف زدن. 16 سال بود ایران بودند و از کابل اومده بودند ... میگفت طالبان از آمریکاییا بهتر بودند !! و من تا اون موقع عکس این مسئله فکر میکردم !

گفت طالبان رهبر شیعه ها رو کشت ولی باقی مردم رو آزاد کرد اما آمریکاییها همه رو اذیت میکردند.... اسم رهبرشون رو هم گفت ولی من اون موقع نمیدونستم کیه و متاسفانه الانم فراموش کردم... باعث تاسفه که اطلاعاتمون از حرکت ها و جنبش های شیعی و کلا از مردم شیعه کشورهای همسایه انقدر کمه .

کلا از وقتی با شهدا و بچه های فاطمیون آشنا شدم افغانستانی ها یه احترام و بزرگی خاصی در نگاهم پیدا کردند. چرا ما ایرونیا خودمون رو بهتر از افغانستانیها و عربها و .. میدونیم ؟؟؟ در حالیکه در اعتبارات الهی اونقدر اوج گرفتند که یکی مدافع حرم شده و دیگری خادم زوار حسین علیه السلام ... و ما ایرونیا درگیر دوپارگی فرهنگی  و سیاسی در خودمون ... بی حجاب و با حجاب ... اصلاح طلب و اصول گرا ... چپ و راست  و  ...

خدا عاقبتمون رو بخیر کنه.

اون شب من در کنار اون خانواده با محبت افغانستانی خوابیدم... انقدر خسته بودم که برای شام بیدار نشدم و تا نزدیک اذان صبح از توی رختخواب بیرون نیومدم. وقتی برای وضو از جام بلند شدم دیدم کل سالن و یکی از اتاقا پر شده از زائرایی که از گلشهر اصفهان اومده بودند و کل حمام و حیاط و دستشویی رو با حضور گرمشون رونق بخشیده بودند :))   سه بار رفتم برای وضو ولی آب تموم شده بود ! آخرش یه پارچ آب نمیدونم از کجا برام آوردن و من وضو گرفتم و نماز خوندم و باز دراز کشیدم... خانم افغانستانی بهم گفت نمیدونم دیشب چت بود که دائم تو خواب ناله میکردی؟ نگرانت شدم که نکنه مریض شده باشی ! ولی منکه چیزی یادم نمی اومد !

کم کم صاحبخونه بلند شد و  شروع به پخت نون کرد برای صبحانه.

پنیر خامه ای و نون داغ و شیر و شکر  ... به هممون دادند و رفتند. صبحانه خوردیم و بعدش دیگه کم کم گروه ها اماده رفتن شدند. اول افغانستانی ها خداحافظی کردن و رفتند . خانمه بهم گفت کاش شما همسایه ما بودی و به بچه های من درس میدادی :))

بعدش هیئت اصفهانی ها رفتن... بعدش اون خانم عرب رفت. من مونده بودم ولی... مردا هنوز خواب بودند. یه نگاه به سالن انداختم پر از آشغال شده بود. بلند شدم و شروع کردم به تمیز کردن و جمع کردن آشغالا... دو تا نابلون بزرگ آشغال جمع کردم. به خانم ناز جوونی که بهمون صبحونه داد گفتم تو شستن ظرفا کمک کنم؟ گفت نه آب قطعه. بهم گفت از مردا بپرسم صبحونه براشون بیارم؟

در سالن مردا رو باز کردم و دیدم یکی از همراهان داره شلوار اطو میکنه و دو تای دیگه هنوز خوابن ... گرامی همسر داره کوله رو میبنده و خواهر زاده رفته بیرون کلا . پرسیدم صبحونه میخورید ؟ آره. با شرمندگی به دختره گفتم ممکنه براشون صبحونه ببریم؟ با لبخند گفت بله و رفت صبحونه آماده کنه. از مردا پرسیدم آب دارید؟ گفتن بله توی حیاط دو تا دستشویی و یه روشوی بزرگ هست. راهنما بهم گفت خانم فلانی بگید بهمون چای بدند !  انگار نمیدونست چقدر برام سخته چیزی غیر از اون چیزی که اون برامون آماده کرده ازشون بخوام.. با شرمندگی دوباره گفتم چای هست؟ گفت بله و اونم آماده کرد. سینی صبحانه رو برای مردها بردم و برگشتم سینی چای رو بردم و خدا خدا کردم راهنما دیگه چیزی نخواد ... تازه به گرامی همسر گفته بود این خانم فلانی خیلی تعارفیه هااا   !

صبحانه رو خوردن. من تعدادی کلیپس داشتم و یه کیسه انجیر که به عنوان تشکر به خانم جوون دادم و خداحافظی کردیم و از اون خونه زدیم بیرون و حرکت کردیم به سمت اخرین عمود ها.


 
سفر دنیای یا ...6
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳ : توسط : هیدرا

گرامی همسر رفت پیش بقیه دوستان دیگه تا از همکارجدیدالورود آدرس دستشویی شیلنگ دار و تمیز رو بپرسه که یه دفعه دیدم مردی کوچک اندام و ریز نقش و باریک و کمی سبزه  از توی چادر با هیجان و سرو صدای خاصی بیرون اومد و بدنبالش گرامی همسر و خواهر زاده هم بودند!

گرامی همسر معرفی کرد که ایشون آقای فلانی هستن و از بچه های بندر امام هستن و عربی بلدن و الانم میخوان مارو ببرن جایی که دستشویی تمیز داره ... سلام کردم و احوالپرسی و این آقا که ازین به بعد بهش میگم " راهنما " ؛ با صدای بلند و تقریبا فریاد گونه به ماها گفت بیاید بیاید

انگار داشت یه گروه رو میبرد اردو :))

خلاصه جلوی درب بزرگ یه خونه که نیمه باز بود ایستاد و به عربی چیزی به مرد صاحبخونه گفت و بعدش یه خانم جوون سرش رو آورد بیرون و به من اشاره کرد که برم داخل . از جمع خداحافظی کردم ودر حالیکه خدارو شکر میکردم که راهنما رو بهمون رسونده وارد حیاط شدم. حیاط کوچیکی بود روبروش یه اتاق بزرگ بود و داشتن توش وسایل غذا رو مرتب میکردن و سمت راستش یه اتاق دیگه بود که مهمونا استراحت میکردند و از همه مهمتر سمت چپ ، سرویس بهداشتی بود. تا چشمم رو برگردوندم که دستشویی رو پیدا کنم با خیل زنان عرب و ایرانی و ... روبرو شدم که تو صف دستشویی بودند. یادم افتاد که به راهنما نگفته بودیم اون دستشویی تمیز و شیلنگ دار ، خالی هم باشه !!

هیچی دیگه مثل یه دختر خوب رفتم تو صف !  و البته از منظره گوناگونی رفتارها و پوششها هم لذت میبردم . کلا سه تا درب اونجا بود اولی حمام بود که بلااستفاده بود فعلا . دومی دستشویی معمولی بود که صفی به بلندای تاریخ پشتش بسته شده بود و سومی هم نمیدونم چی بود که تک و توک میرفتن توش و میاومدن بیرون ! از سر کنجکاوی و خلاصی از دستشویی عمومی و صفی ، رفتم یه سرو گوشی آب دادم . دستشویی فرنگی بود و خالی . دیگه معطل نکردم دل رو زدم به دریا و وارد شدم. همه چی ترو تمیز بود و البته خیسسسسس. بعد از پروژه سنگین پیدا کردن دستشویی خالی حالا باید تو صف وضو قرار میگرفتم . این دیگه هیچ آپشن خاصی نداشت . یه روشوی ساده کنار دیوار و خیل نمازگزاران فارغ از پروژه دستشویی و مشتاق وضو ... جوراب و روسری و چادر رو با دقت و وسواس به میخی که روی دیوار زده بودن آویزوون کردم و رفتم که وضو بگیرم.  لابلای زنان مختلف و در حالی که مراقب بودم کمتر آب وضوی دیگران و همینطور آبی که از توی دو تا دستشویی ها مثل فواره بیرون میاومد بهم برخورد کنه وضو گرفتم و رفتم توی اتاقی که سمت راست حیاط برای مهمانان بود. شلوغ بود... جمعی از خانمای عرب مشغول استراحت و غذا خوردن بودند. نمازم رو خوندم در حالیکه خانم پیری برام مهر پیدا کرد و بهم جا داد تا نماز بخونم. وقتی نمازم تموم شد نمیدونستم باید چیکار کنم ؟ بشینم تا مردا غذاشونو بخورن یا برم دنبال غذای خودم؟ البته اینم یادم رفت بگم که دو تا از خانمای صاحبخونه به فاصله نیم متری دستشویی ها و اوصافی که شرحش رفت مشغول سرخ کردن ماهی بودن تا با نون و برنج از زوار پذیرایی کنن و تا من نماز بخونم غذا تموم شد. از خونه بیرون زدم که یه دفعه توسط همسر مورد رویت قرار گرفتم ... ازم پرسید ناهار خوردم ؟ همینکه اومدم چیزی بگم صدای راهنما رو از پشت سر شنیدم که بهم میگفت خانم فلانی بیاید بیاید ... همگی مثل بچه های خوب دنبالش راه افتادیم . در یه خونه دیگه رو زد که ظاهرا مردها قرار بود اونجا ناهار بخورن و برای مردها اتاقی رو آماده کرده بود ولی خانمها قرار نبود بیان اونجا و همون خونه قبلی که غذاش تموم شده بود مال خانمها بود. من دیپورت شدم به همون خونه ... دوباره رفتم تو اون خونه و کمی نشستم و پاهام رو ماساژ دادم و یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه زدم بیرون ... یه چادر خالی پیدا کردم  که توش چند تا خانم نشسته بودن فقط... تا اومدم وارد خیمه بشم از طرف راهنما دستگیر شدم که " خانم فلانی شما چرا ازون خونه بیرون اومدین ؟ همونجا استراحت میکردین دیگه " با احتیاط گفتم ناهارشون تموم شده بود که دوباره به سبک تور لیدرا ، شلوغ وار بهم گفت بیاید بیاید... ای خدااااا ... دوباره داره منو میبره سمت همون خونه ای که دیپورتم کرده بودن ... گرامی همسر اومد بیرون . بهش گفتم من میخوام برم تو اون خیمه ... نمیخوام بیام تو این خونه ای که مال مردهاست. نمیخوام مزاحم اهالی خونه باشم من تو خیمه راحت ترم. اما گرامی همسر گفت کمی تحمل کن . راهنما زحمت کشیده اینجا رو پیدا کرده ... سخت نگیر  ناراحت میشه !!  ای بابا ... بازم من باید مزاحم بودن رو به جون میخریدم. خلاصه این بار آقای صاحبخونه بهم گفت برو تو اون اتاق که پشت پرده است. رفتم ... اتاقی حدودا 12 متری که یه ال سی دی به دیوارش نصب بود و سه تا بچه کوچیک داشتن  بازی میکردن و یه طرفش هم تا سقف پتو  و متکا چیده شده بود. سلام کردم به بچه ها و با لبخند یه گوشه ای مثل دخترای خوب نشستم. کمی بعد یه دختر خانم اومد پیشم و یه متکا گذاشت پشتم و ازم پرسید به چیزی احتیاج دارم ؟ گفتم نه و رفت

معذب بودم . حس میکردم مزاحم اهالی خانواده شدم و اونا اصلا منتظر مهمونِ خانم نبودن... کمی بعد یه خانم اومد ازم پرسید احتیاج به مرحاض داری ؟ نه ... کمی بعدترش یه خانم دیگه پرسید ازم میخوای بری توالت ؟ نه !

نه اونا میدونستن من چه مرگمه و نه من میدونستم اصلا برای چی اونجام ؟ واقعا من چرا وارد اون خونه شدم ؟ کمی آجیل به بچه ها که با تردید و خجالت و کمی ترس بهم نگاه میکردن دادم و آروم از اتاق اومدم بیرون و پرده ای رو که اندرونی و بیرونی خونه رو از هم جدا میکرد رو کنار زدم و کفشم رو پوشیدم . مرد صاحبخونه که جلوی در بود کنار رفت و من از خونه زدم بیرون... و رفتم طرف چادرای سر کوچه و روی یکی از صندلی ها نشستم . گراهی همسر و خواهر زاده پشت سرم اومدن بیرون که چی شده من نموندم تو خونه ؟ تقریبا با یه حالتی سرشار از التماس به همسر گفتم یواش حرف بزنه که راهنما نشنوه و به زور منو دوباره به اون خونه برنگردونه ... بعد هم با اعتراض به همسر گفتم بابا مگه من زندانی ام ؟ دلم نمیخواد بیام تو اون خونه .. من تو این چادر راحت ترم. تازه از صبح هم چیزی نخوردم و همه بدنم داره میلرزه ... میرم تو مسیر ببینم چی پخش میکنن مثل همه مردم از همون میخورم دیگه ... تازه از تشنگی هم حالم بد شده.  گرامی همسر گفت صاحبخونه داره برامون غذا درست میکنه و گفته تا یه ساعت دیگه حاضره ... گفتم محاله برگردم تو اون خونه ... این همه موکب ... چرا باید مزاحم مردم باشم آخه ؟ ...

خلاصه با سلام و صلوات و کمی هم چاشنی عصبانیت،  از گرامی همسر جدا شدم و با خواهر زاده رفتیم سراغ آب و دون!! اولین کاری که کردیم خرید یه بطری آب بود .. وقتی آب خوردم احساس کردم زنده شدم... دوباره اشک توی چشمام دوید یاد بچه های امام حسین ع و تشنگی و گشنگی و مصیبت های مدامشون افتادم...  با هر قلپ آبی که خوردم به یکیشون سلام دادم ... خواهر زاده با دو تا ظرف کوچیک پلو و خورشت لوبیا برگشت و هردو با اشتهای تموم غذامونو خوردیم ... بعد من وارد چادر شدم و خواهر زاده رفت پیش دوستان دیگه.

  رفتم ته چادر و یه پتو زیرم انداختم و یکی هم روم و آسوده و راحت دراز کشیدم و خوابم برد.


 
سفر دنیایی یا ...5
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٢ : توسط : هیدرا

وقتی میگم خوابیدیم تا اذان صبح ، از خواب واقعی حرف نمیزنم ! منظورم خواب هوشیارانه است. هم خواب بودم و از احساس آسودگی ماهیچه های بدنم لذت میبردم و هم حواسم به تکون خوردن های همسر و خواهر زاده بود. نگران جفتشون بودم بدنشون نسبت به سرما کم طاقت بود و از ناحیه سر به شدت آسیب پذیر بودند ... البته کاری از دستم بر نمیومد:(   شایدم لازمه این سفر تحمل کردن این مسائل هم بود ولی قطعا و قطعا معنویتی که در این حرکت  بزرگ موج میزنه در استقامت و اشتیاق موجود بدون رقیبه...

خلاصه در حالت خواب و بیداری یه بار تموم اتفاقات اون روز رو مرور کردم .پررنگ ترین تصویری که در ذهنم بود دعای کمیلی بود که در حال حرکت خوندیم. یعنی داشتیم برای خودمون میومدیم و طبق معمول 50 تا عمود رو تو گروه توافق کرده بودیم که بریم و منم بخاطر درد پام کمی توی دلم آرزو میکردم یه ماشین بیاد منو ببره بذاره مقصد که صدای زیبایی توجهمون رو جلب کرد. یه نفر از پشت سر با لهجه عربی دعای کمیل میخوند. فرازهای اولش بود اللهم اغفر لی الذنوب اللتی تهتک العصم ...

یه دفعه حس کردم چقدر دلم میخواد الان توی این تاریک شب و وسط یه جاده ای که دیگه اول و آخرش پیدا نیست و فقط صدای کفش ماشی هاست که شنیده میشه با خدا حرف بزنم. کلا حرف زدن با خدا همیشه حالمو خوب میکنه... حرکتمون رو کمی کند کردیم و در یه فاصله کوچیک با اون جوون عرب شروع کردیم به خوندن دعا... اون پسر در پناه نور موبایلش ، به صفحه مفاتیح نگاه میکرد و میخوند و من در حیرتی عجیب از این روزی معنوی غوطه ور بودم و گاهی هم به خدا با زبان حال میگفتم : یعنی حواست به منه ؟ داری منو میبینی و برام برنامه ریزی کردی؟ یعنی این تلاش کوچیک رو قبول داری؟ یعنی...

خلاصه با اون جوون دعای کمیل رو خوندیم و یه دفعه دیدیم بیشتر از 100 تا عمود رو پشت سر گذاشتیم در حالیکه من درد پام رو دیگه حس نکرده بودم و کلی هم با خدا حرف زده بودم . زمان و مکان در هم پیچیده شده بود و  کلام حضرت علی ع ، سیاهی شب رو بی معنی میکرد. معنویت، قدرت عجیبی داره میتونه بر سرعت زمان سبقت بگیره و سختی مکان رو بلااثر بکنه.

بعد از تموم شدن دعا ، سرعت حرکت اون جوون زیاد شد و از ما فاصله گرفت. فوری از توی کوله یه شیشه عطر در آوردم و به خواهر زاده دادم تا بهش بده . البته خواهر زاده مجبور شدکه توی تاریکی به دنبالش بدوه تا پیداش کنه. عرب ها قدرت جسمی عجیبی دارند که با ما قابل قیاس نیست... از اینکه با یه شیشه عطر کوچیک ازش تشکر کردم احساس آسودگی میکردم. بدون منت به ما روزی معنوی رسونده بود و ما هم نفهمیدیم اصلا کجاییه ؟ عراقیه یا لبنانی و یا بحرینی و یا ... فقط همسفر بود " حب الحسین یجمعنا "

و این ها پررنگ ترین تصاویر ذهنیم بود در حالت خواب...

با صدای کیسه خواب گرامی همسر فهمیدم نزدیک اذانه... بلند شدم دیدم که تک و توک بیدار شدن و دارن برای دستشویی و وضو میرن. سریع بلند شدم و کیسه خوابم رو تا کردم و رفتم طرف دستشویی زنان... حدود 7-8 تا دستشویی و روشویی بود که برای زائرا زده بودن ... مثل همیشه بعضیاش کثیف بود و  بعضیاش با تلاش خودجوش خواهرانی که همیشه امکانات همراهشون نیست به صورت تاسف باری دراومده بود ... دلم برای کسانی که عاقبت قرار بود این جاها رو تمیز کنن میسوخت واقعا ... چه تحملی باید میداشتن و کلا با چه وسیله ای باید این همه تلاش جمعی رو محو کرد ؟ هنوزم اوقاتم از یاد اوری صحنه های اینجوری تلخ میشه :((

در مجموع 2 -3 تا دستشویی قابل استفاده بود. با وجود احتیاط زیادی هم که کرده بودم ولی در لحظه آخر جورابام از دستم به زمین افتاد :(( فاجعه بزرگی بود. بحث نجاست و طهارت   بحث تمیزی و کثیفی   و بحث اینکه کوله من و همسری یکی بود و من اگر میخواستم وسیله ای رو بردارم همه خبردار میشدن ! خدایا چرا یه کم ظرافت به مردا ندادی آخه ؟! ... جورابام رو شستم و همینکه امدم خیس خیس بپوشمشون ؛ گوشه شلوارم به جایی خورد که فاجعه بود !!  کلافه شده بودم و اگر کمی سنم کمتر بود حتما اون لحظه یه دل سیر گریه میکردم... این بحث توالت و تمیزیش یکی از چالش های مهم من در بیرون خونه است... دلم نمیخواست در حالی پیاده به طرف حضرت خورشید برم که در لباسم آلودگی وجود داره . چکار کنم پس؟

یه شلوار نخی نازک همراهم بود که ترجیح دادم با همون سر کنم و  قسمتی از شلوار مشکیم رو که آلوده شده بود  شستم و آب کشیدم و بعدش بستمش دور کمرم زیر چادر و اومدم بیرون... یه جایی خانما داشتن نماز میخوندن . رفتم و نمازمو خوندم . سرمای صبحگاهی هوا و شلوار خیسی که به دور کمرم بسته بودم و شلوار نازکی که تنم بود باعث شده بود که از درون  بلرزم ولی چاره دیگه ای نمیدونستم. برگشتم پیش مردها ... نمازاشون رو که خوندن ، حرکت کردیم.

تا نزدیکای ساعت 10و نیم به عمود 575 تقریبا رسیده بودیم... شصت هر دو پام بقدری درد داشت که میترسیدم کسی بهشون بخوره ... اصلا خودمم که توی کفش کمی فشارشون میدادم بیتاب میشدم. زیر انگشتام تاول زده بود و بخاطر صافی کف پام و انحرافی که در ساق پای چپم نسبت به کف پام اتفاق افتاده ، کلا پای چپ از رده خارج شده بود و روی سینه پام تاولی به بزرگی یه کف دست زده بود . جایی که در پای دیگران قاعدتا اصلا نباید تاول میزد ... همه خسته بودیم و دردپا هم امونم رو بریده بود. متوقف شدیم و مردها رفتن به یه موکب و منم هم رفتم توی یه موکبی که برای خانما برپا شده بود و چند تا دختر بچه زیبا ازش مراقبت میکردن... کلا دختر بچه های زیبایی رو من در مسیر میدیدم. انتظارش رو نداشتم انقدر زیبا و جذاب باشن ولی بودند ... بسیار هم با ادب و با محبت بودند و فرهنگ خدمت به زوار حسین ع  رو با همه وجودشون لمس کرده بودن... بهم گفتن ورود مردها به این چادر ممنوعه ولی خود شما میتونی استراحت کنی. رفتم داخل... اولین نفری بودم که وارد چادر میشد و فوری یکی از همون پری های خوشگل و ظریف برام تشک های خاصی رو که استفاده میکنن انداخت و دو تا بالش هم گذاشت روش و یه پتو هم مرتب پایین پام گذاشت. یکی دیگه از دخترکان زیبا هم بهم گفت : خانم  مای؟ لا .. طعام؟ لا

نمیدونستم چرا نه آب خواستم و نه غذا ؟! در حالیکه از صبح چیزی نخورده بودم و هم گرسنه بودم و هم تشنه... من بخاطر اتفاقات سر صبحی حتی صبحانه هم نخوردم و بااون همه پیاده روی طبیعی بود که هم خسته بودم و هم تشنه و گرسنه... و اینکه در جواب اون دخترک زیبا با موهای بلند بافته و مژه های مشکی بلند و لباس مشکی بلندش ، گفته بودم نه ؛ شاید بخاطر این بود که دلم از این همه مهربونی و زیباییش ضعف کرده بود و خجالت کشیده بودم بازم چیزی ازش طلب کنم ! اصلا مگه من کی بودم که این بچه های نازنین و معصوم اینطور فرشته وار بخوان دورم بگردن ؟! حیف نیست خودشون رو خرج آدمی کنن که ظلمتش ، خودش رو هم عاصی کرده ؟!  دلم برای خودم و برای اون همه تاریکی که با خودم اینور اونور میبردم ، سوخت ...  اما بلافاصله به ذهنم خطور کرد که آهای حواست باشه ! اینا اصلا تو رو نمیشناسن ... چیزی که باعث شده اینطور برای راحتی و شادیت بال بال بزنن ارادت و اعتمادشون به امام حسین و به ابالفضل علیهم السلامه  ... اینا مطمئند که امام حسین جبران میکنه برای همین دریغی ندارند و حتی در طول سال کم کم پس انداز میکنن تا در همین مدت پیاده  روی به حساب امام حسین بتونن خرج کنن !

اشک توی چشمام جمع شد. کاش منم به خدا اینطوری تکیه میکردم . کاش اعتماد این عرب ها رو به اباالفضل ، منم تجربه میکردم . با یادآوری نام اباالفضل آروم آروم اشکام سر خوردند و پایین افتادند... رقت قلب عجیبی گرفته بودم ... چادر خالی و تاریک ، و محبت اون دخترکان زیبا رو  و ظریف، و یاد آوری بزرگی و جلال و شکوه ابالفضل و حس عجیبی که در من ایجاد میکنه ؛ همه و همه باعث شد مدتی همونطوری که دراز کشیده بودم و خسته و گرسنه بودم اشک بریزم و با امام حسین ع حرف بزنم و دوباره خواهش و درخواست برای هدایتم و رها نشدنم و غرق نشدنم و ... آخ که چقدر گرفتاری ما آدم ها زیاده . چقدر دنیا به تارو پود ذهن و فکرمون گره خورده ... کم کم خوابم برد!

وقتی از خواب بیدار شدم چند تا خانم دیگه هم اضافه شده بودن و دراز کشیده بودن ... به گرامی همسر زنگ زدم ... تماس برقرار نشد. خطها پر ترافیک بود و خیلی از تماس ها ناموفق... خیلی گرسنه بودم . نزدیک اذان شده بود باید میرفتم برای وضو.

درست روبروی چادر ما ، توالت بود .با احتیاط رفتم داخل و دیدم شیلنگی وجود نداره و آفتابه های کوچیک هست. به امید پیدا کردن یه دستشویی شیلنگ دار حرکت کردم .

نزدیک به 3-4 تا عمود جلو رفتم ولی اصلا موکب دلخواهی رو پیدا نکردم... انگار یه شهرک کوچیک بود که بیشتر میوه و ... برای فروش تو خیابون گذاشته بودن. برگشتم طرف چادرای قبلی و درست جایی که از گرامی همسر جدا شده بودم ، پیداش کردم در حالیکه داشت دنبال من میگشت. ماجرا رو بهش گفتم ... گفت یکی دیگه از همکاراشون که عربی بلده رو پیدا کردن که میگه دستشویی تمیز و شیلنگ دار و خوب سراغ داره ... بذار ازش بپرسم ...

و این سرآغاز یه سری اتفاقات خاص در حرکت ما شد.


 
سفر دنیای یا...4
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۱ : توسط : هیدرا

پارت دوم راهپیمایی  روز اول رو در حالی شروع کردیم که من احساس درد در مچ پای چپم میکردم و همینطور ناخن شصت هر دو پام به شدت دردناک شده بود ... از بچگی ام من با پاهام مشکل داشتم! یا درد میکرد یا سنگین بود یا همیشه پشت پاهام تاول زده بود . کلا با هیچ کفشی راحت نبودم و اگر روزی روزگاری یه کفش مناسب پیدا میکردم انقدر میپوشیدمش که پاره میشد بسکه از تجربه کفش های جدید  میترسیدم و خاطره های دردآلود داشتم... در سالهای اخیر هم دو بار روی پای چپم زمین خورده بودم و مدتها درگیر گچ و آتل و ... این حرفا بودم.دفعه قبل هم که در راهپیمایی شرکت کردم بخاطر زمین خوردن مجدد روی همین پا ، ویلچر تهیه کردیم که در طول مسیر ازش استفاده کنم... خاطراتش رو همون روزها نوشتم که دوستان قدیمی لابد یادشونه... اما امسال دیگه امیدی به ویلچر نبود و هنوز یک سوم مسیر هم طی نشده بود که این درد قدیمی خودش رو به رخ کشوند. سعی کردم اصلا بهش توجه نکنم .. کمی میلنگیدم ولی چیزی به زبون نیاوردم. خواهر زاده پا به پای من حرکت میکرد و مواظبم بود. لذت وافری داشت که همراه یه جوون بلند بالا قدم بر میداشتم و هر جا کم و کسری در خودم حس میکردم یه نیروی امدادی با محبت رو در کنار خودم میدیدم. بیشتر مواقع بازوش رو سفت میچسبیدم  و اینطوری انگار با یه نیروی مضاعف میتونستم حرکت کنم. خدا وسیله سازه :))

اون روز تا یکی دو ساعت  به غروب راه رفتیم ...

کلا دو خیابون وسیع برای حرکت وجود داره که خیابون اولی سرشار از موکبه و قدم به قدم بساط پذیرایی فراهمه و بالطبع با اشتیاق زایران برای استفاده از همه نعمتهای !! موکبها ، حرکت کندتر اتفاق میافته ولی خیابون دوم دیگه موکبی نداره و فقط عده ای در بین مسیر، تبرکات یا نذورات خودشون رو پخش میکنن و غالب کسانی که این لاین رو انتخاب میکنن کسانی هستن که میخوان سریعتر مسیر رو طی کنن... در گروه 5 نفره ما هم دو نفر علاقمند به ثواب چشیدن تمامی اغذیه و اطعمه و اشربه وجود داشت که با تدبیر گرامی همسر ،ما وارد لاین دوم شدیم تا ثواب جمع کردن این دو نفر خیلی حرکت رو کند نکنه :))

راستش از اینکه زودتر به جایی برسیم که استراحت کنیم استقبال میکردم پام درد میکرد شدیدا...  بلاخره روبروی یه موکب بزرگ ایستادیم که سایبون وسیعی داشت و زیر این سایبون وسیع رو مفروش کرده بودن و زن و مرد در دو بخش بزرگ مشغول استراحت بودند. ما هم متوقف شدیم و اول یه چایی گرفتیم و بعد هم رفتیم در گوشه ای نشستیم. چایی خوردیم و مردها دراز کشیدند. منم واقعا نیاز به استراحت داشتم ولی هر چقدر به خودم فشار آوردم که بی خیال همه چی ، لابلای خانمهای در خواب، دراز بکشم ؛  نتونستم خودم رو راضی کنم .فضا باز بود و گاهی از بالای سر و یا پایین پامون مردها در تردد بودند. کار سختی بود. من نشستم و پاهام رو دراز کردم و در همین حین اطراف رو نگاه میکردم. صحنه های جالبی برای رصد بود . از زن و مرد جوون و چه بسا تازه عروس و داماد گرفته که در روی یک سکو دور خودشون پتوی مسافرتی پیچیده بودن و دراز کشیده بودن تا سه روحانی عربی که روی صندلی نشسته بودن و به سوالات شرعی مردم پاسخ میدادند اگر چه شاید بیشتر سوال مراجعین ، سوال از مکان توالت بود :))))    گروه زنان عربی که فامیلی حرکت کرده بودند و پیرو جوان و بچه همراهشون بود و راحت و بی دغدغه خوابیده بودند و کلی سیب گاز زده و پوست موز و... در کنارشون بود و دمپایی های خاکیشون هم زیر سرشون.

یه کاروان ایرانی  متشکل از زن و مرد و پیرو جوون هم کنار دیگه ام بودن که یکی از خانماشون دایم میپرسید چند تا ستون دیگه مونده ؟ کی میرسیم ؟ شب کجا باید بخوابیم ؟ کاملا معلوم بود خسته است و از اینکه روز اول داره تموم میشه ولی هنوز راه به یک سوم هم نرسیده ، کمی ناامید شده بود. منم وقتی  به این اینجای قضیه رسیدم شماره عمود رو نگاه کردم و یاد پا دردم افتادم و خستگی زیادی که داشتم و راهی که بیشتر از دو سومش مونده بود... چطوری این همه راه باید طی بشه ؟

در همین  حین نگاهم افتاد به آستین چادرم که درزش باز شده بود ...  یواش به دورو برم نگاه کردم ببینم کسی حواسش به دست من هست ؟ یعنی کس دیگری هم دیده بود ؟ وااای چقدر زشت !

یه لحظه از دغدغه بیخود خودم خنده ام گرفت... اینکه کاری نداشت خب میدوختمش !

البته فعلا که مردها خواب بودن و کوله همسرم در دسترس نبود ...

کم کم تسلیم خستگی شدم و با کوله پشتی های گروه برای خودم یه مکان محصوری رو تقریبا درست کردم و در بینشون دراز کشیدم ...  آخ ... خوابیدن بعد از چندین ساعت پیاده  روی چه میچسبه ! مثل جایزه میمونه... دراز کشیدم و کمی که ماهیچه های بدنم استراحت کردند با تمام سلولهای بدنم سرما رو حس کردم. همه روی زیر اندازای نایلونی دراز کشیده بودیم که روی سطح سیمانی انداخته بودن و به شدت سرد بود. مچاله شدم توی خودم و سعی کردم بخوابم.کمی که غلت زدم چیزی در زیرم مثل برگ خشکیده پاییزی با صدای خاصی خرد شد ... اهمیت ندادم ولی یه دفعه حس کردم شونه هام خیس شدن ! مثل فنر از جام پریدم... بله ... وقتی تکون میخوردم ساکی که توش چند تا آب معدنی کوچولو گذاشته بودیم له شده و یکی از آب ها ترکیده و توی اون سرمای زمین ، بخشی از چادر و بلوزی که تنم بود رو خیس کرده :((   ساک رو برداشتم که کنار بذارم تمام آب خالی شد روی اونجایی که درست کرده بودم تا بخوابم ! خدایاااا   گل بود به سبزه نیز آراسته شد !   زمین سیمانی سرد   زیرانداز نایلونی   لباس نازک و همیشه کم من  ، خیس شدن چادر و بلوزم  و حالام خیس شدن همون زمین سرد !!  خدایا این همه ماجرای دومینو وار نیاز نداشت که !  خب خیلی آروم به خودم بگو نخواب ... نمیخوابم دیگه :)) 

دیگه بلند شدم نشستم. گرامی همسر چشماش رو باز کرد و پرسید چرا نشستی ؟ گفتم راحتم شما بخواب ... همین پروسه با خواهر زاده هم یه بار طی شد..

بالاخره بعد از یه ساعت و خورده ای همه گروه بیدار شدن... از همسر نخ و سوزن خواستم ... کل کوله رو زیرو رو کرد پیدا نشد ... کوله رو گذاشت جلوم و من زیپ رویی رو باز کردم و دستم با نخ و سوزن از توی جیب کوله بیرون اومد . همه خندیدن... لبه آستین چادرم رو دوختم و خیالم راحت شد... کاپشن یکی از آقایون هم یه شکاف 15 سانتی پیدا کرده بود که اونم دوختمش... و چه جنس محکمی داشت ! هر بار باید سوزن رو میذاشتم روی زمین و فشار میدادم تا داخل پارچه کاپشنش بشه .. خلاصه خیاطی تمام شد... رفتم برای وضو و برگشتم که دیدم خواهر زاده مفاتیح به دست داره دنبال اعمال شب جمعه میکرده... یه خانم عرب اومد جلو و گفت مفاتیحه ؟ بله . زیارت وارث رو میدین بخونم ؟  البته وارث رو با لهجه عربی چندین بار تکرار کرد تا فهمیدیم چی میگه ؟ واقعا این عربا باید یه فکری برای لهجه عربیشون بکنن ! خب چه کاریه ؟ عربی رو با لهجه فارسی حرف بزنن که مام بفهمیم دیگه :))

یه دفعه خواهر زاده با هیجان گفت : عه ... حاج آقا شیرازی !! و دوید به طرف مقابل .

اسمش چقدر آشناست ولی واقعا کیه ؟ توی اون فرصت کوتاه چیزی یادم نیومد... اذان رو گفتن و من رفتم قسمت خانما برای نماز جماعت ... دورو برم تماما ایرانی بودند و فارسی حرف میزدن. نماز رو خوندیم...روی فرش ... کمی گرم تر بود . بلافاصله برگشتم پیش دوستان دیگه . حاج آقا شیرازی کنار چند تا جوون نشسته بود که خواهر زاده هم بینشون بود و داشتن با هم حرف میزدن... تازه فهمیدم کیه ؟  حاج آقایی که سخنران هیئت ماهانه فامیلیمونه !!   واقعا چرا ذهن من انقدر کنده ؟!!!

صف طولانی برای شام تشکیل شده بود . همسر هم رفت و برای من غذا آورد ... مردها هرکدوم خودشون رفته بودن و غذا گرفته بودن . یه تیکه کوچیک مرغ سرخ شده و با یه عالمه خیار و گوچه فرنگی حلقه شده و یه نون صمون عربی که من بهش نون ساندویچی  عربی میگم. هرچی به گرامی همسر تعارف کردم که خودشم بخوره گفت سیرم و نمیخورم... یکی دو تا لقمه خوردم ولی دیدم بدون همسر از گلوم پایین نمیره . نیمی از نون رو  با گوشت مرغ و گوجه فرنگی  لقمه کردم و با اصرار بهش دادم... بعد یه دفعه توی ذهنم اومد که نکنه بیشتر از یه غذا به کسی نمیدن و همسرم نخواسته بهم بگه خودت برو غذا بگیرو غذای خودش رو بهم داده ؟ پریدم رفتم قسمت خانمها که صفی هم نبود و غذا رو گرفتم و آرودم و به همسری دادم... طفلکی با کمال میل غذاش رو خورد... البته غذای مختصری هم محسوب میشد.

خلاصه غذا رو خوردیم و گفتیم تا میتونیم به طرف جلو حرکت کنیم... اون شب تا ساعت نزدیک به 1 راه رفتیم... میخواستیم تا اذان صبح حرکت کنیم ولی واقعا خسته شده بودیم و دیگه نمیشد ... دنبال جایی برای استراحت بودیم ولی موکب خالی پیدا نمیکردیم... خواهر زاده کمی تند تر رفت تا بلکه جایی پیدا کنه ... برگشت و گفت اگر سریعتر بیاید یه جایی رو پیدا کردم انگار... همه مشتاقانه رفتیم. یه فضای باز که موکت انداخته بودند و نزدیک به 50  60 نفر خوابیده بودن و چون خیلی هوا سرد بود همه خودشون رو از سر تا پا لابلای پتو و کیسه خواب مخفی کرده بودند و اصلا معلوم نبود زن هستن یا مرد. قسمت پایین موکت هنوز لوله شده باقی بود . انگار برای ما گذاشته بودند. بازش کردیم و سه تا کیسه خواب رو پهن کردیم  ... دو مرد دیگه رفتن و یه جای دیگه پیدا کردن ... گرامی همسرو خواهر زاده در طرفین ، و من در وسط رفتیم تو کیسه خوابا و خوابیدیم... این اولین تجربه من از خوابیدن درون یه کیسه خواب بود که در زیر آسمان مسیر بین نجف - کربلا اتفاق افتاد. کمی سرد بود ولی قابل تحمل . خوابم برد تا اذان صبح که برای وضو بلند شدم.


 
سفر دنیایی یا ...3
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩ : توسط : هیدرا

راهپیمایی رو از جلوی در هتل به طرف جاده نجف تا کربلا شروع کردیم. در داخل نجف هم عمود ها شماره گذاری شده است و حدودا تا رسیدن به عمود صفر که آغاز جاده نجف - کربلا محسوب میشه ، 10 کیلومتری رو باید طی کنیم.

طبق قراری که با خودم گذاشته بودم شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا با 100 لعن و 100 سلام ، تا به نقطه صفر برسیم. این صد لعن و صد سلام زیارت عاشورا هم برای خودش دنیایی راز داره ... اول لعن و بعد سلام ... دیو چو بیرون شود فرشته در آید!

وقتی سه سال پیش ، و برای بار اول داشتم این سفر رو تجربه میکردم بدون هیچ برنامه ریزی قبلی ، با پایان گرفتن آخرین لعن از 100 لعن ، به نقطه صفر رسیدیم ومن با اولین قدم هام در جاده اصلی کربلا ، زمزمه کردم السلام علیک یا اباعبدالله ...

چقدر برام رازگونه بود اون سفر ...

گاهی حس میکردم در انتهای این جاده طولانی ، حضرت ایستاده اند و با دستهای کشیده و  آغوش باز، مارو به طرف خودشون مثل آهن ربا جذب میکنند و من گاهی نا خوداگاه دستانم رو دراز میکردم تا در دستان الهی ایشون بگذارم و خودم رو به دریا بسپارم ... فقط خدا میدونه چه به روز قلبم اومد در اون سفر؟!  چقدر التهاب   چقدر دلدادگی   چقدر التجاء  چقدر التماس  چقدر نیاز از طرف من و چقدر دلبری  از طرف او !

و حالا دوباره اومده بودم تا حلاوت و کشش و محبت آسمانی ایشون رو تجربه کنم. اون بار چیزی نمیدونستم  ولی این بار اومده بودم که بخوام. دو سال در آرزوی اتفاقش بودم و منتظر بودم که ببینم این بار ، بار عام این پادشاه قلب ها و سلطان معارف چگونه خواهد بود؟!

خلاصه شروع به قرائت زیارت عاشورا کردم ... صد لعن و صد سلام رو هم گفتم و زیارت رو به انتها رسوندم و بعدش هم در حال حرکت دو رکعت نماز زیارت رو هم خوندم و ما هنوز به نقطه صفر نرسیده بودیم. بی اختیار لبخند زدم... مولا جان این یعنی من نسبت به دو سال قبل پیشرفت کردم؟ یعنی اغیار رو روندم و به سلام محضر شما هم خونده شدم ؟ یعنی در کنف حمایت معنوی شما خیالم راحت باشه ؟  لبخند زدم و اشک ریختم .. لبخند زذم و اشک ریختم . و چه کسی میدونه گره خوردن قلب به محبت حسین ع چه اعجازیه ؟  بار اول التهاب پذیرفته شدن یا نشدن داشتم  ... عذر خواهی میکردم و شرمنده بودم و نگران . و این بار آسوده خاطر از کرامت او ، دل در گرو محبت گذاشته بودم ... و ما ادریک ما هی ؟!

تا نیم ساعت مونده به اذان ظهر راهپیمایی کردیم و بعد در یکی از موکبهای کنار جاده که در واقع حیاط منزل یکی از اعراب بود برای استراحت و نماز و ناهار متوقف شدیم.

کف حیاط خاکی رو موکت و گلیم انداخته بودند و عده ای ماشی ِخسته  ، اعم از زن و مرد روش نشسته بودن و استراحت میکردن .. و چه اکثرا حواسشون بود که در محضر امام حسین ع باید نگاه ها حلال باشه و افکار کنترل بشه. گویی نگاه ناظر حسینی بر قامت فکر و رفتار و قلب همه سایه افکنده بود.  واقعا بهشت بالاتر از این هم ممکنه ؟ جایی که امنیت و احترام و مهربانی و عشق موج بزنه و گذشت !

ناهار توی یه بار مصرف های کوچیک سرو شد... برنج سفید و خورشت لوبیا سفید  که غذای نذری اهل عراقه ... محدودیتی برای خوردن نبود هر چند بار که لازم بود و تمایل داشتی بدون حساب و کتاب برات میکشیدن... در همین حین پیرزن عرب صاحبخانه هم خودمانی و بی ریا با سینی ای از سبزی محلی که به اون رشاد میگن و در واقع گونه ای از سبزی شاهی خودمونه بین زوار  میچرخید و بهشون سبزی خوردن میداد. کمی برداشتم و با یکی از همراهان قسمت کردم.

بعد از خوردن ناهار مرد عربی که عمامه سبزی هم به سر بسته بود و من حدس میزدم که از سادات باشه به من اشاره کرد که برای نماز به حیاط پشتی برم و بعد همون خانم پیر رو صدا زد که منو راهنمایی کنه... با هم به حیاط پشتی رفتیم و اونجا با خیمه بزرگی مواجه شدم که برای استراحت و نماز خانما در نظر گرفته بودن...  مهرو سجاده بود و کلی پتوی تمیز و بالش  که میتونستی بر داری و استراحت کنی ...نماز خوندم و از خیمه بیرون اومدم تا برم پیش مردها ... داشتن توی حیاط اولی نماز جماعت میخوندن ... باز به حیاط پشتی برگشتم و رفتم برای تجدید وضو  ... بعد یادم افتاد که از ایران کمی وسایل مورد نیاز دخترها برای بستن و تزئین مو با خودم آوردم به همراه کلیپس های روسری و  ... خلاصه تعدادی از اون ها رو گلچین کردم و به همون خانم پیر دادم و گفتم هدیه است برای دخترای شما ... تشکر کرد ازم . حس کردم از ایرانی بودن من لذت میبره و کلا به ایرانی ها علاقمنده. دوباره تشکر کردم و برگشتم پیش مردها... نماز جماعتشون تموم شده بود  و این بار با تموم شدن برنج و خورشت ، داشتن ماهی سرخ شده و نون پخش میکردن... بوی ماهی سرخ شده زایرای خسته رو کشونده بود اونجا... جمعیت زیادی جمع شده بودند. همون مرد با عمامه سبز بهم اشاره کرد که یعنی بفرما ... من اما تشکر کردم و گفتم که ناهار خوردم... مردها اومدن و ما پارت دوم  پیاده روی اون روز رو شروع کردیم.در پارت اول نزدیک به 4 ساعت یک سره راه رفته بودیم و حالا بعد از تقریبا یک ساعت که توقف کرده بودیم پارت دوم رو شروع کردیم.

 


 
سفر دنیایی یا ... 2
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۸ : توسط : هیدرا

اون شب رو با ذوق زدگی زایدالوصفی از تخت و بالش و آینه و دستشویی :)) در طبقه پنجم هتل بهره مند شدیم ... منکه از خستگی و بیخوابی در حال هلاک شدن بودم حالا خوابم نمیبرد... مثل همیشه که وقتی خیلی خسته ام نمیتونم بخوابم. خلاصه نمیدونم کی خوابم برد ولی بعد از نماز صبح بلافاصله هر سه نفرمون یعنی من و گرامی همسر و خواهرزاده ام آماده برای حرکت به طرف حرم بودیم. طبقه پنجم هتل هنوز در حال تکمیل شدن بود و بعضی از اتاق ها در نداشت و بالطبع خلوت و بی سرو صدا بود... با خواهر زاده ام  ، فاصله بین اتاق و آسانسور  رو مثل بچه ها به دویدن و شوخی گذروندیم.

 اولین قدم ها به طرف حرم علی ع رو برداشتیم و با خیل مشتاقانی که به سوی دریا  روانه بودند همراه شدیم. در راه با حضرت صحبت میکردم و کلی تشکر  کردم ازینکه بدی منو نادیده گرفتند و اجازه زیارت دادند ... رسیدیم به حرم و روبروی باب القبله از مردها جدا شدم تا از مسیری که 3 سال پیش تردد میکردم به داخل حرم برم . جمعیت خیلی فشرده بود و تعداد مردها هم خیلی خیلی زیاد... سعی میکردم حواسم به اطرافم باشه تا با نا محرم برخوردی نداشته باشم ولی واقعا کار سختی بود. بعضی از فرهنگ ها این برخوردها رو نادرست تلقی نمیکنن و ...

هر چه جلوتر میرفتم کمتر از دربی که قبلا خانمها داخل حرم میرفتن اثری بودو یک دفعه دستی به پشتم خورد با عجله برگشتم که اعتراض کنم دیدم گرامی همسره ! گفتم مگه نرفتید؟ گفت: دیدم خیلی شلوغه ترجیح دادم اول تو رو بفرستیم داخل بعد خودمون بریم. خلاصه با دو تا اسکورت قد بلند در پیش رو و پشت سر راه رو ادامه دادیم اما دری که خانما به داخل حرم وارد بشن وجود نداشت !

آخرش قرار شد من و همسرم همون بیرون حرم زیارت کنیم و فقط خواهر زاده ام بره داخل ... روبروی یکی از دربها یه جای کم تردد و امنی رو پیدا کردیم و رو به حضرت علی شروع به قرائت زیارت امین الله کردیم. دلم شکسته بود. از ایران  رفته بودم و دلم میخواست کلی با حضرت گفتگو کنم و یه جورایی در حرم امنش پناه بگیرم ولی کلا ورود خانمها در اون ساعت به علت ازدحام ممنوع شده بود و فقط آقایون میتونستن برن داخل... زیارت کردیم و هر چی هم که میخواستم خدمت حضرت عرض کنم گفتم ولی این چشم ظاهر بین ازینکه نتونسته بود ضریح  و صحن رو ببینه ناراضی بود. خب چه میشه کرد چشم باطن بین که نداشتم تا معرفت و لیاقت داشته باشه  تا خود امام علیه السلام رو زیارت کنه و به دیدن صحن و دیوار و ضریح دلخوش نباشه! هرکس تو سطح خودش زیارت میکنه دیگه :(((

چشمانم میبارید و دلم از تنها نقطه ای که به نظرم قبر شریف حضرت قرار داشت دل نمیکند ... گفتن از اون لحظات برام ممکن نیست. از قدرتمند ترین مرد عالم  ، امان میخواستم ... امان از همه چی ... امان از زمانه  ، امان از خودم ، امان از گناه ، امان از جفای مردم ، امان از عذاب آخرت ، امان از ترس های درونیم ، امان   امان 

دایما به یاد اون حدیثی بودم که حضرت رسول ص فرموده بودن که " انا و علی ابوا هذه الامه " من و علی پدران این امتیم .

مثل یه دختر خسته و عاصی و از همه جا گسسته و به پدر بازگشته بودم که اصلا انتظار جواب رد نداره ... و مطمئنم که جواب ردی هم نشنیدم. همه اش لطف و نوازش و مدارا بود و محبت ( شرمنده ی شمام مولا )

خلاصه این راز و نیاز پربرکت با برگشت خواهر زاده از حرم به پایان رسید و ما به طرف هتل حرکت کردیم... وقتی به هتل رسیدیم تجدید وضو کردیم و رفتیم برای صبحانه .

شیعیان عربستان هم بودند ... در قسمت خاصی از رستوران برای اونها صبحانه بصورت آماده سرو شده بود. برای ایرانی ها هم قسمت خاصی. چای و پنیر خامه ای و عسل و مربای هویج و تخم مرغ آب پز و یک عدد آب پرتقال پاکتی.البته من فقط چای و پنیر و مربا رو خوردم.

بلافاصله بعد از صبحانه به اتاق برگشتیم و آخرین وسایل رو هم جمع کردیم و رفتیم لابی تا به دوستان دیگه که یکیشون از همکاران همسر و  اون نفر دیگه هم خواهر زاده ایشون بودند ملخق بشیم

و یه ربع بعدش راهپیمایی به طرف کربلا شروع شد.


 
سفر دنیایی یا ...
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٧ : توسط : هیدرا

سفر به کربلا هیچوقت برای من راحت نبوده و همیشه با سختی ها و تنگناهای جسمی و یا روحی توام شده بود اما نمیدونم چرا انقدر برام جاذبه داره؟!! واقعا برای همه انسان ها امام حسین ع رو آرزومندم.

امسال رحمت خداوندی رفیق راه شد تا راهپیمایی بی نظیر نجف تا کربلا رو انجام بدم. در یک گروه ۵ نفره که  از نیمه را شد ۶ نفره و  من تنها خانم گروه بودم.

اینکه توان جسمی آقایون از خانما بیشتره واقعیت انکار ناپذیریه و همین هم باعث شد که پاهای من تاول زد و ناخنای پام سیاه و دردناک شد ولی اونا تنها کمی درگیر درد ماهیچه ای شدند... اما نکته مهمش اینجاست که هرگز احساس نکردم سرعت حرکت بخاطر من کند شده و یا اونها کار ویژه ای ازشون بر می اومد که با حضور من ازش منصرف شدند.. خیر.

البته اینا چیزاییه که الان بهشون فکر میکنم اما وقتی در خود ماجرا غرق بودیم این چیزها اصلا به ذهنم خطور نکرد.

من و همسرم تمام وسایل مورد نیازمون رو در یک کوله جمع کرده بودیم که ایشون حمل میکرد و من فقط یه کیف کوچیک روی دوش داشتم. کوله هم البته چرخ دار بود و تمام مسیر کشیده شد.

شب به نجف رسیدیم و با تاکسی به آدرسی که داشتیم رفتیم. نمیدونم رانندگی رانندگان اونجا رو تجربه کردین یا نه ولی یه چیزی در حد عذاب الیمه :))

جان سالم به در بردیم و به آدرس رسیدیم. آدرس حسینیه ای که در فاصله نیم ساعته تا حرم بود که حاج آقای احدی و هیئت همراهشون اونجا جمع بودن. قرار گذاشته بودیم که به اونها ملحق بشیم ولی وقتی رسیدیم اونها پیاده روی رو شروع کرده بودند و ما ندیدیمشون و از طرفی هم حسینیه جا نداشت. به امید پیدا کردن یه جای دیگه شروع به رفتن به سمت حرم کردیم.من اون روز از ساعت ۴ صبح بیدار و در حرکت و تقلا بودم. خیلی خسته بودم. احساس میکردم از نظر روحی هم نشاط کافی برای زیارت امیرالمومنین ع رو ندارم. شدیدا به سه ساعت خواب نیاز داشتم تا رفرش بشم ولی جا پیدا نمیشد.کلی بالا و پایین رفتیم تا شاید توی حسینیه یا هتل یا موکبی جایی پیدا کنیم ولی نمیشد... همه یا پر بودن و یا غوغایی به پا بود که اصلا نمیشد امیدی بهشون بست. آخرش قرار شد من و همسرم با کلیه وسایل گروه روی چمن های بلوار خیابون بشینیم تا سه نفر دیگه برن و زیارت کنن. توی دلم خوشحال شدم. اونا رفتن و من روی بلوک نشستم. نیم ساعت اول خوب بود. به مردم نگاه میکردم که دسته دسته عزاداری میکردن و نوحه میخوندن. به زن و مردی که گوشه ای دیگه خودشون رو لای پتو پیچیده بودن و خوابیده بودن. به موکبی که داشت عدسی پخش میکرد و مردم یخ زده برای گرفتن عدسی ها اشتیاق نشون میدادن و به گاری دستی هایی که توی عراق رایجه و مردم روش میشینن و تردد میکنن و خنده های جوانان و شوخی های همیشگیشون و ...

اما بعد از نیم ساعت سرما به عمق استخونم نفوذ کرد و دیگه نمیتونستم راحت بشینم. دو کارتن پاره پیدا کردم و نشستم روشون و کوله یکی از بچه هارم انداختم دوشم تا محافظ پشتم از سرما باشه... خنده دار بود...علاوه بر خستگی و خواب آلودگی و بی جایی ، یخزدگی هم اضافه شد.کم کم دستام رو از توی آستین چادرم به داخل کشیدم وکلا مچاله شدم توی خودم... بعد از یک ساعتو خورده ای، سه نفری که به زیارت رفته بودن برگشتن... با یه خبر خوش البته... یه هتل پیدا کرده بودن که اگه میجنبیدیم میتونستیم توش اتاق بگیریم.

سریع حرکت کردیم و به طرف هتل هجوم بردیم. ترو تمیز بود. جزو هتل های جدید نجف محسوب میشد. دو تا اتاق گرفتیم. هر اتاق به پول ایران شبی ۳۰۰ هزار تومن. فقط خدا میدونه من چقدر شاد بودم. چند تا مزیت داشت. تمیز بود.خلوت بود. گرم بود. دستشویی تمیز داشت. فرصت بود مسواک بزنم  و تا فردا صبح بخوابم... آخ   خواااب

 

 


 
اربعین حسینی
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥ : توسط : هیدرا
سلام و عصر بخیر
تمام کسانی که عازم پیاده روی اربعین هستن  حالت التهاب و بی قراری رو تجربه میکنن.
گویی به سفر آخر میرویم... دل کندن  ... شوق پرواز... پیوستن به دریاو... احساساتیه که باهاش درگیریم.
باید هر لحظه به خودمون یادآوری کنیم که چه فرصت مغتنمی بهمون رو کرده... چه لطفی در حقمون شده
منکه هنوز دلم میلرزه که مبادا بی لیاقتی دامنگیرم بشه و در آخرین لحظات سفرم بهم بخوره
( من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
از سمک تا به سهایش کشش لیلی بود)
حلالم کنید
عازم دیار دوست هستم
یواشکی :
_ قابل توجه باران عزیز که نمیتونم در وبش پیامی بگذارم

 
اندر فوائد خودسری !
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢۳ : توسط : هیدرا

گاهی خودم آگاهانه و عامدانه کارهایی رو انجام میدم که دیگران رو از انجامشون  نهی میکنم.

واقعا اینکه آدم نباید خودسرانه دارویی که هر روز مصرف میکنه رو یک باره قطع کنه ؛ نیاز  به دانش خاصی داره؟نزدیک ۱۰ روزه دارویی که بالای ۱۵  ساله دارم مصرف میکنم رو قطع کردم و امروز کمبودش رو با همه وجودم حس کردم

اصلا حوصله سرو کله زدن با بچه ها رو نداشتم و یه بارم با همکارا با بی حوصلگی برخورد کردم و از وقتی هم که اومدم خونه حوصله رتق و فتق امور خونه رو ندارم. 

الان یکی نیست بیاد بهم بگه این تصمیمات یه هویی  و بدون توجیه نشونه چیه؟

البته به جز بی عقلی که خودم میدونم

 

درگوشی:

_ هروقت دز دارو به اندازه نیاز بدنم نباشه مستقیما روی اعصابم و قدرت تحملم اثر میذاره

_ این روزا زیاد دور و برم نباشید یه وقت دیدید من شدم قاتل و شما...

_ نغمه جان با آدرس تلگرامی پیدات نکردم عزیزم

_  غیر از عصبانیت ، یه کمی سرما هم خوردم و دلمم میخواد گریه کنم!

_ یکی پیدا میشه منو از دست خودم نجات بده؟  هر بلایی رو متحمل شدم از دست خودم بوده... خلاص


 
 
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٢ : توسط : هیدرا

سلام بر دوستان محترم و عزیز

چند روزیه وبلاگم برای پاسخگویی به کامنت دوستان همراهی نمیکنه و من نمیدونم چه اتفاقی افتاده؟!

ایراد از سایته یا از وب من؟

همینجا از نغمه عزیزم و از مریم عزیزم و از دوست قدیمی بسیار محترمم آقا مرتضای ناپدید تشکر میکنم

انشالله به محض درست شدن اوضاع کامنت و جواب شما رو در وب قرار میدم . فعلا که راهی بلد نیستم.

........

سلام. 
۱. واقعا انتظار داشتید پلیس زود بیاد ؟
یه تیم بیاد؟  دزدا رو دستگیر کنن؟  به شکایت شما توجه کنن؟  حق رو به شما بدن؟
تازه پولم از شما نگیرن؟
ملت چه پرتوقعن ماشالله!
۲. پست قبل رو خوندم و بازم کامنت گذاشتم و بازم گوشی و ... اصن بی خیال قربان
اینم کامنت من به پست آخر  برادر محترم پژمان خان
امیدوارم ببینن

 
مادرانه
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٥ : توسط : هیدرا

گاهی افکار تلخی توی ذهنم میچرخه که با هیچکدوم از اصول تفکر و اعتقادیم سازگار نیست!

شاید ریشه در ساختار روحی و فطری من به عنوان یک زن داره و یا شایدم به فرهنگ غلطی مربوط باشه که ناخودآگاه از جامعه فراگرفتم... هر چی هست وجود داره و من هربار میخوام که نباشه.

نشخوارهای فکری خودم رو پس میزنم و میرم که درس جدیدی رو که امروز باید تدریس کنم تنظیم کنم...

از یه مقاله ، پاراگرافی رو به عنوان شاهد مطلب به مفاهیم و توضیحات قبلی اضافه میکنم و برای بار آخر  مبانی استدلالی قضیه رو مرور میکنم... همه چیز آماده است برای ارائه درس و پرسش و پاسخ های همیشگی محتوایی بین من و جوونا

میرم اتاق 236 و کیف و لپ تاپم رو روی میز میذارم و ضمن احوالپرسی با جوونا  سیستم رو رو شن میکنم...  تا بالا اومدن ویندوز و باز شدن متن درسیم  ، طبق معمول حضور و غیاب میکنم

بازم خانم فلانی نیست... غیبت نمیزنم ... میدونم اول میره مهد و بچه اش رو میذاره اونجا و بعد میاد دانشگاه.. همیشه یه10 دقیقه   یه ربعی تاخیر داره و من درک میکنم و سخت نمیگیرم... توی فکرم بهش لبخند میزنم که با این عشق به دخترکش میرسه 

شروع به صحبت میکنم و از بچه ها میخوام تحلیل هاشون از مطالب جلسه پیش  رو بگن و همهمه خفیفی تو کلاس شروع میشه... و یکی از دخترا شروع میکنه به صحبت و توضیح که صدای تق تق در میاد.

بلافاصله در باز میشه و اون دانشجوی جوان تاخیری با لبخند توام با کمی شرم  اجازه ورود میخواد.بهش میگم بفرمایید

داخل میشه و میشینه روی اولین نیمکت خالی ...

در کیفش رو باز میکنه که جزوه هاش رو بیرون بیاره که یه دفعه دستپاچه میگه   استاد ببخشید من امروز نمیتونم بمونم. جدا ببخشید ولی باید برم!!

با تعجب بهش میگم که شما هنوز دو دقیقه هم نشده که اومدی داخل  ... میخوای بری؟!

میگه ... ببخشید  یادم رفت تغذیه دخترم رو به مسئول مهد بدم!!   بعد هم بدون اینکه منتظر موافقت و یا مخالفت من بمونه  با سرعت و هیجان از کلاس خارج شد و تا لحظاتی صدای پاشنه کفش هاش رو توی راهروی طولانی دانشکده میشنیدم

عاشق این بی سرو سامانی   این شیدایی   این جانبازی مادرانه هستم   عاشق اینکه یکی مال تو باشه و تو برای حفظش  همه ی  ریز   ودرشت زندگیت رو  تحت الشعاع اون قرار بدی

عاشق عاشقی های مادرانه هستم

اون فکر و حس تلخ صبحگاهی دوباره با یه هجوم مغولی همه احساسم رو چنگ میزنه

" مادر بودن لیاقت میخواد ... من ندارم"

این بار دیگه کاری با این فکر موذی ندارم و میذارم همه پهنه فکری و احساسیم رو فتح کنه. یه جورایی خودم رو تسلیمش کردم... انگار دارم از خودم انتقام میگیرم و به خودم زخم میزنم و از درد کشیدنم  التیام پیدا میکنم !!!!

من لیاقت ندارم... ندارم.

و بعد دونه دونه  نبایدهایی که رو که مرتکب شدم توی ذهنم ردیف میکنم و نتیجه میگیرم که راست میگن... من لیاقت مادر شدن ندارم. مادری مقدسه و من...

بغض گلومو میگیره ... این بار بخاطر حس بی لیاقتی... حس گناهکار بودن بین اون همه آدمای دل پاک که مادر شدن...

خدایا اون گناه بزرگی که مرتکبش شدم چیه؟ خودم نمیدونم و اهمیتش رو هنوز نفهمیدم

هرچند دیگه امیدی به اینکه مادر باشم وجود نداره  ولی دلم نمیخواد حس بی لیاقتی مچاله ام کنه.

 

 


 
گاهی دور گاهی نزدیک
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٥ : توسط : هیدرا

وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم در اوج شیطنت های بچگانه ای بودم که هنوز برای خودم تحریم نکرده بودم. مینوشتم ... پر احساس... سرشار از ایده... و مالامال از نوگرایی

و البته مملو از گریه و خنده! 

شیطنت هام بچگانه بود ولی خودم در دهه سوم زندگیم بودم ... ایران نبودم و تنهایی غربت باعث شده بود من با دنیای مجازی پیوندی محکم بخورم.

دوستان زیادی داشتم که در این وبلاگ که پنجمین وبلاگم محسوب میشه دیگه نشونی ازشون نیست.

ناراحت نیستم از گذر زمان... حوصله غصه خوردن برای گذشته رو ندارم. اما  دوست محترمی ، با یک جمله اش حسی رو در من بیدار کرد که من در اول وبلاگداریم تجربه کرده بودم! در واقع با جمله ای که بیان کرد منو پرت کرد به چندین سال قبل...  شاید خودش هم ندونه که چه بار احساسی سنگینی رو بر قلبم گذاشت.

یادم افتاد که چقدر اون شب ها در تاریکی اتاقم  و در تنهایی های بی حد و اندازه ام ، به درخت ها و صدای وزیدن باد در لابلای برگهاشون گوش میکردم و با صدای پرنده ای شبیه جغد ، پتو رو محکم تر به دور خودم میپیچیدم و سعی میکردم به چیزای بهتری فکر کنم تا کمتر بترسم !

نمیدونم چرا هیچوقت از اون روزها با دیگران صحبت نکردم ... حتی با نزدیکترین افراد زندگیم؟!

برای من زندگی د ر همون لحظه ای که هستم جریان داره... گذشته ها به ندرت یادم میاد ولی همیشه منتظرم تا در آینده اتفاق خوبی بیفته!

شاید بی حوصلگی که جزء لاینفک روحیه ی تنوع طلب منه اجازه نمیده که به گذشته ها بپردازم. تکرار مکررات  آزرده ام میکنه  و در مقابل هر تنوع و تغییر کوچیکی  ، میتونه برام شادی آفرین باشه.

دوست ندارم به تکرار و تحلیل دوران گذشته بپردازم  ولی گاهی که یادش میافتم ناخودآگاه لبخند میزنم و گاهی هم آهی بلند بی اراده  یادم میندازه که اشک هم ریختم!!

خلاصه ، دوست عزیز مراقب باش!  احساسات دیروز ، نزدیک تر از آنی هستند که شما میبینی!

لطفا منو در وسط میدان شادی و غم خاطراتم رها نکن. 

با تشکر.

هیدرای درهم برهم


 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٤ : توسط : هیدرا

پشت واژه ها و جملاتت حسی نهفته است که تسخیرم میکند.


 
بیتابی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٢ : توسط : هیدرا

میخواهم دوباره آغاز کنم 

من از عشق ورزی ملول نمیشوم  سیراب نمیگردم  

دهه را از نو شروع کنید!

من از خیمه حسین بیرون نمی آیم  مهربانی اش را در که جستجو کنم؟ 

 

درگوشی:

_ حسین تجربه کردنی است  نه دانستنی و خواندنی !

_ کسی که مهر حسین را نچشیده باشد هرگز عشق ورزی را نیازموده ! حتی اگر معشوق هزاران دنیا بوده باشد

_ دیر نشود!!!

 


 
← صفحه بعد