فقط من !


+ واژه های تنهایی هایم

دیر فهمیدی !

دیر فهمیدی که راستگو ترین دروغگویی بودم که تو میشناختی ...

دیر فهمیدی که اگر چه نقاب زدم ولی تمام حرفهایم از سر صدق بود

و وقتی فهمیدی ، که من رفته بودم !

از تو گذر کردم ولی از غم نه !

بعد از تو هرگز واقعا شاد نبودم

چرا از خاطرم نمی روی؟

شاید ... شاید چون تو را در روزهای ناامیدی یافته بودم!

.......

این روزها دیگر به امید و ناامیدی نمی اندیشم

مفاهیم برایم بدون احساس شده اند

شاید هم من احساسم را در کوچه پس کوچه های فراموشی گم کرده ام ... نمی دانم !

این روزها بی احساسم ... آسوده ام !!

نه از روی رضایت

بلکه از عمق غم!

اندوهم بزرگ شده است  رشد کرده است  بالغ گردیده است   دیگر غوغا به پا نمیکند !

رسوای بازارم نمیکند

آرام میسوزد و آب میکند!

 

درگوشی:

- روزهای بسیاری است که دیگر تنها همدمم ، قطره ای است که در پی بهانه ای برای سُرخوردن است .

نویسنده : هیدرا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ من و جسمم!

میگن انسان به جز حواس پنجگانه  ، از ابزارهای درک  دیگه ای هم برخورداره که خیلی قابل تعریف نیستن!

نمیدونم چرا من از همین پنج تایی هم که تعریف شدن، کاملا برخوردار نیستم !

   عینک دائمی   سمعک لازم   بویایی قاطی !    لامسه بیش از حد حساس   که باید به این امتیازات دقت کم و حافظه ی تعطیل رو هم اضافه کرد !

فقط چشایی داره کار میکنه که اونم بخاطر اضافه کاری ، دادش در اومده نیشخند

چیه؟!

نبینم بهم بخندینااااقهر

نویسنده : هیدرا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱
comment نظرات () لینک

+ مقایسه

گاهی برای چیزایی باید خدا رو شکر کرد که اگر دیگران نبودند هرگز به نعمت بودن اون چیزا پی نمی بردیم!

مثلا طرز فکر هرکس و نحوه ی نتیجه گیریش از اتفاقاتی که برای هر کسی ممکنه بیفته ، رنگ زندگی اون فرد رو تعیین میکنه ...

این طوریه که یه نفر وقتی به مشکلاتش نگاه میکنه افسرده میشه و میشینه برای خودش فلسفه بافی میکنه

و نفر دوم روی حل اون مشکلات زوم میکنه

و یه نفر دیگه تمرکزش روی تحمل اون مشکلات باقی میمونه

اما یه نفرم با اون مشکلات بازی میکنه !... بله، بازی میکنه!

دوست ندارم لفظ مقاومت کردن در مقابل مشکلات رو به زبون بیارم چون اینطوری این احساس بهم دست میده که یه مسیر پر رنج و زحمتی رو باید پشت سر بذارم که بخاطر راحت طلبی انسان ، از همین اول ، احساس ناتوانی وجودم رو میگیره . ولی کلمه " بازی کردن " با مشکلات ، یه جور احساس کارائی و راحتی و زیرکی به انسان القا میکنه . فقط باید یاد گرفت که در هر چالشی قواعد بازی چیه؟!

نویسنده : هیدرا ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات () لینک

+ من از شما برترم :))

ایرانیا دائم میخوان به هم بفهمونن که اونا اولن !!

میگید نه؟ امتحان کنید!

 مثلا در یه جمعی که همه هستن شما از خوبی یه مدل ماشین صحبت کن که زیر پای دوستتونه . بالاخره از زیر سنگ هم شده یه دوستی   آشنایی و یا حتی یه رهگذری رو برات مثال میارن که مدل ماشینش بهتر و جدیدتر بوده ! ( یعنی ازین چیزا زیاد دیدن و مثل شما ندید بدید نیستن )چشمک

 یا لباسی رو که کمی ارزون خریدی نشون بده ... یه دفعه همه یاد مورد خودشون می افتن که از شما هم ارزون تر تونستن بخرن! ( یعنی اونا از شما زرنگ تر و خوش شانس ترن )زبان

یا تازه ترین شیرینی رو که برای پذیرایی جمع درست کردی بیار وسط و بهشون بگو که این مدل رو تازه یاد گرفتی  بعد همه شروع میکنن به گفتن اینکه در تهیه فلان غذا و یا بهمان شیرینی چه ابتکارات شجاعانه ای رو به کار بردن و ... ( یعنی اینی که شما آوردی چندان هم چشمگیر نیست )نیشخند

این بیماری  خودنمایی  کم ظرفیتی  حسودی  نمیدونم اسمشو چی بذارم ... حالا هرچی ... به هر حال این حالت انقدر شیوع داره که فقط گریبانگیر امتیازات نیست !!

شما اگر از بدبختی و سختی هم صحبت کنید حتما اونا از شما سختی بیشتری کشیدن! اگر سردرد میگرنی دارین مطمئن باشید به پای سردرد اونها و یا حداقل سردرد مادرشون و همسایه اشون و دوستشون نمیرسه ابرو

اگر سرتون رو کلاه گذاشتن و پولتون رو خوردن مسلما اونا دفعه قبل در یه تجربه مشترک ، ضرر بیشتری کردن . و اگر خدای ناکرده تصادفی در بین باشه نیازی به تعریف کردنش نیست چون اونا به تعداد موهای سرشون تصادف کردن و لحظات وحشتناکتری رو نسبت به شما پشت سر گذاشتن ! متفکر

خلاصه یادتون باشه : اونا از شما " تَرتَرن "نیشخندزبان

 

 

درگوشی:

- یه وقتایی حس میکنم دارم با فوجی از مردمی زندگی میکنم که به کمبودتوجهِ مزمن دچارن!!آخ

- چرا در گفتگوهامون به هم فرصت ابراز وجود رو نمیدیم؟

- متاسفانه  خصلتِ عدم تحمل دیگران ، دامنگیر همه اقشاره .... حتی تحصیلکرده ها ! برید با بچه های نخبه صحبت کنید ببینید چقدر ابتکارات و دستاورهای علمیشون از طرف جامعه ی علمی کشور مورد بی اعتنایی و تحقیر واقع شده ؟!

- کرامت انسانی در جامعه ی ایرانی باید دوباره تعریف بشه !

-  متاسفانه ظرفیت رفتار حمایتگرانه رو هم نداریم مثلا  وقتی مثل بالا رفتار نمیکنیم و با دقت و علاقه و بدون حسادت به حرفای طرف مقابل توجه میکنیم ؛ طرف ، دچار خودبینی مفرط میشه و  دیگه کسی رو قبول نداره و از اون ور بوم میافته !

- تعادل رو کجا میفروشن ؟!

نویسنده : هیدرا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧
comment نظرات () لینک

+ انتخاب مدرن!

عجب بساطیه!

یکی دو نفر از همکارانم، دختران تحصیل کرده ی دم بخت دارند که خیلی نگران ازدواجشونن. چون سنشون داره میره بالا...

یکی ترم آخر پزشکی رو میگذرونه و اون یکی ارشد " هوا و فضا " رو داره ...

براشون خواستگار میاد ولی تا میفهمند دختر ازشون تحصیل کرده تره میذارن میرن !

به نظرم بهتره پسرا این رو بپذیرن که فعلا تا مدتها دختران از تحصیلات برتری برخوردار خواهند بود . نمیشه که همش عروسک باشن و جلوی آیینه !

والا...

 

درگوشی:

- شرایطی که  پسرا  مطرح میکنند :

مهمترین قضیه : خوشگل و خوش اندام باشه " ، تحصیل کرده باشه در حد لیسانس ، خیلی پاک باشه ولی خیلی مومن نباشه ( چطوریش رو نمیدونم ! ) ، با کار کردنش مشکلی ندارم ولی از خونه و زندگیش مایه نذاره ( بحثی از همیاری و همکاری در بین نیست )  ، اجتماعی باشه

آخر سر هم اشاره ای میکنن به اینکه مثلا اهل دروغ نباشه و خانواده اصیلی داشته باشه و ...

- این وضع انتخاب همسره وقتی که پسرا خودشون میخوان شریکشون رو انتخاب کنن!

- صد رحمت به مادرای قدیمی که لااقل با همه ی بیسوادیشون به مسائل مهم توجه داشتن : خانواده دختر ، نجابت دختر ، فهم و کمالات دختر و...

 

نویسنده : هیدرا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۳
comment نظرات () لینک

+ اسیر ذهن!

یکی از نشانه های انسان های قدرتمند و با اعتماد به نفس اینه که تسلیم نیروی اوهام و خیالات و تصورات صرف خودشون نمیشن!

همون نیروی موذیِ زمزمه گری که دائم در گوش انسان حرف میزنه و وادارش میکنه که از گفته ها و رفتار های دیگران برای خودش یه داستان ببافه و بر اساسش واکنش نشون بده!

حکمای قدیم بهش میگفتن " قوه ی وهمیه " !

به نظرم اسم مناسبیه ... چون اساس این نیرو بر بافته های بیخود و خیالات و برداشت های فردی استواره!

هر چه انسان ضعیفتر باشه این نیرو در وجودش بیشتر سلطنت میکنه.

همون وقتی که داریم توی ذهنمون کسی رو میکشیم و له میکنیم و انتقام میگیریم  ، درست در همون لحظه،  ممکنه که اسیر دست این نیروی ذهنی شده باشیم !

باید از خودمون بارها بپرسیم که چرا نسبت به فرد خاصی تا این حد نیروی منفی در ذهنمون تلنبار شده ؟ چرا این احساس منفی انقدر روزهامون رو با خشم و اندوه همراه کرده ؟ به نظرم اگر دچار این وضعیت شدید برید به دیدن  طرف مقابل !

دیدار حضوری و ادب حضوری که دو طرف سعی میکنن به عنوان میزبان و میهمان رعایت کنه؛ به سادگی میتونه یخ فیمابین رو آب کنه و راحتی خیال ایجاد کنه و چه بسا لحظات شیرینی هم ایجاد بشه ! مگر اینکه واقعا آدم کم هوشی این وسط نتونه ازین فرصت استفاده ی خوبی بکنه و یا اینکه متاسفانه خباثتی که در درونش موج میزنه اجازه نده ادب و گذشت رو بکار ببره .

 

درگوشی:

- اگر رنجش شما از دیگران بر اساس رفتار های غلط او باشه و نه زائیده ی خیالات شما ؛ چه روش برخوردی رو در پیش میگیرید؟

- لطفا در مقام ناصح اجتماعی توصیه نکنید! تجربه های عینی و عملیتون رو بگید ... موفق یا غیر موفق !

نویسنده : هیدرا ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٢
comment نظرات () لینک

+ مثل رعد و برق میاد و میره !

گاه یه سونامی تو وجودت راه می افته از خواستن و نداشتن !

همه وجودت   ، تک تک سلولهات ، لحظه لحظه نفس کشیدنات  ، پلک زدنای چشمای بیمارت ، اشکی که از سر عجز میریزی و ...  همه اشان بوی خواستن میدهد !

"خواستن" در بازاری که "هیچ" ، تنها کالاییه که عرضه میکنن !!

نمیتونی این خواهش سرکش رو کنترل کنی  پاسخی هم براش نداری  به گریه میافتی  بیچاره میشی  و آخرش تنها جایی که برات میمونه اون بالاست... فقط او !

یه هویی سونامی فروکش میکنه و قطره های بارون پشت سر هم از چشمات سرمیخورن به بیرون . مثل کسی که بعد از یه هراس طولانی به آغوش امنیت میرسه و اون استرس کشنده رو با قطره های اشک بیرون میریزه ...

با خودت مرور میکنی چرا حواست از اول به اون بالا نبود؟

نمیدونم اسم این حالت چیه؟! تسلیم ؟ عجز؟ امید؟ ناامیدی؟ بیماری؟ فقط میدونم اگر اون بالایی نبود دیوونگی حتمی بود ... حتمی !

 

درگوشی:

- آخرشم نمیفهمم چمه ؟! چی میخوام ؟ دردم چیه؟ یه چیزی سر جاش نیست و من حسش میکنم و اسمش رو نمی دونم !!

- مبتلام کردی و نمی دونم کجا پیدات کنم؟

- انسان نامهربونه ...برای درد من مرهمی نداره .

- خدایا ، چه بلایی سرم اومده؟

نویسنده : هیدرا ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٩
comment نظرات () لینک

+ ...

با من حرف بزن !

نویسنده : هیدرا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٩
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد