افت و خیز !

با من از او بگو ...

جنگجوی سیامی!

چند روز قبل از عید رفته بودم باغ گل تا برای پاندانوس توی هال یه زیر گلدونی شکیل بخرم که چشمم افتاد به تعدادی ماهی بسیار زیبا که تک تک  توی یه شیشه گذاشته و روی هم چیده شده بود ... ماهی های کوچک با رنگ های متنوع و با باله و دم های افشان بسیار زیبا ... قرمز و سبز و لاجوردی و سفید و ....

خلاصه رنگین کمونی بود بیشتر از 24 رنگ !!

شیفته وار زانو زدم و مدتی بهشون نگاه کردم. هر کدوم از هر کدوم زیباتر و شگفت آورتر!

وقتی یه تکون کوچیک به  شیشه اشون میدادم حالت حمله به خودشون میگرفتن و باله ها و دمشون رو باز میکردن و جلوی چشمام برگی از زیبایی خلقت به نمایش در میومد !

واقعا خدا چطوری بدون توجه به ظرفیت من اینا رو خلق کرده ؟!! حساب نکرد شاید از زیبائیشون نفسم بند بیاد و در جا برم دار باقی ؟؟!نیشخند

ماهی های " فیاتر " که مشهور شدن به  " جنگجوهای سیامی "  ... ( البته کارشناسان میگن اینا دو نوع مختلف هستن ولی اشتباهی هردوشون رو یکی فرض کردن )

 

 

میخواستم دو تا ازشون بخرم که تنها نباشه که فروشنده گفت اینا نر هستن و همدیگه رو میزنن ! 

چون سد ذهنی ام در مورد خرید ماهی شکسته شده بود ( مایل نیستم جانداری رو که خدا آزاد خلق کرده زندانی کنم تا فقط از دیدنش لذت ببرم ) رفتم و در یه اقدام بسیار نادر دو تا ماهی قرمز هم خریدم !! کاری که از بچگی دیگه مرتکبش نشده بودم .

یه گلدون شیشه ای تنگ مانند داشتم که با گل های مصنوعی پر شده بود . فوری گل هاش رو خارج کردم و هر سه ماهی رو انداختم توش ... چقدر جذاب بود دیدن رنگهاشون و دیدن سه تا موجود زنده کوچولو که من مثلا سرپرستیشون رو قبول کرده بودم !

اما بعد از یه مدت کوتاهی دیدم فیاتر دائم دنبال ماهی قرمزا میکنه و اونا هم فرار میکنن... اول فکر کردم دارن بازی میکنن و اهمیتی ندادم ولی بعد از مدت کوتاهی ماهی قرمزا از بیقراری دور تنگ اینور اونور میرفتن. فوری فیاتر رو بیرون آوردم و توی یه تنگ کوچیک انداختمش.   ... اما دوباره دیدم ماهی قرمزا بیقرارن ! نگو فیاتر از توی تنگ خودش داره برای اونا خط و نشون میکشه و باله هاش رو باز کرده و اون دیوونه ها هم توی تنگ جدای خودشون میترسن و بیخودی فرار میکنن !زبان

تنگ فیاتر رو گذاشتم روی ضلع دیگه کانتر آشپزخونه و بین تنگ ها وسایل تزئینی گذاشتم تا نگاهشون هم به هم نیفته نیشخند

فیاتر آروم گرفت و باله هاش رو جمع کرد و رفت ته تنگ و بیحرکت ایستاد .

بعد از یه ساعت دلم برای فیاتر سوخت . دیدن اون در حالیکه رفته بود ته تنگ و مغموم و تنها تو خودش بود دلم رو به درد اورد. با خودم گفتم که  فروشنده گفته یه نر از جنس خودش رو میزنه اینا که با هم هم جنس نیستن شاید داشته باهاشون بازی میکرده خب ! دوباره انداختمش پیش ماهی قرمزا ....

اما چشمتون روز بد نبینه که ورودش به تنگ ماهی قرمزا همان و دنبال کردن ماهی قرمزا هم همان !! از همون لحظه اول شروع کرد به تعقیب اونا ... دوباره ماهی قرمزا از ترس فرار میکردن و بی هدف اینور  اونور میرفتن... مجبور شدم دوباره جداش کنم و بذارمش توی تنگ خودش تنها بمونه.  دلم از تنهاییش به درد میاد هرچند که خودش باعث این وضع شده ! 

الان نزدیک یه ماهه که کار من شده مراقبت از سه تا ماهی کوچولو ...

درگوشی:

- تحمل نکردن رقیب’ روش همه زیبارویان دنیاست انگار !

- به جای ماهی قرمز که یه ماهی رودخونه ایه ’ فیاتر بخریم که هم زیباتره و هم آکواریومیه و توی تنگ احساس زندانی بودن بهش دست نمیده !

-وقتی بهشون غذا میدم اون لحظه ای که میان رو سطح و غذا شون رومیبلعن خیلی جذابه برام.

- ماهی قرمزا رو چند وقت دیگه توی حوضچه پارک محل رها میکنم و احتمالا فیاتر رو مدت بیشتر نگه میدارم و اونم بعد از مدتی رها میکنم ... البته این یکی رو هنوز نمیدونم باید کجا رها کنم ؟!

- این بار دومه که این پست رو مینویسم ! بار اول پرشین بلعید  ! و پسش نداد !

- احوالات شما ؟

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
بن بست !

وقتی احساس درماندگی میکنم مغزم هم همینطور رفتار میکنه و تقریبا قفل میشه !

الان مدتیه دارم با خودم کلنجار میرم تا چیزی بنویسم ولی نمیشه که نمیشه ...

یا باید اینجا رو ببندم و برم یا همینطوری رهاش کنم :(

[ ۱۳٩٤/۱/۱٩ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
مهمون تازه وارد !

 

- در قلبتون رو برای سال نو باز کنیدقلب

- حالتون خوبه؟

[ ۱۳٩٤/۱/۱۳ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
لبخند آخر سال :)


"""""""ﺳﺮﻛﻼﺱ ﺍﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ :

 ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﻧﯿﺸﺖ ﺑﺎﺯﻩ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻭ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ,

 ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻤﯿﺮﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ !!!

 ﮔﻔﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ؟ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﯼ ؟ ﻣﯿﮕﻢ ﭘﺎﺷﻮ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻭ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ

ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ :

ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﮐﻼﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺑﺒﯿﻨﻦ !!!

ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺯﺩﻥ ﺯﯾﺮ ﺧﻨﺪﻩ ...

 ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻼﻓﯽ ﮐﻨﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ

 ﮔﻔﺖ :

 ﺧﻮﺷﮕﻞ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺗﻨﺘﻪ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺵ

 ﻫﻢ ﻫﺴﺖ؟؟؟

 ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﯾﻠﮑﺲ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺷﻮﻫﺮﺗﻮن ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﺪ  ﺳﺎﯾﺰﺵ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ !!!

 ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﻼﺱ ﺗﺮﮐﯿﺪ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ

 ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﺬﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﯾﺎﻣﻦ ﺣﺬﻓﺖﮐﻨﻢ؟؟؟

 ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻫﯿﭻﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ !!!

ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﻟﯿﺴﺖ ﮔﻔﺖ ﺍﺳﻤت ﭼﯿﻪ ﺑﻠﺒﻞﺯﺑﻮﻥ؟؟؟

ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻫﺴﺘﻢ

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ

ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﯿﺪﻩ ﭼﯽ؟؟؟

ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ ﺻﺪﺍﻣﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻣـــﯿــــــــــــــــــــﺪﻩ ﺟـــﻬــﺎﻥ !!!

ﮐﻼﺱ ﺭﻓﺖ ﺭﻭ ﻫﻮﺍ ,

 ﻣﺎﮊﯾﮑﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﺟﺎﺧﺎﻟﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻭﯾﺪﻡ

 ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﻭ ﺑﺴﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻡ !!!

ﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
خط ممتد

رفتم 

چه فرقی میکند با کی؟  

وقتی تو همراهم نیستی

میشود " تنهایی " !

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
بهار فاطمی

مادری باید حس عجیبی باشه !

فکر نکنم پیوندی در روی زمین عمیقتر و استوارتر از رابطه بین مادر و فرزند باشه. هرچند ادبیات جهان سرشار از داستان های پر کشش عشق و عاطفه ایه که بین زن و مرد ایجاد میشه ولی هرگز قابل مقایسه با محبت یه مادر نسبت به فرزندش نیست!

بدون انتظار برگشت 

فداکارانه

خالص

همیشگی

بدون ریا و ملاحظات خاص

 خلاصه اینکه مادر تکرار ناشدنیه ... تکرار ناشدنی!

براتون گفتم که مامانم در چه وضعیتیه و میدونید که چقدر هر لحظه برای مامانم دلهره  دارم و دائم التماس به خدا برای محافظتش ...

حالا دیروز مامان و بابا هردو  از صبح اومده بودن پیش من تا در مرتب کردن کارها کمکم کنن!  کل وسایل خوابی که در خونه داشتم اعم از وسایل پتو و تشک و روتختی و رو بالشی و ... همه رو چندین روز وقت گذاشتم و شستم و مرتب کردم و دیروز مامان از صبح بهم کمک کردن تا همه روکش ها رو بکشم و مدل های قدیمی رو که باید دوخته میشد رو بدوزم . پدرم هم کلی برام خرید کردن و فریزر رو برای مهمونای عید پر کردم.

خلاصه اینکه هنوزم من براشون مثل یه بچه ام که باید مراقبم باشن و کمکم کنن.

این روزا بهترین انسان های روی زمین هم نگران مادرشونن ...

پناه به آغوش این مادر بزرگ بشریت ، برای ما امنیتی پایدار در آخرت رو به همراه داره. کمی با این بانوی بزرگ در روز از دغدغه هامون حرف بزنیم. وقتی باهاشون انس بگیریم محبتشون رو درک میکنیم. هدف ما باشه  " انس با زهرای خوبیها " قلب

 

درگوشی:

- بهار فاطمی همه دوستان مبارک

 


[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ٥:٤۸ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
یاد هندوستان !

عجیبه !

این روزا زیر فشار کارای عید و خونه تکونی , به جای اینکه سرم گرم باشه و به چیزی فکر نکنم یاد روزای خیلی دور میافتم همش !

روزایی که عاشق بودم و بی قرار

روزایی که امیدوار بودم و پرتلاش

روزایی که عزادار بودم و گریان

روزایی که احساس میکردم دنیا برام تمومه

روزایی که حس میکردم علیرغم سن کم , خیلی بزرگ شدم و بیشتر از ظرفیتم مسئولیت دارم

روزای شجاعت و بی باکی 20 سالگی که حس میکردم مشکلی در دنیا نیست که من نتونم حلش کنم !!

خلاصه این روزا خیلی نوستالژیک شدم

الان پستی رو از یکی خوندم که از عشق از دست رفته اش نوشته بود و حال و احوال رنجی که داشت میکشید ... یه هویی  دلم گرفت !

یاد روزای بارونی خودم افتادم ... چقدر با اون روزا فرق دارم ... فرق کردم !

انگار از همه چی خالی شدم .. از احساس و خواستن و داشتن !

ای کاش ناشناس بودم و مجبور نبودم دائم پستام رو پیش نویس کنم و هرگز منتشرشون نکنم ... چقدر دلم میخواد از همه چیز با دیگران حرف بزنم ... از عمق چیزایی که میخوام و اینجا در موردشون نمیشه دیگه حرف بزنم !

چطوری اینطوری شد ؟ منکه داشتم ناشناس مینوشتم !!

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٤ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
این روزا ..

امروز ظهر فکر میکردم که دیگه کل کارای عید به استثنای انتخاب ظروف پذیرایی رو انجام دادم ... بعد از ظهر کمی دراز کشیدم و با رضایت به دیوار و پرده و آشپزخونه ی مرتب نگاه میکردمخیال باطل

ساعت 2 بعد از ظهر یه هویی ( مثل این عکسای یه هویی سلفی ! ) تصمیم گرفتم کاربری دو تا اتاقا رو با هم عوض کنم !! اتاق خواب بشه اتاق مطالعه و اتاق مطالعه بشه اتاق خواب متفکر

هیچی دیگه ... الان وسط بازار شام نشستمکلافه

................

مدیر گروه باهام تماس گرفته که  فردا رو به عنوان آخرین جلسه این ترمتون حتما تشریف میارید ؟ ( یعنی حتما بیا )قهر

فکر کنم یکی از بچه ها بند رو آب داده .. آخه تبانی کرده بودیم که آخرین جلسه رو نریم زبان

خیلی زشته من از دانشجوهام بیشتر مشتاق تعطیلی باشم ؟خجالت

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
معلم خصوصی

معمولا همه خودشون رو آدمایی با محبت و دل پاک و بدون غرض میدونند که دیگران از رفتارشون سوءبرداشت میکنند و باعث ایجاد کدورت میشن  اما دیگران آدمایی هستن که خیلی با سیاست و حسودن و با قصد و غرض ، و از روی بدجنسی و خباثت حرف میزنن و یا کاری رو انجام میدن ! و معمولا هم میگن که " هیشکی مثل ما صاف و ساده نیست "  !زبان

ترمی که گذشت با خانم جدیدی آشنا شدم که بعد از دو - سه بار دیدنش پیش خودم اعتراف کردم که واقعا این خود مائیم که رفتار دیگران رو نسبت به خودمون شکل میدیم !

 این خانم نسبت به دانشجوهاش حس برتری نداشت . با حوصله بود و با وجدان کاری برخورد میکرد. دائم در رفتارش این رو حس نمیکردی که میخواد به شما بگه من از شما بالاترم و با معلومات تر و با تجربه ترم . یعنی خیلی به فاصله گذاری های رتبه ای اعتقادی نداشت. وقتی اول صبح همدیگه رو میدیدیم آنچنان با صفا و صمیمیت و روی باز سلام علیک میکرد که مثلا من این حس بهم دست میداد که این خانم چقدر منو دوست داره !!  بعد یه احساس خوشایند و مثبت نسبت بهش در درونم شکل میگرفت یعنی دلم میخواست دائم باهاش مراوده داشته باشم و با هم حرف بزنیم و اگر قراره پروزه ای رو جلو ببریم هم گروه هم باشیم ...

دست بر قضا اصلا در اعتقادات و باورهای مذهبی و ظاهر مون وجه اشتراکی هم نداریمزبان منظورم اینه که تنها چیزی که در گرایشم به طرفش تاثیرگذار بوده فقط و فقط اخلاق خوب و مثبتش بوده  نه مثلا اشتراکات اعتقادی و سیاسی و ...

اخلاق بسیار بسیار مهمه ... من بدون اینکه اون چیزی بگه ازش خیلی مسائل اجتماعی رو یاد گرفتم . امیدوارم در سال جدید رابطه های خوبی رو ایجاد و حفظ کنم.

الان متاسف شدم که چرا  در طی یک سال گذشته بنا رو بر این گذاشته بودم که با هر کسی مثل خودش رفتار کنم !! و چیزی که الان تصمیم گرفتم اینه که با هر کسی مثل خودم رفتار کنم ! طبق اصولی که برای خودم تعریف کردم که اولین سنگ بناهاش مهربانی و احترامه ... البته هنوز میخوام یاد بگیرم که با افراد بی ادب و گستاخ و بی ملاحظه بهترین نوع برخورد چیه؟ اما فعلا باید روی  حس و حال و بینش خودم بیشتر مراقبت کنم ...

لازمه بگم که با کوچکترین غفلتی ، دستاوردهای یک عمر میتونه به باد بره؟ 

 

درگوشی :

- اصلاح رفتار سخته ولی لازمه 

-  رفتارهای امروز ما سختی و یا آسونی لحظات مرگ رو برامون رقم میزنه. مثلا اگر امروز کسی رو بخشیدی دم مرگ با کینه کمتری با زمین خداحافظی میکنی. 

- بعضیا هیچ ادعایی ندارن ولی ظاهرا از خیلیا مسلمون تر و به خدا نزدیک ترن .

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢۱ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
بیماری وقت تلف کنی !

هر سال وقت خونه تکونی کلی الکی وقت تلف میکنم چون آشفتگی خونه حالتی رو در من فعال میکنه که بهش میگم " مکانیسم فرار از آشفتگی " !

یعنی وقتی همه چی به هم میریزه من دلم میخواد به آرامش قبل برگردم که تا اینجای قضیه خیلی طبیعیه ... ولی بدی ماجرا این جاست که من برای شروع به فعالیت یه مقاومت درونی دارم و میل به تنبلی ام در این زمان ها به شدت غلیظ میشه !

اینطوری میشه که در عین اینکه روکش بالش ها شسته شده و باید کشیده بشن  من 3-4 ساعت بیخودی توی نت میچرخم و دائم این کار رو به تعویق میندازم .اونم وقتی که هیچکس تو نت فعالیت قابل ملاحظه ای نداره و همه داره خونه هاشون رو تمیز میکنن !

کسی راه حلی برای این فرار از آشفتگی  که خودش باعث آشفتگیهای طولانی مدت تری میشه   داره ؟کلافه

دعاتون میکنم منتظر

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٠ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
شما یادتون چطوری بودم ؟!

از آدمایی خوشم میاد که در مقابل اظهار محبت ‘ جواب خوبی بدن .مثلا وقتی بهشون تلفن میزنی هم خوب جواب بدن و هم متقابلا اونا هم این رابطه رو حفظ کنن...

تا به حال خیلی درگیر این قضیه نبودم که دیگران چه میکنن و بیشتر روی رفتار خودم متمرکز بودم و اصلا ذاتا آدم خونگرمی ام و هر جایی برم معمولا زود با همه دوست میشم .

اما یه سالی  میشد که برای ممانعت از رفتار بد دیگران  تصمیم گرفته بودم که مثل خودشون رفتار کنم !! 

اما فقط تعداد کمی از دفعات حس کردم دلم خنک شد !

در مجموع رنج این رفتار ها از لذتش بیشتره ... من برای این جور برخوردا ساخته نشدم  و اعصاب حنگ سرد با دیگران رو ندارم .. دیدم کم کم دارم به موجودی ریز بین و حساس و کینه ای تبدیل میشم که وقتی تو آیینه به خودم نگاه میکنم حالت چشمام به سرزنش کردن خودم بیشتر شبیهه تا یه ادم خوشحال ( وجدان با معرفت هم مایه دردسره نیشخند)

دوباره میخوام مثل خودم باشم ولی انگار یادم رفته قبلا چطوری بودم !!!

آدم انقدر بی جنبه ؟!!

رفتار یه عمر در عرض یک سال به فنا رفت و خلاص !قهر

حالا تقصیر کی بندازم یه کم دلم خنک شه ؟زبان

 

درگوشی :

- دلم برای بعضی از دوستان قدیمی ام خیلی تنگ شده ! یه نگاه به خودتون بندازید ببینید نکنه منظورم به شماست ؟!

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
من زحمتکش !

سلام دوستان خوبم

همتون میدونید که من خواننده زیادی ندارم ولی خواهش میکنم لینک زیر رو کلیک کنید و بخونید و ببینید راه حلی به نظرتون میرسه؟؟  فرد خاصی و یا مکان خاصی رو میشناسید که بتونن کمک کنند ؟ اگر تونستید کمکی کنید از هر نظر ... لطفا صاحب وبلاگ رو مطلع کنید. خصوصا اگر با آستان قدس رضوی ارتباطی دارید و یا میتونید پل ارتباطی با اونجا بزنید. متشکرم

http://saretan.persianblog.ir/

 

................................................................................................

وقتی دانشجوی ارشد بودم  درسامون از شنبه صبح شروع میشد و تا یکشنبه ساعت 6 عصر ادامه داشت. یعنی دو روز تمام وقت ...

همدوره ایی داشتم که از یکی از شهرای استان خراسان میومد دانشگاه  و چون مدیریت یه مجموعه فرهنگی رو  هم داشت مجبور بود بین شهرش و قم دائم در حال تردد باشه ! به همین دلیل هر هفته از شهرشون با اتوبوس میومد قم ولی وقتی میخواست برگرده با من اول میومد تهران و در ترمینال  چون دیگه اتوبوسی برای شهرشون بطور مستقیم نبود سوار اتوبوسای مشهد میشد و تمام شب رو در حال حرکت بطرف مشهد میگذروند و از ترسش نمیخوابید چون  وقتایی که اتوبوس خلوت بود نمیتونست به عنوان یه دختر خیالش راحت باشه ! همینطوری معذب بیدار میموند تا که فردا صبحش  در ترمینال مشهد با یه اتوبوس دیگه بره شهرشون ! اون روزا برام باور کردنی نبود که کسی بتونه این کار عجیب رو هر هفته انجام بده و چیزی هم نگه !!

یا یکی دیگه از بچه ها از شهر کُرد میومد البته خوابگاهی بود ولی نکته مهمش این بود که نامزدش که همشهری خودش هم بود دانشگاه اهواز بود و قرار بود بعد از ازدواجشون هم برن با هم اهواز زندگی کنن ! یادمه من همیشه به این فکر میکردم که این دختر از یه آب و هوای منفی 20 درجه چطوری میخواد بره شهری زندگی کنه که میتونه گرمای مثبت 50 رو هم داشته باشه ؟!!!

یکی دیگه از بچه ها دوره لیسانسش رو در کرمان گذرونده بود و در اونجا منزل یه آشنا اتاق کرایه کردن بود تا خوابگاهی نباشه ولی 4 سال با یه پیرزن غرغرو  و فضول سر کرده بود و دوران ارشد رو در قم میگذروند و مثل من بچه تهران بود

خلاصه اون روزا خودمو با هرکدوم از بچه ها که مقایسه میکردم میدیدم اونا دارن کاری رو انجام میدن که از من برنمیاد !! 

اونوقت من کلی احساس میکردم بزرگ شدم که از تهران تا قم رو تنهایی با اتوبوس میرم و بر میگردم !!مژه

 کل زمانی که برای رفتن و یا برگشتن صرف میکردم 3 ساعت بود !زبان

تازه اونم برای دفعات اولیه همسرم با ماشین خودمون منو میبرد و خودشم میموند و فرداش با هم بر میگشتیم تهران ...  چند نوبت دیگه ازش خواهش کردم نیاد و به کارش برسه . دیگه میومد ترمینال و تا لحظه حرکت اتوبوس منتظر میشد و بعد میرفت . یه چند وقت بعد فقط تا ترمینال میرسوند و وقتی سوار میشدم دیگه منتظر نمیشد و میرفت...

 کم کم فقط تا ترمینال میرسوند و بقیه اش رو دیگه خودم میرفتم و این آخریا گاهی ماشین کرایه میکرد تا منو تا ترمینال برسونه و بقیه اش رو خودم میرفتم . البته برای اینکه ساعت 8 صبح به کلاس برسم ساعت 5 صبح باید از خونه میومدم بیرون و طبیعی بود که باید آزانس میگرفتم دیگه .

تازه چون برای بار دوم بود که داشتم اون مقطع رو میگذروندم از نظر سنی از همشون هم بزرگتر بودم تعجبمنتظرخجالت

خلاصه اینکه نمیدونم چرا تو تمام زندگیم من انقدر لوس بودم ؟!زباننیشخند

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
عزیزترینم

مامان خانم خوبم !

اگر چه این روزا نمیتونی درست راه بری   نمیتونی درست صحبت کنی  نمیتونی کارای خونه رو کامل انجام بدی 

اگرچه هر لحظه نگرانتم که نکنه بازم تعادلت به هم بخوره و سرت به جایی بخوره :(

مثل امروز صبح که وقتی میخواستی برای نماز خوندن بلند شی تعادلت به هم خورد و اول به بوفه و بعد به زمین خوردی و سر نازنینت خراش برداشت :(  

مثل اون دفعه که توی سرویس بهداشتی زمین خوردی و توان بلند شدن نداشتی :((

مثل اون بار که ...

اما هنوزم برای من همون مامان خانمی هستی که هر کسی در فامیل و همسایه و خانواده های دور و نزدیک کاری داشتند قبل از همه سراغ شما می اومدن 

همون مامان خانمی که با هنر و سلیقه اش زبانزد همه بود

همون مامان خانمی که دست پخت و سخاوتش مایه مباهات ما بود 

همون مامان خانمی که مهربونی و گذشتش باعث اعجاب ما بود 

همونی مامان خانمی که من و خواهرم همیشه دلمون میخواست مثل اون باشیم

مامانم ... مامان نازنینم ... امید روزهای بی پناهیم ... مامان خوبم  فقط خدا میدونه چقدر برام سخته این روزهای ناتوانیت رو به چشمم ببینم و کاری ازم برنیاد :((

چقدر این روزا در عمیق ترین قسمت قلب و روحم با خدا حرف زدم و ازش خواستم معجزه کنه !!  هرچند همون لحظه هم خودم به خودم گفتم باید راضی باشم به تقدیر و رضایت خداوندم...

اما سخته ... خیلی سخته نگران

....

خدایا بگو چه کنم ؟

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
مخدر !

آدم ها دوست دارن در چیزایی که بهشون علاقمندن ، بهترین ها رو تجربه کنن .

هرکس به فراخور باورمندی ای که نسبت به توانایی های خودش  داره تلاش میکنه و به تناسب تلاشش هم به یه سطحی از دلخواهش میرسه  ...

یکی از جاهایی که  تفاوت های آدما به نمایش درمیاد ، همینجاست.

دو - سه سالی بود که میخواستم ملحفه و روبالشی وسایل خواب مهمونام رو عوض کنم ولی دائم به تعویق می انداختم . یعنی همیشه مشغله های دیگه ام رو ترجیح میدادم و چون کم پیش میاد اقوامی که باهاشون رودربایستی دارم شب پیش ما بمونن خیلی در اولویت نمیدیدم که انجامش بدم  تا اینکه امروز با خواهرم به یکی از مراکز بزرگ خرید ملحفه و روبالشی و اینا رفتیم. کل پاساژ رو چندین بار گشتیم و آخرشم من فقط دو تا چیز تزئینی برای خودم خریدم و هیچکدوم چیزی رو که بخاطرش اونجا رفته بودیم رو انجام ندادیم! خواهرم هیچکدوم از طرحای متنوع  رو نپسندید و من هم انقدر سرم به دیدن ترمه های سرمه دوزی و سنگ دوزی شده گرم شد که تمام وقتم رو صرف تماشای اونا و تحلیل رنگاشون با ست مبلمان خونمون گذروندم و آخرشم به این نتیجه رسیدم که بهتره پارچه موردنظرم رو بدم برام سرمه دوزی کنن به جای اینکه از رومیزی های آماده استفاده کنم !

هیچی دیگه وقتی دیدم وقت تمومه و باید برگردیم من ازینکه نتونسته بودم ترمه های مورد علاقه ام رو پیدا کنم دلخور بودم و خواهرم هم از طرحا و جنس ملحفه ها ناراضی بود ! نیمه راه برگشت بودیم که ازم پرسید " تو چرا ملحفه نخریدی خب ؟ "  یادم افتاد که من اصلا برای همین رفته بودم اونجا !!!

باقی مسیر تا خونه به اظهار تعجب از فراموشی و غفلت عجیب من از هدف اصلی ام گذشت و دستمایه ای شد برای خواهرم که دائم بهم بگه " تو همیشه تو یه جای دیگه هستی و هیچوقت حواست جمع نیست " !

حالا قضیه امروز چندان مهم نبود ولی وقتی با دقت به فعالیت های این همه سال از زندگیم توجه میکنم میبینم بخش بزرگی از زندگیم دنبال چیزایی بودم که اصلا ضروری نبودن و فقط لذت بصری یا چیزایی در همین حد داشتن !  و من تقریبا همیشه از هدف اصلی زندگیم غافل بودم و کلا یادم رفته که اون وقتا که جوون و پاک بودم و هنوز در گیرو دار ارتباطات اجتماعی غرق نشده بودم ؛ چقدر هدف های عالی و انگیزه های تحسین برانگیز برای زندگیم داشتم . احساس میکنم مغبون شدم و نمیدونم فرصتی برای جبران هست یا نه ؟  دیگه به خودم اطمینان ندارم که میتونم به این هشدارهای گاه  و بیگاه وجدانم اعتماد کنم و دوباره یادم نره باید چکارایی بکنم و چکارایی نکنم ! حقیقتش احساس میکنم حتی از نظر جسمی هم دیگه توانی ندارم تا مبارزه کنم و چیزایی که مطلوبمه به دست بیارم :(

اگر چه امروز به خنده و شادی گذشت ولی وقتی تنها شدم و به این چیزا فکر کردم حسابی دلم گرفت. 

نمیدونم اگر خدا نبود که قدرت جبران خرابکاریای ما رو داره چطوری دوباره امید رو برای خودم ایجاد میکردم؟!

من هنوز به بهبود حالم امیدوارم ! البته بیشتر از خودم و همتم ، به لطف و مهربانی و توانایی خدا امید بستم . 

 

درگوشی:

- خوش به حال همه اونایی که هدف رو لابلای زندگی گم نکردن . 

-  بهترین هدف شما توی زندگیتون چی بوده و چقدر بهش رسیدین؟

 - یکی به من بگه چرا من انقدر به سرو م. ش.ر.و.ب در جمع های فامیلی حساس شدم ؟ دیگه رغبتی به مراوده با خیلیا ندارم !

- دل تنگ افراد و چیزایی هستم که امروزه به نظرم افسانه میان !

[ ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
خودِ من !

تا به حال چندین نفر بهم گفتن که فضای وبم عوض شده !

بهم گفتن قبلا بهتر مینوشتم حتی وبای قبلی در سطح بالاتری بود ولی تو این وب سطح حرفام پایین اومده :(

متاسفم !

من همیشه خودم رو مینویسم الان در همین سطحی هستم که میبینید و اگر خیلی سطح پایینه جدا جای تاسف داره :(

واقعا بلد نیستم خودم یه جوری باشم و برای دیگران یه جور دیگه خودمو نشون بدم ... فقط تا به حال اصلا نگفتم چقدر میتونم عصبانی و کم صبر و عجول و بی حوصله باشم !

که اونم الان گفتم !نیشخند

[ ۱۳٩۳/۱٢/٥ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه