افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
مقایسه

گاهی برای چیزایی باید خدا رو شکر کرد که اگر دیگران نبودند هرگز به نعمت بودن اون چیزا پی نمی بردیم!

مثلا طرز فکر هرکس و نحوه ی نتیجه گیریش از اتفاقاتی که برای هر کسی ممکنه بیفته ، رنگ زندگی اون فرد رو تعیین میکنه ...

این طوریه که یه نفر وقتی به مشکلاتش نگاه میکنه افسرده میشه و میشینه برای خودش فلسفه بافی میکنه

و نفر دوم روی حل اون مشکلات زوم میکنه

و یه نفر دیگه تمرکزش روی تحمل اون مشکلات باقی میمونه

اما یه نفرم با اون مشکلات بازی میکنه !... بله، بازی میکنه!

دوست ندارم لفظ مقاومت کردن در مقابل مشکلات رو به زبون بیارم چون اینطوری این احساس بهم دست میده که یه مسیر پر رنج و زحمتی رو باید پشت سر بذارم که بخاطر راحت طلبی انسان ، از همین اول ، احساس ناتوانی وجودم رو میگیره . ولی کلمه " بازی کردن " با مشکلات ، یه جور احساس کارائی و راحتی و زیرکی به انسان القا میکنه . فقط باید یاد گرفت که در هر چالشی قواعد بازی چیه؟!

[ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ] [ ٤:۳٥ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
من از شما برترم :))

ایرانیا دائم میخوان به هم بفهمونن که اونا اولن !!

میگید نه؟ امتحان کنید!

 مثلا در یه جمعی که همه هستن شما از خوبی یه مدل ماشین صحبت کن که زیر پای دوستتونه . بالاخره از زیر سنگ هم شده یه دوستی   آشنایی و یا حتی یه رهگذری رو برات مثال میارن که مدل ماشینش بهتر و جدیدتر بوده ! ( یعنی ازین چیزا زیاد دیدن و مثل شما ندید بدید نیستن )چشمک

 یا لباسی رو که کمی ارزون خریدی نشون بده ... یه دفعه همه یاد مورد خودشون می افتن که از شما هم ارزون تر تونستن بخرن! ( یعنی اونا از شما زرنگ تر و خوش شانس ترن )زبان

یا تازه ترین شیرینی رو که برای پذیرایی جمع درست کردی بیار وسط و بهشون بگو که این مدل رو تازه یاد گرفتی  بعد همه شروع میکنن به گفتن اینکه در تهیه فلان غذا و یا بهمان شیرینی چه ابتکارات شجاعانه ای رو به کار بردن و ... ( یعنی اینی که شما آوردی چندان هم چشمگیر نیست )نیشخند

این بیماری  خودنمایی  کم ظرفیتی  حسودی  نمیدونم اسمشو چی بذارم ... حالا هرچی ... به هر حال این حالت انقدر شیوع داره که فقط گریبانگیر امتیازات نیست !!

شما اگر از بدبختی و سختی هم صحبت کنید حتما اونا از شما سختی بیشتری کشیدن! اگر سردرد میگرنی دارین مطمئن باشید به پای سردرد اونها و یا حداقل سردرد مادرشون و همسایه اشون و دوستشون نمیرسه ابرو

اگر سرتون رو کلاه گذاشتن و پولتون رو خوردن مسلما اونا دفعه قبل در یه تجربه مشترک ، ضرر بیشتری کردن . و اگر خدای ناکرده تصادفی در بین باشه نیازی به تعریف کردنش نیست چون اونا به تعداد موهای سرشون تصادف کردن و لحظات وحشتناکتری رو نسبت به شما پشت سر گذاشتن ! متفکر

خلاصه یادتون باشه : اونا از شما " تَرتَرن "نیشخندزبان

 

 

درگوشی:

- یه وقتایی حس میکنم دارم با فوجی از مردمی زندگی میکنم که به کمبودتوجهِ مزمن دچارن!!آخ

- چرا در گفتگوهامون به هم فرصت ابراز وجود رو نمیدیم؟

- متاسفانه  خصلتِ عدم تحمل دیگران ، دامنگیر همه اقشاره .... حتی تحصیلکرده ها ! برید با بچه های نخبه صحبت کنید ببینید چقدر ابتکارات و دستاورهای علمیشون از طرف جامعه ی علمی کشور مورد بی اعتنایی و تحقیر واقع شده ؟!

- کرامت انسانی در جامعه ی ایرانی باید دوباره تعریف بشه !

-  متاسفانه ظرفیت رفتار حمایتگرانه رو هم نداریم مثلا  وقتی مثل بالا رفتار نمیکنیم و با دقت و علاقه و بدون حسادت به حرفای طرف مقابل توجه میکنیم ؛ طرف ، دچار خودبینی مفرط میشه و  دیگه کسی رو قبول نداره و از اون ور بوم میافته !

- تعادل رو کجا میفروشن ؟!

[ ۱۳٩۳/۱/٢٧ ] [ ۳:۱٥ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
انتخاب مدرن!

عجب بساطیه!

یکی دو نفر از همکارانم، دختران تحصیل کرده ی دم بخت دارند که خیلی نگران ازدواجشونن. چون سنشون داره میره بالا...

یکی ترم آخر پزشکی رو میگذرونه و اون یکی ارشد " هوا و فضا " رو داره ...

براشون خواستگار میاد ولی تا میفهمند دختر ازشون تحصیل کرده تره میذارن میرن !

به نظرم بهتره پسرا این رو بپذیرن که فعلا تا مدتها دختران از تحصیلات برتری برخوردار خواهند بود . نمیشه که همش عروسک باشن و جلوی آیینه !

والا...

 

درگوشی:

- شرایطی که  پسرا  مطرح میکنند :

مهمترین قضیه : خوشگل و خوش اندام باشه " ، تحصیل کرده باشه در حد لیسانس ، خیلی پاک باشه ولی خیلی مومن نباشه ( چطوریش رو نمیدونم ! ) ، با کار کردنش مشکلی ندارم ولی از خونه و زندگیش مایه نذاره ( بحثی از همیاری و همکاری در بین نیست )  ، اجتماعی باشه

آخر سر هم اشاره ای میکنن به اینکه مثلا اهل دروغ نباشه و خانواده اصیلی داشته باشه و ...

- این وضع انتخاب همسره وقتی که پسرا خودشون میخوان شریکشون رو انتخاب کنن!

- صد رحمت به مادرای قدیمی که لااقل با همه ی بیسوادیشون به مسائل مهم توجه داشتن : خانواده دختر ، نجابت دختر ، فهم و کمالات دختر و...

 

[ ۱۳٩۳/۱/٢۳ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
اسیر ذهن!

یکی از نشانه های انسان های قدرتمند و با اعتماد به نفس اینه که تسلیم نیروی اوهام و خیالات و تصورات صرف خودشون نمیشن!

همون نیروی موذیِ زمزمه گری که دائم در گوش انسان حرف میزنه و وادارش میکنه که از گفته ها و رفتار های دیگران برای خودش یه داستان ببافه و بر اساسش واکنش نشون بده!

حکمای قدیم بهش میگفتن " قوه ی وهمیه " !

به نظرم اسم مناسبیه ... چون اساس این نیرو بر بافته های بیخود و خیالات و برداشت های فردی استواره!

هر چه انسان ضعیفتر باشه این نیرو در وجودش بیشتر سلطنت میکنه.

همون وقتی که داریم توی ذهنمون کسی رو میکشیم و له میکنیم و انتقام میگیریم  ، درست در همون لحظه،  ممکنه که اسیر دست این نیروی ذهنی شده باشیم !

باید از خودمون بارها بپرسیم که چرا نسبت به فرد خاصی تا این حد نیروی منفی در ذهنمون تلنبار شده ؟ چرا این احساس منفی انقدر روزهامون رو با خشم و اندوه همراه کرده ؟ به نظرم اگر دچار این وضعیت شدید برید به دیدن  طرف مقابل !

دیدار حضوری و ادب حضوری که دو طرف سعی میکنن به عنوان میزبان و میهمان رعایت کنه؛ به سادگی میتونه یخ فیمابین رو آب کنه و راحتی خیال ایجاد کنه و چه بسا لحظات شیرینی هم ایجاد بشه ! مگر اینکه واقعا آدم کم هوشی این وسط نتونه ازین فرصت استفاده ی خوبی بکنه و یا اینکه متاسفانه خباثتی که در درونش موج میزنه اجازه نده ادب و گذشت رو بکار ببره .

 

درگوشی:

- اگر رنجش شما از دیگران بر اساس رفتار های غلط او باشه و نه زائیده ی خیالات شما ؛ چه روش برخوردی رو در پیش میگیرید؟

- لطفا در مقام ناصح اجتماعی توصیه نکنید! تجربه های عینی و عملیتون رو بگید ... موفق یا غیر موفق !

[ ۱۳٩۳/۱/٢٢ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
مثل رعد و برق میاد و میره !

گاه یه سونامی تو وجودت راه می افته از خواستن و نداشتن !

همه وجودت   ، تک تک سلولهات ، لحظه لحظه نفس کشیدنات  ، پلک زدنای چشمای بیمارت ، اشکی که از سر عجز میریزی و ...  همه اشان بوی خواستن میدهد !

"خواستن" در بازاری که "هیچ" ، تنها کالاییه که عرضه میکنن !!

نمیتونی این خواهش سرکش رو کنترل کنی  پاسخی هم براش نداری  به گریه میافتی  بیچاره میشی  و آخرش تنها جایی که برات میمونه اون بالاست... فقط او !

یه هویی سونامی فروکش میکنه و قطره های بارون پشت سر هم از چشمات سرمیخورن به بیرون . مثل کسی که بعد از یه هراس طولانی به آغوش امنیت میرسه و اون استرس کشنده رو با قطره های اشک بیرون میریزه ...

با خودت مرور میکنی چرا حواست از اول به اون بالا نبود؟

نمیدونم اسم این حالت چیه؟! تسلیم ؟ عجز؟ امید؟ ناامیدی؟ بیماری؟ فقط میدونم اگر اون بالایی نبود دیوونگی حتمی بود ... حتمی !

 

درگوشی:

- آخرشم نمیفهمم چمه ؟! چی میخوام ؟ دردم چیه؟ یه چیزی سر جاش نیست و من حسش میکنم و اسمش رو نمی دونم !!

- مبتلام کردی و نمی دونم کجا پیدات کنم؟

- انسان نامهربونه ...برای درد من مرهمی نداره .

- خدایا ، چه بلایی سرم اومده؟

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
...

با من حرف بزن !

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
اولین بار

آن زمانی که دیر می رسیدم و در اولین جمله ، به جای جواب سلامم، میگفتی : دقیقا 10 دقیقه با تاخیر آمدی !  موجی از شوق وجودم را به سرعت نور طی میکرد!

تو منتظرم بودی

بارها برای خودم با حرکت کند مرورش میکردم و ذره ذره حلاوتش را می چشیدم . با هر قطره اش زنده می شدم و قد راست می کردم.

اما لعنت به این بی اعتمادی  که مثل خوره همه اشتیاقم را جوید!

کدامین  دست پلید و روح خبیث ، ناباوری را در روحم کاشت؟ناراحت

 

درگوشی:

- میدانی چرا یادم مانده است هنوز؟  چون اولین بودی برای من!

- میدانی چرا بقچه ی خاطراتت را بستم و در گنجه گذاشتم ؟ چون تنهاترین نبودم برایت !

- میدانی چرا از یادت نمی روم ؟ چون فهمیدی کمتر اتفاق میافتد کسی راست بگوید!

- بارها از خودم پرسیدم که " آیا ارزشش را داشتی ؟ "

- خودت چه جوابی به این سوال میدهی ؟

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ٧:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
یک کلمه

بیشتر عمرم مشغول کشف خودم بودم !

نه از باب خودشیفتگی

تمایل سرکشی در وجودم بود  که بدانم کیفیت هر احساسی چگونه است ؟!

غم ویرانگر یعنی چه ؟

عشق جانسوز چیست؟

اندوه از دست دادن چه حال و هوایی دارد؟

داشتن و نداشتن یعنی چه ؟

من روی زمین جستجو گر بودم !   زندگی ام را   نگاه دیگران را   تجربه ها را   حتی توضیح دیگران را از خودم و  خودشان ( چه خوب  چه بد )  ،  برخورد دیگران با کنشهای زندگی را    انواع چالش های روزگار را و ... همه را دیدم و برای خودم تحلیل کردم.

اصلی ترین نکته ای که فهمیدم این است که آرامش انسان در گرو محبت است.

مهربانی اکسیری است که هر دلی را رام میکند.

 

درگوشی:

- همه گمشده دارند ولی مهرورزان از همه بیشتر رنج میبرند و البته از همه جذابترند و مهربانتر !

- گاهی زندگی خطی و آرام ، به انسان اجازه نمی دهد که خودش را کشف کند.

- فکر جدا شدن بیشتر از اصل جدایی آزارم میدهد.

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ٦:۳٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
یه اشتباه کوچولو

خوب شد که همش از بین رفت !

از خوندن بعضیاشون تا اخر شب حالم منقلب بود.

 

درگوشی:

- اومدم فولدری که  توش حدود20 تا وبلاگ رو بوک مارک کرده بودم ، ری نیم کنم زدم دیلیت کردم و دیگر هیچ !خنثی

[ ۱۳٩۳/۱/۱۸ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
همسو با هستی !

روحیه و سرشت آدم ها با هم متفاوت است .

بعضی ها را باید تهدید کرد و عواقب تلاش نکردن را برایشان گفت تا تکانی به خودشان بدهند و قدمهایی برای سعادت و خوشبختی اشان بردارند.

بعضی ها برای ایجاد انگیزه در درونشان ، باید وعده های خوب و زیبا  را نشانشان داد . آنوقت برای به دست  آوردن آن امتیازات خیلی تلاش میکنند. در واقع برق امکانات ، برایشان هدفی به دست اوردنی میشود که برایش تلاش میکنند.

ولی یک عده ای هم هستند که خمیر مایه اشان از جنس محبت است ... اهل دل باختن هستند!

هیچ چیزی جز عشق برایشان ایجاد انگیزه نمیکند. نه ترس از محرومیت ها نگرانشان میکند و نه تطمیع ها ، در روحیه ی اینان تاثیر گذار است . آنها به دنبال زیبایی میگردند و در هرجا پیدایش کنند بدون هیچ چشمداشتی همه توانشان را به خدمت میگیرند.

زندگی و همراهی با این دسته خیلی لذت بخش است . میشود عاشق شد و معشوق بود . میشود همه افسانه های عاشقانه را دوره کرد !

اما ،  اما  امان از وقتی که کسی مهرورز باشد  ولی محروم از زیبائی ها !

دیگر نیازی به عذاب دوزخ و قهر مالک هستی ندارد . محرومیت از مهرورزی بزرگترین دوزخی است که میتواند تجربه کند.

اگر با اینان برخورد داشتید سرزنششان نکنید ... ارزش های خودتان را به ایشان عرضه نکنید . عاقل اندر سفیه به ایشان ننگرید . عقل و تجربه اتان را برایشان جمع و تفریق نزنید ... خودتان را خسته نکنید !

بگذارید بروند و دنیای خودشان را پیدا کنند . بگذارید دل ببازند . بگذارید خودشان را غرق در موسیقی دل باختن کنند . برای همین آفریده شده اند !

آزارشان ندهید. میدانم انسان های خوبی هستید و قصد بر هم زدن آرامشی را ندارید ولی اینان از دنیای عاقلانه ی شما لذت نمیبرند . به اجبار با خودتان همراهشان نکنید.با شما می آیند ولی آرام  آرام میمیرند! به نظر آرام میرسند ولی آن روی سکه اشان بیقراری و سرگشتگی است. گمان میکنم الکترون های مولکول ها را هم از این خمیر مایه آفریده باشند چون همه ی عمر میچرخند و میچرخند و میچرخند و دل میبازند!

تعالی اشان در عشق ورزی است ... درد دارند ... گمشده دارند حتی اگر نتوانند بفهمند  و پیدایش کنند.

 

درگوشی:

- توان گفتن و نوشتن دارم ... هزاران صفحه !   اما آیا کسی یارای خواندن دارد ؟

- چه کسی برای بار اول گفت : الهی دورت بگردم ؟؟

- تا به حال فکر کرده اید که  چرا از ذره ای ترین اجزای این دنیا تا بزرگترین نماد های روحانی ، همه در حال چرخشند؟

- هستی عاشق است ...

- احساس میکنم بیمارم . دلتنگم ... برای که و چه ؟ نمی دانم !

 

[ ۱۳٩۳/۱/۱٧ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
...

خیالت را بردار و برو

تصویرت درد دارد!

[ ۱۳٩۳/۱/۱٧ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
آجیل مشکل گشا

گاهی بهم زنگ میزنن و سوالاتی در مورد زندگی شخصیشون دارن که مشکل خودمم هست!

طبیعیه که بهشون بگم من متخصص نیستم و فقط میتونم تجربه شخصیم رو  که ممکنه خیلی هم درست نباشه، در اختیارشون بذارم...

ولی بازم زنگ میزنن و یه مشکل دیگه رو مطرح میکنن !! نیست مشکل اولشون رو کاملا حل و فصل کردم،  منتظر حل باقی مشکلات هم هستن  !!زبان

 

درگوشی:

- با تو شوری در جان   بی تو جانی ویران   ازین زخم پنهان میمیرم  میمیرم!

- خودتو اذیت نکن ! ربطی به متن نداره :دی

[ ۱۳٩۳/۱/۱٦ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
خالق لحظه هایت باش !

انسان هر " لحظه " در معرض انتخاب است تا برای همان " لحظه "  تصمیم بگیرد. که بر بالهایش، اندیشه  و رفتاری را به پرواز در آورد و یا آنکه با نگاهی بی اعتنا و سرد ، شاهد جان سپردنش باشد.

البته کیفیتِ باروری زمان نیز جایگاه پربحثی دارد ... مولود لحظات را ، شقی میکند یا سعید!

و اما من بسیار به این میاندیشم که چه لحظات زیادی را با نقش قاتلِ زمان سپری کرده ام!

 

درگوشی:

- اگر از " زمان " ، نگاه فله ای را برداریم و به دقایق و حتی لحظات ، بیاندیشیم ؛ هرگز جمله ی تکراری " وقت ندارم " را بکار نمیبریم و هرگز کار ناتمامی به جا نمیگذاریم.

- وقتی هیچ کاری نمیکنم بیشتر وقت کم می آورم !

[ ۱۳٩۳/۱/۱٥ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
رفیق بی کلک !

برگشت پیشم  از خود راضیاز خود راضی

میدونستم اونقدر ها هم بی وفا نیست و هنوزم دلش پیش منه !مژه

تا قبل از شهریورِ سالِ تازه درگذشته ،  همراهم بود!

 شبی نبود که با حضورش ، منو یاد رفاقت های افسانه ای نندازه ! ازونایی  که رفیق گرمابه و گلستان هم میشن ... نمیخوام بی انصاف باشم  . نمیخوام مایه گذاشتنای چندین ساله اش رو هیچ و پوچ کنم . .. نمیخوام مثل مردم این روزگار نامردی کنم !

خدائیش رفیق همراهی بود!  سالهااااا ...

با هم فیلم میدیدم   با هم رمان میخوندیم   با هم وبلاگا رو زیر و رو میکردیم   با هم اخبار رو چندین باره مرور میکردیم   با هم میخندیدیم    با هم اشک میریختیم    با هم برای وبلاگم پست میذاشتیم و...

باهاش رودربایستی نداشتم !

وقتی  باهاش خلوت میکردم درمورد علائقم صحبت میکردیم و با هم لبخند میزدیم    رنجش ها رو دوره میکردیم و با هم گریه میکردیم   حتی شده بود که نصفه های شب احساس گرسنگی کرده بودیم و دوتایی با هم غذای سرد رو از یخچال در آوردیم و خوردیم  ( بعدشم دل درد گرفتیم نیشخند )

 در عالم  رفاقت ، تنها چیزی که تجربه نکردیم خرید کردن و بازار گردی و دیدن بوتیکا بود !!

اونم دلیل داشت ... نصفه شب که نمیشد رفت بازار !!

البته اونم رعایت منو میکردااا ... چون من خیلی ترسوئم . از تاریکی و سکوت شب و تنهایی میترسم! بنابراین توی خونه میموندیم و با هم ، پنهون از همه کس و همه چیز ، دنیای آروم و بیصدای خودمون رو دنبال میکردیم !

تا اینکه من رفتم طب سوزنی .

نمیدونم چرا خوشش نیومد! هر چی من به درمان ادامه میدادم حضورش رو در کنارم کمرنگ تر کرد :(

اوائل فکر نمیکردم ازم برنجه    فکر نمیکردم با طب سوزنی آزرده بشه   فکر نمیکردم اصلا طب سوزنیِ من بهش ربطی داشته باشه !

اما ظاهرا ربط داشت !    اون منو واسه ی خودش میخواست فقط !   نمیدونستم توجه و اشتیاقم به چیز دیگه ، تا این حد باعث حسادت و رنجشش بشه و به این سرعت ترکم کنه !

 فقط یک ماه دووم آورد و بعد جوری رهام کرد و رفت که باورم نمیشد !  رفتنش رو به همه میگفتم و با تعجب در موردش صحبت میکردم چون جوری با هم  اُخت شده بودیم که در تصورم هم نمیتونستم جدائیش رو باور کنم .  ولی خوب مثل همه چیز این دنیا ، اونم منو رها کرد و رفت .  ناراحت

هیچ جوره نمیتونستم رفتنش رو توجیه کنم تا اینکه متخصص طب سوزنی بهم گفت که بخاطر این سوزناست که رفته !!!

شما باورتون میشه که کسی انقدر نازک خیال و حساس و ظریف باشه که با دیدن اشتیاق من به چند تا سوزن ، اونقدر برنجه که رفتن رو به موندن ترجیح بده ؟؟

ولی خوب این دنیا جای اتفاقا و رخداد های عجیب و غریبه ... درست مثل ارتباط طب سوزنی و شب بیداری های چندین ساله من !تعجبچشمک

 

درگوشی:

- من برای درمان چیز دیگه ای طب سوزنی رفته بودم ولی بیداریِ شبانه ام از بین رفت! هرچند بعد از 6 ماه دوباره سرو کله اش پیدا شده.

- دیشب تا 5 صبح بیدار بودم ... تعداد شبایی که نمیتونم بخوابم داره  زیاد میشه دوباره.

- تازه دیشب برای شام مهمون داشتم و روز پرکار و بدون استراحتی رو هم گذرونده بودم !

[ ۱۳٩۳/۱/۱٤ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
اسمش چیست؟

چه خانم حسودی شده ام !

به همه دخترکانی که انتخاب های زیادی در پیش رو دارند حسودی میکنم!

اما نه ... حسودی یعنی بدون هیچ بهانه ای ،  از داشتنهای دیگران عصبانی باشی ... دلت بخواهد که دیگری نداشته باشد. یک جورهایی خباثت دارد !  اما من میخواهم دیگران داشته باشند و من هم فرصت داشتن را داشته باشم!

شاید اسمش  " غبطه " است ... یک جورایی امید به داشتن .

ولی به نظرم " حسرت " درست تر است ! آخر در حسرت میدانی که دیگر زمانی در پیش نیست... فرصتی را میخواهی که تمام شده است!

به نظرم غبطه وقتی غمگین میشود اسمش میشود حسرت !

[ ۱۳٩۳/۱/۱٤ ] [ ٥:٥٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
فاطمیه تسلیت باد

 

پیش من وصف رخ نیلی زهرا نکنید

نزد مجنون سخن از گیسوی لیلا نکنید

گرچه بگذشت دگر از سر من آب ولی

بعد از این هیچ دری را به لگد وا نکنید

[ ۱۳٩۳/۱/۱۳ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
سهم من از تقدیر تو !
[ ۱۳٩۳/۱/۱٢ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
تقارن جالب

یه حدیث جالبی خوندم که منو یاد یه ماجرایی انداخت !

اول حدیث رو بگم یا اول ماجرا رو تعریف کنم ؟ سوال

خب اول مضمون حدیث رو میگم ( انتظار ندارید که نصفه شبی یادم باشه حدیث از کدوم معصوم ع بوده و اصلا از کدوم منبع نقل شده بوده ؟ ) قهر

مضمون حدیث : خداوند مال و ثروت رو در دست انسان های احمق قرار داده تا همه بفهمند با نقشه و تدبیر شخصی خودشون نمیتونن روزی خودشون رو زیاد کنن بلکه این خداست که رزق و روزی رو تقسیم میکنه !

میدونم که این متن براتون شگفتی ساز شده و هزار تا شبهه و سوال تو ذهنتون ایجاد کرده  ولی وقتی همسن خواهر نوح ع - که من باشم - شدید ؛ دیگه تعجب نمیکنید ! چون به اندازه ی کافی براش مدرک دارید !!مژه

اما ماجرا :

یه مرد جوون بی بخاری رو میشناختم قدیما که هر کی از راه میرسید این بیچاره رو سرکار میذاشت !

کلا بهره هوشی پایینی داشت و نه در زندگی شخصی و نه در درس و کار ، هیچکدوم چیزی نشده بود . طبیعیه که سطح زندگی پایینی داشت و کلا با آدمایی هم سرو کار داشت که مثل خودش ، هیچ زمینه پیشرفتی نداشتند . چیز خاصی هم در چهره و رفتار و بینشش وجود نداشت که توجه کسی رو به خودش جلب کنه ... یه انسان صد در صد معمولی معمولی ( با نقی معمولی اشتباه نشه لطفا ) زبان

زمانی حدود 10 - 15 سال اصلا ندیدمش تا اینکه یه روز در خیابون یه ماشین بسیار مدل بالا جلوی پام ترمز کرد . منم مثل همه خانما فوری احساس عدم امنیت کردم و دلم هری ریخت پایین ! اصلا صدای افتادنش رو زمین رو شنیدم !چشمک

 با نگرانی و ترس به دور و برم نگاه کردم ببینم فریاد رسی هست یا نه که یه صدای آشنا که میگفت " سلام هیدرا " ، وادارم کرد خم شم و از پنجره طرف شاگرد، راننده رو نگاه کنم!

خودش بود ! همون بی بخاری که همه دستش مینداختن و بهش میخندیدن !

حتما اشتباهی رخ داده بود ! آخه این مدل ماشین با راننده اش هیچ سنخیتی نداشت . خلاصه سلام و احوالپرسی و دعوت به خونه و بعدش جمع شدن دور هم و گپ و گفت و کشف راز نیشخند

اگه گفتین چی شده بوده ؟

بگم ؟ بگم؟چشمک

میدونم همتون مشتاقید راز موفقیتش رو بدونید ... مخصوصا پسرای دم بخت !چشمک

خب این بستگی به این داره که چقدر اصل و نسبتون به مناطق دور افتاده و بوق آباد برسه !!

چطور؟

خب قضیه اینه که ایشون یه عالمه زمین از ارث پدری بهش رسیده بوده درست وسط بیابونای ناکجا آباد ! که همش رو هم 50000 تومنم قیمت نداشته ... به درد هیچی نمیخورده یعنی .

اما ... اما وقتی یه هویی زمزمه ساخت کمربندی دور شهر بلند شد  و موقعیت جغرافیایی این کمربندی بررسی شد؛ همه چی فرق کرد !! زمینای این بنده خدا ... ببخشید... بیابونای این بنده خدا قیمتی شدن ... اونم میلیاردی  !!تعجب

خب یکی دو قطعه اش رو فروخت و در عرض یکی دو سال اونقدر تغییر کرد که ...

البته هنوزم ساده اس  ولی نمیشه با اطمینان گفت ساده هم باقی میمونه !

چون پول تاثیر عجیبی در انسان ها داره . منتظرم ببینم 20 سال دیگه چطوری میشه ؟!

 

درگوشی:

- مفهوم اون حدیث دارای حصر نیست . یعنی نفرموده فقط آدمای احمق پولدار میشن !... برداشت سوء پیش نیاد .

- افزایش رزق و روزی   دارای عوامل متعددیه که یکیش کار و تلاشه ! عوامل دیگه ای هم مثل خوش خلقی و یا دعا و یا پرداخت وجوهات شرعیه و ... هم داره .

- چیزی به اسم شانس وجود نداره . هر چی هست نتیجه  تقدیر الهی ، و یا نتیجه افکار و اعمال ماست .

- الان خیلی تابلو بود که من انتظار دارم تا 20 سال آینده زنده بمونم ؟از خود راضی

- خانم این آقا به طرز فجیعی ...  خنثی  . یه کفش قرمز پاشنه 10 سانتی یا شایدم بیشتر!  پوشیده بود که وقتی باهاش راه میرفت گاهی دستش رو به درختای کنار خیابون میگرفت ! یه بارم داشت لیز میخورد که من دستش رو گرفتمزبان

- آخه الان وقت پست گذاشتنه؟ ساعت 3 صبحه خووابرو

- متن دقیق حدیث و رفرنسش رو براتون بعدا میذارم ولی الان که این متن رو نوشتم نمیتونم صبر کنم تا بعدا منتشرش کنم ...

[ ۱۳٩۳/۱/۱۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
گریز از مرکز !

اینم یک روش برخورد با اتفاقات و هیجاناته!

همیشه فکر میکردم  که آدم مقاومی هستم و در برخورد با ناگواری ها ، خودم رو نمیبازم .

وقتی خبر  شاد کننده و یا ناراحت کننده ای رو میشنوم در ظاهرم چیزی بیانگر احساساتم نیست و همه فکر میکنند که یا خیلی روی اعصابم کنترل دارم و یا اینکه بسیار بی احساس و بی تفاوتم !

ولی واقعیت ماجرا اینه که بطور اتوماتیک ، برخورد با ماجرا رو به تعویق میندازم ! یعنی اول مثل خبری که به من ربطی نداره باهاش روبرو میشم و بعد ها آروم آروم عمق ماجرا رو درک میکنم.... عمیق و کامل !

یه جور فرار از موقعیت !

اینطوری بیشتر حسش میکنم ... هم شادی رو و هم اندوه رو .

 

درگوشی:

- دیگران رو ساده قضاوت نکنیم!

[ ۱۳٩۳/۱/۱٠ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
فقط تو ... فقط من !
[ ۱۳٩۳/۱/۱٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
ملغمه !

دارم یه خبر بسیار ناراحت کننده و دردناک رو در سایتا دنبال میکنم و کلا در حالت انکار و بهت دست و پا میزنم . از طرفی هم تی وی روشنه و داره یه فیلم هندی نشون میده که بازم داره در مورد عشق ، دروغ  به هم میبافه تا مثلا زنای بیوه دیگه طبق سنت دیرینشون از زندگی ساقط نشن . از یه طرف دیگه هم دائم دارم جواب اسمس یکی از دوستان قدیمی ام رو میدم که به شدت بیمار و افسرده است و بخاطر همون خبری که منم ناراحتم؛ دچار شوک شده و نیاز به دلداری داره !  دکتر تاکید کرده باید همیشه شاد باشه ! ساعت نزدیک یک نیمه شبه و میخوام فردا صبح زود برم بهشت زهرا و لازمه که کمی بخوابم ...

خلاصه اصلا الان نمیدونم چه حال و هوایی دارم ؟!!

[ ۱۳٩۳/۱/٧ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
نشانه ها ...

فهمیدن اینکه آیا واقعا کسی  ما را دوست میدارد یا خیر ؛ برای همه انسان ها بسیار مهم است . زیرا این نیاز ریشه در ذات انسانی دارد...

" دوست داشتن " نشانه هایی دارد که باید به آن ها توجه کرد.

اصولا اعتمادِ صرف به گفته ی دیگران، بی خردی بزرگی محسوب میشود . بعد از شنیدن هر ادعایی باید به عملکرد ها توجه کرد!

 

درگوشی:

- نشانه های دوست داشتن در زن  و مرد با هم فرق میکند .

- اگر کسی را نیافتید که شما را دوست  بدارد چه میکنید؟

- لااقل خودمان ، خودمان را دوست بداریم ! متفکر

 

[ ۱۳٩۳/۱/٦ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
نقش من ، تو ، ما !

چه اتفاقی برای ایرانی ها افتاده ؟

دخترهایمان که آسیب پذیرترین قشرند بی محابا در حال جلوه گری اند! با لباس هایشان ، با صورت بزک کرده و لاک ناخن هایشان،  با موهای سر به فلک زده اشان و در یک کلام با دلبری افسار گسیخته اشان ، تابوت غیرتمندان را به دوش گذاشته و در خیابان میچرخند!

پسرهایمان که باید بازو و غیرتِ جاری در جامعه باشند ، هوس ها و غرائزشان را تابلوی   خواسته هایشان کرده اند و مانند گرگی هار ، تبدیل به عامل تهدید نوامیس شده اند !

پدران و مادران ، در نبردی نا برابر، برای به چنگ آوردن فرصت های طلائی اقتصادی ،از انسانیت و ایمان و باورهایشان فاصله گرفته اند و غرق در ربا و دروغ و خیانت در لجن میلولند!

و رشد یافتگان نسل  الکترونیک  روزی هزاران بار میکُشند و میکِشند ... انسان های دیگر و افیون را !

کسی فرهنگ را به رسمیت نمیشناسد !

کسی حوصله ی اندیشیدن ندارد !

کسی به اندیشمندان اعتماد نمیکند !

اندیشمندان همدیگر را رقیب میبینند و نه شریک !

ایرانی سرگردان است.

 

 

 درگوشی:

- آیا در ریخته شدن خون یک جوان طلبه ی با صداقت ، فقط کسی که قمه را بالا برد و به شاهرگ زد ؛ مقصر است؟

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۱/٦ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
عید دیدنی !

بالاخره تموم شد ! خلاص .

سه وعده غذا درست کردن برای یک خانواده که وقتی میخوان از شهرشون حرکت کنن و به فامیل سر بزنن ؛ بدون اغراق همه اطرافیان نگرانن که کجا میخوان اطراق کنن ؟!نیشخند

امسال قرعه به نام پدرم افتاد و من دیروز علاوه بر پذیرایی از خیل مهمانانی که برای تبریک سال نو میومدن و میرفتن ؛ مشغول پخت و پز برای ناهار و بعدش هم شام بودم و فقط برای خوردن غذا و خوندن نماز تونستم برای لحظاتی بدون دغدغه بنشینم !

وقتی آخر شب بعد از مرتب کردن آشپزخونه برای خداحافظی رفتم پیششون ؛ قرار شد زن و شوهر با هم صحبت کنن و بعد به اطلاع ما برسونن که فردا (یعنی امروز ) خونه ی ما هم میان یا نه ؟ البته از ما بزرگترن و وظیفه ی ماست که اول به دیدنشون بریم ولی میخواستن کلا عید دیدنی های تهران رو تموم کنن و برن!

خلاصه اینکه امروز ساعت 11:30 تشریف آوردن منزل ما و 5 عصر تشریف بردند و من باز افتخار میزبانی و پخت و پز رو به عهده گرفتم !زبان

البته کاش یه کم تخفیف میدادن و با یک روز فاصله بهم این افتخار رو  میدادن تا پاهای بیچاره ی من کمی استراحت میکرد و  از طرف دیگه هم ، اصلا حرفی باقی مونده بود برای رد و بدل کردن!

خلاصه وقتی رفتند زمانی رو صرف روبراه کردن خانه ای کردم که در نهایت پاکیزگی و نظم در اختیارشون گذاشتم و در شرایطی شبیه به میدون جنگ تحویل گرفتمخنده

ولی خوبی این خانواده با همه ی سنگین بودن اومدن و رفتنشون، اینه که اعصاب آدم بخاطر حرف ها و کنایه ها و .... تحت فشار نیست و در مجموع اگر بشه خرابکاری بچه ها رو و کند بودن خودشون رو تحمل کرد ؛ خوش میگذره.بغل

وقتی همه چی مرتب شد برای خواهرم یک اسمس فرستادم به این مضمون : "تموم شد . خلاص " شیطان

بدجنس خودتونید از خود راضی

 

درگوشی:

- میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس ... خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود !زبان

- شما هم ازین مهمونا دارین؟اوه

 

[ ۱۳٩۳/۱/٥ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
......

بی بهانه و با بهانه به یادتم.

[ ۱۳٩۳/۱/٤ ] [ ٦:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
دعواهای زن و شوهری

با شوهرش مثل کارد و پنیرند و هر وقت تلی با هم حرف میزنیم مثل زودپز داغی که سوپاپش رو برداشته باشن با صدای بلند اعتراض میکنه و من گاهی مجبورم گوشی رو کمی دورتر نگهدارم تا صداش اذیتم نکنه، بعد تو وبلاگش همه پست ها و شعر هاش رو تقدیم به شوهرش میکنه و دائم با لفظ " جان ، عزیزم ، عشقم ، امید و اشتیاقم و.... " ازش یاد میکنه !زبان

 

درگوشی:

- ملت رو سرکار گذاشته یا خودش سرکاره ؟ نیشخند

- چرا در اینجا بعضیا انقدر دروغ میگن؟



[ ۱۳٩۳/۱/٤ ] [ ٥:٥٥ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
... ولی افتاده مشکل ها !

یکی از بدترین نگاه ها به دیگران ، نگاه مطلق گرایی است. مثلا از نظر بیشتر مردم یک وزیر ، یک روحانی یا یک مدیر عامل شرکت و یا یک استاد دانشگاه همه ی کارهایشان باید درست ، و منطبق بر اصول باشد وگرنه غیر طبیعی است !! حالا بماند که این اصول، بر طبق نظر هر فرد و طبقه و دیدگاهی کاملا متغیر است !! متفکر

در حالی که بسیار عادی و طبیعی است که یک نفر نتواند در همه ی زمینه ها دارای تخصص و مهارت عالی باشد.

در زندگی به لطف استعداد خداوندی و شرایط محیطی که در آن بزرگ شدم ؛ خیلی چیزها یاد گرفتم ولی برای اداره ی همه جنبه های زندگیم کافی نبوده و نیست. خیلی از جاها واقعا احساس درماندگی کردم و خیلی از مواقع احساس خستگی !

گاهی واقعا دلم همدلی میخواسته  که برایش درد دل  کنم و یا گوشی شنوا که برایش بگویم. و در بسیاری از لحظات، جای خالی یک راهنمای دانا و قابل اعتماد را در زندگیم خالی میدیدم.

و در دقایق زیادی هم به این نتیجه رسیدم که تکامل اخلاقی و علمی انسان تدریجی است و باید صبور بود و هشیار.

کوتاه کلام اینکه ، توانایی یک انسان در زمینه ی خاصی ، به معنای این نیست که همه چیز را میداند 

ممکن است نادانسته هایش ، دانسته های شما باشد! ( عجب جمله قلنبه سلنبه ای شد )

یکی از دغدغه های من در زندگیم ، برخورد با انسان های پرتوقع و زودرنج بوده است! انگار این دو خصلت به هم زنجیر شده اند . هرکس پرتوقع تر است به همان نسبت زودرنج تر هم میشود. برای آدمهای پرتوقع هر چقدر هم که زحمت بکشی وظیفه ات بوده است ! بنابراین هرگز نگاه رضایتمندانه را در آنها نمیبینی چه برسد که کلام تشکری بشنوی. از آن طرف با طبع زودرنجی که دارند کوچکترین مخالفت با خودشان را تاب نمی آورند و واکنش نشان میدهند. حتی اگر آن مخالفت ، در واقع به دلیل اختلاف سلیقه باشد و نه واقعا یک مخالفت با نظر و ایده ی آنها .

من واقعا نمیدانم با این انسان ها چگونه باید رفتار کنم؟! گاهی برخورد ها و رفتارهایشان بقدری عذابم میدهد که آرزو میکنم ای کاش هرگز در زندگیم نمیشناختمشان ! که البته آروزی بیخود و بچگانه ای است  چون اگر این چالش در پیش پایم نبود باید با چالش دیگری دست و پنجه نرم میکردم ! پس فرقی نمیکند؛ بهتر است برای سوالم ، جواب پیدا کنم به جای اینکه پاکش کنم و در آرزوی یک سوال آسان باشم که آن را فوت آبم !!

شاید موردی را که نوشتم به نظرتان ساده بیاید ولی برای من ساده نیست.چون معتقدم رفتار هر کسی باید دو لبه داشته داشته باشد . یک لبه برای حفظ شانیت خودش به کار گرفته شود و لبه ی دیگر ، برای یاد آوری حد و حدود دیگران به آنها ؛ تا کسی به خود اجازه رفتارهای نامناسب را ندهد و در عین حال ، ارزش و اعتبار انسانی  آن فرد هم حفظ شود زیرا همه انسانیم و همه ارزشمندیم و خداوند همانقدر مرا دوست میدارد که او را . پس نه به برخوردهای حذفیِ توهین بار اعتقاد دارم و نه به برخوردهای فیزیکی توام با خشم. دنبال یاد گیری رفتاری مطابق شأن انسان هستم که هم ارزشمندی هر دو طرف به عنوان انسان در آن لحاظ شده باشد و هم پله ای برای قدم های مثبت بعدی باشد و این بسار سخت است. هم دانش روانشناسی و رفتار شناسی میخواهد و هم دانش اخلاقی و مذهبی . و صد البته کنترل شدید بر رفتار و گفتار خود و صبر فراوااااااااااااااان !

برای بعضی ها ، ملاطفت و مهربانی همیشگی ، توقع و طلبکاری ایجاد میکند که نمیشود جلویش را سد کرد. من متاسفانه با دسته ی بزرگی از این انسان ها سرو کار دارم.

اشتباه بزرگم که ناشی از نادانی ام بود ؛ لطف همیشگی ،  و رفتار آسان گیرم با آنان بود که سالیان درازی  بر آن پای فشردم . هر وقت مشکلی بود برای کمک حاضر بودم و هر گاه خنده و شادمانی بود همراه و همزبان بودم. در مقابل زیاده روی ها کوتاه می آمدم و همیشه این جمله را برای خودم تکرار میکردم که نباید مثل آنان باشم !!  این رفتار باعث شد که طرف مقابل پر رو و پرتوقع و زبان دراز شود! تا جایی که حس کردم دیگر قال تحمل نیست و باید کاری انجام دهم . و شروع به مخالفت رفتاری و زبانی نمودم که با شگفتی شدید آنان روبرو شد . هرگز از من این رفتار  و واکنش را ندیده بودند و برایشان غیر قابل هضم و سخت بود و عکس العمل بدتری نشان دادند!

بعد از قریب 20 سال آرام  آرام و با تجربه دریافتم که " نیکی چو از حد بگذرد    نادان گمان بد برد "

باید در برخورد با دیگران طرفیت آن ها را هم در نظر گرفت . انسان همانطور که نسبت به خودش مسئول است نسبت به تاثیر رفتارش در دیگران نیز مسئولیت دارد! اگر کوتاه آمدن های همیشگی من نبود شاید آنان نیز تا این حد پر توقع نمیشدند. در واقع من شریک جرم شده ام :))

خلاصه ، دانایی کار آسانی نیست. باید تجربه کرد و هزاران بار زمین خوردن را مزمزه کرد و طعم تلخش را چشید تا از دل ناکامی های فراوان ، جوانه ی " دانستن و توانستن" رشد کند .

 

درگوشی:

- میترسم وقتی "بفهمم" که به نقطه پایان رسیده باشم و فرصت تجربه ی  " آموخته هایم " هرگز دست ندهد.

[ ۱۳٩۳/۱/۳ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
2
[ ۱۳٩۳/۱/٢ ] [ ٤:۳۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
شماره 1
[ ۱۳٩۳/۱/۱ ] [ ٤:٠٥ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]