افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
گردنه ی حیران !

از دو سال پیش تا به حال در 3 تا آزمون کارشناسی ارشد شرکت کردم و دو تا دکترا !!

همش رو بدون استثنا قبول شدم ولی رفتم از همش انصراف دادم به جز یکی از دکتراها که اونم به لطف سرعت اینترنت نتونستم اصلا انتخاب رشته کنم تا ببینم وضعیتم چی میشه ؟  :(

اصلا نمیدونم چیکار دارم میکنم؟! دائم دارم با خودم فکر میکنم که به چی علاقه دارم و در کدوم رشته بهتره فعالیت کنم؟ هر لحظه هم نظرم عوض میشه ... اصلا نمیدونم هدفم چیه و چیکار میخوام بکنم؟ وقتی چیزی روبه دست میارم تمام رغبتم برای ادامه دادن از دست میره  ووقتی به چیزی نرسم دائم با خودم کلنجار میرم که اگه کمی بیشتر تلاش کرده بودم الان بهترین موقعیت رو داشتم !

به این میگن بی انگیزگی   بی هدفی  

نمیدونم علتش چیه؟ هنوزم عبرت نگرفتم و دارم برای سال بعد دوباره به یه تغییر رشته اساسی فکر میکنم!  تا به حال دو سه تا رشته رو زیر و رو کردم و خیلی هم ازشون یاد گرفتم  کلی هم مطالعه آزاد داشتم در زمینه هایی که مورد علاقه ام بوده !! ولی هنوزم آروم نیستم ! اینا اونی نبودن که منو ارضا کنن ... اصلا چیزی که آرومم کنه در درس خوندن و داشتن امکانات مادی پررنگ و لعاب مثل خونه و ماشین و طلا و این مسائل پیدا نمیشه !

سرگردونم به تمام معنا :((

 

درگوشی:

- کاش کسی پیدا میشد و بهم میگفت که چه دردی دارم و درمونم چیه ؟؟؟

- کاش میشد دوباره 15 ساله بشم و از اول شروع کنم ... همه چی رو !

- خدایا خوب زندگی نکردم .. خوب بمیرونم !

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
سیبل !

 آدم دُگم و بی مطالعه ای نیستم اما دارم خرافاتی میشم :))

حس میکنم یه انرژیِ بیگانه و مخربی احاطه ام کرده و به شدت میل به تخریبم داره !! یا یه نیرویی عمدا داره فرصت ها رو ازم میگیره یا بین من و دیگران سوتفاهم ایجاد میکنه ! در بین اقوام ... دوستان ... همکاران و...

همزمانی این مسائل با هم خیلی عجیبه. بارها از خودم میپرسم این بازتاب کدوم عملکرد من بوده؟!!  گاهی فقط نظاره گر این اتفاقاتم و انگار اصلا از دستم چیزی بر نمیاد .فقط میبینم و به خودم میگم " صبور باش ! میگذره ! "

اما فشار روحی و روانی زیادی رو دارم تحمل میکنم :)

صبح که از خواب بیدار میشم حرفا و مسائل مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد میشه و من در درونم احساس میکنم ته دلم خالی شده ... انگار قراره تنهایی برم با دشمن بجنگم! بی سلاح و بی مهارت و از همه مهمتر بی گناه !! متاسفانه تا شب هم این صحنه ها بارها برام مرور میشن و کلافه ام میکنن.

گاهی دیگران واکنش هایی نشون میدن که من متعجب میمونم که مگه چه اتفاقی افتاده؟ نمیدونم چه فکری دارند که بر اساسش، رفتارشون انقدر بد شده ؟!! هر چه هست من ازش بی خبرم و اونا هم انقدر آدمای بی منطق و وقیحی هستن که مایل نیستم مستقیم ازشون چیزی بپرسم. فقط میدونم مثل دومینو یکی بعد از اون یکی دارن چپ میکنن و منم منتظرم تصویر نهایی رو ببینم :))

توی همچین اوضاعی تمرکزم واقعا پایین میاد و وضعیتِ باقیِ مسائل رو هم بد میکنه !

لیست نمرات یکی از کلاسا رو گم کردم    تاریخ ویزیت مامان رو فراموش کردم و دوباره باید وقت بگیرم    تاریخ دکتر خودم هم گذشت و بعد از دو سه هفته فهمیدم ! در 2 ماه پر استرسی که گذروندم  چندین بار یادم رفت غذا درست کنم و یا یادم رفت غذا روی گازه و...

خلاصه روزگار غریبیست نازنین... روزگار غریبیست :))

انرژی منفی دیگران کم مونده طومار عمرم رو در هم بپیچه! 

 

درگوشی:

- اینکه قیامتی هست که اونجا آدم میتونه حقانیت خودش رو اثبات کنه ؛ دلداری بزرگیه!

- آبروریزی در قیامت هم نگرانی برام ایجاد میکنه ولی بازم اینکه دیگه اونجا چیزی نیست که بخاطرش مجبور باشی دندون رو جگر بذاری و همه چی رو تحمل کنی خیلی عالیه :))

- خدایا حواست بهم باشه... با همه بدیهام ، من فقط تورو دارم!

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ٥:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
کاهدون و دزد ناشی

با یکی از دانشجوها تو دفتر اساتید نشسته بودیم و در مورد چارچوب پایان نامه اش با هم گفتگو میکردیم که یک آقا پسر 25-6 ساله با لباس فرم خدمات و تعمیرات وارد اتاق شد و شروع به بررسی خطوط تلفن کرد .

البته ظاهرا مشغول بررسی و تعمیر خطوط تلفن بود ولی تمام حواسش به دانشجویی بود که کنار من نشسته بود.

انقدر تابلو بازی دراورد که دوزاری دختره افتاد و با صدای بقدر کافی واضح گفت : استاد ببخشید من چون پسرم تو خونه تنهاست با اجازتون الان میرم و باقی اشکالاتم رو تلفنی میپرسم !نیشخند

 

[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
ساده و عمیق مثل...

گاهی با کسانی روبرو میشی که تلاش زیادی برای خاص بودن میکنند

متفاوت حرف میزنند    متفاوت لباس میپوشند   متفاوت اظهار نظر میکنند

متفاوت...

اما در یک لحظه غافلگیر کننده ، خودِ واقعیشون رو افشا میکنند. در عربی جمله ی مشهوری هست که میگه " إذا تَحَوَّلَ الخَبیثُ ، إذا هُوَ یُظهِرُ خُبثَهُ "

یعنی وقتی کسی در شرایط ویژه قرار میگیره خباثت های درونی اش رو بروز میده !!

چون در اون شرایط که احساس خطر یا ضرر و یا نا امنی میکنه جایی برای کلاس گذاشتن و فیگور اومدن و غیره نداره و رفتاری رو از خودش نشون میده که نشون دهنده واقعیتِ شخصیتشه !

بعضی ها هم در همون لحظه درخشندگی انسانیتشون ، انسان رو شیفته میکنه !  انسانیتی از خودشون بروز میدن که کسی احتمالش رو نمیداده !

این نشون دهنده زیر ساخت تربیتی اونها و یا نوع نگاهشون به دنیای پیرامونشونه. این دسته احترام عجیبی رو در درون انسان نسبت به خود ایجاد میکنند که با هیچ یک از ملاک های ظاهری قابل تعریف و ایجاد نیست.

 

درگوشی:

- بعضی از انسان ها مثل طبیعت ساده و معمولی به نظر میان ولی وقتی بهشون نزدیک میشی عمق پیچیدگیشون رو به قدر فهم خودت درک میکنی ... خیلی چیزها باید در موردشون کشف کنی و خیلی چیزها هم بهت یاد میدن!

- چند نفر ازین افراد رو میشناسین؟ ازون دسته اول چند تا؟ جوابش ناراحت کننده است ! میدونم !

[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ٤:٥٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
پلانی غمبار

در سالن را باز میکنم

زنی نشسته بر زمین

هدفن بر گوش

چشمان ، خیره بر یک نقطه

صورت ، غرق در اشک

غرق در رویاهای ناکام!

بیصدا ... آرام...بی حرکت

یک " هیچکس " !

 به آرامی از در سالن خارج میشوم و او را در دنیای خاکستری اش تنها میگذارم!

 باید به انتهای این راه برسد ...به انتهای سوگ!

[ ۱۳٩۳/٢/٢٩ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
قابل تامل

مرحوم دکتر شریعتی:

 " خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد "

[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
جای خالی !

اگر بودی کمتر به ما میتاختند !

آخر به تن های بسیارشان مینازند و  ما تنهاییم !نگران

 

درگوشی:

- اگر بودی زندگی من چگونه بود؟

[ ۱۳٩۳/٢/٢٥ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
من ، دوستم !

   وقتی با دیگران در حال گفتگو هستم معمولا علاوه بر کلمات، به رفتارا و حالتای افراد هم توجه میکنم. البته همه این حالت رو کمابیش دارن ولی در بعضیا قویتره و در بعضیا ضعیف تر. برای من حالت چهره و حالت صدا و نحوه ی صحبت کردن خیلی مهمه ... حتی مهمتر از واژه هایی که به کار میره! این توجه به آیکونای دیگه غیر از چهره ، در مکالمات تلفنی هم وجود داره !

دوستی دارم که معمولا هفته ای یکی  دوبار با هم تلی صحبت میکنیم. از همه چی...

نمیدونم دوستیمون چطوری شکل گرفت و به این حد رسید ؟!  راستش اتفاقاتی که شروع این ارتباط رو رقم زدند دقیقا یادم نیست ! چند سالی ازش میگذره و الان راهمون خیلی به هم دوره و تماس تلی راحت ترین نحوه ی تماسه .

خلاصه اینکه من به صدای دوستم خیلی حساسم. از روی صداش میفهمم حالش خوبه یا نه ؟  از چیزی ناراحته ؟! خسته است یا کلافه؟ دلتنگه یا از روی ادب واحترام و حق شناسی تماس گرفته ؟! حتی وقتی از دستم دلخوره این رنجش تو صداش موج میزنه :))

جالبیش اینجاست که وقتایی که میخواد از چیزی که رنجش میده ، صحبت کنه ؛ معمولا نحوه ی حرف زدنش تغییر میکنه :)) بعضی از کلمات رو انگار نصفه و نیمه ادا میکنه و زود میخواد از روی موضوع بپره . البته من با بدجنسی وادارش میکنم در موردش حرف بزنه شیطان

(بدجنس خودتونید ! حالا من گفتم از روی بدجنسی ، ولی شما چرا باور  کردین ؟؟!)

درواقع علت اینکه نمیذارم بپره بره اینه که باید چیزی که رنجش میده رو به زبون بیاره ... در موردش صحبت کنه تا سنگینی قضیه تو وجودش کمتر بشه. اینو به تجربه کشف کردم که وقتی چیزی تو وجود انسان هست که با کسی در موردش صحبت نمیکنه مثل یه گره وسط قلبش میمونه و اذیتش میکنه. میخوام ازین گره هایی که تو وجودشه راحت بشه

(  از روی کنجکاوی ( همون فضولی مودبانه )  نیستاااا  ... بسکه آدم خوبی ام منننننن )زبان

یکی از اخلاقای خیلی خوبش ( خدائیش صفات خوب خیلی زیاد داره ... خیلی ) اینه که وقتی صحبتمون تموم میشه معمولا یکی دو تا اس تقدیر و تشکر و ابراز محبت برام میفرسته و من معمولا عاشق این اس های بعد از تماسشم!!

اما  یه چیزی هم هست که من اصلا ازش خوشم نمیاد و اونم اینه که گاهی حس میکنم اصلا دلش نمیخواسته تماس بگیره ! مثلا کارش فشرده بوده و یا اصلا از نظر روحی  احساس نیاز نمیکرده و یا اینکه حرفام براش تکراری شده و یا ...  به هر حال هر دلیلی که داشته ، وقتی قطع میکنه و میره حس خوبی برام باقی نمیمونه. از اینکه یه نفر بخاطر رعایت ادب باهام تماس بگیره چندان برام خوشایند نیست. دلم میخواد اقدامش از روی اشتیاق  وعلاقه باشه نه اجبار و رودربایستی و احیانا احساس وظیفه مثلا !قهر

 

درگوشی:

- شما با چه انگیزه ای با دوستانتون در ارتباطید ؟

- دوست دارید باهاتون چه برخوردی داشته باشند؟

- اصولا از چه نوع آدم هایی خوشتون میاد؟ به تفکیک در مورد آقایون و خانمها صحبت کنید.

[ ۱۳٩۳/٢/٢٤ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
 

هیچکس از زندان لذت نمیبره مگه اینکه زندانبان رو دوست داشته باشه !!

[ ۱۳٩۳/٢/٢٤ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
کی تنها تره؟

به آدمایی که برای حفظ پرستیژشون ، بهترین فرصتهای با دیگران بودن رو از دست میدن و سعی دارن که فاصله اشون رو با دیگران حفظ کنن، انتقاد دارم و مطمئنم ادامه ی این رویه به تنهاییشون منجر میشه.

چر این کارو میکنن؟

غرور؟  حقیر دیدن دیگران ؟  غره شدن به داشته هایی که بعضا خودشون در ایجادش نقش موثری نداشتن مثل ثروت خانوادگی یا اسم و رسم خاندان و .. ؟

یا پوشوندن ترس درونیشون ازپذیرفته نشدن؟ عقده خود کم بینی که در بی اعتنایی نسبت به دیگران ظهور کرده؟ بدبینی نسبت به دیگران در مورد احتمال سوءاستفاده؟ و یا...؟

 وقتی این مدلی به آدمها نگاه میکنی ، دیگه باکلاس و بی کلاس    با سواد و بی سواد  پولدار و بی پول    و آلامد و دمده   همه و همه یکسان به نظر میرسن  چون اینجور عکس العمل ها رو در همه میشه دید .این همون درون مشترک انسانیه که مارو با هم فامیل کرده!

معمولا در اجتماع کسانی مقبول ترند که امکانات مادی بیشتری دارند ولی هیچکس حواسش به اون طرف قضیه نیست که آدم ها هرچه بیشتر اوج بگیرن تنهاتر میشن و بیشتر محتاج توجه دیگران !


درگوشی:

-اخلاق ، گمگشته امروز ماست. هرکسی هستی با اخلاق باش.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٤ ] [ ٦:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
"ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد "

کی گفته آدم یا باید شاد باشه یا غمگین ؟ کی گفته نمیشه بین دو نقیض ، جمع کرد؟

آدما دو سطح از احساسات رو با هم دارن !

سطح رویی در ارتباط با حوادث روزمره است مثلا دیدن یه دوست قدیمی توی خیابون ، خوردن یه قطعه شیرینی وقتیکه خیلی هوس کرده ، یه تخت خواب تمیز و خنک بعد از یه روز پرمشغله و سخت و گرم ، یه لیوان شربت خنک بعد از گذروندن یه روز داغ تابستونی ، انجام یه کار کوچیک برای مامان و بابا و... اینا همه میتونن انسان رو در سطح رویی خوشحال کنن و یا اگر اتفاق نیفتن ممکنه لحظات ناراحت کننده و یا حداقل خنثی ای رو رقم بزنن !

اما احساس توانمندی و آرامش خاطر ، اعتماد به نفس و اتکا به تجربه ، نگاه و بینش صحیح به زندگی در مقابله با فراز و نشیب ها و یا عدم رضایت از خود ، احساس گناه ، احساس ناتوانی در موقعیت های پر تنش و...میتونه تو انسان ته نشین بشه و بشه حال دائمی یه فرد !

اونوقت اون فرد با یه باور و  احساس عمیق در سطح زیرین روحیه اش، میتونه تمام عکس العمل های سطح رویی رو هم از خودش نشون بده !  اونم درست در تضاد با لایه ی درونی تر خودش !

اینطوریه که انسان در آن واحد میتونه هم بخنده و هم به شدت غمگین باشه ... هم ظاهری آروم و خنثی داشته و هم به شدت احساس رضایتمندی رو تجربه کنه. هم به شدت معمولی به نظر بیاد و هم در عمیقترین سطح بینش و روحیه اش به خدا متکی باشه و فرو نریزه ...

اگر فوندانسیون های بینش و باور یک انسان  ، صحیح و علمی ریخته بشه از استحکام فکری خوبی برخوردار میشه و رفتار معقولانه تری نسبت به هم سن و سال هاش از خودش نشون میده . واکنشهای سطحی کمتری داره و آسیب های اجتماعی کمتری هم به خودش و جامعه وارد میکنه.

 

درگوشی:

- وقتی احساس گناه دارم از روبرویی با خدا طفره میرم ... و درست تو همین لحظاته که بدترین  حالت سرگردونی و پریشونی رو تجربه میکنم.

- اینکه هرکس میتونه بین خودش و خدا یه راه ارتباطی داشته باشه حقیقت درستیه ولی بهترین نوع ارتباط ، از طریق آموزشی به دست میاد که خود خداوند معلمشه . نمیدونم چرا ما تنبلی هامون رو پشت جملات روشنفکر مابانه پنهان میکنیم و دائم مثل طوطی تکرار میکنیم " دلت پاک باشه  ... نماز و این حرفا  ظاهره " !

- خدایا بی نظیری . مخصوصا وقتی که در حال فرار گیرم میندازی و بهم میفهمونی هنوزم میخوای که برگردم .عشقمی ... تنهام نذار !

- فهمیدن رفتار خدا ،نیاز به آموزش داره .

[ ۱۳٩۳/٢/٢۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
من ، الان ، دیروز

فقط 2- 3 سال گذشته ولی من چقدر فرق کردم با اون روزا !!

داشتم وبلاگ اولیه ام و مطالبش رو مرور می کردم که به طور  واضحی حس کردم فرق کردم با اون روزام !!

انگار قبلا امیدوارتر   آرمانگراتر   خوش بیان تر    خوش فکرتر  شادتر ولی جدی تر بودم!

یکی از دوستان قبلا بهم گفته بود که سطح وبم پایین اومده و من وقتی امروز وب سال 90 رو با این روزا مقایسه کردم بهش حق دادم.

انگار خودمو فراموش کردم !!!!

[ ۱۳٩۳/٢/٢٢ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
فرصت مُرده!!

 یکی از همکارا که دانشجوی دکترای دانشگاه آزاده :   تستای استعداد تحصیلی رو چقدر زدی؟

من : کمی بالاتر از 50 در صد

اون : کتابش رو گرفته بودی؟

من : مگه کتاب داره ؟!!  من خبر نداشتم ؟ فکرکردم تست هوشه !!

اون :  آره بابا ... کتابش چاپ شده !

من : من خیلی گرفتار بودم اصلا نتونستم چیزی بخونم فقط کارت رو گرفتم و رفتم سر آزمون !

اون : خوش به حالت بابا ! من پارسال تو سراسری ، 3 در صد  زده بودم!

من: تعجبناراحتناراحتقهر

 

درگوشی:

- یادم میافته کلی دلم میگیره !

- دلم میخواد زندگی شهری و دغدغه ی کار و تحصیل و... همه رو رها کنم و برم تو یه روستا یه باغچه ی کوچیک داشته باشم و سبزی بکارم !!  البته نقاشی بکشم و گاهی هم برم دریا شنا و بیشتر مواقع هم برم کوهنوردی !

- گاهی دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم ! مثلا یه ساعت ... دو ساعت یا شایدم بیشتر !تا ریشه ی همه چیزایی که باعث میشن یه وقتایی همچین توی خودم فرو برم که زمان و مکان رو یادم بره ؛ از عمق وجودم بریزه بیرون !! یعنی میشه؟

- حیف که دیگه حوصله ی قبل رو ندارم وگرنه یه تحقیقات میدانی انجام میدادم در مورد  "زنان وبلاگ خوان " ! بسکه این دو سه روزه ی اخیر از دست این جماعت همه چی دان خندیدم !!!

- اینجا عکس جائیه که دلم میخواد برم!!

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
دکتر جان !

رفتم دندونپزشکی و آقای دکتر همینطور که داره روی دندونم کار میکنه کلی هم باهام آروم آروم حرف میزنه و حال بابا و مامان رو میپرسه   از وضعیت دانشگاه سوال میکنه  از آب سد کرج که حدود 40 در صد خالیه ( ادعای ایشون بود مسئولیتش با خود ایشونه )چشمک از اینکه روی یونیت راحتم یا نه ؟!! منم در پاسخ به سوالای مداوم جناب دکتر ،تنها کاری که میتونستم انجام بدم استفاده ی مکرر از پلک های چشمم و صداهای نامفهوم از حنجره ی مبارک بود!

نمیدونم دکتر نمیفهمید وقتی دستش تا آرنج توی حلق بنده است و سرم مثل یه زندونی بین بازوهاش گیر کرده و کلا صدای مته رو اعصابمه من چطوری باید جوابشون رو بدم؟

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٠ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
از اینجا خسته ام!

باران جان ممنون از راهنمائیت ... لطفا ایمیلت رو چک کن . مرسی

میخوام برم یه سایت دیگه بنویسم . از دست پرشین خسته شدم. صفحه مدیریتش کلی وقت تلف میکنه تا باز شه و اگر ساعات پر ترافیک باشه که اصلا باز نمیشه. صفحه ی ارسال پست جدیدش هم همینه ! حالا فکر کنید بخوام یه پست بذارم چقدر زمان تا همین مرحله هدر میره!!

از طرف دیگه وقتی پستی رو رمزی مینویسم گاهی این رمز اصلا عمل نمیکنه و مطلبی که زمان انتشارش نبوده ،زودتر از موعد منتشر میشه. تا به حال دو نامه از مجموعه داستانی که دارم مینویسم بیخودی منتشر شده ... البته من سریعا مخفیش میکنم ولی اینطوری پیدا کردنش بعدا برام سخته و میخوام اینجا رمزی بنویسم و نظر فرد خاصی رو هم بگیرم که ظاهرا نمیشه اینطوری ازینجا بهره برد و باید همون ایمیل رو استفاده کرد.

وقتی پستی رو منتشر میکنم مدتی طول میکشه تا نمایش داده بشه .

الانم که انتخاب های بالای صفحه نمایش برای ورود به مدیریت مرکزی برداشته شده و وقتی میخوای از نمایش به مدیریت بری باید پروسه رو از اول شروع کنی!!

نمیدونم موقتیه یا دائمی ولی به هر حال الان سخته

در ضمن من بخاطر اینکه این سایت ، امکان حذف موقت نداره تا به حال دو بار مطالبم رو حذف کردم هر چند بگراند ازشون گرفتم ولی خب دنبال راه  آسونتری هستم.

بلاگفا رو هم قبلا تجربه کردم و ازش خوشم نیومده ..

اگر شما دوستان سایت موفق و خوب ، با پشتیبانی خوبی رو سراغ دارین بهم معرفی کنین لطفا.

البته پرشین خوبیها و مزایای خیلی زیادی داره مثل صفحه پاسخگوئی اش...

بعد از معرفی شما تصمیم میگیرم بمونم یا اثاث کشی کنم به یه جای دیگه .

[ ۱۳٩۳/٢/۱٩ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
پست درخواستی !

بعضیا ویتامینن   بعضیا آرام بخش.  

بعضیا دوپینگن    بعضیا تقویت بخش .    

بعضیا درمانگرن   بعضیا شادی بخش . 

بعضیا زندگی بخشن      بعضیا امیدبخش.  

بعضیا اشتیاق آفرینن   بعضیا دوست داشتنی !

 

 

درگوشی:

- آنچه خوبان همه دارند    تو تنها داری !چشمک

- البته ما بیشترزبانمژه

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
بیش فعال
پسر کوچیک و شیطون و پر سرو صدایی در نزدیکی واحد ما ، همراه خانوادش زندگی میکنه.

سرو صدای این پسر به قدری زیاده که پدرو مادرش تقریبا هرروز ازمون عذر خواهی میکنن!

چند وقت پیش  رفته بودم دیدن مامانش و این بچه هم مشغول شیطنتای خودش از نوع بچه های بیش فعال بود!! البته نمیدونم بیش فعال هست یا نه ولی رفتارش وحشتناکه.

در تمام مدتی که با مادرش صحبت می کردم انواع و اقسام میوه ها و وسایل بازی و بشقاب و چنگالی بود که به طرفم پرتاب می شد. بخاطر بیگناهی نگاهش و پاکی لبخندش تحمل می کردم تا اینکه رفت طرف چاقوی میوه خوری.

با لبخند و محبت ازش خواهش کردم بیاد پیشم و با هم میوه بخوریم و بعد آروم چاقو رو توی دستم نگهداشتم تا بهش دسترسی نداشته باشه.

فکر میکنید چی شد؟

هیچی... این بچه تخس و شیطون و غیر قابل کنترل با لبخندی به بزرگی تمام هیکلش خودش رو پرت کرد در آغوشم و سرش رو روی شونم گذاشت.

مامانش گفت " شما دعواش نکردید ذوق زده شده.

 

درگوشی:

- محبت زبان بین المللی است که سن و لغت و فرهنگ نمیشناسه

- هنوز شیرینی نگاهش  بهم لذت میبخشه

- چقدر خوبه مثل بچه ها در ابراز احساساتمون صادق باشیم.

- چرا وقتی بزرگ می شیم دلمون محبت میخواد ولی پشت پرده  غرور و بی تفاوتی پنهانش میکنیم؟

- خوب تکلیف مخاطبمون با ما چیه؟ چطوری باید مارو کشف کنه آخه؟

- عشق چیه؟

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
 

جسارت داشته باشید و به صدای قلب ها بیشتر از صدای ظاهری ادمها توجه کنید!!

اونوقت خیلی چیزا عوض میشد ... خیلیا خوشحال میشدند چون میدیدند که برداشتشون واقعیت نداره و فرد مقابل به اون بدی هم که تصور میکردند نیست

بعضیا هم به شدت ناراحت میشدن و افسرده ؛ چون اونا هم میفهمیدن طرف مقابل واقعا اونی که ادعا میکنه نیست.

اما در هر دو حال ، چیزی که وجود داشت واقعیت بود ... واقعیت !

 

درگوشی:

- نمیدونم چطوری میشه صدای واقعی قلبها رو شنید لطفا سوال نفرمایید !

- صدای قلب بعضیا رو باید دونست حتی اگر ابرازش نکنن !

- هزار بار براش نوشتم و لحظه ی اخر حذف کردم ... نمیدونم ترسوئم یا با ملاحظه یا مغرور یا متعهد !

- اینم فکر خوبیه :))   مینویسم ... همه چیزو . فقط ارسالش نمیکنم!

[ ۱۳٩۳/٢/۱٧ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
وسوسه جدایی

وقتی وب قبلی ام که سابقه چندین ساله داشت رو حذف کردم اولش متوجه نبودم که جای خالیش میتونه ناراحت کننده باشه ! اما یه مدت کوتاهی بعدش ، دلم برای مطالبم و کامنتاش سوخت . هم تجربه های خوبی باهاش داشتم و هم با بعضی از کامنتاش خاطرات جالبی داشتم و دوستان زیادی بودن که برام خصوصی و عمومی نوشته بودن و اون موقع دیگه نبودن ! هنوزم بعضیاشون رو یادمه و...

البته اولش نمیخواستم حذف دائم رو انتخاب کنم ولی پرشین بلاگ مجبورم کرد چون انتخاب حذف موقت رو بسته بود .

یادمه اون روزه هم چندان فِرش  و سر حال نبودم و در یه اقدام  ضربتی زدم همه چی رو نابود کردم.

این روزا هم باز زمزمه هایی رو توی وجودم میشنوم که داره نصیحتم میکنه که همه چی رو حذف کنم و برم ...برم.

بدون هیچ نشونه ای    بدون هیچ انعطافی   بدون هیچ نگاهی به عقب !

اما کمی میترسم ... میترسم برم و بدتر شم . من میخوام برم و وقتی یه آدم دیگه شدم بیام ولی اگه نشدم چی؟؟؟ اگه دلم اونقدر برای اینجا و نوشتنش که انقدر آرومم میکنه و شماهایی که عضوی از خانواده ی مجازیم هستین ؛ تنگ شد ، چیکار کنم ؟ اگه دلتنگی امونم رو برید و دیگه راه به جایی نداشتم چیکار کنم؟

اگه پشیمون شدم چی؟؟

 

درگوشی:

- خدایی یه جوری در مورد حذف اینجا و ندامت بعدش حرف زدم که انگار میخوام ازتون طلاق بگیرم !!نیشخند

[ ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
... آسان نمود اول ...

وقتی که وبهای انتخابی ام را یکی بعد از دیگری میبندم بدون آنکه  آن ها را خوانده باشم،

وقتی  که تمام کردن غذای  اندک بشقابم ، مرا تا مرز تهوع پیش میبرد،

وقتی انبوه برگه های تصحیح نشده روی میز تلنبار شده است و من بی هدف فقط وبگردی میکنم ،

وقتی به خاک نِشسته بر روی گلدان نگاه میکنم و بی اعتنا رویم را برمیگردانم ،

وقتی حوصله ی آشپزی ندارم

وقتی هر چه فکر میکنم نمیفهمم چرا بهانه جور کردم تا از زیر میهمانی فامیلی فرار کنم و در خانه بمانم و الکی وب های نخوانده ای را باز و بسته کنم ،

وقتی دردی مبهم را حس میکنم که دقیقا نمیتوانم به مرکزش اشاره کنم ،

 وفتی بیشتر از یک ساعت در تختم غلت میخورم و خوابم نمیبرد

وقتی از خودم میپرسم امروز چه کار مثبتی انجام داده ام و هیچ چیزی یادم نمیآید،

وقتی...

همه ی این ها یعنی کلافه ام!  یعنی خیلی کلافه ام ! 

یعنی به قول حافظ " ... ولی افتاده مشکل ها " !!!

[ ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
 

امروز که جای خالی تو ، بیچاره ام کرده بود  با یاد کبوتر خاکستری ام  گریه کردم !!

 بعد از ظهر آن روز خلوت که از خستگی ِ یک روز پرکار و پر حرف به خانه میرفتم و حوصله بلند نمودن سرم را هم نداشتم ، دو قدم مانده به خانه ، کبوتری تلاش میکرد تا تکه ای چوب خشک را  از زمین بردارد و با خود ببرد. من نزدیک شدم و او با دیدن من در نزدیکی خودش شتاب آلوده به چوب نوک میزد ولی هربار تکه چوب باریک با لجاجتی دیوانه کننده از نوک کبوتر جدا میشد و به زمین می افتاد . کبوتر یک نگاهش به من بود و یه نگاهش به چوب خشک ! دلم به رحم آمد  حتما برای خانه سازیش یا ترمیم خانه اش میخواهد . نباید آزرده اش کنم! اصلا من چه حقی دارم تا موجودات دیگر را برانم؟  بی حرکت ایستادم. کبوتر هنوز مضطرب بود   و مردد بین پرواز  و برداشتن چوب خشک دائم به من نگاه میکرد ... دلم نیامد جلوتر بروم ... آرام این صحنه ی زیبا را نگریستم ... هنوزم چوب سر سازگاری نداشت ! آنقدر ایستادم و با لبخند به این تلاش مداوم نگاه کردم تا سرانجام پرواز موفق کبوتر را با تکه  چوبی بر نوکش ، شاهد شدم ! آسوده لبخند زدم .نمیدانم خیال کردم یا واقعا صدای تشکر پرنده را در چشمانش دیدم ...

 کوچه هنوز خلوت بود ... نه صدای ماشینی میآمد و نه صدای موزیکی . کلید را در قفل چرخاندم و آرام در سایه فرو رفتم !

 

درگوشی:

- میخواستم همان روزها این رابرایت تعریف کنم و اضافه کنم که " خوب شد کسی مرا ندید وگرنه با خود میگفتند " زن بیچاره انگار دیوانه است ! بیخود در کوچه ساکت و بی حرکت میایستد " ، ولی دست حسود روزگار آن را از خاطرم ربود تا نتوانم لحظات بیشتری با تو همکلام باشم!

- رضایتی را که در این چند لحظه سکوت و بی حرکتی حس نمودم بی نظیر بود !

-  گمان نکنم که خودت بدانی " من مهربانی را از تو آموختم " !!

[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
یه سوزن به خود ، یه جوالدوز به دیگران !

درس اخلاق میده ولی برخوردش طوریه انگار هیچ کس چیزی نمیفهمه جز اون !!

 هرچی میخوام ادب رو رعایت کنم و با خوشرویی برخورد کنم نمیتونم. کلا فقط تحملش میکنم!

 

درگوشی:

- هر روز که میگذره کمتر سراغمو میگیری ...

[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
منو ببینید!

یه مانتوی آبی روشن و کوتاه پوشیده بود  که جیبای افقی کوتاهی داشت و  با زیپای دنده درشتِ طلائی رنگی باز و بسته میشد.  با شلوار سفید و کتونی سفید راه راه آبی . رژ صورتی هم زده بود و بازم خط چشمش نامرتب ولی پررنگ بود ! اصلا هربار میدیدمش این خط چشمش منو یاد آرایش صورت خانمای کیش و قشم و اینا میانداخت با این تفاوت که اونا روی چونه اشون خال های کبود میذارن این خط چشمش رو طوری میکشه که آدم حس میکنه به یه جریان برق وصل بوده که دائم قطعی داشته :))

بازم همون حس تعجب اومد سراغم !! و بازم طبق معمول از خودم سوال کردم که من چرا به خصوصیات آدما عادت نمیکنم و تو برخورد باهاشون دائم با بهت و حیرت روبرو میشم؟!

میدونم الان دارید به خودتون میگین برای چی متعجب شده بودی؟ این پوشش و آرایش که یه چیز کاملا معمولیه ؟!!

آخه من هنوز نگفتم براتون که این خانم حداقل بالای 65 سال سن رو داره !! و سرانگشتاش با خطای سیاهِ راه راه شده ، نشون میده پوست خشکی داره یا اینکه شغلش طوریه که با مواد شیمیایی، زیاد کار کرده ... در ضمن رد پای چروکهای بلند و عمیق روی گونه و پیشونیش ، باورم رو در مورد خشکی پوستش بیشتر تایید میکنه.لباس و پوستش با هم هماهنگ نیست!

تازه کلیپس موهاشم یاد رفت شرح بدم!!

 

درگوشی:

- نمیدونم اسم پزشکیش چیه ولی میدونم که یه جور موقعیت ناشناسیه .

- لطفا به خواسته های متناسب با سنتون توجه کنین و تا حد امکان در همون زمان عادی خودش بهش یه پاسخ متناسب شأن و جایگاهتون بدین وگرنه این خواسته ها همه ی عمر بهتون آویزوون میشن و مجبورتون میکنن بهشون توجه کنین. اونوقت شاید یه بی جنبه ای مثل منم ببینتتون و تعجب کنه خووو :))

- همسرم وقتی شنید مرحله ی اول دکترای سراسری بدون خوندن حتی یه سوال ، مجاز شدم حتی سرش رو از توی لپ تاپ بلند نکرد ! و وقتی هم فهمید به راحتی آب خوردن و به اون طرز مسخره ، این فرصت رو از دست دادم بازم هیچ عکس العملی نشون نداد !! نکنه واقعا چیز مهمی نبوده و من بازم شلوغش کردم پیش خودم و هی الکی تعجب میکنم؟!!

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ٥:٢٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
اتوبان یکطرفه !!

هر گاه به من میاندیشی قلبم میشنود، صدایت میزنم!

                      " رشته ی مهر تو محکم است یا من با وفایم؟؟؟ "

هرگاه به تو میاندیشم تو اما  ... نایابی!

                           "من صدایم بلند نیست یا تو قانون مهرورزی نمیدانی؟ "

[ ۱۳٩۳/٢/۱٢ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
ببخش تا بخشیده شوی!

چطوری باید دیگران رو بخشید؟

معنیش رو خوب درک نمیکنم وقتی از دست رفتار کسی خیلی رنج برده باشی حتما دلت از دستش گرفته ... آدم بدی نیستی که بخوای تلافی کنی یا بدجنسی های ریز و درشت دیگه! اگر باشه بهش احترام میذاری ولی اگر نباشه یه نفس راحت میکشی .

وقتی هم که از این دنیا بره هیچوقت رنجشت رو نمیتونی از یاد ببری و همیشه تا اسمش میاد تو خودت فرو میری و یاد گذشته ها و خاطرات تلخ میافتی و با تعجب میفهمی هنوزم ته ته دلت باهاش صاف نیست!

آیا بخشیدن یعنی دیگه خاطرات بد اذیتت نکنن؟ اگر یاد اون فرد افتادی ببینی دیگه دلت از دستش رنجیده نیست؟ یا مثلا دیگه خیلی دوستش داری؟!!

برام سخته ... یعنی تا به حال موفق نبودم . نهایت فقط تونستم به خدا بگم که" من حقم رو حلال کردم  " و واقعا هم دلم نیومده براش آرزوی عذاب و این حرفا بکنم!! یعنی این مدل بودن به نظرم خباثت میخواد !! اما نمیتونم دوستش داشته باشم ... نمیتونم!

...................

دیروز بعد از ظهر خواب دیدم که به بالین فردی رفتم که خیلی حالش بده و نمیتونه نفس بکشه و دهنش مثل ماهی از آب بیرون افتاده باز و بسته میشه و بنده ی خدا برای نفس کشیدن بقدری داره تقلا میکنه که تا کمر از بسترش بلند شده! ( البته ایشون 15 ساله فوت کردن و من به دلایلی ازشون رنجیده ام)

هیچکس نبود کمکم کنه و به تنهایی شروع کردم به ماساژ قلبی دادن و بعد از 6- 7 بار تکرارش ، کاملا حس کردم که قلبش زیر دستم شروع به تپیدن های منظم کرد و اون خانم راحت شروع کرد به نفس کشیدن و بهم با خوشحالی نگاه کرد و لبخند زد!!

منم از شدت فشار روانی که بهم اومده بود با حال هیجان زده ای از خواب پریدم!

حالا نمیدونم این خواب برآیند فشارهاییه که دارم تحمل میکنم یا بیانگر رنجیه که اون خانم داره توی اون دنیا تحمل میکنه ؟!! به هر حال بنا به توصیه ی بزرگان ، بلافاصله براشون صدقه گذاشتم که اگرم دچار گرفتاری هستن خدا مرتفع کنه!

بخشش یعنی چی؟

[ ۱۳٩۳/٢/۱۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
أین الرجبیون ؟

یا مَن أَرجُوهُ لِکُلِِّ خَیرٍ  ...

ای کسی که برای هر خیری امیدم به توست ...

مناجان رجبیه از مناجات های محبوب منه که وقتی بعد از هر نمازی در این ماه میخونمش احساس میکنم ازین بهتر نمیتونستم با خدا حرف بزنم! 

انقدر امیدوار و سبک و قدرتمند میشم که حس میکنم همه ی حوادث و سختی هایی که تا به حال به نظرم دشوار و فرسایشی بودن ؛ کوچیک و قابل حل هستن.

و معمولا هم با این فرازش که میگه " ای کسی که به اونی که از تو درخواست میکنه میبخشی و به کسی هم که در خواستی نمیکنه میبخشی "  دل میبازم!

امتحانش کنین... با معنی اش بخونین !

دوستی با خدا خیلی لذت بخشه... خودمون رو در معرض این لذت قرار بدیم تا امنیت حریمش رو درک کنیم...

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۱ ] [ ٤:٠٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
یک عدد هیدرای بی ادب !
[ ۱۳٩۳/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
استاد فرصت سوزی

کاش یه سری هم به کافی نت زده بودم تا الان انقدر خودم رو سرزنش نمیکردم!

جریان ازین قراره که مرحله اول کنکور دکترا مجاز شدم تا انتخاب رشته کنم . البته اینو روز آخر مهلت انتخاب رشته فهمیدم!!

حالا چرا؟ چون وقتی اعلام شد که همه داوطلبین میتونن کارنامه اشون رو ببینن منم فوری رفتم سراغ سایت سنجش . اما از هر روشی که اطلاعات رو وارد میکردم پیام میداد که " داوطلبی با این مشخصات وجود ندارد "!!

آخرش بعد از یک روز درگیری با سایت به این نتیجه رسیدم که در مرحله ی اول مجاز نشدم و کلا بی خیال موضوع شدم و چون چند روزی همسرم مسافرت رفته بودن ؛ منم رفتم خونه مامان. و با اینکه اصلا هیچی نخونده بودم و حتی نمیدونستم منابع طراحی سوال چه کتابایی بوده ؛ بازم یه کمم بهم برخورده بود که اصلا مجاز نشدم ... حتی پیام نور!! ( اعتماد به نفس نیست که ... )نیشخند

تا اینکه بعد از چند روز برام این پیامک اومد که زمان انتخاب رشته دو روز تمدید شده و فردای روز پیامک ، آخرین مهلته!!!

گفتم پس من حتما مجاز شدم که این پیامک برام اومده دیگه !  ولی بازم سایت سنجش همون پیام قبلی رو تکرار میکرد و میگفت این داوطلب وجود نداره و به سرعت هم این پیام رو اعلام میکرد. همین سرعتش باعث شد شک کنم که شاید اشتباهی رخ داده و یا شایدم اصلا ایراد از سرعت نت بود که چند وقتی بشدت پایین اومده بود . مسلما ترافیک سایت هم تاثیر گذار بود...

خلاصه از صبح تا ظهر هزار بار امتحان کردم و نشد. آخرش زنگ زدم به یه آشنایی و ازش خواستم بره برام کنترل کنه ...

صفحه ی شخصی ام باز شد!!

من برای روزانه و شبانه و پیام نور و پردیس کرج مجاز شده بودم ... یعنی بدون خوندن حتی یه سوال به راحتی مرحله ی اول طی شد . فوری مدارکم رو برداشتم و با آژانس خودمو به خونشون رسوندم که همونجا انتخاب رشته کنم . کارنامه ام رودیدم و رفتم سراغ انتخاب رشته.

ولی بازم هر چی تلاش کردم یا میگفت این داوطلب وجود نداره و یا میگفت خطایی رخ داده!!!

تا عصری تلاش کردم و نشد ... دیگه حتی صفحه قبولی ام باز نمیشد.  در خلال این تلاش با سازمان سنجش تماس گرفتم تا علت رو جستجو کنم که تلفن گویا بود و هر شماره ای رو که وارد میکردم میگفت فعال نیست ولی به زودی فعال میشه!

خلاصه تا ساعت 12 شب که آخرین مهلت داده شده بود تلاش کردم ولی نتونستم صفحه انتخاب رشته رو برای خودم باز کنم!!

به همین راحتی یه فرصت طلایی از دست رفت.

حالا از دیروز دارم خودم رو سرزنش میکنم که کاش به جای این فرصت سوزی میرفتم کافی نت . شاید اونجا میتونستم انتخاب رشته کنم و یا کاش وقتی با سازمان تماس گرفتم کمی صبوری میکردم تا با اپراتور صحبت کنم و...

هرچند من هیچ زحمتی برای این کنکور نکشیده بودم ولی اینطوری حذف شدن خیلی درد داره ... خیلی!

نمیدونم کسان دیگه ای هم مثل من بودن؟ اصلا مشکل کجا بوده؟ از سرعت نت ؟ از مشکل سایت؟ از ترافیکی که داوطلبین درست کرده بودن؟

هر چی بود بازم رد پای زود کوتاه اومدنم رو واضح دیدم ...

خلاصه نشد که بشه!

 

درگوشی:

- این اولین باری نیست که فرصت های طلایی زندگی ام رو از دست میدم.

[ ۱۳٩۳/٢/۱٠ ] [ ٥:۳۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
ز عمل کار بر آید به سخن دانی نیست !
عقیق: دانشجو بود...دنبال عشق و حال، خیلی مقید نبود، یعنی اهل خیلی کارها هم بود، تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی....
از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم...قرار شد با حضرت آیت الله العظمی بهجت هم دیدار داشته باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه...
وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت...بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن، آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن...من چندبار خواستم سلام بگم...منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن...امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن...درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن...یه لحظه تو دلم گفتم:""حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه...تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره...!!!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی...!!!""خلاصه خیلی اون لحظه تو فکر فرو رفتم...تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم، وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم، کارامو سروسامون دادم، تغییر کردم، مدتی گذشت، یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم، از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،

قم، چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن...

اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت، من دم در سرم رو پایین انداخته بودم، اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود، تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن: "حمید..حمید...حاج آقا باشماست."
نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر...آهسته در گوشم گفتن:
- یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی...
******************************

*********

ترک هرگناه=نشاندن لبخند بر لبان نازنین حضرت مهدی علیه السلام...
ترک هرگناه=برداشتن یک قدم در مسیر ظهور
[ ۱۳٩۳/٢/۸ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
واژه های تنهایی هایم

دیر فهمیدی !

دیر فهمیدی که راستگو ترین دروغگویی بودم که تو میشناختی ...

دیر فهمیدی که اگر چه نقاب زدم ولی تمام حرفهایم از سر صدق بود

و وقتی فهمیدی ، که من رفته بودم !

از تو گذر کردم ولی از غم نه !

بعد از تو هرگز واقعا شاد نبودم

چرا از خاطرم نمی روی؟

شاید ... شاید چون تو را در روزهای ناامیدی یافته بودم!

.......

این روزها دیگر به امید و ناامیدی نمی اندیشم

مفاهیم برایم بدون احساس شده اند

شاید هم من احساسم را در کوچه پس کوچه های فراموشی گم کرده ام ... نمی دانم !

این روزها بی احساسم ... آسوده ام !!

نه از روی رضایت

بلکه از عمق غم!

اندوهم بزرگ شده است  رشد کرده است  بالغ گردیده است   دیگر غوغا به پا نمیکند !

رسوای بازارم نمیکند

آرام میسوزد و آب میکند!

 

درگوشی:

- روزهای بسیاری است که دیگر تنها همدمم ، قطره ای است که در پی بهانه ای برای سُرخوردن است .

[ ۱۳٩۳/٢/۱ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
من و جسمم!

میگن انسان به جز حواس پنجگانه  ، از ابزارهای درک  دیگه ای هم برخورداره که خیلی قابل تعریف نیستن!

نمیدونم چرا من از همین پنج تایی هم که تعریف شدن، کاملا برخوردار نیستم !

   عینک دائمی   سمعک لازم   بویایی قاطی !    لامسه بیش از حد حساس   که باید به این امتیازات دقت کم و حافظه ی تعطیل رو هم اضافه کرد !

فقط چشایی داره کار میکنه که اونم بخاطر اضافه کاری ، دادش در اومده نیشخند

چیه؟!

نبینم بهم بخندینااااقهر

[ ۱۳٩۳/٢/۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]