افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
از جنس نیاز

ماه مبارک رو به پایان است و من نگرانم !

نگران روزهایی که باز موجهای هولناک تاریکی مثل یه آوار سنگین بر سرم بریزند و غرقم کنند !

نگران تمام وسوسه های زمین که ریشه در وجود خودم دارند ... نگران روزهای بی خدا هستم ... نگران لحظات هم آغوشی با شیطان !

میدانم که شیطان دشمن قسم خورده ی من است  ولی در ماه مبارک اعتراف میکنم که اگر او هم نباشد من به تنهایی برای سقوط در سیاه چاله های غفلت و گناه کافی هستم :((

بله ... این روزها نگرانم . این دلشوره بسان موسیقی متن یک فیلم  ، همه ی لحظاتم را همراهی میکند  ! حتی وقتی با دیگران میخندم ، افطاری میخورم و یا دعا میکنم  و...

خدایا اعتراف میکنم که هیچی نیستم   هیچی ندارم  و هر چه پیرامونم وجود دارد از جنس پلشتی و سیاهی است :((

خدایا تنها لحظات آرامشم  ، وقتی است که در پناه نورانیت مصاحبت با تو شادم !

تنها دقایق پر لذت عمرم ، لحظات هم نفسی با توست

تنها دلخوشی عمیقم ، امیدم به مهربانی و نوازش توست !

خدایا از خودم میترسم   از تمایلاتم شرمسارم   از تلاش های بیهوده ام غمگینم   از فراموشی دردناکی که بر جانم مستولی میشود در هراسم !

                                  " خدایا ، خودت را از من مگیر "

[ ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
شاید...

گاهی  میخوای بنویسی ولی نمیدونی از چی ؟؟!

فقط میدونی باید بنویسی !

شاید بخاطر اینکه ...

 

درگوشی:

- جای خالی را با عبارت مناسب پر کنید !

[ ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ۳:٥۸ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
؟؟؟؟؟؟؟

واقعیت های تلخ   یا    رویاهای شیرین  !

کدومش رو انتخاب میکنید؟

تو زندگی معمولا با کدومش مشغولید ؟

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
آویزان

لعنتی ، یا مردونه خوب باش یا  خودت رو رها کن برای لذت بردن صرف از دنیا !

یعنی چی که حال خوب بودن نداری و توان بد بودن ؟!!!!

وقتی میخوای کار بدی بکنی عذاب وجدان راحتت نمیذاره و وقتی هم میخوای خوب باشی تنبلی رهات نمیکنه !! 

این که نشد زندگی قهر

 

درگوشی:

- به خودت نگیر !  با خودمم !!

[ ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
شهادت مولای شیعیان تسلیت باد

همیشه وصال  ، شیرین و خواستنیه  ...

و اگر این ناز و نیاز، از جنس نور باشه آرزوی هر دل بیدار و عاشق و مشتاقه.

دومین شب  احیاء نیز به پایان رسید ... گرم و پر شور و خاص !

نمیدونم در لحظه های وصل چه حال و هوایی داشتید  اما امیدوارم بهترین چیزهایی که برای بهترین بنده های خداوند مقدر شد برای من و شما هم تقدیر شده باشه . .

امیدوارم ما از یاران عصر ظهور باشیم و با چشمان دنیاییمون هم بتونیم به بازمانده ی اهل بیت (ع) نگاه کنیم و  باز هم امیدوارم احوالات معنوی و روحی و فکری و اعتقادی همه ما  ، خوب و با نشاط مقدر شده باشه.

آخرین شب قدر ، آخرین فرصت در این ماهه که میتونیم فارغ از هر گرایش فکری و سیاسی ، همگی با هم در حرم امن الهی به راز و نیاز بشینیم.

برای هم دعا کنیم و قبل از هر چیز برای امام زمان (عج)!

ملتمس دعای خیر دوستان با معرفتم هستم ...

[ ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ۳:٤٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
خیال باطل

کاش دو جور استاد داشتیم !

یکی درس میداد و شوخی میکرد و با دانشجوها اردو میرفت . اون یکی سوال طرح و تایپ میکرد و برگه تصحیح میکرد و لیست نمرات و امور انضباطی رو ردیف میکرد !!

یا حداقل دو جور استادی داشتیم !!

مثلا یا خود استاد بنا بر سلیقه اش امتحان میگرفت و نمره میداد و این قرتی بازیا !!

یا اینکه موقع امتحان میرفت سر کلاس و سوال رو شفاهی میخوند و دانشجوها امتحان میدادن و بعد همونجا هم بچه ها خودشون برگه اشون رو تصحیح میکردن و استاد نمراتشون رو وارد لیست میکرد :))خیال باطل

 

درگوشی:

- یکی از موسسات آموزشی که میرفتم برای تدریس ، قانونی رو اجرا میکنه که اگر برگه ای بین 10 تا 12 باشه میتونه شهریور هم یه بار دیگه امتحان بده منتظر

این یعنی من باید سوال طرح و تایپ کنم ناراحتقهر

- چقدر من ازینکار بدم میااااااااد آخه !

[ ۱۳٩۳/٤/٢٦ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
یا سلام !

یا سلام !

" سلام " یکی از نامهای خداونده !

سلام یعنی سلامتی و امنیت و عافیت ...

خداوند خودش رو به نام " سلام " معرفی کرده  تا ما که باشعورترین مخلوق اونیم ؛ بدونیم وقتی در روبرومون " او " قرار داره تنها سلامتی و امنیته که بر ما میباره و جز عافیت، از او انتظاری نمی ره !  پس نگرانی ما فقط باید از طرف خودمون باشه ...

از کرده ها و ناکرده هامون    از عقائد ناراستی که آرایه ی ذهنمون شده و بدبینی رو بهمون عرضه میکنه  از برداشت های ناقصی که از نادونیمون سرچشمه گرفته و هزاران تردید رو به جانمون تزریق کرده و ...

یکی از گردنه هایی که به شدت نگران کننده است وقتیه که دیگری قراره برای ما تصمیم بگیره  ! چون نمیدونیم چقدر انصاف داره ؟ چقدر توانایی درک مارو داره؟  چقدر میتونه در مقابل تاثیرات دیگران مقاومت کنه ؟ و اصلا آیا دوست ماست یا دشمن ما ؟

این دل نگرونی بخاطر تجربه هاییه که از رابطه امون با انسان های دیگه به دست اومده. گاهی حقمون رو خوردن  گاهی مارو نفهمیدن   گاهی حقانیتمون روفهمیدن ولی منفعت طلبی و تعصب های فامیلی و قومی و مذهبیشون، رو داوریشون تاثیر گذاشته و گاهی هم باهامون دشمن بودن و تیشه به ریشه امون زدن :(

خلاصه ما اینو خوب فهمیدیم که وقتی قراره سرنوشتمون رو دیگری تعیین کنه باید بترسیم و نگران باشیم چون معلوم نیست نتیجه چی میشه؟!!

امشب شب قضاوت خداونده که بر اساسش ، حکم یک ساله ی زندگیمون رو برامون صادر میکنن ! طبیعیه که باید نگران باشیم...

ولی خداوند در سوره " قدر " ، این شب رو یک جور دیگه ای معرفی میکنن .

"سلام هی حتی مطلع الفجر "

"  شب  قدر تا طلوع فجر ، سراسر عافیت و امنیت و سلامتی است "

یعنی وقتی قراره خداوند داور باشن و حکم بدن ، هر چه از او به ما میرسه تضمین کننده عافیت ماست ... خیر ماست ... عین عدالت نه ، بلکه عین فضل و رحمت و بخشایشه !

خلاصه چون داوری به دست خداست " دل خوش دار رفیق "!

 

درگوشی:

- چی میشه اگه امسال فقط برای فرج و ظهور مولا دعا کنیم ؟ فرج او ، گشایش همه مشکلات ماست !

[ ۱۳٩۳/٤/٢٥ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
موسیقی متن دلم

تمایلاتی در عمق وجود هر کسی وجود داره که به نظرم از شاکله ی اصلی اون فرد نشأت میگیره .  البته ممکنه که انسان در طول عمری که سپری میکنه دستخوش گرایشهای دیگه ای هم بشه که به حرکت و تلاشش جهت خاصی رو ببخشه ؛ ولی باز هم  گاهی در اوج شلوغی های زندگیش ، یه دفعه حال و هوای اون تمایل درونی بر جانش مستولی میشه و  به قول عامیانه " فیلش یاد هندوستان میکنه " !  یه دفعه حس میکنه  داره بوی دوران زلالی خودش رو  استشمام میکنه ... شمیم دلنواز چیزی که عزیز بوده ولی در هجوم زندگی فراموش شده!

موسیقی ای که برای وبم گذاشتم برای من یاد آور همون حس گمگشته ایه که از بچگی شیفته اش بودم و بعد در حوادث زندگی با غباری که روش رو گرفت کمرنگ شد ... اما از بین نرفت!

حالا هر بار که این موسیقی رو گوش میدم همه وجودم دستخوش حالتی میشه که نمیتونم توصیفش کنم ! حسی غریب ولی قریب !!

اشتیاق  معنویت  حسرت  سبکبالی  عشق و دلدادگی  حس یافتن مقصد  شادی و رضایتی عمیق و درونی   احساس عقب ماندن  و  اشک شوقی که بیقرار کننده است  .

 

درگوشی:

- حس درونی شما چه ترنمی داره؟

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
خیال خام !

گاهی بعضی کارها به نظرم چندان مهم نمیاد  و فکر میکنم راحت و آسون از عهده اش بر میام و کلا خیالی نیست !  اما دقیقا تو همین مواقع هست که در عرض چند دقیقه همه چی انقدر پیچیده میشه که ...

امشب قرار بود یه جوون 25 -26 ساله مهمون ما برای افطار باشه و چون کاری هم با همسرم داشت حدود ساعت 7 رسید منزل ما . من هم تا این زمان تمام غذاهای افطاری رو آماده کرده بودم و حتی میز رو هم چیده بودم و فقط مونده بود غذای گرم و سبزی خوردن رو روی میز بذارم که اون هم موکول شده بود به آخرین دقایق قبل از افطار.

اما وقتی سلام و علیک و خوشامد گویی تمام شد من حال پدر و مادرش رو پرسیدم و ایشون هم گفت که تو خونه تنها هستن چون برادر و خانم برادرش رفتن افطاری ...

خب دلم نیومد اون ها تنها بمونن و بهشون زنگ زدم که حالا که شما تنهایید و پسرتونم اینجاست خودتونم تشریف بیارید اینجا .... اون ها بعد از یه کوچولو تعارف قبول کردند ...

و من سریع بلند شدم که یه بار دیگه زرشک پلو با مرغ درست کنم ... خنده دار بود ! کلا 5 نفر بودیم با دو تا قابلمه برنج سفید و دو تا ماهیتابه مرغ زبان

البته 16 عدد بورک و 4 کاسه شله زرد  و سه تا بشقاب پنیر و گردو و دو تا بشقاب خرما  و شکر و ... هم از قبل آماده کرده بودم که اونا رو دیگه اضافه نکردم ولی همین  پلو و مرغی که طبخش دوبل شد به اندازه کافی ، هم گرما تولید کرد و هم تا آخرین دقایق قبل از افطار من مثل فرفره دور خودم چرخیدم تا همه چی شیک و مرتب و تزئین شده رفت سر میز اوه

بعدش دیگه بساط چایی و میوه هم برپا بود و تازه اون جوون از شربتی که قبلا در یه مناسبت دیگه درست کرده بودم هم خیلی تعریف کرد و در چشمان همسرم این انتظار رو خوندم که خیلی دلش میخواد برای این جوون یه بار دیگه این شربت رو هم درست کنم که البته اون هم انجام شد

الان یک عدد هیدرای خسته و از پا در اومده ولی راضی  ، در خدمت شماست که دیگه توان جابجا کردن ظروف شسته رو نداشت و موکول به فردا کرد...

تا ایشون باشن با خودشون نگن " یه دونه مهمون که زحمتی نداره " !

 

درگوشی:

- طرز تهیه یه شربت خوش طعم و گوارا : عرق بید مشک مرغوب یک پیمانه + گلاب یک پیمانه + زعفران آب کرده به اندازه لازم + دو قاشق عرق نعناع + شکر و یخ و مقدار لازم آب

- اگه دوست دارید میتونید 2 قاشق عرق بهار نارنج هم اضافه کنید .... خیلی معطره ولی من دوست ندارم ... دعوتم کردین خونتون لطفا ازش فاکتور بگیرید ... متشکرممژه

- میخواستم از سینی بورک یه عکس بندازم تا برای خودم داشته باشم که انقدر کارام فشرده شد که اصلا یادم رفت ولی خیلی زیبا شده بود  با حلقه های ذرت و گوجه فرنگی گل شده و برگهای سبز ریحون ، خیلی اشتها برانگیز شده بود !

- به قول پدرم : دست شمارو ببندن و پای منو زبانچشمک

- این همه زحمت کشیدم برای زرشک پلو و مرغ ولی خیلی کم خورده شد !

[ ۱۳٩۳/٤/٢۱ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
شاقول

تو زندگی و در برخورد با دیگری ، باید فیلمبردار بود و نه عکاس !

باید برای بررسیِ انتخاب ها و عملکردها و نظراتش ، شرایطش رو در نظر گرفت و بعد قضاوت کرد که آیا رفتار و عملکرد درستی داشته یانه؟ گاهی انسان ها مجبورن بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنن ! . گاهی اولویت هاشون با ما فرق داره و گاهی اطلاعات ما بقدری ناقص و یا منفعت طلبانه است که اصلا قضاوت صحیح از عهده امون خارجه!

وقتی قراره در مورد احساس و رابطه امون با کسی تصمیم بگیریم حتما باید یه مدتی به خودمون فرصت بدیم تا بتونیم اطلاعات بیشتر و دقیقتری نسبت به اون فرد پیدا کنیم وگرنه احتمال خطامون ، بالای 90 در صد میشه!

حالا اگه اون فرد انسان بزرگی هم باشه ، حالا چه از نظر خانوادگی یا علمی و  چه  از نظر سیاسی و اجتماعی ؛  زیانی که متوجه شخص مائه بیشتر از قبل میشه !  

 

درگوشی:

- همه پل های پشت سر رو خراب نکنیم !

[ ۱۳٩۳/٤/٢٠ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
تغییر یا بقا ؟

وقتی از شرایطتت ناراضی باشی سعی میکنی تغییرش بدی و وقتی تغییرش دادی اوائل خیلی تند حرکت میکنی و خوشحالی!  

بعدش یه کم سرد میشی و حرکتت کند میشه و درست در همین لحظات ، با کوچکترین یادآوریِ گذشته ، حس میکنی دلت برای اون روزا تنگ شده ... همون روزایی که دلت میخواست تغییرشون بدی !!

 

درگوشی:

- بعضیا میگن ریشه ی کلمه " انسان " از " انس " گرفته شده  چون انسان با همه چیز سریع اخت میشه و انس میگیره !... حتی با روزای بد زندگیش !!!

- الان برام از همراه اول  پیامکی اومد که یه هویی منو پرت کرد به تابستون دو سال پیش !

- صبوری میکنم و میگذره !

[ ۱۳٩۳/٤/۱۸ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
زبان سرخ !

جوون خوب و با معرفتی تو فامیل داریم که تا باهاش سلام و علیک میکنیم و خدای ناکرده بهش میگیم " دلم برات تنگ شده بوداااا "   فوری میگه فردا شب شام میایم خونتون!!

و این یعنی یه مهمونی 15 نفره!ابله

[ ۱۳٩۳/٤/۱۸ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
قرار معنوی 2

سلام به دوستای گل خودم !

قرارمون فقط یه هفته بود ولی به علت اینکه من دو سه روزی نبودم این پست به دهمین روز ماه مبارک رسید ! عذرخواهی میکنم...

نمیدونم اون قرار معنوی امون هنوز یادتونه یا نه؟ بهش عمل کردین یا نه؟ نتیجه ای ازش گرفتین یا نه؟

خیلی دلم میخواد تجربه هاتون رو بگید تا دوستان دیگه هم استفاده کنن البته بدون اسم و آدرس بودن هیچ منعی نداره... میدونم خیلی از دوستان مایل نیستن شناخته بشن همونطور که اعلام امادگیشون هم مخفی و یا گاهی بطور ناشناس بوده.

اول از همه خودم اون بخشی رو که امکان بیانش هست رو براتون میگم:

- من خیلی وقت بود که شنیده بودم که برای موفقیت و یا عدم موفقیت خودتون پاداش و تنبیه قرار بدین ولی همیشه به نظرم یه بازی بچگانه میومد و بهش عمل نمیکردم و تصورم این بود که من بزرگ منشانه رفتار میکنم و برای جهادم به بچه بازی دست نمیزنم !!

خنده داره که گاهی برای فرار از رفتاری که برامون خوشایند نیست حتی خودمون رو هم رنگ میکنیم و به خودمون تحویل میدیم!! شیطون خوب بلده انسان رو  وسوسه کنه تا برای خودش هم توجیه ببافه !

اما خوب ابن بار سعی کردم عمل کنم و عجیب این بود اثر بازدارندگی اون تنبیه خیلی زیاد بود.... خیلی !

حدیثی از ائمه (ع) وجود داره که مضمونش اینه که اگر نماز قبول بشه باقی اعمال هم قبوله وگرنه که هیچی ! و من همیشه این دغدغه رو داشتم که  چرا نمازام اول وقت خونده نمیشن؟!  چون خیلی پیش میومد که یه ساعت یا دو ساعت و بیشتر به تاخیر میافتاد و گاهی هم که مهمون داشتم و یا بالعکس ، به آخرین دقایق میرسید که اون وقت هم با کلی خستگی و بی رغبتی ادا میشد . بنابراین با خودم شرط کردم که اون روز تموم نمازام رو اول وقت بخونم .. میدونید که روز اول ماه مبارک رمضان هم بود و من مصمم شدم که حتی نماز مغرب رو هم قبل از افطارم بخونم. اگرچه شیطون و نَفسَم دست به یکی کرده بودن و مدام توی گوشم زمزمه میکردن که با این ساعت طولانی روزه داری ، دیگه لازم نیست مته به خشخاش بذاری و نمازت رو اول بخونی . اول افطار کن و بعد هم نمازت رو سر فرصت با رعایت مستحباتش به جا بیار  و یا به فکر م میرسید که میگن نماز اول قوت واجب نیست فقط مستحبه    یا اینکه اصلا این نماز درست نیست و مقبول نمیشه وقتی همسرت منتظره تا تو بیای و با هم افطار کنین چون ظاهرا متن حدیث دیگه ای هم هست که اگر سفره افطاری منتظر شما باشه  و بدون شما روزه داران اقدام به افطار نکنن ؛ استحباب اول قوت بودن نماز از بین میره و ...

خب همه این فکرا توی ذهن من میچرخید و هر چی به غروب نزدیک تر میشدیم بیشتر و پررنگ تر خودش رو نشون میداد. ولی وقتی اذان رو گفتن من اول نمازم رو خوندم و بعد افطار کردم و بعدش یه حس پیروزی داشتم و بی اختیار لبخند میزدم و خدارو تو دلم شکر میکردم. نه تنها همسرم منتظر نبود که اصلا خودش هم برای نماز اقدام کرد .

در طول این یک هفته دو بار این اول وقت بودن رعایت نشد که  یک بارش اصلا من مقصر نبودم و کلا در فضایی نبودم که بشه افطار کرد یا نماز خوند و باید صبر میکردم و به خونه میرسیدم . اما یه بار دیگه اش مقصر بودم و یه لحظه تسلیم جاذبه ی نت شدم  اما طبق قرار،  برای تنبیه  ، خودم رو وادار کردم نماز به تعویق افتاده رو بخونم و سریال مورد علاقه ام رو که به جای حساسی هم رسیده بود نبینم !

عجیب این بود که همین اقدام کوچیک باعث شد که اشتیاق و علاقه ام برای ادامه شرطم بیشتر بشه یعنی اصلا بحث تنبیه و ترس از مجازات نیست بلکه فقط پایداری روی تصمیمه که به انسان نشاط میده و بعدش ته دلت راضی هستی که به خودت احترام گذاشتی و روی حرف خودت ایستادی و برای خودت ارزش قائل شدی... یه جور عزت نفس به انسان میبخشه و این خیلی مهمه ... خیلی خیلی مهمه ! چون بسیاری از کارایی رو که ما مرتکبش میشیم بخاطر اینه که ارزشمندی خودمون روفراموش میکنیم و به پستی رضایت میدیم و حالا یه تمرین کوچولو دوباره داره این احساس عزتمندی رو تقویت میکنه . خدارو شکر

دومین چیزی که هم با خودم شرط کرده بودم مقابله با عصبانیت سریعم بود ... موارد خاصی هست که من علیرغم صبوری ام ، وقتی در اون شرایط قرار میگیرم سریعا عصبانی میشم . روزای قبل از ماه مبارک از یه بنده خدایی شنیدم که آقای بهجت ، برای کنترل عصبانیت ، صلوات زیاد فرستادن رو توصیه فرموده بودند و منم از روز اول با خودم قرار گذاشتم به این نیت زیاد صلوات بفرستم که اینم نتیجه اش شگفت آور بود ...

در موقیت قرار میگرفتم و میتونستم آروم باشم و خشمم رو کنترل کنم و....

خدایا هزاران بار شکرت.

البته دوستای من میدونن که این کارا مقطعی نیست و همیشه باید حواسمون باشه که خلافش رو انجام ندیم ولی چیزی که هست اینه که بعد از یه مدت دیگه رنج زحمت از بین میره و میشه یه عادت خوب که نیازی به اینکه تلاش کنی تا  برای انجامش ، خودت رو قانع و وادار کنی ؛ نیست !

خلاصه من از اینکه این ماه مبارک ، بالاخره موفق شدم با مهربانیهای بی نهایت الهی و توجهات ائمه (ع) و هم نفسی با انسان های پاکی مثل شما قدم کوچیکی بردارم ، احساس خوبی دارم و در درونم اراده ی محکمتری حس میکنم برای اینکه شرط های دیگه ای هم بذارم و تلاش کنم.

من مفصل نوشتم تا اگه دوستی گرفتار این نشیب و فراز شده ، فکر نکنه فقط خودش درگیری های درونی داشته.

منتظرم تجربه های شما رو بشنوم و در صورت رضایتتون ، کامنتتون رو تایید کنم تا دوستان دیگه هم در جریان قرار بگیرن.

"یا علی"

[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
آن سوی رنگ ها

همه ی آدما چشم دلشون به کلماتی که شما به کار میبرید نیست .  بر خلاف اکثریت آدما !

بعضیا هستند که شما رو با رفتارتون قضاوت میکنند ...

 اون بعضیا دقیقند و میدونند نشونه ی هر ادعایی، چه رفتاری میتونه باشه ! البته لزوما شما رو در جریان این ظرائف قرار نمیدن تا به خود سانسوری و یا به عبارت دیگه ، به دام دروغ رفتاری نیفتید.

لطفا سعی نکنید همیشه خودتون رو در پشت کلمات خوش آب و رنگ پنهان کنید.

از ما گفتن...

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
دوراهی !

بلوز یاسی رنگ و روسری بنفش  و دامن مشکی بلندی رو انتخاب کردم و با چادر مهمونی ام مرتب روی کاناپه گذاشتم . محتویات کیفم رو یه بار بررسی کردم و بعضی از چیزایی که توش بود رو در آوردم و یا عوض کردم.

سحری امشب  روی کانتر آشپزخونه داره خنک میشه که به یخچال منتقل بشه. تمام ظروفی که تو افطاری دیشب  استفاده شده بود مرتب و تمیز به سر جاشون برگشتن. خونه مرتبه و من هم منتظرم ساعت 7 بشه تا بیان دنبالم و برم افطاری !

هنوز هیچی نشده دو تا افطاری رفتم و یه افطاری هم برگزار کردم !

اما امروز اصلا تو موود مهمونی رفتن نیستم بیشتر دلم میخواد تنها باشم و توی نت خودمو غرق کنم .

یه دفعه یاد اسمسی میافتم که یکی از دانشجوها چند روز پیش فرستاده بود " استاد اون مقاله ها  و فصلی که از پایان نامه ام براتون فرستادم رو خوندین ؟ همینطور ادامه بدم؟  "

لعنتی .... چند روزه میخوام برم اینو بخونم ولی حتی مواقعی که بیکارم، اشتیاق و حوصله اش رو ندارم. گاهی اینطوری میشم و کلا دلم میخواد هیچ کاری که براش زمان مشخصی رو تعیین کردن ؛ نداشته باشم و آزاد باشم.

با خودم فکر میکنم چطوره همین رو بهونه کنم و مهمونی نرم ؟! بعد  دوباره میبینم اصلا حوصله مقاله علمی خوندن ندارم الان ! حالا اگه یه داستان بیخود عاطفی بود باز یه چیزی چشمک

با بیحوصلگی به مهمونی فکر میکنم و دیدن چهره هایی که برای سلام واحوالپرسی با هاشون هیچ اشتیاقی توی خودم نمیبینم چه برسه به اینکه بخوام چند ساعت هم کنارشون بشینم و با هم مثلا گپ بزنیم !خمیازه

چیکار کنم واقعا ؟ .... مممممممممممممم

بازم هر چی باشه مهمونی رفتن از خوندن مقاله علمی با شکم خالی که بهتره حتی اگه مجبور باشی بشینی دور سفره ای بزرگ که حداقل 60 جفت چشم کنجکاو ، کوچکترین حرکتت رو زیر ذره بین قرار میدن و هزاران موج منفی مثل تیر های سمی کوچولویی که تو فیلمای خاور دور نشون میدن تو رو هدف گرفته باشن!

پس پیش به سوی مقاومت و سپر و لبخندهای مصنوعی و شلوغی و تحمل کردن و ...

 

درگوشی:

- اشتیاق علمی ای که از خودم نشون میدم بی نظیره ... نه ؟مژه

[ ۱۳٩۳/٤/۱٢ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
روم به دیوار :))

وقتی 13 - 14 ساله بودم عاشق مردی  بودم که اون وقتا به نظرم خیلی بزرگ میومد آخه اون موقع اون حدودا 30 ساله بود فکر کنم !

یه چی میگم یه چی میشنوید :))

تا صداش رو میشنیدم قلبم انقدر تند تند میزد که لپام سرخ میشد و صدام میلرزید . وای به اون روزی که باهاش روبرو میشدم اگه یه نیم نگاهی هم بهم مینداخت تا یه هفته برای خودم خیالپردازی میکردم و کلا تو رویا غرق بودم !

اگه بهتون بگم چی باعث شده بود که من شیفته  این مرد بشم باورتون نمیشه !

 هیچی ...  من عاشق فیگور سیگار کشیدنش شده بودم :))))))))

آخه موهاش مثل آلن دلون بود و وقتی اون دستی رو که سیگار لای انگشتاش بود میذاشت رو پیشونیش ، میشد خودِ خود آلن دلون :))))))

بهم حق نمیدین ؟!!نیشخند

 

درگوشی:

- نمیدونم چرا یاد این خاطره افتادم ؟!! 

- من هی میخوام آدم خوبی باشم هی یاد دسته گلام میافتم :))

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
پدرم !

امروز دلم شدیدا برای پدرم سوخت ، وقتی اضطراب و هول رو در رفتارشون دیدم و نمیدونستم چطوری باید آرومشون کنم ! 

خیلی سخته یه مرد احساس کنه تنهاست و تکیه گاهی در روزهای سالمندی و ناتوانی نداره.

اگه برادر داشتم و به جای من برادرم دنبال کارهای درمانی پدرم بود  و برای رفتن به دکتر و انجام کارهای تشخیصی ، همراهیشون میکرد ؛ مسلما این رفتار شتاب آلود و مضطربانه رو از پدرم شاهد نبودم.

مردی که همیشه تکیه گاه ما بود این روزها بدجور احساس تنهایی میکنه و من کاری ازم  برنمیاد. سکوت نجیبانه اشون بیشتر دلم رو به درد میاره و غروری که سعی میکنن باهاش، ترس و نگرانیشون رو مخفی کنن !

تکیه کردن مامان خانم به من و خواهرم، طبیعی و معمولی به نظر میاد ولی تکیه کردن پدر به ما برای رفتن به مطب دکترها و مراکز درمانی و تشخیصی ، سخته ! نمیدونم متوجه میشید چی میگم یا نه ؟!! امیدوارم هرگز تجربه اش نکنید ولی من این چند روز گذشته فهمیدم که یه مرد سالمند به یه مرد دیگه احتیاج داره تا بهش تکیه بده !  چون خودش رو همیشه مسئول خانمای اطرافش میدونه و طبعا حالت حمایت کنندگی نسبت بهشون داره و نه حمایت گرفتن!

خلاصه شدیدا از نظر احساسی دچار ضعف هستم این روزا  و توی دلم بارها با کسانیکه میتونستن این روزا همراه پدرم باشن و نیستن؛ حرف زدم و آخرشم به این نتیجه رسیدم که خدا هیچ کسی رو تنها نمیذاره و با توکل به خودش میتونیم بریم جلو .

درست گفتن که وقتی از همه ی دنیا ناامید شدی ، خدا رو پیدا میکنی !!

یه جور خاصی و با استیصال عجیبی ، بدون آوردن هیچ کلامی و حرفی ، توقع و انتظارم رو به خدا عرضه میکنم و خدا کارها رو برامون آسون نشون میده.

خدایا ، ممنونم که همیشه هستی و همیشه پناهمی !

پدر تنها و مغرورم رو به دست قدرتمند و مهربان تو میسپارم که از همه ی ما به او مهربان تری !

 

درگوشی:

- وقتی یکی از پدر و مادر مشکلی  پیدا میکنند نفر دوم به شدت دستخوش اضطراب و نگرانی میشه و من بازم دلم میسوزه ! یه جورای خاصی به نظرم آسیب پذیر و بی پناه میان ...

- چقدر خودمم به یه پناهگاه محکم و مطمئن نیاز دارم ! یه وقتایی اگه همه دنیا هم باشن جز خداوند ، هیچ دستی نمیتونه اطمینان رو به قلبت ببخشه!

- گاهی نیاز داری کسی باشه تا باهاش از نگرانیات بگی ولی هر چی فکر میکنی میبینی هیچکس نیست و تو خیلی تنهایی ... خیلی ! بعد بطور غریزی و ناخودآگاه روی دلت متوجه آسمون میشه و حرفات رو در سکوت میگی و بعدش احساس میکنی آروم میشی.

- این روزا زیاد با خودم تکرار میکنم " نگران نباش ... خدا هست . باورش کن تا همه چی آسون بشه.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
از سر نیاز ...

خدایا از تو سپاسگزارم که با وجود تاریکی هایی که برای خودم آفریدم باز هم مشمول لطف بی نهایتت شدم و به من اجازه دادی  اندیشه ی خواستن تو را در ذهنم بپرورانم.... هزاران بار سپاس.

خدایا میدانم هر کاری که موفق به انجامش میشوم برای این است که فاصله ام با تو کمتر و کمتر شود و رنگ و بوی تور ا بگیرم. .. پس تلاش میکنم تا از تو طلبکار نباشم و توقع نداشته باشم که در پس یک برنامه ی ساده و همت اندک ، حتما  مشکلاتم را حل کنی و یا بیماری هایم را درمان ببخشی و یا اینکه مثلا خوابهای معنوی ببینم و ... !

نه... من میدانم همینکه فرصت آوردن نامت را دوباره به دست اورده ام گنج بزرگی است! میدانم اگر در این دنیا چیزی برای درکش ندارم ولی باور دارم که تو راست میگویی و هرگز حقی را ضایع، و تلاشی را نادیده نمیگیری...

به من درک و بینش ببخش و شکیبایی را روزی ام کن.

یاری ام کن تا ببخشم و هرگز کینه ای از بندگانت در دلم نماند. یاریم کن تا وقتی به آستانت گام مینهم سینه ام سرشار از محبتی، به رنگ مهربانی تو باشد.

خدایا هر که را رنجاندم برایش بهترین ذخائرت را طلب میکنم ... مرا ببخش !

[ ۱۳٩۳/٤/٩ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
دیو چو بیرون رود ...

"والّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا " سوره مبارکه عنکبوت / آیه آخر

 "و کسانی که بخاطر ما تلاش میکنند حتما حتما حتما ایشان را به راه های خودمان هدایت میکنیم"

تلاش هایی که انسان برای  " انسان بودن و انسان ماندن " خودش انجام میدهد ، و زحمت هایی که برای نورانی شدن میکشد؛ صد در صد  از طرف خداوند دیده خواهد شد و حتما هم پاسخی در حد شأنیتِ انگیزه و تلاش و همتش ، به آن تعلق خواهد گرفت.

عارف بزرگوار آیت الله بهجت معتقد بودند که انسان نیاز ندارد ریاضت های زیادی را بکشد بلکه باید مواظب باشد که "  چه کارهایی را انجام ندهد  "  !

اولین و مهمترین مرحله برای هر انسانی این است که درون و بیرون خودش را از هر بدی و تاریکی پاک کند که تا خورشیدِ پاکی و محبت الهی در درونش روشن گردد.

در واقع برای اینکه سنخیتی بین خودمان و انسان های والا و ملکوتی ایجاد کنیم اولین قدم این است که پلشتی گناهان را از خودمان دور کنیم. وگرنه چه کسی میتواند ادعا کند که ظلمت گناهان با نورانیت آسمانی هردو میتواند در ما ، و درکنار هم باشند؟؟!

پس قدم مهم و اول :  ترک گناه

غیر از اهمیتی که باید برای نماز خواندن و صد البته برای اول وقت بودن آن قائل شویم ؛ تلاش برای دور شدن از گناهان ، اولویت دوم را دارد.

هرکسی باید به خودش فکر کند و گناهانی را که به آن ها آلوده شده است ؛ به یاد بیاورد و در بین آنها یکی را که قدرت بیشتری برای کنار گذاشتنش در خود حس میکند ؛ انتخاب کند و بعد از نماز صبح بین خود و خدایش ، قراری بگذارد تا یک روز ... بله ، فقط همان یک روز  را از این گناه دوری کند و بعد هم با خودش شرط کند که اگر بر خلاف این قرار رفتار کرد خودش را جریمه کند  مثلا خودش را از چیزی که برایش لذت بخش است یک بار محروم کند ! ولی اگر تا انتهای روز موفق به انجام این شرط شد به خودش پاداشی ببخشد مثلا برای خودش هدیه ای کوچک بخرد ولو یک بستنی ، و یا به تفریح مورد علاقه اش که آلوده به گناه هم نباشد ؛ بپردازد.

وقت خواب هم با خدایش چند کلامی صحبت کند و برای موفقیتش از او تشکر ، و برای عدم موفقیتش عذرخواهی کند و قول بدهد که فردایش جبران خواهد کرد.

این همان قدم اول است که علمای اخلاق در سه کلمه خلاصه اش کرده اند

                        ( مشارطه ... مراقبه .... محاسبه )

دوستان عزیزم ، خداوند شاهد و ناظر ماست واز خودش استمداد میطلبیم و از فردا که اولین روز ماه مبارک رمضان است آغاز میکنیم.

مطمئنا شیطان رهایمان نخواهد کرد پس منتظر وسوسه هایش باشید و از او به خدا پناه ببرید.


درگوشی:

- برای موفقیت هم دعا کنیم.

- اگر خلاف شرط رفتار کردیم خودمان را نبازیم و از دور خارج نکنیم . یادمان باشد که " صد بار اگرتوبه شکستی باز آ "

- یکی از دوستان عزیز پیشنهاد کرده است که بدی های یکدیگر را به هم تذکر بدهیم ... امام صادق (ع) هم فرموده اند که بهترین دوست و برادر من کسی است که عیب های مرا به من بگوید...  در این زمینه کوتاهی نکنیم.

- فرصت ها زود میگذرد...

- فکر میکنید برای یک هفته میتوانید این برنامه به ظاهر ساده را متعهد شوید؟

 

[ ۱۳٩۳/٤/٧ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
از تو حرکت از خدا برکت!

خداوند در قرآن فرموده " قوموا لله مثنی و فرادی "

یعنی در راه خدا  "با هم "  و " تنهایی  "حرکت  ، و عمل کنید !

همیشه دنبال یه همراه بودم تا با هم برنامه ای برای خوب شدن و خوب موندن بذاریم و بهش پایبند باشیم و به هم کمک کنیم ولی هیچوقت نمیشد. دلیلش هر چی بود کاری ندارم.  اما الان دلم میخواد ببینم در بین خواننده های معدود اینجا کسی هست که در جستجوی خوبی ها باشه؟ نظرش چیه ؟ آیا به برنامه های جمعی اعتقادی داره یا نه؟

میخوام به هم کمک کنیم تا در بینش و عمل ارتقا پیدا کنیم. میبینید که در شرایط زمانی خاصی قرار گرفته ایم . در آستانه ی یه تحول بزرگ جهانی قرار داریم . حیفه از خودمون حرکتی نشون ندیم و در زمره توده ی خاکستری رنگی باشیم که با همین آلودگی ها هم از دنیا بریم.

اگر دوست دارین هماهنگ با هم به رفتارامون حرکت ببخشیم اعلام آمادگی کنید تا استارت بزنیم البته اگر هم دلتون نمیخواد کسی بشناستتون ، پیامتون رو مخفی بذارید.

دوست دارید وقتی در پیشگاه خداوند قرار گرفتیم ؛ کمی با نور مطلق ، سنخیت داشته باشیم؟؟

 


درگوشی:

- احساس میکنم دارم به روزای پایانی نزدیک میشم و دیر شده!  میدونم با وجود خداوند هیچ وقت دیر نیست ولی نگرانم که نکنه این امید بدون عمل در نتیجه راحت طلبی ام باشه.

- خلاصه " بفرمایید بندگی " !

- یا علی

[ ۱۳٩۳/٤/٦ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
تا همیشه ...

تا میخوام به نبودنت عادت کنم  سر میرسی !

و تا میخوام با بودنت رویا ببافم  میری !

انتخاب کن !

                                      "یا باش یا برو "

                                         

[ ۱۳٩۳/٤/٢ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
در نومیدی بسی امید هست !

 هر چی دکتر رفتیم تاثیری در بهبودی پای مامان خانمم نداشته و به جز فیزیوتراپی های متعدد ، هیچکدوم از کارای درمانی موثر نبودن ناراحت

دکتر هم آب پاکی رو ریخت روی دستمون و گفت که نیازی به جراحی نیست فقط باید با این وضعیت مدارا کنن. این وضعیت بخاطر آرتروز شدید رخ داده و درمانی هم نداره...

فقط خدا میدونه که چقدر ناامید شدیم! البته به تقدیر و خواست الهی تسلیمیم حتما خیری در این قضیه هست ولی خب از اینکه مامان کدبانو و خوش قلبم اینطور در حرکت کردن محدود شدند و از طرف دیگه دائما نگرانند که نکنه بدتر بشن و نتونند اصلا حرکت کنند ؛ عذاب میکشم و کاری ازم بر نمیادنگران

نمیدونم تا به حال تجربه کردین یا نه که برای رسیدن به هدف خاصی تمام تلاشتون رو کرده باشین اما نتیجه دلخواهتون رو به دست نیاورده باشین . بعدش آدم حس میکنه که از انجام هر فعالیتی ناتوانه !

ضایعه ی مغزیشون تحت کنترله و خدارو شکر جلوی پیشرفتش گرفته شده که ازین بابت ممنون خدای خوبم هستم.

خلاصه چیزی که باعث شد با شما عزیزان خوب و خوش قلب و جوونم این چیزارو در میون بذارم اینه که خواهش میکنم برای مامان خانمم دعا کنید تا معجزه ای بشه ! ظاهرا دیگه از دست دانش بشری کاری ساخته نیست ...

حالا دیروز داشتم از درد کمرم شکایت میکردم که همسرم با جدی ترین حالتی که ممکن بود ؛ بهم گفت دنبال درمان کمرت رو بگیر شاید مامانت در آینده نیاز به مراقبت و نگهداری بیشتری داشته باشن باید از نظر جسمی خودت رو سر حال نگهداریگریه

هم خدارو بسیار شکر کردم که انقدر رابطه ی بین همسرم و مامانم عالیه و همدیگه رو دوست دارن ؛ و هم ته دلم خالی شد که نکنه مامانم ازین بدتر بشن نگران

 

درگوشی:

- آرتروز شدید مهره های کمر باعث فرسایش و لغزندگی مهره های ستون فقراتشون شده ... با توجه به اینکه منم کمرم ناراحته یعنی منم بله ؟

- احتمالا سالهای آتی پست هام رو از خانه سالمندان براتون آپ میکنم ! بالاخره باید یکی باشه کمکم کنه دیگه نیشخند

- قول بدید بهم اصرار نکنید آدرسش رو بهتون بدم دوست ندارم توی اون وضعیت منو ببینید ... از الان گفته باشم ابروزبان

[ ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ٦:۳٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]