افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
کشف یک اشتباه در قرآن !
   

 

لشکر حضرت سلیمان را میبیند به سایر مورچه ها میگوید :پناه بگیرید تا لشکر سلیمان شما را خرد نکنند (لایحطمنکم)

 محمد صادق عبدالهی در یکی از شبکه های اجتماعی نوشت:

تعدادی از دانشمندان جمع شدند تا با تحقیق در متن قرآن ؛ خطا و اشتباهی در آن بیابند و به این ترتیب قرآن را رد کنند!!!!
 
لذا بسیار در متن قرآن و کلمات آن دقت کردند تا اینکه به این آیه رسیدند که در مورد داستان حضرت سلیمان است که وقتی مورچه ای لشکر حضرت سلیمان را میبیند به سایر مورچه ها میگوید :پناه بگیرید تا لشکر سلیمان شما را خرد نکنند (لایحطمنکم)

در حالی که: این کلمه در زبان عربی فقط در مورد خرد شدن شیشه به کار میرود اما مورچه ها آن را درباره ی خود بکار برده اند.!!!

پس این اشکالی است که میتوان به متن قرآن گرفت !!!!
 
بعد از آن یک دانشمند استرالیایی در تحقیقات علمی خود کشف کرد که:بیش از 75 درصد از غشای خارجی بدن مورچه ها را شیشه تشکیل میدهد و با کشف این معجزه ی قرآن بلافاصله به اسلام ایمان آورد و مسلمان شدنش را اعلام نمود.
 

 

 منبع :یکی از روزنامه های خبری که الان اسمش یادم نیست :))

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
این یا اون؟ نمیشه هردو با هم ؟

دست پدرم  بخاطر فصد، پانسمان بود  که یکی از پزشکان متخصص داخلی به دیدنشون اومد و به محض دیدن پانسمان ، یادش رفت برای چی اومده پیش پدرم و طبق عادت هر روزه اش کنجکاوی کرد که این پانسمان برای چیه؟!

و تا فهمید که بخاطر طب سنتیه تا آخر دیدارش که یه چیزی نزدیک به یک ساعت شد ؛ یه بررسی تطبیقی انجام داد بین داروهای طب غربی و طب سنتی  که در آخر این نتیجه رو بگیره که طب سنتی این روزا تبدیل شده به دکون و بازار !

در لابلای صحبت هاش هم دائم تایید منو درخواست میکرد که من با لبخند و یه سوال کوچولوی دیگه بحث رو میبردم یه جای دیگه . چون فکر میکرد اطلاعاتی در مورد پزشکی ندارم ( که ندارم ) گاردی در مقابلم نداشت و راحت سوالاتم رو جواب میداد.

آخرشم بهم گفت : هیدرا تو هم میری طب سنتی مگه ؟

با احتیاط گفتم : دکتر جون من که متخصص نیستم. من مصرف کننده دانش شما و همکاراتونم.  طبابت هر دو روش رو تجربه میکنم و بعد از روی تجربه ام انتخاب میکنم کدوم روش برام موثرتر بوده !

دوباره برام کلی حرف زد و مثال زد و داروهای مختلفی رو مطرح کرد که این همون اسید سیتریکه که تو فلان ماده غذائیه و از فلان گیاه گرفته میشه و ...

نتیجه این همه بحث هم این شد که اصلا میوه نخورد و شربتش رو هم فقط نصفه سر کشید... یعنی وقت نکرد طفلک !!نیشخند

 

درگوشی:

- هر روشی به حذاقت و دانش طبیب نیاز داره فرقی بین غربی و سنتی بودن طبابت در این مسئله نیست.

- بعضی از گاردایی که نسبت به راه های جدیدِ عرضه شده ، گرفته میشه از روی احساس خطره ! یعنی فکر میکنن اینا اومدن و بازار کار مارو کساد کردن !!

- برای طب سنتی مراکز معتبر و افراد معتبرتری وجود دارن که باید بهشون مراجعه بشه ... هر جایی نباید رفت  همونطور که در طب غربی هم روش ما همینه!

- من هر وقت به طب سنتی مراجعه کردم مثلا وقتی برای درمان سرم رفتم پام خوب شد زباننیشخند

شوخی کردم البته ! فوائدش خیلی زیاد بوده فقط گاهی اثرات مثبتش  رو خیلی بعد ترها میشه دید . بنابراین آدم خیلی متوجه نیست چی به چی شد ؟

- طب سنتی به شدت نیاز به حمایت و مطالعه و پژوهش داره  من خیلی امیدورام که در طی سالهای آینده اتفاق مهمی در این عرصه بیفته ...

- کاش منم یه پزشک بودم !

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ٦:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
امید

بعضی حرفا برای نگفتنه

بعضی حس و حالا برای اشک ریختنه

بعضی درد دلا برای خون دل خوردنه

 و بعضی بغضا برای پنهون کردنه

فقط یه چیزی رو بگم و بس کنم

        " یه جوری زندگی کنید که همیشه یه امیدی ته دلتون بدرخشه "

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢۸ ] [ ٧:٤۱ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
تنهایی !

تا حالا شده برای درست شدن یه موقعیت و موضوع ، به هر طرف که نگاه کنید یا به هر راهی که فکر کنید  همه رو بسته و مسدود ببینید؟ همه رو ...

یه حس خیلی بدی به انسان دست میده :(

انگار تو یه قفس خیلی کوچیک اسیر شده و هر چی بال بال میزنه تا راهی  ، مفرّی ، چیزی پیدا کنه نمیشه که نمیشه ... حس خفقان به انسان دست میده . نمیدونه خودش رو باید به کدوم در بکوبه تا باز بشه ؟ ناامیدی رو در تک تک سلولهاش حس میکنه و یه دفعه میبینه دیگه انرژی برای ادامه نداره !  اونوقته که تسلیم میشه :((

تسلیم اون شرایط مزخرف و دلگیر و ناخواسته :(

این تسلیم از روی رضایت نیست از سر ناچاریه ... اصلا یه جور اجباره !! کاری از دست ادم بر نمیاد ... راهی نیست.. هر چی هست دیوار سخت و سرد و خاکستری رنگیه که از سنگ و بتون ساختن و مشت خالی بهش اثر نمیکنه .

خلاصه اوضاع خیلی دردناک میشه....

این لحظات، میتونه هم خیلی خطرناک باشه ، و هم نجات بخش  !!

خطرناک ازین جهت که وقتی امید نباشه انسان دست به هر کاری ممکنه بزنه و احتمالا نابود کنه خودش رو .

ونجات بخش بخاطر اینکه درست تو همین لحظاته که یاری خداوند سر میرسه... البته باید زرنگ باشی و بفهمیش و ازش استفاده کنی !

شب گذشته من همین لحظات دردناک و تلخ رو تجربه میکردم... غم آنچنان در وجودم رخنه کرده بود که هیچ چیزی تسکینم نمیداد ... کلافه بودم و دنبال یه پناه میگشتم و نبود نگران

در تاریکی شب به سقف اتاق خیره شده بودم و نمیدونستم برای چی اشکام همینطور میریزه ؟ فقط دلم میخواست یه دست قوی نجاتم بده ! همه راه های زمینی رو مسدود میدیدم و میبینم هنوزم !

یه دفعه در اوج کلافگی یادم افتاد ساااالها پیش وقتی با کسی در مورد مواقعی صحبت میکردم که انگار اسیر شدم و راه به جایی ندارم ؛ بهم توصیه کرد در اون لحظات " دعای سمات " رو بخونم ! این فکر برای لحظه ای به ذهنم اومد و من ازش گذشتم و باز داشتم توی خودم غرق میشدم که حس کردم چیزی ، مثلا ناخودآگاهم بهم نهیب زد که ذهن تو در دست خداست وقتی تو همچین لحظاتی یاد این خاطره افتادی یعنی خداوند بهت پیغام داده که بیا با من صحبت کن و وسیله ات هم همین دعا باشه ... حتما فرازهایی که در اون هست میتونه بهت آرامش بده و ازین تنگنای نابود کننده نجاتت بده ... سریع بلند شدم و وضو گرفتم و رفتم تو یه اتاق دیگه و شروع کردم به خوندن دعای سمات !  

بقدری فراز هاش برام دلداری دهنده بود و امید بخش که وقتی میخوندمشون ، انگار هر لحظه به خودم میگفتم  که اگر درها رو به روی خودت بسته میبینی  کسی هست که هیچ سدی براش مفهوم نداره .. هیچ دری رو بسته نمیبینه  و هیچ مشکل بزرگ و لاینحلی در کنارش معنا نداره ... شاهدش هم همین فراز هایی که تو این دعا اومده و انگار تنگناهای تاریخی ای رو که انسان های بزرگ تجربه کردن، برات فهرست کرده و یاری خداوندی رو هم در کنارش گفته ...

یادم افتاد جایی خونده بودم که اگر همه درهای زمینی رو به روی خودت بسته دیدی یادت باشه یه در هست که همیشه به روت بازه ! اونم آسمونه .

 

درگوشی:

- اگه به خدا اعتماد کنیم پشیمون نمیشیم و اگر اعتماد نکنیم اونی که از بین میره مائیم. نابود میشیم و طوفان های حوادث و غم ، بنیان زندگیمون رو به هم میریزن.

[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
پسرا اینطوری نیستن خدایی !

سلام.

لطفا یه سایت خوب برای آپلود  عکس بهم پیشنهاد بدین!

سریع و ماندگار و بدون فیلتر باشه ... تازه شیرینی و شربت هم پخش کنه نیشخند

مرسیاز خود راضی

هفته پیش به یکی از دانشجوها که در خواست یه وقت حضوری برای پایان نامه اش داشت ؛ گفتم  فلان روز، ساعت 10 منتظرشم.  اما بعد کاری پیش اومد و بهش اس زدم که ساعت 8:30 صبح منتظرشم و جواب داد " چشمممم استاد جووونم " !!

شبِ اون روز قرار ، تا ساعت 3 در نت مشغول صحبت با یه دوست بودم و از شما چه پنهون که کلی هم قاطی و به هم ریخته بودم خجالت

این شد که بعد از نماز صبح  باز خوابیدم که یه دفعه با صدای زنگ خونه از خواب پریدم ! حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود ... اصلا نمیدونستم صبحه یا شبه  ؟ دیدم همسرم آیفون  رو برداشته و میگه " خواهش میکنم خانم ! بفرمایید بالا  " !

با تعجب نگام میکنه و میگه یکی از دانشجوهاته !!!

میگم ساعت چنده ؟ میگه " 5 دقیقه به 7 !!!!تعجب

نفهمیدم چطوری  پریدم یه آبی به سر و صورتم زدم و لباس مناسب پوشیدم و با چشمای پف کرده در آپارتمان رو باز کردم ... دیدم همون دانشجوئیه که بهش 8:30 وقت داده بودم !

من :  سلام . چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

اون :  سلام استاد ... نه استاد ببخشید مزاحم شدم . با همسرم از خونه زدم بیرون ..

من :  خب بفرمایید توو  

اون : نه استاد، باید برم جایی کار دارم ببخشید انقدر زود اومدم میخواستم بگم از شما سحر خیزترم !! + کلی لبخند ژکوند ابرو

 

درگوشی:

- انقدر خدارو شکر کردم که همسرم آیفون رو جواب داده بود و اون خانم فهمید هنوز همسرم از خونه بیرون نرفته !  وگرنه حتما  باید صبحانه در خدمتش میبودم که در اون صورت باید از به هم ریختگی خونه و آشپزخونه خجالت میکشیدم و بس !

- حالا امروز بهش اس دادم که برای اصلاحاتی که اون روز برات مکتوب کرده بودم فقط 10 روز وقت داری . بعدش بیا که خیلی کار هنوز مونده . اصلا جواب نداده ! شیطونه میگه کلا یه چند وقتی بهش دیگه وقت ندم تا حالش گرفته بشه و بره تو وبلاگش بنویسه  " این استادای راهنمای از همه جا بیخبر کلی آدم رو سر میدووند و کمکی نمیکنن و ازین حرفا "چشمکنیشخند

- با پسرا تو همون دانشکده و یا یه موسسه تحقیقاتی قرار میذارم ... هم مودب ترن و هم با مسئولیت تر ! تازه کلی هم هوامو دارن و معمولا هر کمکی از دستشون بربیاد انجام میدن .

[ ۱۳٩۳/٥/٢۳ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
وقتی مثل من نیستند !

بعضیا خیلی هنرمندند ...

البته نقاش نیستند   خطاط هم نیستند   همینطور مجسمه ساز !

اونا شاید بلد نباشند شعر بگن و یا مثلا فیلم بسازن و یا حتی موسیقی ...

اما میتونن احساساتشون رو به زبون بیارن .

خودشون رو سانسور نمیکنن

شجاعت دارند تا اونچه رو که هستند به زبون بیارن

اینا به نظرم خیلی هنرمندند

مخصوصا وقتی با خودم مقایسه اشون میکنم خجالت

 

درگوشی:

- یه وقتایی آدم حس میکنه نیروی مرموزی توی دنیا هست برای ضد حال زدن  متفکر

چون  آدم هر طور که باشه گیر کسی میافته که اصلا فازش با اون فرق داره مثل من و دوستام !!نیشخند

- یه وقتایی ام آدم حس میکنه که خدا برای آدمای تنبل میسازه !  چون وقتی کسی سریع و دقیق و خوب میتونه کاری رو در مجموعه ای اداره و مدیریت کنه گیر کسایی میافته که به تمام معنا زندگی انگلی دارن ! انقدر سست و مریض و بی بخارند که تا بیان به خودشون بجنبند دیگران کارا رو ردیف کردن و اینا با سلام و صلوات سر سفره آماده میشینن !

- اصلا انگار " تو " هرکسی که باشی و هر توانمندی که داشته باشی ؛ باید حتما گیر کسی بیفتی که درست عکس توئه و تا میتونه و میشه، حرصت میده سبز

- دلم میخواد قهر کنم ولی نمیدونم  با کی؟ اصلا قهر کردن چطوریه؟ چند وقت نباید حرف زد؟ نگاه هم نباید کرد؟ غذا میشه خورد؟ کی حوصله این همه انرژی خرج کردنو داره؟ به جاش نمیشه داد زد یا ظرفا رو شکوند یا مثلا اون طرف رو کشت ؟!! تعجبزبان

- من از مبارزه منفی حوصله ام سر میره ! طرفدار دیپلماسی فعال و مثبتم خووونیشخندمژه

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
نه چندان جدید، اما از یاد رفته !

نَفَس کشیدنش خیلی خیلی بهتره ! انقدر بهتره که خودش و دخترش و همسرش  هر سه تاکید کردن ! اونم در همون بار اول !!

خوشحالم ...خیلی !

کاری رو که دکترا با 3 بار آنژیوگرافی در یک سال ، و یه بار بالن زدن، نتونسته بودن بخاطر ضعف مویرگا انجام بدن ؛ اتفاق افتاد !

به راحتی و با هزینه خیلی خیلی کم !

البته این نوبت اول بود فقط ... حالا چندین نوبت دیگه هم باید انجام بشه .

امروزم رفتیم برای لخته ای که از سکته مغزی براش به جا مونده و باعث لکنت زبون شدید، و سستی و ضعف در طرف چپ بدنش شده اقدام کردیم ... خدا کنه اینم زود خاصیت درمانیش رو نشون بده و خیالم از عدم سکته های بعدیش راحت بشه.

متشکرم زالوهای کوچولو !!

[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
...

 آدمای بزرگ هم گاهی نیاز دارن به آغوشی پناه ببرند که احساس امنیت و آرامش بهشون بده .

[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
شما چطوری هستی؟

زود رنجی میتونه دلایل متفاوتی داشته باشه ...

یکی کلا زودرنجه ... یعنی شخصیت ضعیفی داره و این شخصیت ضعیف ممکنه بخاطر این باشه زیادی لوس بار اومده باشه.

یکی هم زود میرنجه چون توقعش از دیگران خیلی زیاده و وقتی دیگران مطابق میلش رفتار نمیکنن رنجیده میشه.

گاهی هم زور زنجی بخاطر ضعفیه که اون فرد در خودش میبینه مثلا عقب افتادن از هم دوره ای ها و یا نقص ظاهری و ...

یه زود رنجی خاص هم هست که مال آدمای عاشقه :))

وقتی کسی رو زیاد دوست داری زیاد و زود هم ازش میرنجی ! دیر یادت کنه و دیر بهت زنگ بزنه یا دیر به دیدارت بیاد میرنجی  .

رفتارش مطابق خواسته های قلبیت نباشه میرنجی   متقابلا دوستت نداشته باشه میرنجی  رفتار های محبت آمیزش دلخواهت نباشه میرنجی و ...

کلا دوست داشتن دردناکه !

 

درگوشی:

- خوشبخت ترین آدم ها اونائین که دارای یه قلب یخی اند !

- جدی نگیرید .... باشه ؟

- تنها عشقی که رنجیدگی نداره عشق های معنویه ! دارم احوالات عارف بزرگ آیت الله انصاری همدانی رو میخونم که در احوالاتشون گفتن : درس عشق رو مستقیما از خدا دریافت میکردند و استادی به اون معنی نداشتن !

- دلم میخواد این جمله رو بازم تکرار کنم که : آدم های بزرگ اراده میکنند و آدم های کوچک آرزو !

- راستی ازونایی که در ماه مبارک با هم قراری گذاشته بودیم، کسی هست که روی عهدش باقی مونده باشه ؟ مخفیانه بگه چه احساسی داره؟

[ ۱۳٩۳/٥/۱٧ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
تقدیرهای باور نکردنی !

برای به ثمر نشستن یه کار ، نیت درست، شرط لازمه ولی کافی نیست !  در این زمانه باید راهکار های قانونی هم به شما اجازه فعالیت بده ... شاید اگر زمان گذشته بود با تکیه ی صرف به انسانیت خیلی  ازگره ها باز میشد ولی الان خیلی از مواقع نمیشه کاری کرد :(

یک سال پیش خانمی  از همسایه های قدیمی ( خیلی قدیمی ، زمان بچگی یعنی ) رو بعد از سالهای زیادی دوباره دیدیم ... خب طبیعیه که من و خواهرم خیلی خوشحال شدیم و سلام و احوالپرسی و پرس و جو از هم دیگه و خانواده و ...

اما یه چیز به شدت از همون اول عجیب بود ... این خانم از دخترای بسیار مغرور و البته بسیار زیبای محله بود و بقدری خواهان داشت که تقریبا بیشتر پسرای فامیل و محله ازش خواستگاری کرده بودن و نهایتا ایشون همسر پسر عمه اش شد در سن 16 - 17 سالگی !

امابعد از این همه سال، زن تکیده و خسته ای که روبرومون نشسته بود و با حالت شکسته ای حرف میزد هیچ اثری از اون همه غرور و زیبایی و تفاخر درش دیده نمیشد !! به شدت لاغر با چشمایی بی فروغ و با سرو وضعی که نشون از یه فقر طولانی و شدید داشت ...

ظاهرا پسر عمه عزیز معتاد از آب در اومده و به همین دلیل بعد از 14 سال ، و با افشای این مشکل ، اقدام به باز خرید خودش از ارتش میکنه و تمام مراحل بازخرید رو هم طی میکنه ولی به دلایل نامعلومی از گرفتن پول بازخرید منصرف شده و بدون هیچ پولی از مراجعه منصرف میشه. ( الان اون پول بازخرید رو هنوز هم میشه گرفت ولی میدونید مقدارش چقدره ؟  50،000 تومان !!!

بعد از اون هم اون آقا به کارای بدنی و کارگری رو کرده بوده و دیگه جایی بیمه نشده بود تا اینکه یک سال پیش ، یعنی یکی  دو ماه قبل از اینکه ما و خانمش همدیگه رو ببینیم بخاطر اور دوز شدن سکته کرد و دار فانی رو با همه بدبختیا و مشکلاتش برای خانم و دو فرزنش به ارث گذاشت و به دیار باقی شتافت ! ( واقعا این همه فداکاری مردونگی زیادی میخواست )خنثی

در این یک سال گذشته این خانم با کمک های مردمی تونست دخترش رو به خونه بخت بفرسته ولی خودش و تنها پسرش بدون حقوق  و خونه و پشتوانه خانوادگی و مالی مونده بودند و بقدری شرایط براش سخت شده بود که نو دامادش ازش خواهش کرد که پیش اونها زندگی کنه !!

حالا شرایط اونها چیه ؟  یه خونه دو طبقه که طبقه پایین پدر و مادر زندگی میکنن و طبقه بالا رو به پسرشون دادن تا با عروسش زندگی کنه و این عروس خانم، مادر و برادری داره که نه خونه دارن و نه  زندگی و پول !  حتی اثاثیه ی زندگی هم ندارن !! و پدری که  فوت شده و قبلش هم بود و نبودش فرقی نداشته !!

داماد از مادر خانمش میخواد تا بیاد با اونها زندگی کنه تا فرجی بشه و  با بررسی قانونی و پیگیری مسائل ، شاید بشه یه مستمری دائمی ولو اندک از ارتش ( محل خدمت پدر عروس ) برای اونها درست بشه !

6 ماه پیگیری مداوم همه  خانواده و دوستان یه جواب داشت : از نظر قانونی هیچ کاری نمیشه کرد !

چون اون مرد خودش رو بازخرید کرده بوده و بعدش هم در کارهای بعدی ،جایی بیمه نشده بوده ؛ نمیشد باقی سنوات باقی مانده برای بازنشستگی رو نقدا پرداخت کرد تا با ضمیمه کردن 16 سال حق بیمه ای که قبلا پرداخت شده ، منجر به یه مستمری حداقلی برای خانواده اش بشه :(

الان کسانی هستن که بخوان اون مابه التفاوت رو بپردازن تا سابقه بیمه تکمیل بشه ولی قانون این اجازه رو نمیده !! برای همینه که میگم اگر قدیم بود شاید انسانیت کارگشا بود ولی الان قانون که باید حامی باشه مثل یه سد شده و جلوی هر اقدامی رو گرفته !

تصور کنین چقدر شرایط این خانواده سخته ...

ناگفته نمونه که پسر این خانم هم چون براش خیلی سخت بوده که خونه دامادشون بمونه رفته خونه مادر بزرگش تا با یه دایی جوونش همخونه باشه که ناراحتی شدید اعصاب داره و دچار توهمه و هفته ای یه بار با آبروریزی و داد  فریاد اینو از خونه میندازه بیرون !!

خلاصه گاهی زندگی بازی های خیلی خیلی عجیبی داره !  الان که دارم اینا رو مینویسم نمیتونم احساساتم رو برای خودم هم تحلیل کنم ! همه جور حسی دارم .. ناتوانی   غم   تعجب  خشم   کلافگی و سردرگمی !

به نظرتون چکار میشه برای نجات یه زن و یه دونه پسرش کرد تا از اینهمه تنگنا و بیچارگی خارج بشن ؟

بعد از این همه تلاش ، فکر ما به جایی نمیرسه ناراحت

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٥ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
ایست ... لطفا البته !

از همه دوستانم خواهش میکنم که ازم شماره تلفن و آدرس منزل و محل های کارم  رو در خواست نکنن.

من به دلایل متعدد نمیخوام و نمیتونم بیشتر از همین وبلاگ با دوستان در تماس باشم.

متشکرم که درک میکنید و منو در موقعیتی قرار نمیدید که با  شرمندگی جواب منفی بدم .

.............

البته چون یکی دو تا از دوستان آدرسم رو دارن به شما هم آدرس میدم ... بله ... حتی شما دوست عزیز !

یادداشت کن : تهران - پلاک 18

خجالتچشمکمژه

[ ۱۳٩۳/٥/۱٤ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
فقط مقداری که استفاده میکنی سهم توست !

پدرِ پدرم 4 برادر داشتند . این 5 برادر زمینهای کشاورزی و باغداری زیادی رو در روستای آباء اجدادی خودشون در دست داشتند که البته الان تبدیل به یه منطقه تفریحی و توریستی شده ...

اون 5 برادر همگی به رحمت خدا رفتند و بالطبع زمینها هم به ورثه رسیده... از بین اون 5 برادر سه پسرِ یه برادر ،در همون منطقه موندن و با ارتقای کل منطقه برای خودشون دم و دستگاهی به هم زدن و نکته جالبش اینه که در تمام این سالها که همه  عموها و عمو زاده ها در تهران بودند ، اونها از زمین ها استفاده کردند و چیزی هم به باقی عموزاده ها ندادند و اسمش هم این بوده که دارن از زمینها نگهداری میکنند !

تا اینجای کار مشکلی در بین نبوده ولی ازونجایی که انسان ذاتا طمعکاره و شیطون هم اینو میدونه و وسوسه میکنه و انسان هم همیشه مثل زبون نفهم ها گول میخوره  ( دور از جون همگی مخاطبین ) ؛ این عمو زاده ها هم گول خوردن و برای تصرف زمین ها نقشه کشیدن!  البته فکر نکنید انقدر دیوونه بودن که تو روز روشن همه جارو تصرف کنند... خیر ... فرصت کافی برای انتخاب مرغوبترین و بهترین قطعه ها رو داشتن و با لطایف الحیلی همه عموزاده ها رو که الان 30 - 40 نفری شده بودن ؛ به اون منطقه ییلاقی کشوندن و از بی خبری اونها استفاده کرده و تمامی قطعه های عالی با چشم انداز های استثنائیشون رو به نام خودشون زدند و تکه های سیل گیر و غیر قابل استفاده از نظر ساخت و ساز رو به این عمو زاده ها واگذار کردن !!  البته نه به این سادگیا که من براتون گفتم ...

خلاصه ، الان مدت 3 ساله که هر وقت این عموزاده ها دور هم جمع میشن ؛ حرف زمینایی به میون میاد که به راحتی از دست دادن و متاسفانه هیچکدوم هم توان پیگیری ندارن و اونهایی هم که استفاده کردند ویلا زدند و دارن خوش و خرم زندگی میکنند !

خیلی بده که یه مرد حس کنه بخاطر کهولت سن نمیتونه دنبال اموالش بره و از طرفی هم نمیتونه وکیل بگیره چون بقیه کسانیکه اموالش با اونها قاطی هست  به اشتراک نظر نمیرسن برای اینکه یه وکیل رو به جای خودشون راهی اون دیار بکنن ...

این حال و روز پدر منه .

هر چی هم من و خواهرم با مهربونی بهشون میگیم که شما که اصلا نیازی ندارین و فکر کنین اصلا اون زمینها رو نداشتین . اشکال نداره بذارید بخورن و ببرن ؛ آروم نمیشن و میگن " من احتیاجی ندارم ولی خیلی سخته که کسانی سرت کلاه بذارن که این همه سال ازت استفاده کردن و کنارت رشد کردن و هر وقتم کمک خواستن ، فقط تو رو میشناختن ؛ اونوقت بیان و چشم روی هم خونی و همه چیزای دیگه ببندن و اموالت رو بالا بکشن ... من میخوام زمین ها رو پس بگیرم و بعد وقف خیرات کنم "  !!

ظاهرا پای غرور جریحه دار شده ی یک مرد در میونه که دیگه من نمیدونم واقعا چطوری باید کمکش کرد؟!!

 

 

درگوشی:

- از طرف مادری  هم ما همین وضعیت رو داریم ! یعنی کلی زمین هست که حتی مامان خانمم نمیدونن کدوم قطعه ها سهم ایشون و خواهرشونه و اونا هم با عمو زاده هاشون مشترکن !  فقط تعداد ورثه این بار  5-6 نفر بیشتر نیست و روی رودربایستی ! هیچکدوم تا به حال اقدام به جداسازی و تصرف اموالشون نکردن !!  خنده داره !

- از همه چیز جالبتر اینه که همسر بنده هم درگیر همچین فضایی هستن !!

- من الان از هر طرف که حساب کنم چه از طرف پدری و چه از طرف مادری و چه از اموال همسرم ، یکی از ملاکین بزرگ محسوب میشم !! فقط گمنامم ! انقدر که خودمم نمیدونم کجا مال ماست !

- آقا !  خانم !  پاتو بردار !!  شما الان روی زمینهای آباء اجدادی ما وایستادی !زبان

[ ۱۳٩۳/٥/۱۳ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
تابستان هایی که گذشت !

وقتی ما بچه بودیم خبری از دنیای مجازی نبود و وقتی یکی از اقوام در مورد پسرش میگفت که داره در آمریکا کامپیوتر میخونه من همیشه یه ماشین حساب خیلی بزرگ اندازه یه اتاق به نظرم میومد که این تصویر هم البته از روی توضیحاتی بود که شنیده بودم وگرنه ...

 دنیای کودکی من بسیار از دنیای کودکی این روز ها متفاوت بود . من عاشق این بودم که تابستون بشه و همراه مادربزرگ محبوبم به روستایی در شمال بریم و من دو ماه تموم در بین کوهستان های سرد اونجا که سیب های کوچیک و ترش داشت برای خودم آزاد بچرخم و زرشک های وحشی سیاه بچینم و بخورم  و یادم نباشه که رنگ لب و دندونم کبود شده و به دروغ به مادر بزرگم بگم " من همین پشت با پامی داشتم بازی میکردم " !! و مادرم هم بهم بگه باز داری دروغ میگی؟ تو که بازم رفته بودم زرشک بخوری ! مگه نگفتم اونجا تنهایی نرید خرس داره !!؟ و من با یه ناباوری و ترس درونی به این فکر کنم که پس چرا من تا به حال ندیدمش ؟ و دوباره به سوسمارهایی فکر کنم که ازشون میترسیدم ولی حتی اونا هم نمیتونستن جلوی تمایل وحشی ام رو برای دویدن میون سبزه ها  بگیرن و من فردا صبح دوباره با پامی و سعید و ... میزدیم به کوه و کمر و خنده و بازی و شادی  و تنها دغدغه ام این بود که وقتی پام رو روی علف های براق میذارم سُر نخورم و چطوری از آب رودخونه بگذرم که اون روزا برام مثل دریا ترسناک بود !! و گاه هم زمین خوردن و زخمی شدن و گریه و قهر کردن با دوستان و ...

دلم برای بچگیم و صفای زندگیش تنگ شده ! برای وقتی که با مادر بزرگم در آشپزخونه بودم و او آشپزی میکرد و برام حرف میزد  و وقتی برنج رو آبکش میکرد یه استکان آب چلو بهم میداد که بخورم  و من چقدر طعم نمکی اون آب چلو ها رو دوست داشتم و چقدر دلم میخواست وقتی سبزی پلو رو آبکش میکنه بهم بجای یه استکان ، یه لیوان آب چلو بده !!  اون روزا کسی در مورد ویتامین ب و تاثیرش در آرامش اعصاب حرف نمیزد ولی نمیدونم مادر بزرگ کم سواد من چطوری فهمید که آب چلو سرشار از ویتامین ب هست و میداد من بخورم تا آروم بگیرم و پیشش بمونم و بهونه مامان و اسباب بازیام رو نگیرم ! چقدر دلم برای آغوش گرمش تنگ شده وقتی که در روضه ها بغض میکردم بدون اینکه بدونم واقعا داستان چیه ؟! بعد مادر با مهربونی بغلم میکرد و در حالیکه صورتش از اشک خیس خیس بود بهم میگفت " قربونت برم گریه نکن بریم خونه بهت پسته میدم "

اون روزا کسی فریاد نمیزد که "  انقدر دهه نگیرید  انقدر عزاداری نکنید  انقدر گریه نکنید مردم باید شاد باشن مردم باید تفریح داشته باشن  مردم باید... " اون روزا وقتی از روضه بر میگشتیم مردم سرخوش از رضایت درونی  ، میخندیدن ...آروم    راضی  امیدوار !

چقدر توضیح این چیزا برای بچه های الان سخته ... بچه های الان همش ناراضی ان   همش ادای فیلسوفارو در میارن  آزادی بیان میخوان وقتی که دارن به همه چی بد و بیراه میگن و از همه چی انتقاد میکنن و همه بزرگترا و غیر بزرگترا رو با لفظ " تو " خطاب میکنن !یادش بخیر که اون وقتایی که پدرم همیشه مواظب صحبت کردن من و خواهرم بودن که مامان خانمی رو با لفظ  " تو " خطاب نکنیم چون از ما بزرگترن ! یا جواب شوهر خاله رو ندیم چون از ما بزرگترن ! جلوی بابا بزرگ پامون رو دراز نکنیم چون از ما بزرگترن ! وقتی سفره غذا پهنه کنارش دراز نکشیم  و پامون رو دراز نکنیم بی احترامی به نعمتهای خداست ... من دلم برای ادب بچگیم تنگ شده ... نسل جدید گستاخ و ناآرومه ! بی ادب و پرتوقعه ! به همه میگه " تو " و بعدش هم یه " جون " به آخر اسمشون اضافه میکنه ولی با هیچکس صمیمی نیست ... تنهاست !

من دلم برای بچگیم تنگ شده ... برای ادبی که در حرف زدن داشتیم . برای احساس آسودگی که بعد از یه گردش دسته جمعی توی کوه و کمر داشتیم . برای شادی عمیقی که بعد از تاب خوردن بهمون دست میداد ... چه مهارتی توی تاب خوردن داشتیم !

مادر بزرگ دلم برای شما تنگ شده ... برای اون وقتایی که میخواستی با اون شونه های قدیمی موهای فری منو شونه کنی و من دردم میگرفت و از زیرش در میرفتم و به تعداد سنجاق های سیاه سرم اضافه میکردم :))

مادر بزرگ دلم برای شما تنگ شده ...

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ٤:۳٩ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
تنگاتنگ

روح و جسم ما بقدری به هم وابسته اند که آرامش یا تلاطم هر کدوم، سریعا روی دیگری اثر میگذاره . یعنی اگر کسی جسماً دچار مشکل بشه سریعا روحیه اش هم واکنش نشون میده . این عکس العمل روحی در هر چیزی که به جسم مربوطه ، صادقه.
برعکسش هم همینطوره . اگر روح کسی دچار انفعال یا خشم یا حسادت و ... بشه ،جسمش هم با نشون دادن علائمی مثل ضربان قلب ،، تب رنگ پریدگی و یا دردهای مبهم در نقاط مختلف بدن و ... ، به انسان اخطار میده که تحت فشار قرار گرفته!

روح و جسم ما آنچنان به هم وفادارن که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده!!
یه نکته ی دقیق در این جا وجود داره و اونم اینه که در انسان ، سلطنت در اختیار روح باید باشه ( باید باشه یعنی ممکنه خیلی مواقع ما این حق رو ازش بگیریم و بدیم به جسم ).
چرا این موقعیت ویژه به روح تعلق داره ؟ چون روح انسانی دارای قدرت مدیریته !
یعنی میتونه هم خودش رو اداره کنه و هم جسم رو. این یعنی ما باید این قدرت رو در روحمون کشف کنیم که بتونه تاثیر گذار اصلی باشه.
اگر این جریان خوب در روحیه ی انسان اتفاق بیفته میتونه مالک خودش باشه و خودش رو اداره کنه یعنی خشم و شادی ، قهرو صلح  ، حسادت و خوش قلبی و هر حالت روحی دیگه نمیتونه بقدری بر روحیه انسان مسلط بشه که اون رو از خالت نرمال خودش خارج کنه .
وقتی تعادل روحی حفظ بشه ، بدن هم در حالت نرمال قرار میگیرن و غالبا جسم هم در آسودگی ، زندگی رو ادامه میده .
یعنی هر حالت روحی ، سر منشا اتفاقات خاصی در بدن انسان میشه که اگر ادامه دار و مزمن باشه به بیماری جسمی منجر میشه.
لطفا اگر دچار دردهای مبهم میشید که هر وقتی در یک قسمت دیگه از بدنتون بروز میکنه قبل از جسم ، به روحتون یه نگاه بندازید ! شاید سر نخ دستتون اومد ...

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
ایمیل جالب ارسالی

یه مدتی رفتم طلبه شدم تا آدم خوبی بشم ولی نشدم !

بعدش دیدم حال و روز من به  انسان های ملکوتی که احوالاتشون رو میخونم شبیه نیست و حال خیلیای دیگه ای که میشناسمشون  هم مثل منه !!

برید ادامه مطلب تا بفهمین چرا ؟!؟!

خودمم همین دو دقیقه ی پیش دوباره فهمیدمش !!

چون خیلی وقت بود به این نتیجه رسیده بودم !!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٥/٤ ] [ ٤:٠٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
خودت را ...

تشنگی ام  زیاد است

خودت را برایم جیره بندی نکن !

به یکباره عطش را فرو بنشان

یا لااقل غرق بارانم کن !

عطش را میتوانم صبوری کنم

 با مزمزه کردنت، بی تابم نکن!

[ ۱۳٩۳/٥/۳ ] [ ٤:٢٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]