افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
دلفریب

دیشب 5 ماشینه رفتیم پارک جنگلی شمال تهران ... در ارتفاعات هوا خیلی خنک بود و چراغای تهران بزرگ جلوی چشممون سوسو میزد.

از شهر کنده بودیم و به ارتفاعات رفته بودیم. صدای جیرجیرکا از همه جا شنیده میشد و خنکای نسیم گونه ها رو نوازش میداد...

در لابلای دود همبرگر کبابی و جوجه و بلال ، یخ های فامیلی شکسته میشد و پرده های دلخوری کنار میرفت  و چای هیزمی دلهای نزدیک شده رو گرم و گرم تر میکرد . صدای خنده های زنونه که گاه اوج میگرفت با ریتم بم و دائمی صداهای مردونه  حکایت از یه دور همی ساده داشت.  مردای جوون با سرو صدا ذغال ها رو باد میزدن و محصول این تلاششون رو با کلی افتخار برای خانماشون میآوردن !

خلاصه شبی جالب رقم خورد ..

اما برای من هیجان انگیزتر و جذاب تر از هر چیزی، دیدن یه روباه با دمی بسیار زیبا در نزدیکی جمعمون بود !! تا به حال روباه از نزدیک ندیده بودم . مثل گربه ها که دائم دورمون میچرخیدن ، یه روباه هم  آروم از کنارمون رد شد و به دنبال غذا بود ! اصلا انگار نه انگار که قراره از انسان بترسه و فرار کنه . اصلا انگار اون جمع رو نمیدید. با خودم گفتم حتما دنبال غذا برای بچه هاشه... شایدم خودش خیلی گرسنه است و یا شایدم به دست انسان بی وفا اهلی شده !!

هم برام هیجان انگیز بود که حیوانات طبیعت رو انقدر از نزدیک و بدون فاصله میدیدم و هم کلی غصه خوردم که حتما غذا ندارن که انقدر به انسان ها نزدیک شدن :(

کُشتم همه  رو بسکه بهشون گفتم یه تیکه براشون همبرگر یا جوجه بندازن قلب

 

 

درگوشی :

- ازینکه ازم نمیترسید حس میکردم بیش از اندازه دوستش دارم ! و یه دفعه انگار به وضوح حس کردم که چقدر آدم غمگینی هستم !!! ناراحت

- درخت پشت پنجره آشپزخونه امون بخاطر خشکسالی کاملا خشک شده و من امسال خیلی کمتر گنجشک و کبوتر دیدم  

- هربار که به پنجره خیره میشم مجبور  میشم اشکام رو پاک کنم !  پرنده های دوست داشتنی من ، دارن آروم آروم ترکم میکنن :(

- تازگیا متوجه شدم که خیلی لوسم نگران

[ ۱۳٩۳/٦/۳۱ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
پلیس + 10

جاتون خالی رفته بودم پلیس + 10  برای تمدید گواهینامه رانندگی ...

15000 تومن و 1000 تومن جدا جدا کارت کشیدم و همراه با همه مدارک  لازم ، دادم دست دختر خانمی که داشت با کامپیوتر همه اطلاعات رو وارد سیستم میکرد .

صورت گرد کوچولویی داشت که با موهای تقریبا وزوزی احاطه شده بود  خوشگل نبود ولی وقتی بهش دقیق میشدی دلنشین به نظر میومد اما بسیااااااار بسیااااااااار جدی و ساکت و کم حرف .

در حین بررسی مدارک گفت خانم 20 تومن لطف کنین !

چون قبلا وجوه اعلام شده رو واریز کرده بودم فکر کردم این 20 تا تک تومنی برای مثلا پول منگنه و این حرفاست !!

در حالیکه توی کیفم دنبال پول خرد میگشتم با خودم هم میگفتم آخه کی دیگه الان 20 تومنی داره ؟  و در همون حین هم از پسر خواهرم که اونم برای همین کار اومده بود پرسیدم 20 تا تک تومنی یا 20،000 تومن ؟ اونم بهم گفت :  20 تا تک تومنی !

بالاخره یه سکه 200 تومنی پیدا کردم و در حالیکه به  طرف اون خانم میگرفتم گفتم  الان چطوری میخوای اینو خرد کنی ؟؟!

چشمای از تعجب گرد شده خواهر زاده ام با صدای خنده اون خانم جدی و اخمو ، برام کافی بود که بفهمم با دراز کردن دستم در حالیکه یه سکه 200 تومنی رو گرفته بودم چه صحنه کمیکی رو خلق کردم نیشخند

خانمه در حالیکه میخندید گفت : مگه این روزا 20 تومنی پیدا میشه ؟؟

فوری یه تراول 50 هزارتومنی رو گرفتم طرفش و با خنده گفتم :  این برای اعاده حیثیته !زبان

من : خجالتخجالتخنده

خواهر زاده ام :  قهقههقهقهه

اون خانم : نیشخندنیشخند

بقیه آدمایی که اونجا بودن  ... ( نمیدونم ! چون از شدت خنده و خجالت به هیچکس نگاه نکردم و  سریع پریدم بیرون )زبان

همینکه از سالن پلیس +10 بیرون اومدیم خواهر زاده ام روی اولین پله نشست و از ته دل دوباره شروع به خندیدن کرد و منم در حالیکه از شدت خنده خم شده بودم سعی میکردم باقی وسایلم رو توی کیف قرار بدم !

 

درگوشی:

- به پسر خواهرم میگم منکه ازت پرسیدم 20 تا تک تومنی یا 20000 تومن ، چرا گفتی 20 تا تک تومنی ؟  میگه من بهت گفتم : پ ن پ ! 20 تا تک تومنی !!ابرو

- نتیجه اخلاقی : به گوشاتون اعتماد نکنید هیچوقت !زبان

- دو سه روزه همینکه اطرافیان منو میبینن بهم میگن : 20 تومنی خدمتتون هست ؟چشمک

- الان به من میخندید؟عصبانی

 

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٦ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
چه باید کرد ؟؟

 (یه بعدا نوشت هم در انتها اضافه کردم برای دوستانی که تقاضا کردن و ... مرسی)

دیگه حنام پیش " گرامی همسر " رنگی نداره بسکه براش دردسر درست کردم !!خنثی

تا میخوام ازش برای یه نفر دیگه کمک بگیرم یه نگاه آنچنانی بهم میندازه که یعنی برو قبلیا رو صاف کن بعد بیا برای جدیدا درخواست وام طولانی مدت کن !زبان

برای بعضیا قرض بلاعوض ازش گرفتم ...

یکی دو جا برای افردای ضمانت ازش خواستم که بعدش مجبور شده قسطاش رو  شخصا بده ...

برای یکی دو نفر هم ازش خواستم وام از جایی بگیره که اونا نصفی از  قسطاش رو خودشون بدن و نصفش رو ما بدیم ... که ندادن ... و ایشون داره  همش  رو میپردازه !آخ

خلاصه من نمیدونم خدا وضعیت منو درک میکنه یا نه ؟!!سوال

اگه درک میکنه چرا دائم افرادی رو سر راهم قرار میده که نیازمند مثلا 3 - 4 میلیون وام هستن با اقساط کم ؛ که من دیگه واقعا  خودم پولی در بساط ندارم .. از طرف دیگه اعتباری  هم پیش  " گرامی همسر " ندارم ... چوب خطم همه جوره پر شده !!

اگرم درک نمیکنه که خب من دیگه حرفی ندارم ! قهر

 

درگوشی:

- اگر کسی میتونه از خیر 3 - 2 میلیون پولش بگذره حالا حالاها  ... و ماهی فقط 100،000 تومن قسط تحویل بگیره  ؛ به من خبر بده تا اطلاعات ریزتر و شماره حساب اون فرد رو براش بنویسم !

 - البته باید بدونه داره به صاف شدن قرض خانواده ای کمک میکنه که برای امرار معاش حتی کارت  ملی و شناسنامه مادر خانواده رو هم گرو گذاشتن تا بتونن پولی فراهم کنن تا 6 نفر اعضای خانواده زنده بمونن. در حالیکه باید خونه رو تخلیه کنن و پدر خانواده داره با تومور مغزی دست و پنجه نرم میکنه و مادر با تیروئید سمی دست به گریبانه  و دختر بزرگ خانواده با یه دختر 5 ساله برگشته به منزل پدری بخاطر اعتیاد شوهرش به  شیشه !!

- فکر نکنید بیکارن . یکی از پسرها داره جایی کار میکنه با ماهی 400،000 تومان و پدر خانواده هم در یه کارخونه مشغوله ولی خب هزینه درمانش زیااااااده.

- لطفا اگر در ورامین خانه ای رو هم میشناسید که این خانواده بتونن در اون ساکن بشن و کرایه ... ( ندارن که بدن ) ، بهم معرفی کنید.

- دوستان مدتهاست برای نوشتن این پست تعلل کردم تا شاید از طریق دیگه ای خدا مشکلشون رو حل کنه ولی متاسفانه با تهدید بیرون کردن از خونه مواجهن و هزاران مشکل...

- بعضی زندگیا مثل فیلمه ... باورش خیلی سخته .

- شکرانه ی زندگی آروم  و راحتمون رو با کمک به دیگران انجام بدیم ... حتی با کمک های اندکقلب

- تشکر من قابل شما رو نداره انشالله  پاداش مهربونی شما با خداوند .

- نوشتن این پست برام خیلی سخت بود ولی گاهی باید از آبرو هم برای همدیگه مایه بذاریم...

- اگرم زندگی به شما فرصت این کارا رو نمیده خودتون رو سرزنش نکنید . خدا به قلبتون نگاه میکنه  .

 * اگر میتونید کمک کنید به این خانواده میتونم شماره تلفنی ازین خانواده در اختیارتون بذارم تا خودتون شخصا تماس بگیرین و برید زندگیشون رو ببینید تا اعتمادتون جلب بشه. بازم متشکرم

شماره کارت خانم " اکرم مردانی "

6104،3372،1906،8275

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢۳ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
هر چیزی که قانون نباشه !

کاش یه هفته تموم ، نه جایی قرار بود برم و نه کاری بود و نه کسی منتظرم بود ... خیال باطل

من برای خودم تو خونه میموندم فقط !!خوشمزه

البته در اون صورت هم  نمیدونم باید چیکار میکردم ؟!!متفکر

.

.

.

اصلا تو خونه موندن وقتی میچسبه که قراره بری بیرون ... بله !ابله

[ ۱۳٩۳/٦/٢٢ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
پیروزی 3 بر 0

 

ولاسکو رو به چالش آب یخ دعوت کنیم ؟

نیشخند

[ ۱۳٩۳/٦/٢٠ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
نمیخواد بریزید سرتون ! بخونیدش !

از طرف نویسنده وبلاگ " وارونگی " به یک چالش در زمینه معرفی کتاب دعوت شدم.

کتاب مورد نظرم

                              " قرآن و باستان شناسی "

 تألیف آقای مهندس احمد رهبری از اساتید هیات علمی دانشگاه هنره که توسط اداره انتشارات دانشگاه هنر در اسفند ١٣٩٢ به چاپ رسیده .


همگی دوستان رو به خوندن  این کتاب و معرفی کتاب های مفید و مورد علاقشون  دعوت میکنم.

در ضمن میتونید این کتاب رو دانلود کنید و بخونید.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٩ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
راه نو !

آدما به هر رویه ای که تو زندگیشون در پیش بگیرن عادت میکنن و بعد مدت کمی دیگه خوب و بد اون روش ، پیششون کمرنگ میشه. وقت انتخاب باید بهترین رو انتخاب کرد و از سختی ها نترسید چون کم کم عادت میشه و دیگه رنجی نداره اما اثر اون انتخاب اولیه تا همیشه باقی میمونه.

 

درگوشی:

- لینکدونی خیلی بی رمق شده . خیلیا رفتن و دیگه نمینویسن. خیلیای دیگه هم سالی   ماهی یه بار یه سانس میذارن و میرن تا بعد ! اشتیاقی برای سر زدن و خوندن باقی نمونده :(((

- ذهن خودمم قفل کرده و انگار با هیچکس حرفی ندارم !

- امروز شورای اساتید داشتیم که من اول ترمی خواب موندم و نرفتم !!مژه

- تنها چیزی که الان برام خوشاینده دیدن برق چشماییه که موقع تدریس بهم خیره میشن و احساس کشف کردن و فهم رو ، میشه توشون دید ...

- امسال تصمیم گرفتم بیشتر سکوت کنم و کمتر با دیگران قاطی بشم. یه جورایی دلم میخواد درونی تر باشم !

-مورد بالایی اصلا به روحیه ام مربوط نیست فقط یه تصمیمه برای رسیدن به چیزی که دلم میخواد... سکوت چیز ارزشمندیه.

- دوستان دلم براتون تنگ شده !! چرا به نظرتون ؟ آخه شما که اصلا آدمای خوب و جذاب و خنده رو  و با حالی نیستید !! پس چرا خب ؟؟!!!تعجبزبان

- به قول لطیف دردسر عظیم : ناراحت شدین؟ ( 3 بار )

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۸ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
امروز را چگونه گذراندیم ؟

 تا به حال کسی رو دیدید که از صبح تا عصر توی خیابونا گشته باشه و با لپای قرمز و بدن داغ از هُرم گرمای شهریور به خونه رسیده باشه ، و هر چی آب میخوره احساس کنه که تشنگیش برطرف نمیشه ؟!

اگه ندیدید میتونید الان به من نگاه کنید !

خسته و گرما زده و تشنه  رسیدم خونه . با خواهرم از صبح دنبال برطرف کردن  نواقص مدارک تحصیلیش بودیم.

اول  به دبیرستان قدیمی خودش  رفتیم که 30 سال پیش از اونجا فارغ التحصیل شده  بود . دیدیم اصلا چندین ساله پسرونه شدهزبان

رفتیم آموزش و پرورش منطقه . هر جا میگفتیم اومدیم دنبال مدارک 30 سال پیش بهمون لبخند میزدن و میگفتن : جدی ؟ خواهرم سکوت میکرد و من به جاش با خنده میگفتم :  بسکه عجله داره ! براش اسپند میریزم تو آتیش !نیشخند

خلاصه بعد از کلی آسانسور سواری بهمون گفتن مدارک اونجا نیست و کلیه مدارک منتقل شده به یه دبیرستان دیگه در همون منطقه ! آدرس گرفتیم و رفتیم دنبالش. خیابونا رو بلد نبودیم بسکه اتوبان و فرعی و اصلی جدید تو اون محدوده زده شده بود. اصلا همه چی با سالهای دور فرق کرده بود. خلاصه انقدر از بقال و مکانیکی و پلیس و اهل محل سوال کردیم که خسته شدیم. یه دفعه یادم افتاد میتونم تلفنش رو بگیرم و از خودشون کمک  بگیرم... از 118 شماره اش رو گرفتم و تماس گرفتم و آدرس رو پرسیدم و با کمک خودشون مدرسه رو پیدا کردیم! بعد از این همه رنج و مرارت  تازه فهمیدیم یه چند باری از جلوی اون دبیرستان رد شدیم و متوجه اش نشدیم.

وارد مدرسه که شدیم مدیرشون فکر کرد من از منطقه برای کار خاصی رفتم اونجا  !! کلی تحویل گرفت و چای و شیرینی و این حرفا ... ( تازه فهمیدم قیافه ام خیلی به رئیسا و یا شاید بازرسا میخوره  )مژهزبان

 با بدجنسی سکوت کردم و بعد از نوش جان کردن خوردنیا ، گفتم اومدیم نواقص مدارک قدیمی خواهرم رو بگیریم !از خود راضی

حس کردم همه یه نفسی به راحتی کشیدنزبان از من میشنوید اینا یه ریگی به کفش داشتن حتما زبان

خلاصه وقتی فهمیدن ما کاری باهاشون نداریم زود زونکن سال های دووووور رو آوردن و پرونده خواهرم رو پیدا کردن و تقدیم ما نمودند !! خوش و خرم نیشخند

حالا تو خیابون خواهرم دائم بهم میگه تو چطوری روت شد کلی مردم رو سرکار بذاری ؟( بیا و خوبی کن ! اصلا حقش بود خودش تنهایی میرفت و اونا هم بهش میگفتن الان سرمون شلوغه و برید یکی دو ماه دیگه بیاید )قهر

دیگه بعدشم رفتیم به موسسه ای که خواهرم اونجا مشغول دوره دیدنه و مدارک رو تحویل دادیم و  نزدیک اذان ظهر کار تموم شد و هردو با هم یادمون افتاد که چقدر گشنمونه . من پیشنهاد کوبیده یا پیتزا رو دادم و خواهرم بدون هیچ حرفی دستم رو گرفت و با خودش برد توی یه آش فروشی !! قهر

منکه محال بود توی اون گرما آش بخورم ولی نمیشد رو حرف خواهر بزرگه حرفی بزنم . برای همین یه دور سالن رو از زیر نظر رد کردم و به  آرومی دستش رو گرفتم  و آوردم بیرون و گفتم جا نیست !از خود راضی

بعد خیلی خوشگل یه رستوران پیدا کردمو سفارش غذا دادم  . بعدشم در یک حرکت استثنائی، خیلی سریع، کوبیده رو  از تو ظرفا ناپدید کردیم نیشخند جای همگی خالی ! رستوران نقلی و تمیزی بود که غذای خوبی هم داشت .البته خواهر بزرگه نذاشت نوشابه بخورم  و دوغ سفارش داد قهر

بعدش که کمی احساس آرامش کردیم تازه نشستیم برای آخرین روزای تابستون برنامه ریختیم که کجاها بریم ! منم خیلی سریع تو ذهنم سرچ کردم که کجاها  میتونیم غذاهای مورد علاقه ام رو بخوریم وگرنه به این خواهر بزرگه ی ما باشه دائم برام آش میگیره !!  من خیلی آش رشته دوست دارم ولی واقعا توی گرمای تابستوی و تو خیابون  آخه کی حوصله آش رو داره ؟ هرچند خیلیا داشتن میخوردن زبان

الانم شکمو خودتونید ! شیطان

[ ۱۳٩۳/٦/۱٧ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
پناه من

بالم شکسته بود و هوایی نداشتم

از دست روزگار رهایی نداشتم

بیهوده نیست عاشق گنبد طلا شدن

مشهد اگر نبود که جایی نداشتم

دردم زیاد بود و  طبیبی مرا ندید

 دردم زیاد بود و دوایی نداشتم

گفتم مگر امام رضا چاره ای کند

ای وای اگر امام رضایی نداشتم

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٥ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
15میلاد امام رضا (ع) مبارک

دل سپرده ام من به روی تو
در دل من است آرزوی تو

جان جان جان از همه جهان
میکشد دلم پر به سوی تو

دل به دل ز تو تا تو آمدم

قبله گاه من خاک کوی تو

 

 

درگوشی:

- چی میشد بدون برنامه ریزی من ، روزی ام میشد و میرفتم به حریم امن رضوی پناهنده میشدم ؟!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٥ ] [ ٦:۱٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
 

خدایا دیگه منتظر هیچی نیستم . میدونم چیزی رو تغییر نمیدی ... میدونم !

فکر نکن قهر کردم ...

فقط حسم رو از دست دادم

همین !

[ ۱۳٩۳/٦/۱٤ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
یکی منو تعریف کنه !

انگار زندگی کردن یادم رفته !

نمیدونم دارم چه میکنم ؟ روزمرگی ؟  بی تفاوتی ؟ تو خواب راه رفتن ؟ چی؟

هیچی برام بهونه نمیشه که بخوام فعالیت مهمی از خودم نشون بدم !

بچه ها فکر کنم مُردم و خودم هنوز باورش نکردم :))))

[ ۱۳٩۳/٦/۱٤ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
بدون شرح

انگار راست میگن که دنیای مجازی آدم رو افسرده میکنه !!

دیشب داشتم اولین وبلاگم رو بررسی میکردم دیدم چقدر شادتر مینوشتم !

[ ۱۳٩۳/٦/۱٤ ] [ ٥:٢٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
آقا ، خانم، وکیلم ؟

از محبوبترین کارهای این دنیا اینه که دو نفر رو به هم معرفی کنی و اونا با هم زندگی موفقی رو تشکیل بدن ...

کاش میشد از طریق دنیای مجازی دختر پسرای خوب رو به هم معرفی کرد ! منظورم سایت های همسریابی نیست هااا

مثلا من دختر و یا پسرای بسیار خوبی رو میشناسم که  باید ازدواج کنن ولی خودشون هنوز کسی رو پیدا نکردن ...

در محیط کارم  جوونای زیادی رو میشناسم که باید ازشون بر حذر بود !! ولی خیلیاشون هم دارن قربانی تب ظاهر طلبی اجتماع میشن و علیرغم زیبایی های ظاهری و باطنی که دارند ، سنشون داره بالا و بالاتر میره :(

کاش مثلا من وکیل بودم دو تا رو که به نظرم مناسب میرسن به هم معرفی کنم تا با افکار هم اول آشنا بشن و بعد اگر خودشون صلاح دونستن اقدام به آشنایی های ظاهری و خواستگاری و ...  بکنن.

[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
جستجوگری

هنوز هم  به دنبال یافتن نشانه هایی از تو هستم

تا  بشناسمت!

ای کاش اگر یافتمت با خود نگویم

" چه جستجوگری بی حاصلی " خنثی

[ ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
کلمه ای به نام " بی پناهی "

 غرق در افکارم داشتم ظرفا رو میشستم که صدای زنگ موبایل رشته افکارم رو پاره کرد . با عجله دستم رو با حوله خشک کردم و موبایلم رو جواب دادم

من: بله بفرمایید

اون :سلام استاد

- سلام . بفرمایید

- خوب هستین؟ ببخشید مزاحم شدم

- خواهش میکنم. شما ؟

- من فلانی ام

- بله  بله  حال شما ؟ خوب هستین؟

- مرسی (حس کردم صداش کمی میلرزه )

 - چه خبرا؟ یاد ما کردی ؟

- راستش استاد من ...   ( شروع به گریه میکنه ) !

- چی شده؟

- تورو خدا یه کمی باهام حرف بزنین .دارم دق میکنم ! ( هق هق شدید گریه )

نمیدونستم چیکار باید بکنم . از چندین سال پیش میشناختمش ولی مدتها بود که خبری ازش نداشتم  اگر خودش رو معرفی نمیکرد شاید به این زودیا دوزاریم نمیافتاد. نگران شده بودم ولی سعی کردم آروم صحبت کنم تا اونم شاید کمی آروم بشه.

- از کجا داری زنگ میزنی؟ صدای ماشین و بوق و سرو صدای مردم میاد !

- الان راه آهنم !

- خیره انشالله . داری میری مسافرت یا برگشتی ؟

-هیچکدوم استاد . راستش دیگه خسته شدم . دلم میخواد برم یه جای دور که دست هیشکی بهم نرسه ! آخه چقدر ما دخترا بدبختیم ؟! ( هق هق گریه )

- چییییییی شده؟ حرف بزن ببینم؟ راه آهن رفتی برای چی پس ؟

- همینطوری از خونه زدم بیرون و اتوبوس سوار شدم . تهش اینجا بود

به ساعت نگاه کردم . 8 و خورده ای بود !! آخه این وقت شب ، یه خانم جوون تو راه آهن چیکار میکرد ؟

- چرا؟ برای چی؟ انقدر کلافه ای ؟

-   با شوهرم دعوام شد ... کلی حرف نامربوط بهم زد. همیشه کارش همینه ...استاد خیلی بدبختم ! شوهرم خیلی بد اخلاقه . با کوچکترین بهانه ای هر چی به دهنش میاد بهم میگه و ظرفای خونه رو به طرفم پرت میکنه و...

- جدی؟ خب دردش چیه؟

دیدم سوال نامربوطی پرسیدم ! اون موقع شب و تلفنی ، اونم وقتی دختره توی میدون راه آهن واسه خودش داره گریه میکنه و میچرخه ؛ جای این حرفا نبود.

- عزیزم حالا اگر ناراحت بودی و میخواستی از خونه بزنی بیرون چرا نرفتی خونه پدرت ؟ آخه این وقت شب که درست نیست تو خیابونا برای خودت میچرخی !

گریه شدیدش متوجهم کرد که باز به چیزی اشاره کردم که داره ازش رنج میبره

- رفتم استاد ... رفتم !  ولی ... ولی ( بازم گریه و گریه ) پدرم کلی دعوام کرد و گفت : معنی نداره وقتی با شوهرت دعوات میشه پاشی راه بیفتی بیای اینجا. من آبرو دارم.دختر شوهر دادم که بره سرزندگیش نه اینکه تا بهش میگن بالای چشمت ابروئه قهر کنه و برگرده... زود وسایلت رو جمع کن و برگرد خونه ات !! به خدا حس میکنم هیچ کسی رو ندارم. چرا باید شوهر تند مزاج و بابای زورگوم رو تحمل کنم ؟ آخه من به کجا پناه ببرم؟

میدونستم حق داره ولی بازم نمیشد کارش رو تایید کنم. باید بر میگشت خونه تا مسئله دیگه ای پیش نیومده بود .  شوهرش میفهمید اون خونه پدرش نیست غوغا میکرد و پدرش هم ازین طرف ...

 اصلا این تا کی میتونست تو خیابون بمونه ؟ با کی برخورد میکرد؟ چه رفتاری باهاش میکردن؟

- ببین عزیزم خودتم میدونی که الان موقع خوبی برای خیابون گردی نیست. شما سوار اتوبوس برگشت بشو که برگردی خونه بابات ولی تماست رو قطع نکن تا با هم کمی حرف بزنیم شاید تونستیم یه راه حلی پیدا کنیم.

خلاصه اون شب تا این خانم خانما برسه به خونه پدرش ، ما با هم حرف زدیم. بهش گفتم اگه پدرت اعتراض کرد بهش بگو باهات بیاد خونتون و یا اینکه بذاره امشب رو بخوابی و فردا که عصبانیت شوهرت خوابید برگردی خونه !

راستش خودمم از باباش ترسیده بودم :))  ولی خب چاره ای نبود باید بر میگشت به خونه تا راه حلی پیدا بشه.

کل ماجرا رو خیلی خلاصه و با حذف چیزایی که نمیشد بگم ، تعریف کردم...

 

درگوشی:

- دخترای جوون ممکنه خیلی اشتباه بکنن  ولی نباید طوری باهاشون برخورد بشه که خیابون رو به خونه ترجیح بدن !

- بیشتر از هر چیزی ازینکه حس میکرد هیچ پشتیبانی نداره دلم براش سوخت

- هنوزم با شوهرش و پدرش مشکل داره .

- راستی اون شب نه شوهرش و نه پدرش نفهمیدن که رفته بوده راه آهن ! وقتی برگشت پدرش خوابیده بوده و مادرش یواشکی اون رو به اتاق دیگه ای برده بوده تا فردا برگرده خونش !!!

- وقتی خودش برگشت خونه اش ... بدون اینکه مردی از خانواده اش همراهی اش کنه ؛ فکر میکنید روزگار بهتری در انتظارش بود ؟

- برای تمام زنان سرزمینم که در بین دو سنگ " فرهنگ مردسالارانه " خرد شدن و یا میشن ؛ متاسفم !!

- فکر نمیکردم لااقل تو تهران دیگه ازین خبرا باشه !!

[ ۱۳٩۳/٦/٥ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
:))

مرد : عزیزم آماده شدی بریم؟؟؟

بـــــانــو : ای بابا عزیز من ، من که گفتم تا 5 دقیقه دیگه حاضرم!احتیاجی نیست که هر نیم ساعت یه بار بپرسی!!

[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ٥:۳٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]