افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
راه حلی میشناسین؟

از قدیم شنیده بودم که میگفتن " عقل سالم در بدن سالم "  ، تازه الان بهش ایمان آوردم !

امروز بسکه خسته بودم نماز ظهر و عصرم رو لب قیطونی خوندم ! یعنی تا یه زمانی اصلا یادم رفته بود که نماز نخوندم و بعدش که یادم اومد فقط دوئیدم که تا اذان مغرب رو نگفتن یه خاکی به سرم بریزم به قول مادربزرگه ! البته میدونم باید اعاده کنم ! اون تلاش فقط برای ارضای روح خودم بود تا  خودمو بیشتر مورد سرزنش قرار ندم ...

اما ازونجایی که با هیچ ترفندی نمیتونم خودمو گول بزنم همینطور دارم از مواجهه بعدی با خدا طفره میرم !! اصلا هر وقت به شدت از خودم ناراضی باشم اولین عکس العملم فرار از خداست !تعجب

موضوع اینه که وضو گرفتم و جانماز هم پهن کردم ولی نمیرم نماز مغرب و عشا رو بخونم  !

 به جای اینکه جبران کنم و سعی کنم دیگه تکرار نشه ، دائم دلم میخواد به تعویق بندازم !

واقعا قدیمیا راست گفتن که " عقل سالم ... " !قهر

 

درگوشی:

- شما الان برای چی میخندین خب؟؟!!قهر

- اصلا دوباره قهر

[ ۱۳٩۳/٧/۳٠ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
 

صحبت با تو همیشه با ذوق شروع میشه و با دلتنگی خاتمه پیدا میکنه !

تقصیر توئه یا من؟!



[ ۱۳٩۳/٧/۳٠ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
؟؟؟

فکر کنم بین خستگی جسمی و افسردگی یه رابطه مستقیم وجود داره !

[ ۱۳٩۳/٧/۳٠ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
من امروز تهران

قدرت متقاعد کنندگی یه آدم فقط به نحوه استدلالش بستگی نداره بلکه مجموعه ای از بیان و رفتار و حتی لباسشه که روی مخاطب تاثیر گذاره !

 

درگوشی :

-  امروز وقتی پام رو از فضای سربسته به بیرون گذاشتم حس کردم دارم تو شمال قدم میزنم. دونه های درشت و تند و پر آب بارون ...

- وقتی رسیدم خونه همه لباسهام خیس بود. خیس خیس !

- خدایا شکرت

[ ۱۳٩۳/٧/٢٩ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
" میم "

میم عزیزم ... نازنینم ، من حالت رو میفهمم !

مادر در دنیا تکرار ناشدنیه!

تا چشمات به اشک میشینه فوری درک میکنم که داری به نبودِ مادر فکر میکنی

من بهت حق میدم ناراحت

حتی این روزا که خودت مادر شدی هم هنوز بغض گلوگیرت  به همه یاداوری میکنه که جای خالی مادر چقدر برات پررنگه ... به سهم خودم سعی کردم این روزا برات به آرامش و راحتی بگذره ولی مطمئنم هیچکس مادر نمیشه ... نگران

میم عزیزم ، کاش میدونستی چقدر اشک ریختن هات منو اذیت میکنه ... تنها چیزی که باعث میشه در اون شرایطی که  اصلا دوست ندارم قرار بگیرم ، دووم بیارم و دم نزنم ؛ دیدن چشمای درشت اشک آلود توئه که وادارم میکنه کنارت بمونم تا تو در تنهایی خودت این غصه رو کمتر داشته باشی که چرا مثل تمام هم سن و سالات ،در این روزهایی که به مادر نیاز داری ؛ در کنارت نیست ناراحت

اما گل قشنگم ، عزیز شیرینم ، این روزها میگذره و تو باز هم چراغ روشن خانواده کوچیکت میشی که به همه نور میدی و امید.

بازم صدای خنده هات تموم فضا رو پر میکنه و من با لبخندی به وسعت قلبم ، شاهد خوشحالی و آرامشت هستم.  سخت نگیر جون دلم ... زندگی گذراست !بغلماچبغل

 


[ ۱۳٩۳/٧/٢٦ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
لحظات انکار

سالهاست که سوالی دائما در ذهنم بالا و پایین میرود

" چرا از تو میگریزم ؟ "

نه تنها از تو ، که از هر آن چیزی که تو را به یادم  میآورند میگریزم!

دائم به تعویق میاندازم میقات را ... میعاد را

گویا رویاروئیت مرا رنج میدهد

اما چرا ؟

از حقارت خود فرار میکنم یا از نقصان دائمی ام ؟

شاید که کمال طلبی ام راحتم نمیگذارد !

هر چه هست یقین بدان که گریز ِ من ، از خویش است و نه از تو !!

تو مرا با خودم روبرو میکنی

وادارم میکنی در آیینه ات ، همه حقارتم را ، همه کوتاهی ام را ، همه دیوی درونم را ببینم

لعنت بر من که این همه بد هستم

لعنت بر من که حواسم در ناکجا آباد است 

همه جا هست اما پیش تو نیست

............

دلم گرفته است

وقتی از تو فرار میکنم جایی برای پنهان شدن ندارم

و تو میدانی "علنی ماندن" چه رنجی میدهد مرا :(

[ ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
متهم ردیف اول

اینکه دائم توی ذهنم دیگران رو مقصر عقب افتادگیهام میدونم و از دستشون دلخورم فقط برای فرار از این اعتراف آزار دهنده است که  " من مسئول مستقیم همه مشکلاتم هستم"

یه عبارت کلیدی در قرآن وجود داره که جای هیچ بحثی رو باقی نمیذاره!

" وَ مَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکِّلْ عَلَی الله فَهُوَ حَسْبُهُ "

"و هرکس که تقوای الهی را پیشه کند خداوند برایش راه خروجی ( از هر مشکلات ) مهیا میکند و  از جایی که گمان ندارد روزی او را میرساند و کسی که توکلش به خداوند باشد خداوند او را کفایت میکند "

مشکلات در زندگی همه وجود داره و کسی که ما و دنیامون رو آفریده ؛ راه خروج از مشکلات رو تقوا قرار داده... من نمیدونم چرا این مطلب رو سرسری میگیرم و دنبال اینم که خودم مشکلاتم رو حل کنم و در این مسیر خیلی از مواقع مرتکب گناه میشم ؟!

روزی همه ما دست خداست و باز نمیدونم چرا خیلیا از صبح تا شب دنبال این هستن که چطوری و از چه راهی  پول بیشتری به دست بیارن ؟ در حالی که هرگز زمان و قدرت استفاده از تمام چیزهایی رو که جمع کردن ، نخواهند داشت ! روزیِ هر کسی به مقداریه که ازش بهره میبره و نه اون مقداری که ذخیره میکنه ! با این نگاه فاصله  زیادی بین پولدار و فقیر وجود نداره ! مگه یه انسان چقدر میتونه مصرف کنه ؟

راستی چرا باور ندارم که خدا میتونه از همه نظر احتیاجات منو مرتفع کنه ؟ اگر ... اگر که فقط با تقوا باشم . یعنی از گناهانی که میدونم و میشناسم دوری کنم ؟ همین !

چرا باورش ندارم ؟ چرا بهش اعتماد نمیکنم ؟ چرا نمیذارم مدیریت زندگیم به دست او باشه؟ چرا فکر میکنم خودم بهتر میتونم ؟!!!!

 

درگوشی :

- دارم یه لیست تهیه میکنم از گناهانی که مثلا از صبح تا شب بطور معمول ازم سر میزنه . بعد میبینم بیشترش رو بیخودی مرتکب شدم از روی عادت    از روی بی توجهی   از روی خجالت !!

- عامل غم و افسردگی و سرخوردگی هام همینه ...

- مسئول همه چی منم ... فقط من!

 " فقط من ! "

[ ۱۳٩۳/٧/٢۳ ] [ ٦:٢۸ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
کاش وجود داشتی !

آرومم و خاموش

بی صدا و آهسته

 غمگین !

حتی وقتی عکس خیالت  را در ذهنم میبینم و لبخند میزنم

اندوه ، تِم تنهاییم شده است :(

[ ۱۳٩۳/٧/٢٢ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
مارگزیده میترسد !

وقتی برای بار اول دیدمش خیلی زود با هم احساس صمیمیت کردیم و رابطه  رو شروع کردیم. تمام تعطیلات رو با هم میگذروندیم و کلی عکس پیک نیک با هم داریم. پارک جنگلی  ، تله کابین بالای کوه ،لب دریا ، خیابون گردی ، گیر کردن تو ترافیک ، آش رشته ، کله پاچه ، کیک خونگی ، صبحانه لابلای درختای جنگلی و شب نشینی ...

اما بعد از یه مدت کم کم  توجهم نسبت به واکنش هایی که نشون میداد جلب شد. رگه های حسادت و لجبازی ،خودش رو  تو رفتارش نشون میداد ... چیزی که من بهش خیلی حساسم . بسکه از حسادت دیگران رنج بردم تو زندگیم .

از حرف زدنم با دیگران خوشش نمی اومد . نسبت به افراد جدیدی که باهاشون آشنا میشدم حساس بود . دوست نداشت با هیچکدوم از دوستان دیگه رفت آمد کنم ! از اینکه آشپزی یا شیرینی پزی میکردم لجش میگرفت ! کلی دروغ به هم میبافت تا خودش رو خیلی با معلومات و با کلاس نشون بده. البته بی سوادم نبود  اون موقع ارشد شیمی کاربردی داشت ولی انگار به مقدار کافی تحویل گرفته نشده بود !!  دیگه کم کم حس کردم از اینکه دیگران تحویلم میگرفتن به شدت دلخور میشد. مدتی برای اینکه حساسیتش کم بشه رابطه ام رو با دیگران خیلی کم کردم ولی نمیشد اینطوری ادامه داد . ایرانی های کمی اطرافمون بودن و باید رابطه امون رو با هم حفظ میکردیم وگرنه زندگی در غربت سخت میگذشت !

تا اینکه کلافه و عصبانی، تصمیم آخر رو گرفتم و رابطه ام رو باهاش به شدت کم کردم. کلا از آدمای حسود فوری فاصله میگیرم ولی اینو بخاطر شرایط خاصی که داشتیم خیلی تحمل کردم ...

اما بعد از اینکه فهمید خیلی مایل به ادامه دوستی نیستم رفتارش تغییر کرد و از لجبازی به منت کشی محترمانه و بعدش قهر تلافی جویانه  و بعدترش سکوت کشیده شد.

تا اینکه برگشتن ایران و تا جند سال ازشون بی خبر بودم. البته اینم بگم که من دیگه حتی ایمیل هم براش ندادم خجالت

 خیلی اخلاق بدی دارم ... وقتی از کسی بدم میاد دیگه حاضر نیستم هیچ نوع رابطه ای رو حفظ کنم و اون لحظه فقط و فقط دنبال کات کردن ماجرا هستم ناراحت کاش به جای تحمل کردنِ زیادی و سکوت و به روی خود نیاوردن ، آروم آروم هم مخالفت کنم و هم کوتاه نیام تا یه دفعه احساس نکنم دیگه اصلا نمیخوام ادامه بدم و یه دفعه کل سازه دوستی رو خراب کنم و خلاص!

حالا امروز صبح بعد از چندین سال بهم زنگ زد ! تهرانه ... دکترا گرفته و در دانشگاه تدریس داره...  اما حالش خرابه ... خیلی خراااااااااااب . افسردگی و تنهایی باعث شده به شدت به هم ریخته بشه. دوست نداره به شهر زادگاهش برگرده ... با خانواده خودش و همسرش رابطه اش رو کم کرده  مثلا مدت 9 ماهه غیر از همکارای دانشگاه ، هیچ دوستی رو ندیده و حرف نزده...

امروزم چندین بار به گریه افتاد که من به روش نیاوردم چون از غرور وحشتناکش خبر دارم ! خلاصه الان هر لحظه دارم به یه خاطره فکر میکنم... گاهی لبخند میزنم  گاهی اخمام میره تو هم و گاهی با دستم فضا رو پاک میکنم طوری که انگار میخوام افکار مزاحم رو برونم !  ولی اعتراف میکنم از شنیدن صداش بعد از چندین سال خوشحال شدم و از حس کردن غمی که تو صداش بود دلم سوخت. دلم میخواد حالا که تهرانه و تنهائه ، کمکش کنم و سعی کنم روحیه اش برگرده سر جاش ؛  ولی یه حسی بهم میگه آدما عوض نمیشن !

 

                            عید بزرگ غدیر بر همه عزیزان مبارک

[ ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
delay

یه وقت چشم باز میکنی میبینی که یه مدت از بس تو برنامه های خودت غرق شده بودی کلا از زندگیِ در حال جریان عقب افتادی  ...

تو نگاه بعضیا دیگه ردی از آشنایی دیده نمیشه

در رفتار بعضیا یه جور فاصله حس میشه

و خودت تبدیل شدی به آلیس در سرزمین عجایب !!

بعد از خودت میپرسی : مگه چند سال تو خودت گیر کرده بودی؟

[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
فقط من راست میگم !!!

یه واقعیت اجتماعی وجود داره که خیلی مورد تغافل قرار گرفته . اینکه وقتی بر عده ای فشاری وارد کنید که توجیه عقلانی و قانونی نداشته باشه ، و یا اینکه  روش و نظر خاصی رو تحمیل کنید و اجازه انتخاب بهشون ندید ؛ اول کمی تحمل میکنن و بعد به زودی شروع به مقاومت کرده و نهایتا به طغیان میرسن!

این روند در جامعه ایرانی به خوبی قابل پیگیریه . همه در موردش میدونیم و دوست ندارم با طرح مستقیمش اوقات خودم و شما رو تلخ کنم!

چیزی که هست اینه اگر بین این دو طیف افراط و تفریط ، کسی بخواد روش میانه رو انتخاب کنه از هر دو طرف مورد اتهام قرار میگیره و میشه " چوب دو سر نجس " ! که البته در حقیقت " چوب دو سر طلا " ست نیشخند چون فوائد هر دو طیف رو جمع کرده و از شررهای  سوزاننده ی دو طرز زندگی هم پرهیز داشته . خوب مسلما به آسایش و رفاه و سلامت نزدیک تره دیگه .

اما ،

اما از هر  دو طیف حتما مورد عنایت !!! قرار میگیره !

 

درگوشی:

- در بین دوستانم از طرف  عده ای متهم به تساهل و تسامح و بی قیدی در دین هستم و از طرف عده ای دیگه ، متهم به سختگیری های غیر منطقی و تحجر و خشک سری !!!

- تقابل فکری این دو طیف با هم ، منو مثل خیلیای دیگه در این سرزمین دو شخصیتی کرده . خلاص !

- از حق نگذریم خودمم یه وقتایی فکر میکنم جامع اضداد شدم آخزبان

 - از دست هر دو طرف خیلی شاکی ام . انگار هیچکدوم نمیتونن باور کنن که ممکنه دیگران هم درست فکر کنن !

[ ۱۳٩۳/٧/۱۸ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
من در بلاگستان !

چند وبلاگ رو  دنبال میکردم که به نظرم میومد نویسنده  بیشترشون یک نفره !  در یه جا 4 بچه داره و در وب بعدی اصلا بچه ای نداره و در سومی در حال بچه دار شدنه و در چهارمی یه بچه سه ساله داره مثلا :))

در یکیشون ساکن تهرانه در دومی ساکن جنوب، و در سومی مثلا شمالیه و در آخری فقط به شهرستانی بودنش اشاره میکنه.

در یه وب پاسخ کامنتا رو اصلا نمیده  در دومی خیلی مختصر و در سومی بذله گو و در بعدی مفصل پاسخ میده ...

اما در همه این وب ها یه چیزایی ثابته :

1/ همسرش بد قلق و بد اخلاقه

2/ طرز فکر نویسنده ثابته

3/ زاویه نگاهش به مسائل یکیه

4/ از همه مهمتر اینکه غلط های املاییش همیشه یکسانه :))

5/ و در بین خواننده هاش یه خواننده گاهی خاموش ،گاهی روشن داره که منم زبان

* البته بعضی از وبلاگا هم هستن که داستانای مثلا زندگی خصوصیشون رو مینویسن ولی از اوج و فرود مهندسی شده ای که در نوشته هاشون هست مطمئنم دارن تمرین داستان نویسی میکنن ! هر قسمت درست در اوج قطع میشه که کشش برای قسمت بعدی ایجاد شده باشه و در هر اپیزود هم چیزهایی برای گفتن وجود داره...

خب اینم یه راه تمرین کردنه دیگه ... موفق باشن !

 

درگوشی:

- وقتی وب ها رو میخونم این تاسف همیشه با من هست که یه انسان چقدر میتونه رفتارش آزار دهنده باشه که همسرش رو وادار کنه برای تخلیه هیجانی و روانی خودش ، چندین جا بنویسه و درد دل کنه؟!!

- فکر نکنید بیکار بودم  و میشستم الکی وبای خاطره نویسی میخوندمااا ... خیر جانم ... یکی از تفریحاتم ، بررسی صحت حدسم در مورد شخصیت نویسنده بوده نیشخند

- یه لحظه فکر کنید که همسر شما اگر وبلاگ داشت از شما چی مینوشت ؟

- پست بالا چکیده ای از فعالیت تحقیقی همراه با شیطنت هیدرا  در تابستانی که گذشت بود ! بیکاری بد دردیه نیشخند

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٥:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
لبخندی تقدیم به شما

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. درمورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درمورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از وی قطع امید کردند. درحالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.


پیرزن گفت : هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنند او به من گفت که هروقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام!!!!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
چشم بد دور !

 تو باعث شدی جمع دوستانه ما از هم پاشید !

درخت پشت پنجره  دق کرد

گنجشک  روی شاخه ساکت شد

و من در التهاب داغی آفتاب ، خانه نشین ...

اما اکنون

هیاهوی صبحگاهی پرندگان،

مرا وا میدارد تا به سرشاخه های درخت خیره شوم

به امید انعکاس رنگ سبز در مردمک چشمانم !

متشکرم باران ،

بارانم !

میدانستم که میخواهی ما را باز هم با هم ببینی !

 

درگوشی :

- درختان هم مثل من در پاییز با نشاط میشوند ... میدانم !

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٢ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
ورشکسته !

  خالی شدی از من !

چه کسی گفت " تشنه تر "  ، تو بودی ؟

من هنوز از سودای دلم با تو  ، دلو خویش را سرشار نکرده بودم

که تو از پل گذر کردی :(

 

درگوشی:

- خانه ای که بر باد ساخته شود دربدر آرامش است :(

[ ۱۳٩۳/٧/۱٠ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
شما چی فکر میکنید؟

انسان وقتی کاری رو انجام میده حتما انگیزه ای داشته . یعنی چیزی باعث شده که بین چند چیز متفاوت ، یکی رو انتخاب بکنه  و این انتخاب باید پاسخگوی نیازی در درون خودش باشه.  حتی اگر به ظاهر کاری رو برای دیگری انجام میده باز هم برای ایجاد یه حس در درون خودشه ! مثلا اگر به دیگری کمک میکنه چه در  مسائل مالی  یا کاری  یا علمی و یا ... ؛ ظاهر مطلب اینه که برای دیگران داره کاری رو انجام میده ولی در حقیقت داره برای آروم کردن ندای درونش اقدام میکنه. ندایی که در عمق وجودش داره فریاد میزنه ( حالا شاید گاهی هم فقط زمزمه کنه و به فریاد نکشه چشمک) که برای حفظ انسانیتت باید سعی کنی رنج دیگران رو از بین ببری چون دیدن ناتوانی دیگران و اعتنا نکردن ، رفتار انسانی نیست.

با این اوصاف انسان همیشه خودخواهه !

خودخواهی اصلا چیز بدی نیست مگر اینکه انسان رو وادار به نادیده گرفتن دیگران بکنه تا خودش بیشتر لذت ببره ...

 

درگوشی:

- امکاناتی که انسان در اختیار داره ، همشون شمشیر دو لبه هستن بستگی داره انسان چطوری ازشون استفاده کنه .

- احساس میکنم دارم از یه خواب طولانی بیدار میشم ... انگار چند سالی در اغما و نادونی گذشته ! نیاز به یه دوره  " بازیابی خویشتن " دارم . دارم تیکه پاره های خودم رو جستجو میکنم ! خدا کنه از بین نرفته باشن :(

- خیلی از مواقع این سول ذهنم رو پر میکنه که چطوری میشه که یه نفر برای درست کردن خونه و زندگی ، انقدر از خودش همت نشون میده و فعالیت های سختی رو به خودش تحمیل میکنه ولی من برای درست کردن شاکله حقیقی ام این همه اهمال و تساهل دارم ؟؟؟

[ ۱۳٩۳/٧/۱٠ ] [ ٦:۳٦ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
امروزم !

امروز نیکوکار شدم و دانشجوهام رو شاد کردم !!

چطوری؟

هیچی سرمای سختی میل کردم و نرفتم دانشگاه . 

وقتی ذاتا به فکر شادی خلق خدا باشی همیشه امدادهای الهی کمکت میکنن !زبان

به جاش یه 7- 8 ساعتی بطور متناوب خوابیدم . آرشیو یه وبلاگ در مورد طلاق رو خوندم و گاهی هم دلسوزی کردم ! یه آش بیمزه هم درست کردم که وقتی داشتم میخوردم با خودم میگفتم یعنی تو خونه ما نمک پیدا نمیشه ؟سبز

الانم در حالیکه تب دارم و استخون پاهام درد میکنه و آبریزش بینی پر سرو صدام کرده و سوزش گلو امونم رو بریده ؛ دور از چشم همسر جان یه تیکه بیسگوئیت رو چپوندم تو دهان مبارک !

باشد که ناگهان خفه شوم نیشخند

 

درگوشی:

- فقط نمیدونم خداوند میخواست من نیکوکار بشم یا اینکه دعای دانشجوها رو مستجاب کرد ؟! متفکر

- یادش بخیر چقدر دوران دبیرستان دعا میکردم پای دبیر فیزیک بشکنه و یه مدتی نیاد مدرسه زبانخجالت

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
اندر احوالات وبگردی ...

عمرا آدرسش رو بهتون بدم :))شیطان

یکی روش نشده بیاد اینجا لجش رو خالی کنه ، تلافیش رو تو کامنتدونی یه وب دیگه درآورده !زبان

بعضیا وقتی از تفکری خوششون نمیاد ادبیات فاخری !!!! رو برای ابرازش به کار میبرن !

 

 

درگوشی :

- منتظرم عکس العمل نویسنده وبلاگ رو ببینم ! متفکر

- 4 تا دوست چاله میدونی هم نداریم برن بزننش ابلهنیشخند

- با این صفت  "چاله میدونی" که من اینجا گفتم عمرا کسی بیاد آدرس بخواد زبان

- یادمه یه بار یه خانم دکتر با کلی ادعا بعد یه کامنت با اسم واقعیش ، یه کامنت بـــــــــــوق با یه اسم دیگه  برام گذاشته بود تا باهام مخالفت کنه و انگار نمیدونست که پرشین آی پی هارو نشون میده !خنده

- وبلاگ یه دختره رو میخونم که بعد از دوستی با 4 پسر مختلف، دائم از مهربونی دوست پسرش تعریف میکرد ... که البته الان بعد از 4 بار خواستگاری نافرجام ، گذاشته رفته و این خانم بعد یکهفته سوگواری، بلافاصله با استاد دانشگاهش دوست شده !!!

جالبیش اینه که استاده برگشته بهش میگه : تو پاکترین دختری هستی که من تا به حال دیدم !!! زبان

- ملت خل شدن ؟!سوال

[ ۱۳٩۳/٧/٥ ] [ ٥:٠۳ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
راز

بچه بودم ... هنوز مدرسه نمیرفتم . تابستون بود و ما شبها میرفتیم پشت بوم میخوابیدیم ... چقدر کیف داشت !  از 4 طرف پشت بوم ، دو طرف ، دیوارای کوتاهی داشت که مرز بین خونه ما و همسایه های بغلی بود ولی دو طرف دیگه که رو به حیاط ، و رو به کوچه بود  ؛ لبه ای نداشت و مامان شب ها پرده  میکشید تا از پشت بوم همسایه ها دید نداشته باشه.

شبا ما موازی با دیوارای بغلی میخوابیدیم ... دیدن ستاره های کوچیک و بزرگ چه لذتی داشت و هوای خنکی که وادارمون میکرد دست و پامون رو زیر پتو ببریم. تهران انقدر آلوده و گرم نبود و خونه ها غالبا یک طبقه و بزرگ بود با کلی گلدون و درخت و حوض ...

یکی از شبا به مامانم گفتم دوست دارم بالاسر همه بخوابم ! اما مخالفت کردن و من مثل شبای دیگه مجبور شدم که کنارشون بخوابم ... حسابی دلخور بودم که منو از تجربه بزرگ شدن محروم کردن و نمیذارن من تنهایی بخوابم !!

خلاصه مثل هر شب سرگرم تخیلات کودکانه ی خودم شدم که بعد از مدت کوتاهی صدای نفسهای عمیق سه نفر دیگه بهم فهموند که همه خوابن . آروم و پاورچین بلند شدم و تشک و پتوی کوچیکمو برداشتم و رفتم بالا سر همه جامو انداختم و خوابیدم. چه احساس خوبی داشت. همه چیز یه جور جدیدی شده بود !  تصویر همیشگیم از اطراف عوض شده بود ... افق دیدم تغییر کرده بود .احساس میکردم بزرگ شدم و آسمون برام بزرگتر به نظر میرسید . خلاصه کلی هیجان زده شده بودم و با این حساب از همه شب ها کمی دیرتر خوابیدم ... احتمالا تخیلات اون شب  هم شیرین تر از قبل برام بوده :))

نیمه های شب با صدای آهسته و خفه ای که منو صدا میکرد بیدار شدم ! انگار کسی آروم داشت تکونم میداد  و میگفت : هیدرا ... هیدرا پاشو !

وقتی بیدار شدم و حواسم کامل جمع شد از ترس نزدیک بود بمیرم!!

نیمی از بدنم کاملا روی لبه پشت بوم و رو به کوچه قرار گرفته بود !  یعنی در واقع دمر خوابیدم بودم و دست و پای راستم از دیوار آویزون شده بود و کلا روی لبه پشت بوم قرار گرفته بودم ... با ترس و عرق شدید و خیلی با احتیاط غلت زدم و برگشتم رو تشک خودم !

در عالم بچگی کلی ترسیده بودم و بغض کرده بودم . سریع رفتم و خودم رو چپوندم تو بغل مامانم  تا احساس امنیت بهم برگرده !

فردا صبحش تمام ماجرا رو برای خانواده تعریف کردم .کسی باورم نمیکرد و میگفتن که  خواب دیدم ولی من هنوز اون صحنه به روشنی در یادم هست و حتی تصویر کوچه نیمه تاریک و خلوت و حالت خطرناکی که روی لبه دیوار داشتم رو بخاطر دارم . من حتی هنوز تُن صدای آروم و آهسته ای که منو  به اسم صدا میکرد رو یادمه ... به وضوح و روشنی !

 

درگوشی:

- هنوزم نمیدونم صاحب اون صدا در اون نیمه  شب بچگی کی بوده ؟ شاید فرشته ای که خدا برای نگهبانی هر انسانی همراهش قرار میده  که تا زمان اجل ، اونو از مرگ محافظت کنه !  نمیدونم واقعا !

- زمانی که دیگه محافظی نداشته باشم قراره چه اتفاقی برام بیفته ؟ در اون لحظات چه احساسی دارم؟

[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]
همه کاره !

روزی که برای قرار داد رفتم بقدری برام آسمون و ریسمون بافتن که با خودم گفتم عجب موسسه منظمی ! و کلی هم توی دلم قندآب شد که عجب شانسی آوردم هم نزدیک خونه امونه و هم مزایای خوبی داره و بر عکس بیشتر جاها از یه نظم قابل تقدیر هم برخورداره و اینطور که معلومه مسئولینش خیلی هم جدی هستن و به فکر اعضای گروه !

الان با یاد آوری  روز اول ورودم به اونجا ، یه لبخند کجکی روی لبم نشست !

حقوق ترم دوم پارسال رو که هنوز واریز نکردند هیچی ، کل پارسال رو هم مشغول سروکله زدن با مدیر مجموعه بودیم در مورد محدوده اختیاراتمون !! 

ازین آدماییه که توی همه چی سرک میکشه و دوست داره حرف حرف خودش باشه و البته انتظار داره همه مثل دهه شصت بدون هیچ توقعی کار کنن !

جالبه که بدون یه شخصیت کاریزماتیک ، دنبال تاثیر کلام عمیق خودش در مخاطبه !!

ما که آخرشم نفهمیدیم ایشون مدیریت میکنن و یا اینکه مثلا مسئول کارت ورودی زدن اعضا هستن !!!

باور کنید این مدلیش رو دیگه ندیده بودم !

 

درگوشی :

- دوستان دیگه ام به راحتی با این موضوع کنار میان ولی من انگار نمیتونم دخالت های این شخصیت قابل تقدیرررررر رو تحمل کنم !

- گاهی ازینکه  مجبور نیستم حتما یه در آمدی داشته باشم خدارو شکر میکنم . چون دیگه لازم نیست هر چیزی رو تحمل کنم و میتونم به راحتی زمینه فعالیتم رو تغییر بدم.

- چقدر کندن یه زخم حال میده !زبان

[ ۱۳٩۳/٧/۱ ] [ ٦:۱٧ ‎ق.ظ ] [ هیدرا ] [ نظرات () ]