افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
چگونه گناه نکنیم ؟
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳۱ : توسط : هیدرا

 برای کسانیکه دغدغه خوب بودن رو دارند  این سوال همیشه مطرحه که چرا در ترک گناه موفق نیستند؟! 

در راستای پاسخ دادن به این سوال ’ احتمالات زیادی رو در ذهنشون مطرح میکنند که معلوم نیست کدومش درسته !

با شروع ماه مبارک دانشمندان علوم اسلامی برای پاسخ به تشنگی علاقمندان ’ زحمت های زیادی رو متحمل میشند که یکیش جلسات سخنرانی و پاسخ به سوالات و شبهات ذهنی و اعتقادی و اخلاقی مراجعینه.  سایت آیه الله احدی رو جستجو میکردم دیدم بحث " تمثلات برزخی " رو مطرح کردند که بسیار جالبه. 

دانشجوها با ایشون رفاقت دیرینه ای دارند و بجث های مستدل و علمی ایشون هم پاسخگوی خیلی از سوالاته.

در یکی از سخنرانی هاشون به تشییع جنازه شهدای غواص در تهران هم اشاره کردند و چیزی که مطرح کردند برام خیلی مهم بود.  ایشون فرمودند در روز تشییع این شهدا همه جور افرادی شرکت کرده بودند . زن و مرد    دختر و پسر   محجبه و غیر محجبه  مذهبی و غیر مذهبی   در حالیکه  فشردگی و تراکم جمعیت هم زیاد بود ولی کسی به فکر گناه نبود ! چرا ؟

پاسخ ایشون این بود که  وقتی انسان به گناه فکر میکنه در ذهنش با اون گناه یکی میشه و یک وحدتی بین اون شخص و گناه ایجاد میشه . بعد این فرد دیگه نمیتونه در عمل خودش رو از گناه بیرون بکشه چون جزئی از خودش شده . یعنی ذهن این فرد به اون گناه تمثل پیدا کرده ... حالا اگر شرایطی به وجود بیاریم که تمثل ذهنی افراد نسبت به گناه از بین بره ناخودآگاه تمایلش برای ارتکاب گناه از بین میره .

روز تشییع شهدای غواص ’ به لطف حضور این شهدا ’ تمثل ذهنی افراد با ملکوت شهدا یکی شده بود و کسی به فکر گناه نبود ! یعنی شهدا ذهنیت افراد حاضر رو عوض کرده بودند .

 در جلسه بعدی بحث هم ایشون به این نکته اشاره کردند که برای عوض شدن تمثلات ذهنی خودمون باید به تهجد و دعا متمسک بشیم و ماه مبارک در طول سال ’ برای همین تمسک به خداوند قرار داده شده .

اینا مطالب مهمیه که ارزش و اعتبارش رو وقتی نشون میده که دست به عمل بزنیم.

 

درگوشی:

- نمیشه این ماه مبارک رو صرف ایجاد یه رابطه خاص با خدا کنیم ؟ 

- حس میکنم  فرصت زیادی دیگه توی دنیا ندارم در حالیکه دستاوردی هم نداشتم‌:(

- وارد سایت ایشون بشید و اگر حوصله اتون گرفت مباحثشون رو دانلود کنید و گوش بدید. ایشون پاسخگوی اشکالات هم هستند و از شبهه و ایراد و این حرفا هم عصبانی نمیشند.http://ahadi.ir/

 

- کسانیکه در دانشگاه به دکترا  و فوقش دست پیدا میکنند  از دوران ابتدایی تا فارغ التحصیلیشون نهایت ’ 20 تا 25 سال عمر تحصیلشون خواهد بود . ما در کنارمون دانشمندان بی ادعا ولی بسیار عمیقی رو داریم که بالای 30 - 40 سال تحصیل و تفکر و بحث دارند در دقیقترین مطالب انسانی .  بعد با حرف ها و باورهای عوامانه ای  که حقیقتش چندان هم قابلیت تعمیم به همه این صنف رو نداره  ’ ازشون دوری میکنیم !!

- شما راهی برای گناه نکردن بلدین ؟

 


 
معما
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٩ : توسط : هیدرا

برای بعضی ها باید همیشه مثل یک راز باقی بمونی چون اونقدر بالغ نشدند که با واقعیت ها هیجان زده بشند و به خودشون اجازه بدند که زیبائیهای درونی تو رو یک لایه عمیقتر از ظاهرت ببینند !

برای این دسته از آدمها ’ هر چیزی تا جایی جذابیت داره که هنوز کشفش نکردند !

 


 


 
رمضان ، میهمان یاریم !
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۸ : توسط : هیدرا

 اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم

 

درگوشی:

- بار دیگر همرازی با تو آغاز گردید. پذیرای بی پناهی های روزگارم باش

- مرا در مرکز کوران قرار دادی و من در هنگامه های زندگی  تو را جستجو کردم و آخرالامر یافتمت !

-دلخوشم که تو را اینگونه خطاب کنم " یا جابر العظم الکسیر " یعنی ای جبران کننده شکست خوردگی ها 

 

- خودت میدانی که بزرگترین سرمایه ام ، دلخوشانه ترین آرامشم ، عمیق ترین شادی قلبم تویی !

-  خدای نازنینم ، معبود و معشوقم ، مرا بخواه ، تا همیشه ، تا ابدیت ، تا خودتنگران

- تو را سپاس که نزدیک تر از من به منی . .. که هستی ... که دوستم داری و دوستت میدارم و ای کاش برایت بمیرم ! 

- هنوز عطر غواصان دست بسته شهید، جان دلم را به لرزه میآورد  و عطر دل انگیز تو را بر مشامم جاری میسازد ... ای کاش کمی ... فقط کمی رنگ آنان را داشتم گریه  رنگی از جنس زلالی    از جنس دلدادگی   از جنس آسمان   از جنس نور    رنگ تو    رنگ خدایی !

- پروردگارم مرا تنگ در آغوش بگیر ... 


 
سوال ؟
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۳ : توسط : هیدرا

اگه روزی بمیرم ؛ چه کسی به دوستان مجازیم خواهذ گفت که من هم رفتم ؟!


 
آشپز هیدرا !
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٢ : توسط : هیدرا

- هروقت تصمیم میگیرم اینجا رو ببندم و بگم خداحافظ  ’  تند تند پست میذارم !نیشخند

- برگه ها تصحیح نشده روی میزن ... طفلکی دانشجوها که دل تو دلشون نیست مثل حوصله من که خیلی وقته نیست !خمیازه

- نمیفهمم برای چی این همه وب رو سیو کردم ؟!منکه اصلا حال خوندنشون رو ندارم ! اونایی هم که لینک شدن 90 در صد نمینویسن... پس بی خیال دیگه !خواب

- 4 روزه دل درد بدی دارم ... تو نت گشتم دنبال علتش ... حالا غیر از درد ’ ترس هم دارم . فکر کنم دارم میمیرمزبان

- کلی تو نت گشتم یه متخصص خانم داخلی پیدا کردم که نزدیک خونمونم باشه ! ( بسکه بی رمقم حال راه های دور رو ندارم ) . بعد زنگ زدم به مطبش ’ منشی  میگه دکتر فلانی چند ساله دیگه طبابت نمیکنه ... شانسه داریم ؟!

- این روزا تا جایی که بتونم از مردا دوری میکنم !!  اصلا نمیدونم دلیلش چیه ؟! محل کار ’ جمع فامیلی ’ خیابون ’ دکتر ’ دانشجو و ... کلا دلم میخواد هیچکدومشون نزدیکم نباشن!! فوبیای مرد گرفتم فکر کنم زبان ( با عرض معذرت از دوستانی که اینجا رو میخونن و قدم رو چشمم میذارن و صد البته از عزیزانم هستن )

- اگه بهتون بگم تو این چند روزی که حالم بد بوده ’ تمایلم برای غذا خوردن چی بوده ’ باورتون شاید نشه ! بگم ؟ بگم ؟ چشمک

باعشه .. میگم ! عواقبش پای خودتون ! به ایجاد فضای پوپولیستی متهمم نکنید هاااازبان

- ( آش رشته فوری )

مواد لازم : 

1/ یه قابلمه کوچک پیرکس که بتونید قل قل کردن غذا رو توش ببینید

2/   1/5 لیوان آب معمولی !

3/ به اندازه یه فنجون سبزی پلوی تازه ( با گشنیز تازه خالی هم خیلی عالی میشه )خوشمزه

4/ رشته آش  به اندازه ای که تو قابلمه یه نفره جا بشه

5/ نمک و زردچوبه به میزان دلخواه

6/ کمی کشک !

طرز تهیه :

قابلمه آب رو بذارید جوش بیاد بعد سبزی و نمک و زردچوبه رو بریزید و بعد از اندک مدتی رشته ای آش رو خرد کنید و بریزید توش ... وقتی پخت ’ کمی کشک بزنید و بعد از دو تا قل ’ زیرش رو خاموش کنید و بذارید با دربسته کمی بمونه و بعد از 5 مین میل کنید . نوش جان !!

- تنهای غذایی من در آوردی بود که توی چند روز  دل درد ’رغبت به خوردنش داشتم . هرچند حتی به گرامی همسر هم تا به حال لو ندادم چی خوردم !  وگرنه تا مدتها نقل مجالس میشدم !

- خب با اجازه تا سرد نشده برم میل کنم...  شما نمیفرمائید ؟نیشخند


 
جستجوگر
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۱ : توسط : هیدرا

تمام لحظات خالی ام را به دنبالت میگردم

و چه خالی ام از هر چه بودنی است !


 
خوشبخت
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۱ : توسط : هیدرا

در هفته ای که گذشت خبری  رو در خبرگزاریها و سایت ها و وبلاگ ها  به کرات خوندم که خیلی دلم رو به درد آورد ... خیلی دلخراش بود . خیلی دلم گرفت نگران

 ولی امروز یه خبر دیگه رو در مورد همون خبر قدیمی خوندم که مثل یک نسیم فرحبخش در سوزانندگی کویر آرومم کرد.

لینک های پایینی رو به ترتیب ببینید

 

1/ http://www.irna.ir/fa/News/81611960/

 

2/http://www.tabnak.ir/fa/news/506782/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%88%D8%A7%D8%B5%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF

3/http://jahannews.com/vdceep8ewjh8woi.b9bj.html


 
لفیف
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٠ : توسط : هیدرا

دیروز صبح رفتم خونه مامانم که مراقبشون باشم ولی انقدر حال خودم بد بود که تا وقت میشد دراز میکشیدم. فشارم روی 8 بود . هر چی پدرم اصرار کردن که منو ببرن دکتر  قبول نکردم . کلا دلم سکوت و تنهایی و خواب میخواست ... خلاصه ساعت 11 شب گرامی همسر اومد دنبالم و برگشتم خونه !

حالا میدونم تمام امروز مامان و بابا به دل نگرانی برای من میگذرونن و لابد تا شب چندین بار میخوان تماس بگیرن و اصرار کنن که بیایم ببریمت دکتر ؟؟!

 

درگوشی:

- خدایا میشه یه امروز منو از حافظه اشون پاک کنی ؟!!


 
خاطرات بچگی
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸ : توسط : هیدرا

وقتی بچه بودم خونمون داخل یه کوچه طولانی بن بست بود با  11 همسایه دیگه که خونه هممون هم یک طبقه و حیاط دار بود با حوض و کلی گلدون ... 

با هم رفت و آمد زیادی داشتیم و به قولی از فامیل به هم نزدیک تر بودیم. تمام دخترای هم سن و سال هر روز به خونه هم میرفتیم و بازی میکردیم .... لی لی و خاله بازی و دکتر بازی و ...

پسرا هم که کوچه رو قرق میکردن ...

از این 12 همسایه ای که داخل یه کوچه بن بست قرار داشتیم سه تا از خانما اسمشون " فاطمه " بود !  تو خونه ما برای تفکیک این خانما از هم ، برای هر کدوم یه مشخصه بارز وجود داشت 

1/ فاطمه خانم روبروئی   : یعنی خانمی  که خونشون درست روبروی خونه ما در اون طرف کوچه بود و دو تا دختر و دو تا پسر داشت و دائم خونه مارو کنترل میکرد که کی میاد و کی میره و یه کم حسود بود 

2/ فاطمه خانم ته کوچه ای :  خانمی که خونشون انتهای این کوچه بن بست بود و کمی وسواس داشت با 4 تا دختر فوق العاده گستاخ و یه پسر لوس که همین پسر لوس سالهااااااست رفته آلمان و دیگه به ایران برنگشته

3/ فاطمه خانم دو قلو : خانمی که بعد از 5 فرزند دختر ، خدا بهش دو پسر داده بود که دو قلو بودن و واقعا انگار خدا بعد از 7 تا دختر کور! این دو تا رو بهش داده بود . بسکه عزیز بودن و الان یکیشون بخاطر ناراحتی اعصاب هنوز مجرده !

اینطوری بود که وقتی میخواستیم در موردشون صحبت کنیم با هم قاطی نمیشدن. 

الان سالهاااااااااااااست که ما اون کوچه و محله قدیمی و اصیل رو ترک کردیم و شاید تا همین یکی دو سال قبل اصلا به فکرمون هم نمیرسید که دوباره ازشون خبری بگیریم. بچه ها همگی بزرگ شدیم و سر زندگیمون هستیم و پدر و مادرامون که اون روزا جوون بودن دیگه همگی در سالهای پیری خودشونن.

اما این روزا از این سه تا فاطمه خانم خبرای خوبی بهمون نمیرسه ... فاطمه خانم روبروئی که کلا خونه نشین شده و بخاطر سکته قلبی و مغزی توان راه رفتن رو از دست داده و اگر باهاش تماس بگیریم از روی بغض و گریه های بی امونی که داره میشه افسردگی و دلتنگی رو کاملا حس کرد

فاطمه خانم ته کوچه ای که بعد از فوت همسرش و ازدواج دختراش تنهای تنها شده و بخاطر وسواسش حتی با دختراش هم کمتر مراوده داره و دائم میگه میخواد بره آلمان پیش پسرش که اونجا با یه خارجی ازدواج کرده و بچه داره ( البته همه هم میدونن که هرگز نمیره )

و فاطمه خانم دوقلو که بخاطر ورشکستگی همسر مرحومش ، مجبور به فروش خونه شد و بعد همون خونه رو اجاره کرد ولی بازبعد از چند سال مجبور به ترک اون خونه شد و دیگه اجاره نشینی اش شروع شد و الان سالهاست که درگیر بیماری اعصاب یکی از دوقلوهاشه و البته متارکه یکی از دخترا و ...

الان که فکر میکنم میبینم هر کدوم از ما بچه هایی که یه روز بی خیال با هم بازی میکردیم قصه هایی توی زندگیمون داریم که میتونه یه کتاب هزار صفحه ای بشه. راستی کسی هست که علاقمند باشه داستان زندگی مارو نقل کنه ؟ من حاضرم براش تعریف کنم !نیشخند

 

درگوشی: 

- چی میشه که آدم یه دفعه یاد بچگیاش میافته ؟

- چقدر الان برام اون روزا شیرین و جذاب به نظر میاد !

- چقدر پدر و مادر پیر شدن ناراحت

- دلم تنگ شده برات خجالت


 
" موسسه خیریه همت "
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸ : توسط : هیدرا

بعضی از دوستان پیشنهاد داده بودند که یک حساب بانکی باز کنیم و هر ماه هر کدوم از دوستان که مایلند’ مبلغی رو به این حساب واریز کنند و در مواقع خاص ازین حساب به افرادی که لازمه’ کمک کنیم. من به دلایل خاصی این پیشنهاد رو قبول نکردم  اما همیشه به این فکر میکردم که اگر واقعا این اتفاق میافتاد خیلی عالی بود.

امروز با خیریه ای آشنا شدم که بسیار منظم و جالب به یاری افرادی میره که در شرایط خاص دچار مشکلات اقتصادی شدن و باید بهشون کمک بشه. این موسسه فراخوانی رو برای یاری رسوندن به اون فرد، در سایتش منعکس میکنه و هر فردی میتونه با مبلغ ناچیزی حتی ء به این فراخوان لبیک بگه... اخیرا در عرض یکی دو روز مبلغ 50 میلیون تومان برای درمان یک بیمار جمع اوری شد و پایه حداقلی این کمک ها هم 5 هزار تومان بود که واقعا مبلغیه که هرکسی به راحتی از انجامش بر میاد . بنر تبلیغی این سایت رو در سمت راست وبلاگم گذاشتم . میتونید وارد سایت بشید و با نوع فعالیتش آشنا بشید و مادی و معنوی این حرکت زیبا و خدا پسندانه رو حمایت کنید. 

میتونید خیلی راحت از آخرین اخبار و فعالیت های این موسسه خیریه مطلع بشید. امکانات جالبی رو تعریف کردند...

موفق باشید!


 
تقصیر سعدیه خب !
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٦ : توسط : هیدرا

وقتی از دست خودم عصبانیم به دیگران سخت میگیرم زبان

 

درگوشی:

- بنی آدم اعضای یکدیگرن دیگه !نیشخند


 
چه همه انتظار بودم ، چه همه ناز بودی !
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳ : توسط : هیدرا

سه روز برای دیدنت افسانه بافتم

ذوق کردم

تدارک دیدم 

شربت درست کردم

شیرینی خریدم

لباس انتخاب کردم

خانه را  با وسواس تمیز کردم

برایت نامه نوشتم

انتظار کشیدم و قدم زدم و بیتابی  کردم

با تخیل لحظه ورودت  ’ لحظه رویاروئیت هیجان زده شدم و اشک ریختم و لبخند زدم

زنگ خانه فریاد زد

از پشت آیفون تعداد همراهانت را شمردم . یکی یکی وارد شدند . با همه سلام و احوالپرسی کردم ... چشمانم تو را جستجو کرد

اما ’

اما تو نیامدی ... نیامدی ... نیامدی

و چه آواری بر سر من فرود آمد

چه بغضی مهمان افسرده گلویم شد

چه در خودم مچاله شدم

تو نیامدی !! نیامدی !


 
 
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٢ : توسط : هیدرا

گاهی یه نگاه ممتد که توش مهربونی و لبخند موج میزنه از هزار تا هدیه و رستوران دلچسب تره !

امتحانش کن .


 
............
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۱ : توسط : هیدرا

خدا برای شنیدن صدای ما نیاز به فریاد ندارد

 ما برای شنیدن صدای "او" نیاز به سکوت داریم !

امیدوارم لحظه های ساکت زندگیتان پر از صدای خدا باشد.قلب


 
طوفان
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٩ : توسط : هیدرا

تازگیا خودمو خوب درک نمیکنم !

امروز ظهر نماز خوندم و بعدش داشتم توی دلم با خدا حرف میزدم که یه دفعه انگار در خمره درد و رنج و دلتنگی رو برداشته باشم اشکام ، داغِ داغ ، درشت  ، و بسیار فراوون شروع کرد به ریختن !!

اصلا خودمم نمیفهمیدم چرا انقدر ناراحتم ؟!  فقط حس میکردم رنجی که مدتها نمیخواستم به روی خودم بیارم یک باره خودش رو جلوی چشمام ظاهر کرده !! دیگه بعد از یه ربع ناخودآگاه دستام رو گذاشتم رو سرم و سرم رو بین دستام قایم کردم و تا جایی که جون داشتم گریه کردم !!

جالبه که تا الانم که ساعت 5 عصره هنوز بغض تو گلوم بازی میکنه و هنوزم دلم میخواد برم با خدا حرف بزنم و سبک بشم ... 

هر چی فکر میکنم نمیدونم چی شد ؟ چرا و برای چی امروز ؟

جالبه که وسطای گریه هم به خدا میگفتم اگه واقعا هستی و داری منو میبینی میخوام بهت بگم خسته شدم ! نجاتم بده !!نگران

فقط انقدر میدونم که یاد تمام  غلطایی که تو زندگیم کرده بودم و میدونستم که نباید مرتکب میشدم افتاده بودم و ازینکه  همیشه میخواستم آدم خوبی باشم و متاسفانه اصلا نبودم ؛ دلم به شدت شکسته بود ...ناراحت

کاش یکی که طی الارض بلد بود یه لطفی بهم میکرد و همین امشب منو یه سر میبرد حرم امام رضا (ع)گریه


 
فرایند عملی کردن یه ایده
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۸ : توسط : هیدرا

اقدام به کاری کردن  ’ برای من یه پروسه بلند مدت داره ... اول بهش فکر میکنم . البته بلند بلند :))

یعنی با دیگران افکارم رو در میون میذارم و همونطور که دارم در موردش با دیگران حرف میزنم زوایای تاریکش برام روشن میشه ...

وقتی خووب همه جوانب رو بررسی کردم توی تخیلم انجامش هم میدم و بازخوردای احتمالی رو هم تصور میکنم !

تا اینجای کار’ کلی زمان ’ صرف رسیدن این پروژه به اینجا میشه... در واقع من کلی انرژی صرف میکنم ولی هیچ نمود بیرونی نداره و معمولا در این دوران با سرزنش و کنایه دیگران مواجه میشم که چرا عمل نمیکنی؟؟؟ !   

نمیشه برای همه این مسیر رو توضیح داد . بعضیا تا فکری به سرشون میزنه بلافاصله اجراییش میکنن ! نمیدونم چطوری؟ آیا سرعت پردازش یه ایده در مغز اون ها خیلی سریعه و یا اینکه هر فکر خامی رو بلافاصله اجرایی میکنن و نتایجش رو در مرحله عمل بررسی میکنن ! نمیدونم !

به هر حال من خیلی زمان برای یه ایده  مصرف میکنم...

تا اینجای قضیه معمولا زیاد حرف میزنم ... افکارم رو در قالب های مختلف به زبون میارم و یا مثلا در اینجا مینویسم .

اما

اما وقتی شروع به عمل کردن میکنم و اون فکر و ایده و تصمیم رو به اجرا میذارم دیگه حرفی برای بیان ندارم ! دیگه اون مطلب برام تبدیل میشه به یه دلمشغولی درونی که جزو راز ها و اسرار درونی ام محسوب میشه و دیگه حاضر نیستم در موردش با کسی حرف بزنم ... میخوام خودم به تنهایی تجربه اش کنم و مزمزه اش کنم! 

معمولا در این موقعیت دیگه افکار و برداشت هام در مورد اون قضیه اونقدر پخته شده که نظرات دیگران به تردیدم نکشونه و نسبت به قضیه ’ یه اشراف خوبی پیدا میکنم ! میتونم درستی یا نادرستی نظرات دیگران رو نسبت به اون مطلب بررسی کنم و ...

.....

این روزا خیلی از دوستان ازم میپرسن چرا دیگه حرف درست  و درمونی نمیزنم ؟!!

حق دارن ... با این پست خ!واستم بگم که این روزا واقعا حرفی برای زذن ندارم. دارم چیزایی که گفتم رو در عمل تجربه میکنم و ذره ذره مزمزه اش میکنم .

شاید تا دوران دیگه ای که بخوام یه پله بالاتر رو تجربه کنم و دوباره وارد پروسه فکر و تحلیل و ... بشم ’ دیگه ننویسم و یا اینکه همین روزمره های عادی رو اینجا بذارم ... 

فعلا نمیدونم !


 
??????????
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۸ : توسط : هیدرا

چه خبره واقعا ؟!!

آمار گیر استت  ساعتش یه روز و خورده ای جلو افتاده و هنوز جمعه نیومده داره آمارش رو نشون میده !!

در ضمن آمارش هم صفحه به صفحه متفاوته !!!!!!!!

خلاصه امارش تو صفحه اول وب هم مدتیه یه خواب رفته انگار !

خود سایت هم که نگو ... هر روز یه قسمتی اش به هم میریزه .فعلا هم که از دوره فترت قبلی ’ شماره کامنتا رو صفر نشون میده !

از همه بدتر اینکه انگار همه دوستان رفتن و دیگه نمینویسن ... لینکدونی کلا در کما فرو رفته :))

شیطونه میگه برم یه سایت دیگه و با یه اسم دیگه  ... نع ... اصلا با یه جنسیت دیگه !! بنویسم !!تعجب نیشخند

چه هیجان انگیز !خیال باطل

 

درگوشی:

بریم یه جای دیگه یا بمونیم ؟متفکر


 
تو را دوست دارم !
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٤ : توسط : هیدرا

وقتی کار یا مسئولیت اجتماعی زیادی داریم بطور قهری با افراد و سلائق و جهان بینی های مختلفی روبرو میشیم . بعضیها موافق ایدئولوژی و منش ما هستند و بعضی ها مخالف. عده زیادی هم بی تفاوت و خنثی ...

اگر بخوایم فقط با هم مسلکان خودمون مراوده داشته باشیم و مخالفین رو طرد کنیم خودمون رو از بخش بزرگی از خوبی ها و تجربه ها و زیبائیها محروم کردیم.

ولی اگر کمی تمرین کنیم تا دیگران رو هم تحمل کنیم و به هم احترام بذاریم و تفاوت هامون رو بشناسیم و رعایت کنیم  ’ میتونیم لحظات خوبی رو در کنار هم داشته باشیم... از هم چیز یاد بگیریم  برای هم دلسوزی کنیم  به کمک هم بیایم و پاسخگوی کمبود های هم باشیم  . در عین اینکه مرزهامون  هم مشخص باشه و هرکس بر عقائد خودش استوار بمونه و ترس از تحقیر و شماتت و تمسخر دیگران نداشته باشه.

این روزا شعار تحمل مخالف زیاده ... تقریبا همه مردم و همه جناح های سیاسی ازین ادعاها دارن ولی فقط اخلاق مدارها رعایتش میکنن...

اخلاق مهمترین ویژگی ای هست که هر کس ’ با هر سلیقه ای باید ازش برخوردار باشه تا دیگران در کنارش امنیت داشته باشن.... امنیت روانی   امنیت مالی و اقتصادی   امنیت علمی و ...

و چقدر کیمیاست این گوهر ناشناخته :(

 

درگوشی:

- امروز ایران و ایرانی ازین نظر بیمار فرض میشه چون به جای لبخند به همدیگه اخم و ترشروئی نثار میکنیم و به جای احترام ’ کینه ورزی میکنیم .

- لطفا اگر دینمدارید به توصیه بزرگانی دینی خوش اخلاق باشید و اگر پایبند اصالت نژادی و آریایی هستید به خوبان این نژاد اقتدا کنید. 

- فعلا که هر دو طیف از طرف مقابل این انتظار رو داره !!


 
شادی
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳ : توسط : هیدرا

شب جمعه عروسی پسر همسایه بود قلب

شب جمعه جشن خانوادگی یکی از اقوام نزدیک هم بود قلب

من هیچکدوم رو نرفتم چون جمعه صبح یه آزمون سخت داشتم !آخ

اون شب

در حالیکه ساختمون از هر سکنه ای خالی بود منتظر

در حالیکه خونه ما هم به جز من کسی نبود استرس

من بسیاااار زیاد خندیدمتعجب

چرا؟ متفکر

چون مجید صالحی اومده بود خندوانه خنده

 

درگوشی :

- از ده تا عروسی و جشن بیشتر بهم خوش گذشت !

- البته قصدم ترویج فرهنگ انزوا نیستااااا ... میدونید که من امتحان داشتم!

- مجبور بودم ... میفهمید؟ مجبور !زبان

- دیروز برات مسیج فرستادم چون نگران حالت بودم با اینکه اصلا موقعیتی برای تماس و حرف زدن باهات نداشتم. امیدوارم حالت خوب شده باشه عزیز لبخند