افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
تسویف
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳۱ : توسط : هیدرا

جالبه !

برگشتم خونه و حس میکنم اصلا هیچ کاری ندارم که انجام بدم !! 

در حالیکه کارای خونه رو باید انجام بدم حتما... ماشین لباسشویی رو روشن کنم. شام امشب و ناهار فردای همسری رو آماده کنم. غذای رژیمی خودم رو آماده کنم. کمد لباسهام رو (که شده مثل کمد آقایی ووپی ) مرتب کنم ، خونه رو جارو برقی بکشم  و همه جار و گردگیری کنم و ریخت و پاشهای همسری رو هم در مدت دو روزی که نبودم جمع و جور کنم و چند تا کار کوچیک شخصی هم دارم که باید انجام بدم !

اما احساس سبکباری دارم !

علتش اینه که قورباغه های بزرگم رو هفته پیش قورت دادم !

دو تا پایان نامه روی دستم مونده بود که باید بررسی میکردم. با وسواسی که روی کارم  داشتم و بیماری مامان و نبودن های مکررم، دائما بررسیشون به تعویق مینداختم و این شده بود یه عامل برای فشار روانی مدامی که کلافه ام کرده بود... چهارشنبه  پیش در یه حرکت انقلابی نشستم هردوش رو بررسی کردم و با یکی از دانشجوها حضوری و با دومی مجازی صحبت کردم و کاراشون تا 90 درصد ردیف شد. 

بعدش رفتم خونه مامان و تا امروز که برگشتم خونه ؛ اصلا فرصت فکر کردن به چیزی رو پیدا نکردم ...

اما حالا که دوباره برگشتم خونه ، احساس میکنم هیچ چیزی نمیتونه احساس بی حوصلگی و کلافگی رو بهم تزریق کنه و من خیلی روحیه آروم و با حوصله و امیدواری دارم. 

 

درگوشی:

- این عادت بد از زمان بچگی با من همراه بوده که هر چیزی که نیاز به دقت و حوصله داره رو به تعویق میندازم و دائم بار روانی سنگینش رو با خودم حمل میکنم !!

 - از قدیم گفتن " عقل سالم در بدن سالم " ! نمیدونم کی میخوام بی حوصلگی ام رو کنترل کنم ... البته الان نسبت به قبل بسیار بهتر و صبورتر شدم!  ولی تا نقطه ایده آل خیلی مونده هنوز ...  جالبیش اینجاست که بین همکارا از همه منظم ترم !!  یعنی اونای دیگه چطورین ؟!متفکر

- دلم بدجور برای یکی از دوستان مجازیم تنگ شده .... هیچ راه ارتباطی باهاش ندارم متاسفانه !

- خوبید ؟ چه خبرا؟ چرا یاد ما نمیکنید ؟


 
واقعیش رو میخوام
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸ : توسط : هیدرا

 در انجام کارایی که نیاز به مقاومت و پشتکار داره و باید زمان زیادی رو برای رسیدن به هدف صرف کنیم ’ راحت ترین کار بی مسئولیتیه !!

میشه کلا از انجامش شونه خالی کنیم و یه کلمه به خودمون دروغ بگیم

                                             " از عهده ما خارجه " 

بعدش بریم روبروی تی وی بشینیم و یه فیلم هالیوودی بذاریم و تخمه بشکنیم و با دیدن هیجان فیلم ’ غرق خیالپردازی بشیم و سرخوش بشیم ...

 

درگوشی:

- همیشه زحمت کشیدن و استواری سخته ... البته اوائلش ... بعدش دیگه کار روی روال میافته و همه چی راحت تر طی میشه.

- همه ما گیر قدم اولیم :(

- وقتی با زحمت ’ توانایی خاصی رو در خودت ایجاد میکنی افق درکت از دیگران بالاتر میره... به قول قران " هنیئا لکم " .

- در غیر این صورت ’ لذت ما همون شادی خیال پردازی باقی میمونه.


 
اورژینال
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧ : توسط : هیدرا

من آزادی و سرخوشی و طبیعی بودن رو دوست دارم و تشریفات و رفتارهای اغراق شده و لباس های شیک ولی  ناراحت معذبم میکنه . مثلا اینکه در سفر کنار یه رودخونه یه گوشه بشینم و برای خودم چای هیزمی درست کنم و چند تا سیخ کوچولو هم جوجه یا جیگر بخورم بیشتر بهم خوش میگذره تا برم یه رستورانی که اول میان استقبال و بعد با اسکورت! میبرنت سر میز شام و در یه نور شاعرانه ! و تاریک روشنا همراه با یه موسیقی بی کلام برات شام میارن و دقیقه به دقیقه هم میان و از کیفیت خدمات و سرویس دهیشون پرس و جو میکنن که یعنی ما خیلی به مشتری اهمیت میدیم !

در انتخاب دوستانم هم همینطور ... ادمای شاد و راحت رو میپسندم و کلا نمیتونم با ادمایی که از هر حرفی میرنجن و خیلی دوست دارن پرفکت و خارجی جلوه کنن رابطه برقرار کنم ! کلا از ادا در آوردن فراری ام . دوست دارم همه چی و همه کس اونی باشه که واقعا هست   واقعی و سرشار از صداقت و سادگی ...

 

درگوشی:

- ارتباط با بعضیا برام مثل بیرون رفتن از خونه در ظهر یه روز داغ تابستونی در هوای گرم جنوبه ! فقط اجبار میتونه دلیل این ارتباط باشه !

- بعضیا خسته ام میکنن در حد مرگ ... خسته .


 
هیچی به هیچی !
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢ : توسط : هیدرا

دیروز داشتم با دقت تغییرات فیزیکی در راه رفتن و سرعت انتقال مفاهیم ذهنی  در مامان خانم رو بررسی میکردم و توی ذهنم ربطش میدادم به اخرین مواد ترکیبی  و میزان استفاده و اینا ...

بعدش از جو گرفتگی خودم خنده ام گرفت و به مامان خانم گفتم : کاش دکتر بودمااا

و منظورم در اون لحظه این بود که اگر مدرک پزشکی داشتم نیازی نبود برای اجرایی کردن تصمیماتم انقدر به همه توضیح بدم ...

مامان خانم جان هم نه گذاشتن و نه برداشتن ، با چهره ای به شدت متاسف بهم گفتن : کاش دکتر بودی ! این همه درس خوندی هیچی به هیچی !

نیشخند

درگوشی:

- با اینکه همیشه در اواسط هر ترم تلفن های مکرر رو موبایلم رو میبینن که برای مکان های اموزشی مختلف دعوتم میکنن و یا اینکه دائم شاهد این هستن که پاسخگوی سوالات و اشکالات اساتید و دوستان هستم ولی چون پزشکی رو بطور رسمی نخوندم از نظرشون هیچی به هیچی !

- بچه ها فقط و فقط بخاطر پرستیژ اجتماعیشم که باشه همه برید پزشکی بخونید ! حالا هر چی باشه ! حتی اگر رشته رژ لب پزشکی باشه !!تعجب

- والا ...


 
خوشبختی کجاست ؟
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢ : توسط : هیدرا


دیروز عصر موبایلم زنگ خورد  . شماره ناشناس بود و وقتی جواب دادم صدای ناشناسی با لحن دوستانه ای بهم سلام کرد.

من : بفرمایید؟

اون : خوبی ؟ چیکار میکنی؟ منو میشناسی؟ ( همراه با خنده )

من : نههه ... به جا نیاوردم ( با خودم فکر میکردم این خانم باید میانسال باشه ولی واقعا کیه که انقدر خودمونی باهام حرف میزنه ؟ )

اون :  یه دوست قدیمی .... یه دوست قدیمی 30 سال پیش !

من : ( با یه شوخ طبعی که دوست و آشنا نمیشناسه ! ) : خانم من فقط 15 سالمه شما چطوری 30 ساله منو میشناسی؟زبانشیطان

اون : اگرم نشناسی حق داری ! بسکه بی وفایی ! ( اینجا بلند و کشدار خندید )

وقتی صدای خنده اش طولانی شد یه رگه های آشنایی در صداش منو متوجه کرد که این صدا مال کیه ؟ رگه هایی که از دوران جوونی این صدا توی ذهنم مونده بود ... دوران دبیرستان تعجبتعجب

من : فلاااااااااااانی ! بغل بی وفا خودتییییییییییییی بابا ... چگونه هایی؟ خانواده خوبن؟ کوچولوت خوبه ؟

اون : اون کوچولو الان سوم دبیرستانه بابا .. قدش از منم بلندتر شده دیگه !

دوباره یادم افتاد که من و دوستام دیگه جوون نیستیم ( چه بده که دوران جوونی میگذره  )

خلاصه اینکه کلی حرف زدیم و همدیگه رو اذیت کردیم و از دوستان قدیم جویا شدیم. 

من چهارم دبستان وارد یه مدرسه جدید شدم که در اون کلاس با یه دختر دزفولی آشنا شدم و کل دوران ابتدایی ازون به بعد’ و دوران راهنمایی و دبیرستان رو با هم بودیم ولی بعد از اون هر کدوم رفتیم تو یه رشته دانشگاهی ... و کلا مسیر زندگیمون عوض شد.

البته تا سالهای بعد از دانشگاه و کار هم هنوز با هم در ارتباط بودیم ولی بازم برای ما که از بچگی با هم درس خونده بودیم و بزرگ شده بودیم این همه سال بی خبری زیاد بود.

آخرین بار که دیده بودمش دخترش کوچولو بود که همیشه سر اینکه رو صندلی جلوی ماشین کنار مامانش بشینه باهاش جرو بحث میکرد و شده بود هووی ما  وقتی که میخواستیم بامامانش دوتایی بریم یه دوری با ماشین بزنیم. حالا این خانم خانما دبیرستانیه و این یعنی ما دیگه دورانمون سر اومده و دنیا داره تحویل نسل جدید میشه و این برای من کمی غم انگیزه :(

از خاطر رفتن غم انگیزه. تموم شدن غم انگیزه . به حساب نیومدن غم انگیزه. نفهمیدن دنیای جدید غم انگیزه . پیر شدن غم انگیزه ... خلاصه دنیا غم انگیزه اگر که ...

اگر همراه با سنمون بزرگ نشیم !

یعنی چی؟ یعنی تو همون دوران خوب جوونی بمونیم و دلمون بخواد همه چی همونقدر جذاب و گیرا باشه ... هم خودمون و هم دنیای ظاهری اطرافمون .

فقط وقتی انسان احساس غم و اندوه از بین رفتن ’ دست از سرش بر میداره که به موازات از دست دادن ها ’ چیز مهمی به دست اورده باشه. 

برای انسان فقط وقتی احساس خوشبختی معنا پیدا میکنه که از زندگی احساس رضایتمندی رو کسب کرده باشه و برای خیلیا این احساس شکوفا نمیشه مگر وقتی که                                    خدا رو وجدان کرده باشند.


 
گوشه قلب خدا
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩ : توسط : هیدرا

این نوشته رو از وب " کوه استوار " کپی کردم بسکه به نظرم جذاب و واقعیه. لینکش رو میتونید تو لینکدونی پیدا کنید و از نوشته های دیگه لذت ببرید 

 

آدمهای مهربان از سر احتیاجشان مهربان نیستند، آنها دنیا را کوچکتر از آن می بینند که بدی کنند...

آدم های مهربان خود انتخاب کرده اند که نبینند، نشنوند و به روی خود نیاورند، نه اینکه نفهمند...

هزاران فریاد پشت سکوت آدم های مهربان است، سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذارید...

هرگز به آدم های مهربان زخم نزنید، چون گوشۀ قلب خدا زخمی می شود.

 

 

 

 


 
کم فروشی
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸ : توسط : هیدرا

فکر کنم آمار گیر وب قاطی کرده!!

امروز تعداد افرادی که برام کامنت گذاشته بودن (باتاریخ امروز البته ) از تعداد بازدید کننده ها بیشتر بود !زبان

مگه میشه؟ مگه داریم؟


 
درمان با رژیم غذایی
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٤ : توسط : هیدرا

سلام

مامانم خیلی بهترن ! با چیزای ساده ای که شاید معجزه اش رو باور نکنید ...

دارچین و زنجبیل و هل و عسل و بادوم خام و شوید و زیره سیاه و بوقلمون و گوشت شتر !

خدایا ممنونم .. شکرت که صداهامون رو شنیدی ... که دعاهامون رو مستجاب کردی...  که تنهامون نذاشتی...  که عزت مامانم رو حفظ کردی...  که دلهره مارو پس زدی ... الحمدلله .

 

درگوشی :

- ای کاش قدرت داشتم تا به همه مبتلاهای به ام اس و پارکینسون بقبولونم که خیلی ساده میشه  این بیماری ها رو شکست داد.

- از همه دوستانی که این مدت برای مامان خانمم دعا کردن سپاسگزارم قلب

-ما از دهم ماه رمضان شروع کردیم و تا الان خیلی از علائم از بین رفته و تعادل بسیار خوبی هم پیدا شده... به آینده امید زیادی دارم.

- خدایا  بی نظیری... نزدیک و شنوا .


 
.........
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠ : توسط : هیدرا

و عشق تنها نیاز واقعی انسان است .

" سوره زندگی "


 
دیزاین
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٩ : توسط : هیدرا

خونه پدرم بودم که خانواده عمو زنگ زدن که میخوان بیان احوالپرس مامان.

به دلایل فرهنگی رابطه ما با هم فقط به ایام خاص محدود شده... نوروز و ماه مبارک و اعیاد مذهبی دیگه .

چای و میوه و شیرینی رو آماده کردم و لباس خودم و مامان رو چک کردم و منتظر موندیم تا بیان... تا اینکه زنگ در خورد . 

به استقبالشون رفتم. عمو و دامادش و دخترش و پسر کوچیکش (که البته فقط یک سال از من کوچکتره)  و نوه کوچولوی با نمکش و در آخر هم عروسش...

اما همینکه چشمم به عروسش افتاد ناخودآگاه یه قدم رفتم عقب نیشخند

البته سریع خودم رو کنترل کردم ولی تعجب و حیرتی که از دیدنش بهم دست داده بود و یا شایدم یه کمی ترس غیر قابل توجیه ، باعث شد این رفتار ازم سر بزنه!

اول اینو بگم که این خانم یه خانم کرمانشاهین که خانوادتا علی اللهی هستن و آشنایی پسر عموی گرانقدر بنده هم در دوران سربازی ایشون اتفاق افتاده .. به این صورت که ایشون تو کرمانشاه مشغول سپری کردن دوران مقدس سربازی بودند که این خانم رو میبینن و چون  این خانم خیلی زیبا بودند یک دل که چه عرض کنم بلکه صدها دل عاشق و بیقرار میشند. با اینکه این خانم یه 10 سالی بزرگتر از پسرعمو بودن و با کمال شگفتی ’ متاهل و مادر دو تا بچه هم بودند !!تعجبتعجب

خلاصه دوستی  و ارتباط  بین این دو شکل میگیره و متاسفانه همسر این خانم این دوستی رو کشف میکنند و زندگی این خانم با جدایی مواجه میشه ... بعد پسر عموی اینجانب ، با این خانم ازدواج میکنند و به تهران میان .

حالا اینکه واکنش خانواده عمو چی بوده بماند ...

وقتی بار اول دیدمشون به پسر عمو حق دادم. خانمی زیبا با رفتاری به شدت دوستانه و شخصیتی خونگرم، که در تناقض فاحشی با رفتار همیشه سرد خانواده عمو بود. اون روزا با خودم میگفتم کار دله دیگه ! هر چند هرگز نتونستم پا گذاشتن روی دو بچه معصوم  رو با عاشق شدن دوباره خانم توجیه کنم. مادر بودن تقدسیه که فداکاری لازم داره . البته الان دیگه قضاوتی در موردش ندارم ...

خلاصه اینکه پسر عموی بسیار خوشتیپ بنده الان یه پسر 10- 11 ساله هم داره.

در تمام این مدت شاید هر دو سال یه بار ما این خانم رو دیده باشیم ولی با درد دل های عمو دورادور در جریان ماجراهای فامیلی بودیم ! علی اللهی بودن خانواده خانم ... مجالس ذکر گفتن های پدر خانم و رفتارهای خاص و این چیزا که برای عموی من عجیب بود و برای پدرم تعریف میکردن...

خلاصه سالهااااااااست از اون دوران میگذره.

اما جا خوردن من از دیدنش یه حکایت دیگه داره. به جای اون خانم زیبا مواجه شدم با چهره ای که در نگاه اول منو یاد گریم جانی دپ در دزدان دریایی کارائیب انداختخنده

حالا تصور کنید : رنگ پوست تیره تیره  (سولاریوم و این حرفا ) -  میکاپ تیره با خط چشم پهن  سیاه سیاه  -  ناخن های بلند با لاک تیره - موهای مشکی و بلند و افشان واکس خورده که در در دو طرف فرق سر بافت ریز داره و یکی دو تا از بافتا  از هر دو طرف بیرون از شال سیاهیه که فقط وسط سر رو پوشش داده و باقی موها هم از هر طرف بیرون زده و خودنمایی میکنه . مانتوی مشکی تقریبا بلند بدون جوراب با ناخن های  بلند پا که لاک تیره همرنگ ناخنای دست خورده . 

خداییش اولین ذهنیتم این بود که این چقدر شبیه جن ها شده !خجالت

 حالا بماند که کمی هم ترسیدمزبان

البته هنوزم از دختر عموی من رفتار مناسبتری داشت و خونگرم تر بود ...

ولی ترکیب پسرعموجان با موهای بلند گیس شده از عقب ، و  ریش و سبیل بلندی که  کاملا لب ها رو پوشونده و انگار چندین ساله آرایش نشدند ، با این خانم با این ظاهر ، واقعا به درد همون فیلم دزدان دریایی کارائیب میخورند. نه؟نیشخند

 

درگوشی:

- مگه خودتون پسر عمو و عروس عمو ندارید! برای چی به فامیل ما میخندید ؟

- طفلک اون پسر بچه ناز که هر بار بجای دیدن چهره مهربان و زیبای پدر و مادر باید دو تا جن رو ببینه چشم

 

× از دست اینشتین با این تئوری دادنش ! از نسبیت بدم میاد ! وقتی منتظر کسی هستم زمان اصلا نمیگذره . اه


 
 
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٩ : توسط : هیدرا

احساس کرخت شده  فقط یه معنا داره 

" گند زدی به همه چی " !


 
.............
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸ : توسط : هیدرا

آن هنگام که رویاها به استقبال خواب شبانه ام نیامدند 

زندگی ام در بستر مرگ جریان یافت !


 
محتوم
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸ : توسط : هیدرا

بعضی واقعیت های زندگی هیچوقت عوض نمیشن

مثل ...

فقط مرگ چاره سازه !


 
تانک های مینیاتوری !
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٧ : توسط : هیدرا

از خونه زدم بیرون تا برم خونه مامان خانم . یه ساک بزرگ هم دستم بود که پر بود از لباس و کتاب و لپ تاپ و برگه سفید و...

یه مسافت 100 متری رو باید تا سر خیابون پیاده طی میکردم  همینطور که داشتم به کف خیابون فرعی نگاه میکردم که چطور زیر نور آفتاب داغ شده بود و کسل کننده به نظرم میرسید یه دفعه دیدم یه جونور دلهره آور   وحشتناک و موذی داره به سرعت از عرض خیابون رد میشه !عصبانی

به خودم گفتم آخه تو این گرما ، تو توی کوچه خیابون چیکار میکنی که چشمم افتاد به یکی دیگه که داشت بدو بدو میرفت زیر ماشین پارک شده  ؛ و بعدش یکی دیگه رو دیدم که راهش رو به طرف من کج کرد و با یه شتاب ناباورانه میومد طرفم ... سریع یه قدم بزرگ برداشتم تا ازش دور بشم که یه هویی دیدم نزدیک به 7- 8 تاشون دارن در جهتهای مختلف حرکت میکنن استرساسترس

 مثل تانک بودن لعنتیا سبز

بالهاشون زیر نور خورشید برق میزد سبز

دیگه نتونستم وحشتم رو کنترل کنم ! مثل اسپند وسط خیابون بالا و پایین میپریدم و از خودم صداهای جیغ مانند نامفهوم در میآوردمخجالت

بالاخره با ممارست بالایی که در شناسایی نقاط  امن از خودم نشون دادم  تونستم از منطقه رعب آور رژه سوسکا بگذرم !! تشویق

و تازه بعدش متوجه نگاه های متعجب دو تا خانم و یه بچه  شدم که از روبرو میاومدن و خبر نداشتن چرا من مثل یه بچه بازیگوش وسط خیابون ورجه وورجه میکنم نیشخند

خدائیش من تا به حال این همه سوسک رو در روز روشن یک جا ندیده بودم ! فکر کنم داشتن خونه یکی از همسایه ها رو سم پاشی میکردن که اینا یه هویی با هم از راه آب خونه زده بودن بیرون ... هیچ دلیل دیگه ای نمیتونم متصور بشم.

هنوزم از یادش قلبم تند تند میزنه آخ

 

درگوشی:

- اگه کسی راهی بلده که من بتونم بر فوبیای سوسکی غلبه کنم لطفا بگه !

- تا به حال چندین جای مهم آبروم بخاطر این مسئله رفته .. بسکه ناخودآگاه جیغ زدم !زبان


 
نقطه چین !
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤ : توسط : هیدرا

گاهی وقتا با خوندن یه خاطره از دیگران تازه متوجه میشم خیلی چیزا رو در زندگی از یاد بردم !

بعد اونقدر غمگین میشم و انقدر دلم به درد میاد که بعید میدونم کسی بتونه بهم دلداری بده ...


 
اظهار وجود بنری !
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤ : توسط : هیدرا

امروز از میدون تجریش رد میشدم دیدم برای یه جوون از دست رفته حجله بستن و کلی بنر و پلاکارد به در و دیوار  یه مغازه چسبوندن ... زیر یکی از پلاکاردا نوشته بودن ( از طرف در بستیا :  فلانی  و ممد سیاه  ) !

هیچی دیگه کلی خندیدم ...

 

درگوشی :

-  اسم اون یکی یادم نمونده ولی " ممد سیاه " رو هرگز فراموش نمیکنم زبان

- خداییش تمام تاثری که در وهله اول بهم دست داده بود با خوندن این زیرنویس پلاکارد یادم رفت نیشخند

- روحش شاد  ’ و غرق در رحمت و مغفرت خداوندی