افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
بازم امتحان امتحان
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳۱ : توسط : هیدرا

میخوام جلوی یه دوران پر استرس رو بگیرم ولی حالش رو ندارم :))

این ترم بازم تا اینجا هیچ درسی رو نخوندم ... اصلا خبر ندارم محتوای درسا چیه ؟!!

ترم اول فشار زیادی رو در ایام امتحان متحمل شدم نمیخوام این ترم هم تکرار بشه . یه ماهی تا امتحانات مونده... امیدوارم بتونم خودم رو وادار کنم درس بخونم ولی ...

لپ تاپ بازی در میاره و گاهی اصلا ویندوزش بالا نمیاد ... دقیقا همون وقتایی که من میخوام درس بخونم :)))

لطفا انرژی های مثبتتون رو بفرستید تا حوصله کنم و درس بخونم

قبلا متشکرمچشمک


 
وسواس خناس
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۱ : توسط : هیدرا

"تدریجی بودن " یه اتفاق چیزیه که  هم میتونه خوب باشه و هم بد .

 خوبه چون آروم آروم روحیه انسان رو با شرایط جدید آشنا میکنه ( آدم شوکه نمیشه و سکته نمیکنه و دچار مرگ ذوق زدگانه !!! نمیشه ) نیشخند

و  دقیقا از همین زاویه میتونه بد هم باشه !

تصور کنید شما از اعتیاد بدتون میاد  مثل اعتیاد به مواد مخدر ( شایدم بدتون نیاد ! مثلا مثل من کنجکاو باشید که بدونید عالم هپروت چطوریه و بخواید یکی از فضاپیماهای  پودری یا تزریقی رو امتحان کنید !!!) متفکر

داشتم میگفتم ... تصور کنید شما از اعتیاد بدتون میاد ولی هر روز مجبورید بخاطر کار یا خواهش دوستان و یا ... با شبکه های مجازی در تماس باشید ... تا اینجای قضیه مشکلی نیست ولی مشکل از  اونجایی شروع میشه که شما میخواید این تماس رو قطع ، و یا حداقل کم کنید اونوقت تازه یه غول سیاه و قدرتمند خودش رو نشون میده ... غول اعتیاد !استرس

کلا وقتی میخواید ارتباطات مجازی رو کاش بدید دچار خلاء همه جوره میشید خلاء اشتغالی   خلاء عاطفی !!  خلاء علمی   خلاء تغذیه ای حتی   خلاء ذوق و هنر آشپزی و  ...

تازه همین لحظه است که شما به یه نکته مهم دست پیدا میکنید. اینکه آروم آروم و بدون هیچ جلب توجهی معتاد شدید !

این تدریجی بودن اتفاق ها گاهی اصلا خوب نیست.

من از دیشب سعی کردم ارتباطم رو با دنیای مجازی کم کنم بلکه در این ماه رجب کمی ... و فقط کمی ، به کارهای مهم تری که خیر دنیا و آخرت توش موج میزنه بپردازم ولی از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ، دردهای استخونی امونم رو بریده و کلافگی مثل اغواگران روسیاه ، دائم زمزمه برگشت سر میده !

خلاصه اینکه امروز اقدام به آپ کردن نمودم بدین علت علمی بوده است و لاغیر !زبان


 
پله چندم ؟!
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٠ : توسط : هیدرا

از عقب افتادگی  بدم میاد !

سالهااااا پیش که دختری نوجوان بودم و هنوز طعم مفاهیم زندگی رو خودم به شخصه درک نکرده بودم و از هجران و از دست دادن و محرومیت و عشق و ... تجربه عینی نداشتم ؛ به جوانی از نزدیکان خرده میگرفتم که چرا به جبهه نمیره ؟ در حالیکه خیلی از دوستانم افرادی رو داشتند که در جبهه بودند ...

اون جوان خیلی بی ادعا و ساده به جبهه رفت و شهید شد  ( البته نه بخاطر حرفای من ) و تازه بعد از شهادتش من به این نتیجه رسیدم که من ادعا داشتم و اون عمل کرد و من عقب افتاده ای پر مدعا بیش نیستم :((

این روزها اصلا  حس و حالم رو به گرامی همسر منتقل نمیکنم !! از مدافعین حرم پیشش صحبت نمیکنم ! از حسرتی که در جانم باز داره شعله میکشه که چرا من کاری ازم برنمیاد؟ چرا من در عمق این جهاد نیستم و هزاران چرای دیگه ام براش حرف نمیزنم !!

آخه با تجربه شدم !! میترسم این بار گرامی همسر موفق بشن در جهاد شرکت کنن و من هنوز درگیر حلال و حروم زندگی شهری باشم  هنوز با تقوا مسئله داشته باشم !و

میترسم باز این حس قوی در من شراره بکشد که  " عقب افتادم " !

 

درگوشی :

- یکی بهم دلداری بده !!  الان از خودم ناامیدم و از خدا شرمنده  و از مردم کلافه !


 
وا مانده
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٠ : توسط : هیدرا

وقتی از نگاه کردن به خود  در آیینه  فرار میکنم

وقتی با شنیدن صدایی که مرا به تو میخواند ؛ خودم را با نت مشغول میکنم و ظاهرا عکس العملی نشان نمیدهم

وقتی ملتمسانه در ذهنم به جستجوی چیزی بر میآیم که شرایط را طبیعی کند ؟

وقتی به "زمان" به عنوان موجودی میاندیشم که می تواند  با گذر بی وقفه خود ، التیامم بخشد

همه این ها یعنی از خودم ناامیدم

یعنی تنها امیدم به توست

یعنی دوباره و چند باره و بازهم و باز هم و باز هم  و ...از پا افتاده ام !!

 این افت و خیز پایانی ندارد ؟؟؟؟

کِی از دست خود رها میشوم ؟ کِی رهائیم میبخشی ؟

خسته و در راه مانده و شرمنده از تو و بیزار از خویشم

یک کلام : در هم شکسته ام

ای پروردگارِ بی پناهانِ شرمنده نگران

 

درگوشی:

- لطفا تمامی احساسات متناقضم را درک کن !


 
کشتی نجات
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۸ : توسط : هیدرا

چه سری در پیاده روی اربعین هست  که انقدر میتونه زندگی و شخصیت یه فرد رو تغییر بده؟

دو ساله که حس میکنم ریز  و درشت شخصیت و زندگیم دارای جهت خاصی شده که اگر تحت اراده خودم بود این اتفاق نمیافتاد!    نه اینکه  قدرت اختیار و انتخابم رو از دست داده باشم بلکه اینکه دارای همت و انتخابی شدم که قبلا واجدش نبودم... 

قبلا فکر میکردم ...  الان عمل میکنم !

دیگه زیاد حرفی برای گفتن ندارم... نگاه مردم اهمیت سابق رو برام نداره ولی رعایت حرمت و انسانیتشون برام از قبل مهم تر شده... تو یه کلام "اهل کیفیت شدم" .

درگوشی:

_ چی باعث میشه روشنفکر بازی نذاره کسی امام حسین ع  رو تجربه کنه؟!