افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
شبیه ترین به محبت خدا !
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٩ : توسط : هیدرا

سلام

احوالات دوستان؟

خیلی وقته چیزی ننوشتم. نه اینکه چیزی نباشه ولی دیگه حس و شوق نوشتن نیست.

الانم اومدم که خواهش کنم اگر پستم رو میبینید برای مامان خانمم دعا کنید. هفته پیش دچار خونریزی مغزی شدند و در آی سی یو بستری شدند... یک هفته در استرس و ناباوری و التهاب گذشت.و تنها آرامش دهنده ما خداوند بود که همیشه هست ... هر لحظه مارو به یاد داره و در جلوی دیدگان مهربان و مراقبش تربیت میشیم.  با حوادث روزگار   ... با آسایش ها... با خوشی ها و غم ها... با دادن ها و ندادن ها

التهابم برای مامان خانم غیر قابل بیانه. تا حدی فشار روانی دارم که قادر نیستم اسم مامانم رو در جلوی کسی بیارم و اشکهام سرازیر نشن... بسیار بسیار بسیار برام سخت و ناگواره که مامان مهربون و همیشه خندون و آرومم رو در حالی روی تخت بیمارستان ببینم که انواع دستگاه ها بهشون وصله و با هر تپش قلبش  انگار عمر دنیای من تموم میشه.

احساس ناامنی دارم... مادر پناه روحی انسانه حتی اگر فرتوت و ناتوان باشه. هرگز محبت و مهربونی و دلسوزیش تکرار نمیشه و ...

الان مادر عزیز من    پناهگاه روزهای بیقراریم  و آرامش دهنده لحظات ناامیدی من بر تخت بیمارستان دراز کشیده... و من نمیدونم چه روزهایی در پیش داریم؟!

مادرم رو   پدرم رو   خواهرم رو و خودم رو به خدا میسپارم که مهربان تر از او سراغ ندارم.

برای سلامتی و بهبودی همه بیماران دعا کنید و مامان خانم مهربون من رو هم .....

و خود من رو هم .

متشکرم از مهربونیهاتون، خوبهای روزگار


 
صاحب شان
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٤ : توسط : هیدرا

شنیدین میگن تا چوب رو بر میداری گربه دزده در میره؟

تو اینستاگرام مطلبی رو شیر کردم و وقتی داشتم مینوشتمش تنها کسی که در نظر نداشتم یکی از دانشجوهای ۱۵ سال پیشم بود که هنوز گاهی تلی احوالی ازم میگیره اما یه دفعه آنچنان عکس العمل طوفانی و عجیبی از خودش نشون داد که هنوزم از بهت و حیرتش در نیومدم

با کلی اشک و آه و اعتراض میگه حتما منظورتون من بودم چون تازگیا سرسنگین شدید و خیلی تحویل نمیگیرین! خیلی دلم از دستتون گرفته. شما برچسب میزنیدو ...

ازش میپرسم چرا هر چیز بی ربطی رو به خودش ربط میده؟ 

ولی مگه گوشش شنواست؟

اولش ازین حرف میزنه که شما منو تحویل نمیگیرن و منظورتون ازین پست من بودم و ... آخرش میگه تمام حرفام از روی دلتنگی بوده. شما بزرگترید و من سکوت میکنم!!

خدا رحم کرده که سکوت کرد وگرنه دیگه چی میخواست بگه؟

نزدیک یک ساعت تو تلگرام داشت جرو بحث میکرد.انقدر عصبانیم کرد که اگر جلوی دستم بود یه بلایی سرش میاوردم.

درگوشی:

_ هرگز در زندگیم آدم نازک نارنجی و لوسی نبودم که با کوچکترین حرفی از طرف دیگران برنجم و واکنش نشون بدم . اما هرچی نگاه میکنم میبینم اطرافم رو آدمایی گرفتن که از کوچکترین موضوعی برای خودشون ماجراهای بزرگ درست میکنن و اعصاب خودشون و بقیه رو خرد میکنن.

_ به شدت در مراوده با دیگران احساس بی حوصلگی میکنم!!