افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
مجاهد دمشقی سوم و شهادت !
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳٠ : توسط : هیدرا

گاهی هیچ سرانگشتی قادر نیست اندوه اشکی را که میچکد محو کند !

دردی در جان من است که قادر به توصیفش نیستم... هر چه میگویم و مینویسم  آنی نمیشود که هستم

چگونه باید رنج  "  به جز من "  را شرح داد؟  اصلا برای چه کسی باید گفت که  درد آشنا باشد؟

ماندن ، ماندن ، ماندن

سنگینی اش  روحم را میخورد.

ببار چشمان تنهایم

چون همیشه !

برای هر کسی تقدیری است از جانان ... حضورت را نوازشی میدانم که گونه هایم را مینوازد

ببار دیدگانم ... ببار

و باور داشته باش که خدا میبیند  و خدا میداند و خدا میشنود

و خدا هست... همیشه... تا ابد

و این   تنها   و بزرگترین آسودگی است.


 
نوید وصال
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧ : توسط : هیدرا

فقط خدا میداند چقدر نیازمند حضورت هستم!

مشتاق گفتگوهای نجواگونه ات ، در لحظات خلوت و تنهایی

با دیدگانی فیاض از سرچشمه ی محبتی پرشور و داغ

راز گفتنی مالامال از دل دادن و التهاب و بیقراری

و اشکی بی تاب از تاریکی های طبیعت ، و زندان عادت ها

خسته از بی صداقتی و خودخواهی و تن پروری!

تو را سپاس  ای ماه خدا

که در سوزانندگی گناهانم همچون نسیمی فرحبخش، دلم را به خنکای آرامش غفران الهی میسپاری

دوستت دارم ای عشق سیراب کننده

ای رمضان کریم


 
خلاء
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧ : توسط : هیدرا

آدما وقتی ساکت میشن یعنی از شنیده شدن ناامید شدند !

 

درگوشی:

- از ظهر تا حالا انقدر سرم درد میکنه که به زور میتونم چشمام رو باز کنم .

- با وجود سردرد لحظه ای از گوشیم غافل نشدم ! از شما چه پنهون برای دوستام کلی مطلب هم ارسال کردم! اعتیاد منو نابود میکنه آخر :))


 
نسبیت در زمان
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۳ : توسط : هیدرا

وقتی به زندگیم در 7_8 سال،گذشته فکر میکنم میبینم انگار با دور تند  زندگی کردم. خیلیا اومدن و رفتن... با خیلیا حرف زدم و شنیدم... با خیلیا آشنا شدم . بعضیا خوب بودن   بعضیا کمتر!

در تمام این مدت من قد میکشیدم و موضوعات اطرافم اهمیتشون رو برام از دست میدادن..

...................................

وقتی مسائل پیرامونت برات مهمه خیلی رنج میبری   دلت برای همه چیز میتپه   

اما وقتی ازین دوره عبور کردی دیگه چیزی خیلی باعث تلاطمت نمیشه  دیرباور میشی  یه جورایی در سطح حرف میزنی اما در  عمق زندگی میکنی بر عکس جوونی که از عمق جانت حرف میزدی ولی در سطح زندگی میکردی چون دنیا و آدماش رو نمیشناختی!  حرفای داغت رو خرج میکردی برای کسایی که ارزشش رو نمیشناختن!

حالا حرفای عمیقی داری که میخوای آروم بگی ولی دیگه نگاهت سختگیر شده و گوش ارزشمندی پیدا نمیکنه!  اونوقت رو میاری به گردش به درونت! 

هر چی بیشتر تو خودت غرق میشی کمتر میفهمنت و میفهمیشون...

کمتر میتونی التهاب قلبت رو نثار کنی   .... کلا آدما  کم و کمتر میشن... خیلی کم!

دوستی بود که گاهی با هم چت میکردیم... از 8صبح تا 3 بعد از ظهر که کارش تموم میشد! چت میکردیم و همه تجربه ها و دغدغه هامون رو تبادل میکردیم... لابلاش نماز میخوندیم  ناهار میخوردیم   تل جواب میدادیم   و.. خلاصه زندگی میکردیم و...

انگار مدتهاست ازش گذشته... مثل خاطرات دور... ولی به تقویم زمینی از آخرین بار فقط 3 ماه رد شده!

چقدر زمان مفهوم عجیبیه واقعا!

دلم تنگ شده... 

ذهنم خسته است. اینطور مواقع معمولا غمگینم . 

درگوشی:

_ ببخش که مدتیه از دسترس خارج شدم.  اما نمیتونم وعده تابستونو بدم . سر دوراهی انتخاب هر لحظه فلش قلبم تغییر جهت میده. بین دو میدان ربایش سرگردانم انگار

_دوست خوبی بودی... لطفا بازم باش... هر چند نمیدونم من میتونم بازم باشم یا نه؟!

_ دوستان جوونی که اینجا رو میخونن ببخشن... انگار تازگیا پستای نامفهومم زیاد شدن!

_ وقتی خسته ای   و دلتنگ،اونوقت مییینی چقدر کسی نیست!!


 
بشکن بشکنه
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٠ : توسط : هیدرا

دوست عزیزی که خصوصی پیام گذاشتین ،سلام

متاسفانه آدرسی نذاشتین که شمارو به جا بیارم و یا سری به جایی بزنم که شما ادمینش هستین!

از ابراز لطفتون هم خیلی متشکرم

 

 

شکستن تابوها میتونه هم خوب باشه  هم بد!( الان مثل آقای عراقچی حرف زدمااا)

حالا اگر اون تابو ،خودت باشی در ذهن دیگران، شکستن خودت درد داره ولی بخاطر هدفی که داری باید تلخی رو مزمزه کنی...

گاهی باید تصمیمای سختی گرفت!

درگوشی:

_ هیچوقت وسط امتحانات تابو شکنی نکنید. آرامشتون به هم میریزه


 
چاله مجازی
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩ : توسط : هیدرا

یه حواس پرتی کوچولو باعث شده هر شب و هر روز به جوکایی بخندم که هزار بار شنیدم و خوندم و نخندیدم !منتظر

قضیه ازین قراره که یه گروه کوچیک تلگرامی داشتیم با بعضی از بچه های قدیمی  که اگر سوالی یا مشکلی داشتند مطرح میکردن و جواب میگرفتن یا تو گروه باهاشون همفکری میشد.

در یه موقعیت عجله ای یکی از دانشجوهای ترم ششمی ازم یه راه ارتباطی خواست برای ارسال مشخصات یه مقاله و ...

منم اسم همین گروه رو دادم بهش ...آخ

حالا هر روز و هر شب تو پی وی انواع و اقسام پیاما رو دریافت میکنم !تعجب

ظاهرا فکر کرده من هم سن و سالشم و هر چیزی برای اون جالبه برای منم جالبه !

توصیه های روانشناسی ، کلیپ های مذهبی ، کلیپ های فان ، نکات خانه داری ،  آموزش رقص ، رژیم کانادایی ،  اشکالات فلسفی و اعتقادی ، مطالب درسی ، اعتراض به سختی درسا ، و یا اصلا درد دل از ساعت 11 شب تا 12 و نیم مثلا ...تعجب

تازه گاهی اعتراض هم میکنه که " استاد شما چقدر بی احساس برخورد میکنید با من !! دیگه عکس کیکی که تازه پختم رو براتون نمیفرستم "  !نیشخند

براش استیکر تشویقی میفرستم اول ذوق میکنه و میگه چسبید... بعد فردا شب میگه من که ازتون چسب نخواستم خنده

یه خط در میونم میگه : استاد جااانم به خدا من خیلی دوستتون دارم . هر چی هم بهم بگید ناراحت نمیشم !از خود راضی

 

درگوشی:

- به نظرتون چقدر حالش بده ؟ خطرناک که نیست. هست ؟زباننیشخند