افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
 
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥ : توسط : هیدرا
 
اربعین حسینی
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥ : توسط : هیدرا
سلام و عصر بخیر
تمام کسانی که عازم پیاده روی اربعین هستن  حالت التهاب و بی قراری رو تجربه میکنن.
گویی به سفر آخر میرویم... دل کندن  ... شوق پرواز... پیوستن به دریاو... احساساتیه که باهاش درگیریم.
باید هر لحظه به خودمون یادآوری کنیم که چه فرصت مغتنمی بهمون رو کرده... چه لطفی در حقمون شده
منکه هنوز دلم میلرزه که مبادا بی لیاقتی دامنگیرم بشه و در آخرین لحظات سفرم بهم بخوره
( من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
از سمک تا به سهایش کشش لیلی بود)
حلالم کنید
عازم دیار دوست هستم
یواشکی :
_ قابل توجه باران عزیز که نمیتونم در وبش پیامی بگذارم

 
اندر فوائد خودسری !
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢۳ : توسط : هیدرا

گاهی خودم آگاهانه و عامدانه کارهایی رو انجام میدم که دیگران رو از انجامشون  نهی میکنم.

واقعا اینکه آدم نباید خودسرانه دارویی که هر روز مصرف میکنه رو یک باره قطع کنه ؛ نیاز  به دانش خاصی داره؟نزدیک ۱۰ روزه دارویی که بالای ۱۵  ساله دارم مصرف میکنم رو قطع کردم و امروز کمبودش رو با همه وجودم حس کردم

اصلا حوصله سرو کله زدن با بچه ها رو نداشتم و یه بارم با همکارا با بی حوصلگی برخورد کردم و از وقتی هم که اومدم خونه حوصله رتق و فتق امور خونه رو ندارم. 

الان یکی نیست بیاد بهم بگه این تصمیمات یه هویی  و بدون توجیه نشونه چیه؟

البته به جز بی عقلی که خودم میدونم

 

درگوشی:

_ هروقت دز دارو به اندازه نیاز بدنم نباشه مستقیما روی اعصابم و قدرت تحملم اثر میذاره

_ این روزا زیاد دور و برم نباشید یه وقت دیدید من شدم قاتل و شما...

_ نغمه جان با آدرس تلگرامی پیدات نکردم عزیزم

_  غیر از عصبانیت ، یه کمی سرما هم خوردم و دلمم میخواد گریه کنم!

_ یکی پیدا میشه منو از دست خودم نجات بده؟  هر بلایی رو متحمل شدم از دست خودم بوده... خلاص


 
 
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٢ : توسط : هیدرا

سلام بر دوستان محترم و عزیز

چند روزیه وبلاگم برای پاسخگویی به کامنت دوستان همراهی نمیکنه و من نمیدونم چه اتفاقی افتاده؟!

ایراد از سایته یا از وب من؟

همینجا از نغمه عزیزم و از مریم عزیزم و از دوست قدیمی بسیار محترمم آقا مرتضای ناپدید تشکر میکنم

انشالله به محض درست شدن اوضاع کامنت و جواب شما رو در وب قرار میدم . فعلا که راهی بلد نیستم.

........

سلام. 
۱. واقعا انتظار داشتید پلیس زود بیاد ؟
یه تیم بیاد؟  دزدا رو دستگیر کنن؟  به شکایت شما توجه کنن؟  حق رو به شما بدن؟
تازه پولم از شما نگیرن؟
ملت چه پرتوقعن ماشالله!
۲. پست قبل رو خوندم و بازم کامنت گذاشتم و بازم گوشی و ... اصن بی خیال قربان
اینم کامنت من به پست آخر  برادر محترم پژمان خان
امیدوارم ببینن

 
مادرانه
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٥ : توسط : هیدرا

گاهی افکار تلخی توی ذهنم میچرخه که با هیچکدوم از اصول تفکر و اعتقادیم سازگار نیست!

شاید ریشه در ساختار روحی و فطری من به عنوان یک زن داره و یا شایدم به فرهنگ غلطی مربوط باشه که ناخودآگاه از جامعه فراگرفتم... هر چی هست وجود داره و من هربار میخوام که نباشه.

نشخوارهای فکری خودم رو پس میزنم و میرم که درس جدیدی رو که امروز باید تدریس کنم تنظیم کنم...

از یه مقاله ، پاراگرافی رو به عنوان شاهد مطلب به مفاهیم و توضیحات قبلی اضافه میکنم و برای بار آخر  مبانی استدلالی قضیه رو مرور میکنم... همه چیز آماده است برای ارائه درس و پرسش و پاسخ های همیشگی محتوایی بین من و جوونا

میرم اتاق 236 و کیف و لپ تاپم رو روی میز میذارم و ضمن احوالپرسی با جوونا  سیستم رو رو شن میکنم...  تا بالا اومدن ویندوز و باز شدن متن درسیم  ، طبق معمول حضور و غیاب میکنم

بازم خانم فلانی نیست... غیبت نمیزنم ... میدونم اول میره مهد و بچه اش رو میذاره اونجا و بعد میاد دانشگاه.. همیشه یه10 دقیقه   یه ربعی تاخیر داره و من درک میکنم و سخت نمیگیرم... توی فکرم بهش لبخند میزنم که با این عشق به دخترکش میرسه 

شروع به صحبت میکنم و از بچه ها میخوام تحلیل هاشون از مطالب جلسه پیش  رو بگن و همهمه خفیفی تو کلاس شروع میشه... و یکی از دخترا شروع میکنه به صحبت و توضیح که صدای تق تق در میاد.

بلافاصله در باز میشه و اون دانشجوی جوان تاخیری با لبخند توام با کمی شرم  اجازه ورود میخواد.بهش میگم بفرمایید

داخل میشه و میشینه روی اولین نیمکت خالی ...

در کیفش رو باز میکنه که جزوه هاش رو بیرون بیاره که یه دفعه دستپاچه میگه   استاد ببخشید من امروز نمیتونم بمونم. جدا ببخشید ولی باید برم!!

با تعجب بهش میگم که شما هنوز دو دقیقه هم نشده که اومدی داخل  ... میخوای بری؟!

میگه ... ببخشید  یادم رفت تغذیه دخترم رو به مسئول مهد بدم!!   بعد هم بدون اینکه منتظر موافقت و یا مخالفت من بمونه  با سرعت و هیجان از کلاس خارج شد و تا لحظاتی صدای پاشنه کفش هاش رو توی راهروی طولانی دانشکده میشنیدم

عاشق این بی سرو سامانی   این شیدایی   این جانبازی مادرانه هستم   عاشق اینکه یکی مال تو باشه و تو برای حفظش  همه ی  ریز   ودرشت زندگیت رو  تحت الشعاع اون قرار بدی

عاشق عاشقی های مادرانه هستم

اون فکر و حس تلخ صبحگاهی دوباره با یه هجوم مغولی همه احساسم رو چنگ میزنه

" مادر بودن لیاقت میخواد ... من ندارم"

این بار دیگه کاری با این فکر موذی ندارم و میذارم همه پهنه فکری و احساسیم رو فتح کنه. یه جورایی خودم رو تسلیمش کردم... انگار دارم از خودم انتقام میگیرم و به خودم زخم میزنم و از درد کشیدنم  التیام پیدا میکنم !!!!

من لیاقت ندارم... ندارم.

و بعد دونه دونه  نبایدهایی که رو که مرتکب شدم توی ذهنم ردیف میکنم و نتیجه میگیرم که راست میگن... من لیاقت مادر شدن ندارم. مادری مقدسه و من...

بغض گلومو میگیره ... این بار بخاطر حس بی لیاقتی... حس گناهکار بودن بین اون همه آدمای دل پاک که مادر شدن...

خدایا اون گناه بزرگی که مرتکبش شدم چیه؟ خودم نمیدونم و اهمیتش رو هنوز نفهمیدم

هرچند دیگه امیدی به اینکه مادر باشم وجود نداره  ولی دلم نمیخواد حس بی لیاقتی مچاله ام کنه.

 

 


 
گاهی دور گاهی نزدیک
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٥ : توسط : هیدرا

وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم در اوج شیطنت های بچگانه ای بودم که هنوز برای خودم تحریم نکرده بودم. مینوشتم ... پر احساس... سرشار از ایده... و مالامال از نوگرایی

و البته مملو از گریه و خنده! 

شیطنت هام بچگانه بود ولی خودم در دهه سوم زندگیم بودم ... ایران نبودم و تنهایی غربت باعث شده بود من با دنیای مجازی پیوندی محکم بخورم.

دوستان زیادی داشتم که در این وبلاگ که پنجمین وبلاگم محسوب میشه دیگه نشونی ازشون نیست.

ناراحت نیستم از گذر زمان... حوصله غصه خوردن برای گذشته رو ندارم. اما  دوست محترمی ، با یک جمله اش حسی رو در من بیدار کرد که من در اول وبلاگداریم تجربه کرده بودم! در واقع با جمله ای که بیان کرد منو پرت کرد به چندین سال قبل...  شاید خودش هم ندونه که چه بار احساسی سنگینی رو بر قلبم گذاشت.

یادم افتاد که چقدر اون شب ها در تاریکی اتاقم  و در تنهایی های بی حد و اندازه ام ، به درخت ها و صدای وزیدن باد در لابلای برگهاشون گوش میکردم و با صدای پرنده ای شبیه جغد ، پتو رو محکم تر به دور خودم میپیچیدم و سعی میکردم به چیزای بهتری فکر کنم تا کمتر بترسم !

نمیدونم چرا هیچوقت از اون روزها با دیگران صحبت نکردم ... حتی با نزدیکترین افراد زندگیم؟!

برای من زندگی د ر همون لحظه ای که هستم جریان داره... گذشته ها به ندرت یادم میاد ولی همیشه منتظرم تا در آینده اتفاق خوبی بیفته!

شاید بی حوصلگی که جزء لاینفک روحیه ی تنوع طلب منه اجازه نمیده که به گذشته ها بپردازم. تکرار مکررات  آزرده ام میکنه  و در مقابل هر تنوع و تغییر کوچیکی  ، میتونه برام شادی آفرین باشه.

دوست ندارم به تکرار و تحلیل دوران گذشته بپردازم  ولی گاهی که یادش میافتم ناخودآگاه لبخند میزنم و گاهی هم آهی بلند بی اراده  یادم میندازه که اشک هم ریختم!!

خلاصه ، دوست عزیز مراقب باش!  احساسات دیروز ، نزدیک تر از آنی هستند که شما میبینی!

لطفا منو در وسط میدان شادی و غم خاطراتم رها نکن. 

با تشکر.

هیدرای درهم برهم


 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٤ : توسط : هیدرا

پشت واژه ها و جملاتت حسی نهفته است که تسخیرم میکند.