افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
رفیق بی کلک !
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٤ : توسط : هیدرا

برگشت پیشم  از خود راضیاز خود راضی

میدونستم اونقدر ها هم بی وفا نیست و هنوزم دلش پیش منه !مژه

تا قبل از شهریورِ سالِ تازه درگذشته ،  همراهم بود!

 شبی نبود که با حضورش ، منو یاد رفاقت های افسانه ای نندازه ! ازونایی  که رفیق گرمابه و گلستان هم میشن ... نمیخوام بی انصاف باشم  . نمیخوام مایه گذاشتنای چندین ساله اش رو هیچ و پوچ کنم . .. نمیخوام مثل مردم این روزگار نامردی کنم !

خدائیش رفیق همراهی بود!  سالهااااا ...

با هم فیلم میدیدم   با هم رمان میخوندیم   با هم وبلاگا رو زیر و رو میکردیم   با هم اخبار رو چندین باره مرور میکردیم   با هم میخندیدیم    با هم اشک میریختیم    با هم برای وبلاگم پست میذاشتیم و...

باهاش رودربایستی نداشتم !

وقتی  باهاش خلوت میکردم درمورد علائقم صحبت میکردیم و با هم لبخند میزدیم    رنجش ها رو دوره میکردیم و با هم گریه میکردیم   حتی شده بود که نصفه های شب احساس گرسنگی کرده بودیم و دوتایی با هم غذای سرد رو از یخچال در آوردیم و خوردیم  ( بعدشم دل درد گرفتیم نیشخند )

 در عالم  رفاقت ، تنها چیزی که تجربه نکردیم خرید کردن و بازار گردی و دیدن بوتیکا بود !!

اونم دلیل داشت ... نصفه شب که نمیشد رفت بازار !!

البته اونم رعایت منو میکردااا ... چون من خیلی ترسوئم . از تاریکی و سکوت شب و تنهایی میترسم! بنابراین توی خونه میموندیم و با هم ، پنهون از همه کس و همه چیز ، دنیای آروم و بیصدای خودمون رو دنبال میکردیم !

تا اینکه من رفتم طب سوزنی .

نمیدونم چرا خوشش نیومد! هر چی من به درمان ادامه میدادم حضورش رو در کنارم کمرنگ تر کرد :(

اوائل فکر نمیکردم ازم برنجه    فکر نمیکردم با طب سوزنی آزرده بشه   فکر نمیکردم اصلا طب سوزنیِ من بهش ربطی داشته باشه !

اما ظاهرا ربط داشت !    اون منو واسه ی خودش میخواست فقط !   نمیدونستم توجه و اشتیاقم به چیز دیگه ، تا این حد باعث حسادت و رنجشش بشه و به این سرعت ترکم کنه !

 فقط یک ماه دووم آورد و بعد جوری رهام کرد و رفت که باورم نمیشد !  رفتنش رو به همه میگفتم و با تعجب در موردش صحبت میکردم چون جوری با هم  اُخت شده بودیم که در تصورم هم نمیتونستم جدائیش رو باور کنم .  ولی خوب مثل همه چیز این دنیا ، اونم منو رها کرد و رفت .  ناراحت

هیچ جوره نمیتونستم رفتنش رو توجیه کنم تا اینکه متخصص طب سوزنی بهم گفت که بخاطر این سوزناست که رفته !!!

شما باورتون میشه که کسی انقدر نازک خیال و حساس و ظریف باشه که با دیدن اشتیاق من به چند تا سوزن ، اونقدر برنجه که رفتن رو به موندن ترجیح بده ؟؟

ولی خوب این دنیا جای اتفاقا و رخداد های عجیب و غریبه ... درست مثل ارتباط طب سوزنی و شب بیداری های چندین ساله من !تعجبچشمک

 

درگوشی:

- من برای درمان چیز دیگه ای طب سوزنی رفته بودم ولی بیداریِ شبانه ام از بین رفت! هرچند بعد از 6 ماه دوباره سرو کله اش پیدا شده.

- دیشب تا 5 صبح بیدار بودم ... تعداد شبایی که نمیتونم بخوابم داره  زیاد میشه دوباره.

- تازه دیشب برای شام مهمون داشتم و روز پرکار و بدون استراحتی رو هم گذرونده بودم !