افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
مثل رعد و برق میاد و میره !
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٩ : توسط : هیدرا

گاه یه سونامی تو وجودت راه می افته از خواستن و نداشتن !

همه وجودت   ، تک تک سلولهات ، لحظه لحظه نفس کشیدنات  ، پلک زدنای چشمای بیمارت ، اشکی که از سر عجز میریزی و ...  همه اشان بوی خواستن میدهد !

"خواستن" در بازاری که "هیچ" ، تنها کالاییه که عرضه میکنن !!

نمیتونی این خواهش سرکش رو کنترل کنی  پاسخی هم براش نداری  به گریه میافتی  بیچاره میشی  و آخرش تنها جایی که برات میمونه اون بالاست... فقط او !

یه هویی سونامی فروکش میکنه و قطره های بارون پشت سر هم از چشمات سرمیخورن به بیرون . مثل کسی که بعد از یه هراس طولانی به آغوش امنیت میرسه و اون استرس کشنده رو با قطره های اشک بیرون میریزه ...

با خودت مرور میکنی چرا حواست از اول به اون بالا نبود؟

نمیدونم اسم این حالت چیه؟! تسلیم ؟ عجز؟ امید؟ ناامیدی؟ بیماری؟ فقط میدونم اگر اون بالایی نبود دیوونگی حتمی بود ... حتمی !

 

درگوشی:

- آخرشم نمیفهمم چمه ؟! چی میخوام ؟ دردم چیه؟ یه چیزی سر جاش نیست و من حسش میکنم و اسمش رو نمی دونم !!

- مبتلام کردی و نمی دونم کجا پیدات کنم؟

- انسان نامهربونه ...برای درد من مرهمی نداره .

- خدایا ، چه بلایی سرم اومده؟