افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
واژه های تنهایی هایم
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱ : توسط : هیدرا

دیر فهمیدی !

دیر فهمیدی که راستگو ترین دروغگویی بودم که تو میشناختی ...

دیر فهمیدی که اگر چه نقاب زدم ولی تمام حرفهایم از سر صدق بود

و وقتی فهمیدی ، که من رفته بودم !

از تو گذر کردم ولی از غم نه !

بعد از تو هرگز واقعا شاد نبودم

چرا از خاطرم نمی روی؟

شاید ... شاید چون تو را در روزهای ناامیدی یافته بودم!

.......

این روزها دیگر به امید و ناامیدی نمی اندیشم

مفاهیم برایم بدون احساس شده اند

شاید هم من احساسم را در کوچه پس کوچه های فراموشی گم کرده ام ... نمی دانم !

این روزها بی احساسم ... آسوده ام !!

نه از روی رضایت

بلکه از عمق غم!

اندوهم بزرگ شده است  رشد کرده است  بالغ گردیده است   دیگر غوغا به پا نمیکند !

رسوای بازارم نمیکند

آرام میسوزد و آب میکند!

 

درگوشی:

- روزهای بسیاری است که دیگر تنها همدمم ، قطره ای است که در پی بهانه ای برای سُرخوردن است .