افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
 
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤ : توسط : هیدرا

امروز که جای خالی تو ، بیچاره ام کرده بود  با یاد کبوتر خاکستری ام  گریه کردم !!

 بعد از ظهر آن روز خلوت که از خستگی ِ یک روز پرکار و پر حرف به خانه میرفتم و حوصله بلند نمودن سرم را هم نداشتم ، دو قدم مانده به خانه ، کبوتری تلاش میکرد تا تکه ای چوب خشک را  از زمین بردارد و با خود ببرد. من نزدیک شدم و او با دیدن من در نزدیکی خودش شتاب آلوده به چوب نوک میزد ولی هربار تکه چوب باریک با لجاجتی دیوانه کننده از نوک کبوتر جدا میشد و به زمین می افتاد . کبوتر یک نگاهش به من بود و یه نگاهش به چوب خشک ! دلم به رحم آمد  حتما برای خانه سازیش یا ترمیم خانه اش میخواهد . نباید آزرده اش کنم! اصلا من چه حقی دارم تا موجودات دیگر را برانم؟  بی حرکت ایستادم. کبوتر هنوز مضطرب بود   و مردد بین پرواز  و برداشتن چوب خشک دائم به من نگاه میکرد ... دلم نیامد جلوتر بروم ... آرام این صحنه ی زیبا را نگریستم ... هنوزم چوب سر سازگاری نداشت ! آنقدر ایستادم و با لبخند به این تلاش مداوم نگاه کردم تا سرانجام پرواز موفق کبوتر را با تکه  چوبی بر نوکش ، شاهد شدم ! آسوده لبخند زدم .نمیدانم خیال کردم یا واقعا صدای تشکر پرنده را در چشمانش دیدم ...

 کوچه هنوز خلوت بود ... نه صدای ماشینی میآمد و نه صدای موزیکی . کلید را در قفل چرخاندم و آرام در سایه فرو رفتم !

 

درگوشی:

- میخواستم همان روزها این رابرایت تعریف کنم و اضافه کنم که " خوب شد کسی مرا ندید وگرنه با خود میگفتند " زن بیچاره انگار دیوانه است ! بیخود در کوچه ساکت و بی حرکت میایستد " ، ولی دست حسود روزگار آن را از خاطرم ربود تا نتوانم لحظات بیشتری با تو همکلام باشم!

- رضایتی را که در این چند لحظه سکوت و بی حرکتی حس نمودم بی نظیر بود !

-  گمان نکنم که خودت بدانی " من مهربانی را از تو آموختم " !!