افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
... آسان نمود اول ...
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦ : توسط : هیدرا

وقتی که وبهای انتخابی ام را یکی بعد از دیگری میبندم بدون آنکه  آن ها را خوانده باشم،

وقتی  که تمام کردن غذای  اندک بشقابم ، مرا تا مرز تهوع پیش میبرد،

وقتی انبوه برگه های تصحیح نشده روی میز تلنبار شده است و من بی هدف فقط وبگردی میکنم ،

وقتی به خاک نِشسته بر روی گلدان نگاه میکنم و بی اعتنا رویم را برمیگردانم ،

وقتی حوصله ی آشپزی ندارم

وقتی هر چه فکر میکنم نمیفهمم چرا بهانه جور کردم تا از زیر میهمانی فامیلی فرار کنم و در خانه بمانم و الکی وب های نخوانده ای را باز و بسته کنم ،

وقتی دردی مبهم را حس میکنم که دقیقا نمیتوانم به مرکزش اشاره کنم ،

 وفتی بیشتر از یک ساعت در تختم غلت میخورم و خوابم نمیبرد

وقتی از خودم میپرسم امروز چه کار مثبتی انجام داده ام و هیچ چیزی یادم نمیآید،

وقتی...

همه ی این ها یعنی کلافه ام!  یعنی خیلی کلافه ام ! 

یعنی به قول حافظ " ... ولی افتاده مشکل ها " !!!