افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
تقدیر !
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥ : توسط : هیدرا

کسانیکه از وب های قبلی ام همراهم بودن ، در مورد خاطرات 14- 15 سالگی ام براشون نوشته بودم ( آشنایی با پیرمردی که ادعای سیرو سلوک داشت و در عمل نیمی از دخترای جوون کلاس رو ص یغه کرده بود !)...

در طول دوران دبیرستان هم من از هر کلاس اخلاق و عقائد و این حرفا بیزار بودم . تا اینکه دیپلم گرفتم و تابستونش یکی از دوستان خیلی اصرار کرد که بریم دفتر سازمان تبلیغات برای ثبت نام ؛ چون کلاسهای  معارف بطور آزاد گذاشته ...

منم طبق معمول مخالفت کردم که اصلا حوصله این حرفا رو ندارم و اونم به شدت اصرار که حتما بیااااا. خلاصه برای اینکه باهاش خیلی مخالفت نکرده باشم یه جلسه باهاش رفتم. شنبه بود و من خودم رو برای یه بعد از ظهر گرم و  کلافه کننده با آدمایی که خیلی دوستشون نداشتم ؛ آماده کرده بودم.

خنده دار بود ! یه سالن بزرگ و خالی که با موکت فرش شده بود و یه تخته سیاه رو دیوارش زده بودن و یه میز و یه صندلی هم برای معلم کلاس . همین !

همه خانمای جوون و میان سالی هم که اومده بودن خیلی مومن به نظرم رسیدن !! کی حوصله داره با این جمع مراوده داشته باشه آخه؟ بعد از مدت کوتاهی هم گفتن آقای فلانی ( معلم کلاس اخلاق ) امروز نمیتونن بیان و به جاش مدیر مجموعه میان !!

حالم بیشتر گرفته شد. چه بی نظم ... چه بی برنامه ... اصلا انگار هیچی جدی نیست!

در باز شد و یه روحانی سید تقریبا 40 ساله داخل شدن ...

جا خوردم ...  از چی؟  واقعا نمیدونم !!

خیلی مرتب و تمیز به نظرم رسیدن ! حقیقتش تا به حال روحانی به اون شیکی و مرتبی رو از نزدیک ندیده بودم. جورابشون انقدر سفید بود که انگار همین الان برای بار اول پوشیده بودن  و خط اتوی لباسشون  ظاهر خیلی مرتبی بهشون داده بود ...

خلاصه شروع به صحبت کردند.

من نمیتونستم مثل بقیه رو بگیرم بنابراین چادرم رو کمی جلوتر آورده بودم و رهاش کرده بودم !

کم کم شروع به صحبت کردند و من دیگه اصلا نه فهمیدم که چی میگن و نه خیلی متوجه خودم بودم. نمیتونم دقیق توضیح بدم چون تقریبا 20 سالی ازش داره میگذره و جزئیات یادم نیست فقط یادمه که وقتی یه ساعت گذشت و بحث ایشونم تموم شد من متوجه شدم تموم صورتم خیس از اشکه ! شاید داشتم دلم رو از بار 4 ساله ای که روی قلبم تلنبار شده بود خالی میکردم و یا تاثیر صحبتای ایشون بود ... نمیدونم ! هر چی بود من احساس سبکی میکردم و این برام خیلی خوشایند بود.

این یک جلسه سرنوشت بقیه ی عمر منو تغییر داد!

 

درگوشی:

- این روزا خیلی یاد اون روحانی میکنم.