افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
تقدیر 2
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧ : توسط : هیدرا

گفتم که اون روز بعد از تموم شدن کلاس اخلاق من تازه متوجه شدم که در تمام یک ساعتی که گذشت من غرق در حالتی بودم که خیلی برام آرامش بخش بود!

وقتی حاج اقا از کلاس بیرون رفتن و خانما شروع کردن به گفتگو ، من از نگاه های متعجب دوستم خنده ام گرفته بود حتما با خودش فکر میکرد  " این به اصرار من اومد حالا یکی باید بیاد قیافه اش رو جمع کنه " !

انکار نمیکنم که دلم میخواست اون ساعت بیشتر طول میکشید ولی حیف که مثل همه ی چیزای خوشایند دنیا ، عمرش کوتاه بود ! خیلی کوتاه :(

به دوستم گفتم : میشه من یه چند جلسه ای بیام و اگر خوشم اومد بعد ثبت نام کنم ؟

گفت : نمیدونم !

- میشه بری بپرسی؟

- باشه ! صبر کن تا برگردم.

بعد از یه ربعی برگشت و در حالیکه میخندید بهم گفت : حاج آقا گفتن  که این مثل این میمونه که بری سینما و بعد از تماشای فیلم بگی  " من از فیلمش خوشم نیومد و بلیط نمیخرم " {#emotions_dlg.e28}

چاره ای نبود!  باید خودم میرفتم که با این حاج آقا صحبت کنم ... اینکه من تصمیم گرفتم برم اون آقا رو اقناع کنم تا رضایت بده ؛ واقعا چیز عجیبی بود چون من اصلا اهل اصرار کردن نبودم و نیستم و معمولا اگر بهم بگن " نه "  ، دیگه ادامه نمیدم ولی وقتی فکر میکنم که چرا اون روز خودم رفتم که صحبت کنم دوباره؟  ، هیچ چیزی جز تقدیر نمیتونه دخالت داشته باشه.

وارد اتاق مدیریت شدم ... چندین میز و صندلی بود که تعدادی آقا در حالت ایستاده و نشسته ، مشغول صحبت بودن و با هم میخندیدن . و کلا فضای شلوغی بود ... در ضمن بیشترشون بر خلاف این حاج آقای مرتب و شیک پوش ، با دمپایی بودن و ریش و سبیلشون هم با هم قاطی شده بود {#emotions_dlg.e29}

خلاصه با دوستم دوتایی رفتیم  سراغ حاج آقا ...

همینجا اینم بگم که من وقتی میخوام وارد مکانی بشم که چندین مرد اونجا حضور دارن و هیچ خانمی نیست ، معمولا تردید دارم که وارد بشم! این حالت رو در خانمهای بسیاری دیدم و همیشه هم از اینکه مردها به این صورت میتونن یه فضای ناامن بوجود بیارن عصبانی میشم . این قضیه در مورد مغازه ها و بوتیک ها و ... صدق میکنه و معمولا فروشنده های هوشمند اینو درک میکنن و محیط کارشون رو از مردای اضافی تخلیه میکنن {#emotions_dlg.e19}

خلاصه علیرغم وجود مردان بسیار در اون اتاق ، مستقیم رفتم سراغ میز حاج آقا و بعد از سلام و علیک ، دوستم معرفی ام کرد و منم فوری گفتم : چرا نمیشه من فقط روزایی که اخلاق هست بیام اینجا؟ واقعا علاقه ای به باقی مباحثی که اینجا تدریس میشه ندارم و فقط میخوام اخلاق و احکام شرعی رو که در یک روز تدریس میشه یاد بگیرم !

- با یه شرط میشه شرکت کنید

- چه شرطی؟

- به شرطی که شهریه کامل رو مثل باقی افراد بپردازی و در ضمن به باقی افراد در پایان دوره مدرک میدیم و به شما نمیدیم !

- اشکالی نداره ! فقط اجازه بدین من همین درس اخلاق رو شرکت کنم .

- اشکال نداره من اسم شمارو مستمع آزاد مینویسم.

و به این صورت من شدم شاگرد کلاس های اخلاق {#emotions_dlg.e37}

الان میفهمم که اون مرد در اولین قدم ، چطوری ازم آزمون گرفت و من چه به سرعت قبول شدم !!  واقعیت اینه که مردم به خوبیها علاقمندن ولی وقتی با خواسته ها و نقاط ضعفشون برخورد میکنه ، از آرمان هاشون دست میکشن و یکی از مهمترین چیزهایی که همیشه باعث میشه مردم متوقف بشن ؛ پول و مسائل مالیه ! من بدون درنگ قبول کرده بودم که همه شهریه رو بدم با اینکه از سه روز در هفته ، فقط یک روزش رو میرفتم و از طرف دیگه معلوم شد دنبال مدرک نیستم چون قرار شد به من مدرک ندن ! هرچند که بعد ها فهمیدن مدرک اون کلاس ها به هیچ دردی هم نمیخوره ولی مهم این بود که در اون لحظه ی اول من به حاج آقا فهموندم که نه دنبال مدرکم و نه اشتیاقم با مسائل مادی فروکش میکنه !

و البته ازون به بعد هم تا دو - سه سال بعدش همیشه کلاس های اخلاق با این حاج آقا بود و من اصلا نفهمیدم اون استادی که اون روز غائب بود چی شد و کجا رفت !؟ اینم تاثیر دوم " دست تقدیر " در این ماجرا !