افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
پدرم !
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠ : توسط : هیدرا

امروز دلم شدیدا برای پدرم سوخت ، وقتی اضطراب و هول رو در رفتارشون دیدم و نمیدونستم چطوری باید آرومشون کنم ! 

خیلی سخته یه مرد احساس کنه تنهاست و تکیه گاهی در روزهای سالمندی و ناتوانی نداره.

اگه برادر داشتم و به جای من برادرم دنبال کارهای درمانی پدرم بود  و برای رفتن به دکتر و انجام کارهای تشخیصی ، همراهیشون میکرد ؛ مسلما این رفتار شتاب آلود و مضطربانه رو از پدرم شاهد نبودم.

مردی که همیشه تکیه گاه ما بود این روزها بدجور احساس تنهایی میکنه و من کاری ازم  برنمیاد. سکوت نجیبانه اشون بیشتر دلم رو به درد میاره و غروری که سعی میکنن باهاش، ترس و نگرانیشون رو مخفی کنن !

تکیه کردن مامان خانم به من و خواهرم، طبیعی و معمولی به نظر میاد ولی تکیه کردن پدر به ما برای رفتن به مطب دکترها و مراکز درمانی و تشخیصی ، سخته ! نمیدونم متوجه میشید چی میگم یا نه ؟!! امیدوارم هرگز تجربه اش نکنید ولی من این چند روز گذشته فهمیدم که یه مرد سالمند به یه مرد دیگه احتیاج داره تا بهش تکیه بده !  چون خودش رو همیشه مسئول خانمای اطرافش میدونه و طبعا حالت حمایت کنندگی نسبت بهشون داره و نه حمایت گرفتن!

خلاصه شدیدا از نظر احساسی دچار ضعف هستم این روزا  و توی دلم بارها با کسانیکه میتونستن این روزا همراه پدرم باشن و نیستن؛ حرف زدم و آخرشم به این نتیجه رسیدم که خدا هیچ کسی رو تنها نمیذاره و با توکل به خودش میتونیم بریم جلو .

درست گفتن که وقتی از همه ی دنیا ناامید شدی ، خدا رو پیدا میکنی !!

یه جور خاصی و با استیصال عجیبی ، بدون آوردن هیچ کلامی و حرفی ، توقع و انتظارم رو به خدا عرضه میکنم و خدا کارها رو برامون آسون نشون میده.

خدایا ، ممنونم که همیشه هستی و همیشه پناهمی !

پدر تنها و مغرورم رو به دست قدرتمند و مهربان تو میسپارم که از همه ی ما به او مهربان تری !

 

درگوشی:

- وقتی یکی از پدر و مادر مشکلی  پیدا میکنند نفر دوم به شدت دستخوش اضطراب و نگرانی میشه و من بازم دلم میسوزه ! یه جورای خاصی به نظرم آسیب پذیر و بی پناه میان ...

- چقدر خودمم به یه پناهگاه محکم و مطمئن نیاز دارم ! یه وقتایی اگه همه دنیا هم باشن جز خداوند ، هیچ دستی نمیتونه اطمینان رو به قلبت ببخشه!

- گاهی نیاز داری کسی باشه تا باهاش از نگرانیات بگی ولی هر چی فکر میکنی میبینی هیچکس نیست و تو خیلی تنهایی ... خیلی ! بعد بطور غریزی و ناخودآگاه روی دلت متوجه آسمون میشه و حرفات رو در سکوت میگی و بعدش احساس میکنی آروم میشی.

- این روزا زیاد با خودم تکرار میکنم " نگران نباش ... خدا هست . باورش کن تا همه چی آسون بشه.