افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
دوراهی !
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٢ : توسط : هیدرا

بلوز یاسی رنگ و روسری بنفش  و دامن مشکی بلندی رو انتخاب کردم و با چادر مهمونی ام مرتب روی کاناپه گذاشتم . محتویات کیفم رو یه بار بررسی کردم و بعضی از چیزایی که توش بود رو در آوردم و یا عوض کردم.

سحری امشب  روی کانتر آشپزخونه داره خنک میشه که به یخچال منتقل بشه. تمام ظروفی که تو افطاری دیشب  استفاده شده بود مرتب و تمیز به سر جاشون برگشتن. خونه مرتبه و من هم منتظرم ساعت 7 بشه تا بیان دنبالم و برم افطاری !

هنوز هیچی نشده دو تا افطاری رفتم و یه افطاری هم برگزار کردم !

اما امروز اصلا تو موود مهمونی رفتن نیستم بیشتر دلم میخواد تنها باشم و توی نت خودمو غرق کنم .

یه دفعه یاد اسمسی میافتم که یکی از دانشجوها چند روز پیش فرستاده بود " استاد اون مقاله ها  و فصلی که از پایان نامه ام براتون فرستادم رو خوندین ؟ همینطور ادامه بدم؟  "

لعنتی .... چند روزه میخوام برم اینو بخونم ولی حتی مواقعی که بیکارم، اشتیاق و حوصله اش رو ندارم. گاهی اینطوری میشم و کلا دلم میخواد هیچ کاری که براش زمان مشخصی رو تعیین کردن ؛ نداشته باشم و آزاد باشم.

با خودم فکر میکنم چطوره همین رو بهونه کنم و مهمونی نرم ؟! بعد  دوباره میبینم اصلا حوصله مقاله علمی خوندن ندارم الان ! حالا اگه یه داستان بیخود عاطفی بود باز یه چیزی چشمک

با بیحوصلگی به مهمونی فکر میکنم و دیدن چهره هایی که برای سلام واحوالپرسی با هاشون هیچ اشتیاقی توی خودم نمیبینم چه برسه به اینکه بخوام چند ساعت هم کنارشون بشینم و با هم مثلا گپ بزنیم !خمیازه

چیکار کنم واقعا ؟ .... مممممممممممممم

بازم هر چی باشه مهمونی رفتن از خوندن مقاله علمی با شکم خالی که بهتره حتی اگه مجبور باشی بشینی دور سفره ای بزرگ که حداقل 60 جفت چشم کنجکاو ، کوچکترین حرکتت رو زیر ذره بین قرار میدن و هزاران موج منفی مثل تیر های سمی کوچولویی که تو فیلمای خاور دور نشون میدن تو رو هدف گرفته باشن!

پس پیش به سوی مقاومت و سپر و لبخندهای مصنوعی و شلوغی و تحمل کردن و ...

 

درگوشی:

- اشتیاق علمی ای که از خودم نشون میدم بی نظیره ... نه ؟مژه