افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
تابستان هایی که گذشت !
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٠ : توسط : هیدرا

وقتی ما بچه بودیم خبری از دنیای مجازی نبود و وقتی یکی از اقوام در مورد پسرش میگفت که داره در آمریکا کامپیوتر میخونه من همیشه یه ماشین حساب خیلی بزرگ اندازه یه اتاق به نظرم میومد که این تصویر هم البته از روی توضیحاتی بود که شنیده بودم وگرنه ...

 دنیای کودکی من بسیار از دنیای کودکی این روز ها متفاوت بود . من عاشق این بودم که تابستون بشه و همراه مادربزرگ محبوبم به روستایی در شمال بریم و من دو ماه تموم در بین کوهستان های سرد اونجا که سیب های کوچیک و ترش داشت برای خودم آزاد بچرخم و زرشک های وحشی سیاه بچینم و بخورم  و یادم نباشه که رنگ لب و دندونم کبود شده و به دروغ به مادر بزرگم بگم " من همین پشت با پامی داشتم بازی میکردم " !! و مادرم هم بهم بگه باز داری دروغ میگی؟ تو که بازم رفته بودم زرشک بخوری ! مگه نگفتم اونجا تنهایی نرید خرس داره !!؟ و من با یه ناباوری و ترس درونی به این فکر کنم که پس چرا من تا به حال ندیدمش ؟ و دوباره به سوسمارهایی فکر کنم که ازشون میترسیدم ولی حتی اونا هم نمیتونستن جلوی تمایل وحشی ام رو برای دویدن میون سبزه ها  بگیرن و من فردا صبح دوباره با پامی و سعید و ... میزدیم به کوه و کمر و خنده و بازی و شادی  و تنها دغدغه ام این بود که وقتی پام رو روی علف های براق میذارم سُر نخورم و چطوری از آب رودخونه بگذرم که اون روزا برام مثل دریا ترسناک بود !! و گاه هم زمین خوردن و زخمی شدن و گریه و قهر کردن با دوستان و ...

دلم برای بچگیم و صفای زندگیش تنگ شده ! برای وقتی که با مادر بزرگم در آشپزخونه بودم و او آشپزی میکرد و برام حرف میزد  و وقتی برنج رو آبکش میکرد یه استکان آب چلو بهم میداد که بخورم  و من چقدر طعم نمکی اون آب چلو ها رو دوست داشتم و چقدر دلم میخواست وقتی سبزی پلو رو آبکش میکنه بهم بجای یه استکان ، یه لیوان آب چلو بده !!  اون روزا کسی در مورد ویتامین ب و تاثیرش در آرامش اعصاب حرف نمیزد ولی نمیدونم مادر بزرگ کم سواد من چطوری فهمید که آب چلو سرشار از ویتامین ب هست و میداد من بخورم تا آروم بگیرم و پیشش بمونم و بهونه مامان و اسباب بازیام رو نگیرم ! چقدر دلم برای آغوش گرمش تنگ شده وقتی که در روضه ها بغض میکردم بدون اینکه بدونم واقعا داستان چیه ؟! بعد مادر با مهربونی بغلم میکرد و در حالیکه صورتش از اشک خیس خیس بود بهم میگفت " قربونت برم گریه نکن بریم خونه بهت پسته میدم "

اون روزا کسی فریاد نمیزد که "  انقدر دهه نگیرید  انقدر عزاداری نکنید  انقدر گریه نکنید مردم باید شاد باشن مردم باید تفریح داشته باشن  مردم باید... " اون روزا وقتی از روضه بر میگشتیم مردم سرخوش از رضایت درونی  ، میخندیدن ...آروم    راضی  امیدوار !

چقدر توضیح این چیزا برای بچه های الان سخته ... بچه های الان همش ناراضی ان   همش ادای فیلسوفارو در میارن  آزادی بیان میخوان وقتی که دارن به همه چی بد و بیراه میگن و از همه چی انتقاد میکنن و همه بزرگترا و غیر بزرگترا رو با لفظ " تو " خطاب میکنن !یادش بخیر که اون وقتایی که پدرم همیشه مواظب صحبت کردن من و خواهرم بودن که مامان خانمی رو با لفظ  " تو " خطاب نکنیم چون از ما بزرگترن ! یا جواب شوهر خاله رو ندیم چون از ما بزرگترن ! جلوی بابا بزرگ پامون رو دراز نکنیم چون از ما بزرگترن ! وقتی سفره غذا پهنه کنارش دراز نکشیم  و پامون رو دراز نکنیم بی احترامی به نعمتهای خداست ... من دلم برای ادب بچگیم تنگ شده ... نسل جدید گستاخ و ناآرومه ! بی ادب و پرتوقعه ! به همه میگه " تو " و بعدش هم یه " جون " به آخر اسمشون اضافه میکنه ولی با هیچکس صمیمی نیست ... تنهاست !

من دلم برای بچگیم تنگ شده ... برای ادبی که در حرف زدن داشتیم . برای احساس آسودگی که بعد از یه گردش دسته جمعی توی کوه و کمر داشتیم . برای شادی عمیقی که بعد از تاب خوردن بهمون دست میداد ... چه مهارتی توی تاب خوردن داشتیم !

مادر بزرگ دلم برای شما تنگ شده ... برای اون وقتایی که میخواستی با اون شونه های قدیمی موهای فری منو شونه کنی و من دردم میگرفت و از زیرش در میرفتم و به تعداد سنجاق های سیاه سرم اضافه میکردم :))

مادر بزرگ دلم برای شما تنگ شده ...