افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
کلمه ای به نام " بی پناهی "
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥ : توسط : هیدرا

 غرق در افکارم داشتم ظرفا رو میشستم که صدای زنگ موبایل رشته افکارم رو پاره کرد . با عجله دستم رو با حوله خشک کردم و موبایلم رو جواب دادم

من: بله بفرمایید

اون :سلام استاد

- سلام . بفرمایید

- خوب هستین؟ ببخشید مزاحم شدم

- خواهش میکنم. شما ؟

- من فلانی ام

- بله  بله  حال شما ؟ خوب هستین؟

- مرسی (حس کردم صداش کمی میلرزه )

 - چه خبرا؟ یاد ما کردی ؟

- راستش استاد من ...   ( شروع به گریه میکنه ) !

- چی شده؟

- تورو خدا یه کمی باهام حرف بزنین .دارم دق میکنم ! ( هق هق شدید گریه )

نمیدونستم چیکار باید بکنم . از چندین سال پیش میشناختمش ولی مدتها بود که خبری ازش نداشتم  اگر خودش رو معرفی نمیکرد شاید به این زودیا دوزاریم نمیافتاد. نگران شده بودم ولی سعی کردم آروم صحبت کنم تا اونم شاید کمی آروم بشه.

- از کجا داری زنگ میزنی؟ صدای ماشین و بوق و سرو صدای مردم میاد !

- الان راه آهنم !

- خیره انشالله . داری میری مسافرت یا برگشتی ؟

-هیچکدوم استاد . راستش دیگه خسته شدم . دلم میخواد برم یه جای دور که دست هیشکی بهم نرسه ! آخه چقدر ما دخترا بدبختیم ؟! ( هق هق گریه )

- چییییییی شده؟ حرف بزن ببینم؟ راه آهن رفتی برای چی پس ؟

- همینطوری از خونه زدم بیرون و اتوبوس سوار شدم . تهش اینجا بود

به ساعت نگاه کردم . 8 و خورده ای بود !! آخه این وقت شب ، یه خانم جوون تو راه آهن چیکار میکرد ؟

- چرا؟ برای چی؟ انقدر کلافه ای ؟

-   با شوهرم دعوام شد ... کلی حرف نامربوط بهم زد. همیشه کارش همینه ...استاد خیلی بدبختم ! شوهرم خیلی بد اخلاقه . با کوچکترین بهانه ای هر چی به دهنش میاد بهم میگه و ظرفای خونه رو به طرفم پرت میکنه و...

- جدی؟ خب دردش چیه؟

دیدم سوال نامربوطی پرسیدم ! اون موقع شب و تلفنی ، اونم وقتی دختره توی میدون راه آهن واسه خودش داره گریه میکنه و میچرخه ؛ جای این حرفا نبود.

- عزیزم حالا اگر ناراحت بودی و میخواستی از خونه بزنی بیرون چرا نرفتی خونه پدرت ؟ آخه این وقت شب که درست نیست تو خیابونا برای خودت میچرخی !

گریه شدیدش متوجهم کرد که باز به چیزی اشاره کردم که داره ازش رنج میبره

- رفتم استاد ... رفتم !  ولی ... ولی ( بازم گریه و گریه ) پدرم کلی دعوام کرد و گفت : معنی نداره وقتی با شوهرت دعوات میشه پاشی راه بیفتی بیای اینجا. من آبرو دارم.دختر شوهر دادم که بره سرزندگیش نه اینکه تا بهش میگن بالای چشمت ابروئه قهر کنه و برگرده... زود وسایلت رو جمع کن و برگرد خونه ات !! به خدا حس میکنم هیچ کسی رو ندارم. چرا باید شوهر تند مزاج و بابای زورگوم رو تحمل کنم ؟ آخه من به کجا پناه ببرم؟

میدونستم حق داره ولی بازم نمیشد کارش رو تایید کنم. باید بر میگشت خونه تا مسئله دیگه ای پیش نیومده بود .  شوهرش میفهمید اون خونه پدرش نیست غوغا میکرد و پدرش هم ازین طرف ...

 اصلا این تا کی میتونست تو خیابون بمونه ؟ با کی برخورد میکرد؟ چه رفتاری باهاش میکردن؟

- ببین عزیزم خودتم میدونی که الان موقع خوبی برای خیابون گردی نیست. شما سوار اتوبوس برگشت بشو که برگردی خونه بابات ولی تماست رو قطع نکن تا با هم کمی حرف بزنیم شاید تونستیم یه راه حلی پیدا کنیم.

خلاصه اون شب تا این خانم خانما برسه به خونه پدرش ، ما با هم حرف زدیم. بهش گفتم اگه پدرت اعتراض کرد بهش بگو باهات بیاد خونتون و یا اینکه بذاره امشب رو بخوابی و فردا که عصبانیت شوهرت خوابید برگردی خونه !

راستش خودمم از باباش ترسیده بودم :))  ولی خب چاره ای نبود باید بر میگشت به خونه تا راه حلی پیدا بشه.

کل ماجرا رو خیلی خلاصه و با حذف چیزایی که نمیشد بگم ، تعریف کردم...

 

درگوشی:

- دخترای جوون ممکنه خیلی اشتباه بکنن  ولی نباید طوری باهاشون برخورد بشه که خیابون رو به خونه ترجیح بدن !

- بیشتر از هر چیزی ازینکه حس میکرد هیچ پشتیبانی نداره دلم براش سوخت

- هنوزم با شوهرش و پدرش مشکل داره .

- راستی اون شب نه شوهرش و نه پدرش نفهمیدن که رفته بوده راه آهن ! وقتی برگشت پدرش خوابیده بوده و مادرش یواشکی اون رو به اتاق دیگه ای برده بوده تا فردا برگرده خونش !!!

- وقتی خودش برگشت خونه اش ... بدون اینکه مردی از خانواده اش همراهی اش کنه ؛ فکر میکنید روزگار بهتری در انتظارش بود ؟

- برای تمام زنان سرزمینم که در بین دو سنگ " فرهنگ مردسالارانه " خرد شدن و یا میشن ؛ متاسفم !!

- فکر نمیکردم لااقل تو تهران دیگه ازین خبرا باشه !!