افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
امروز را چگونه گذراندیم ؟
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٧ : توسط : هیدرا

 تا به حال کسی رو دیدید که از صبح تا عصر توی خیابونا گشته باشه و با لپای قرمز و بدن داغ از هُرم گرمای شهریور به خونه رسیده باشه ، و هر چی آب میخوره احساس کنه که تشنگیش برطرف نمیشه ؟!

اگه ندیدید میتونید الان به من نگاه کنید !

خسته و گرما زده و تشنه  رسیدم خونه . با خواهرم از صبح دنبال برطرف کردن  نواقص مدارک تحصیلیش بودیم.

اول  به دبیرستان قدیمی خودش  رفتیم که 30 سال پیش از اونجا فارغ التحصیل شده  بود . دیدیم اصلا چندین ساله پسرونه شدهزبان

رفتیم آموزش و پرورش منطقه . هر جا میگفتیم اومدیم دنبال مدارک 30 سال پیش بهمون لبخند میزدن و میگفتن : جدی ؟ خواهرم سکوت میکرد و من به جاش با خنده میگفتم :  بسکه عجله داره ! براش اسپند میریزم تو آتیش !نیشخند

خلاصه بعد از کلی آسانسور سواری بهمون گفتن مدارک اونجا نیست و کلیه مدارک منتقل شده به یه دبیرستان دیگه در همون منطقه ! آدرس گرفتیم و رفتیم دنبالش. خیابونا رو بلد نبودیم بسکه اتوبان و فرعی و اصلی جدید تو اون محدوده زده شده بود. اصلا همه چی با سالهای دور فرق کرده بود. خلاصه انقدر از بقال و مکانیکی و پلیس و اهل محل سوال کردیم که خسته شدیم. یه دفعه یادم افتاد میتونم تلفنش رو بگیرم و از خودشون کمک  بگیرم... از 118 شماره اش رو گرفتم و تماس گرفتم و آدرس رو پرسیدم و با کمک خودشون مدرسه رو پیدا کردیم! بعد از این همه رنج و مرارت  تازه فهمیدیم یه چند باری از جلوی اون دبیرستان رد شدیم و متوجه اش نشدیم.

وارد مدرسه که شدیم مدیرشون فکر کرد من از منطقه برای کار خاصی رفتم اونجا  !! کلی تحویل گرفت و چای و شیرینی و این حرفا ... ( تازه فهمیدم قیافه ام خیلی به رئیسا و یا شاید بازرسا میخوره  )مژهزبان

 با بدجنسی سکوت کردم و بعد از نوش جان کردن خوردنیا ، گفتم اومدیم نواقص مدارک قدیمی خواهرم رو بگیریم !از خود راضی

حس کردم همه یه نفسی به راحتی کشیدنزبان از من میشنوید اینا یه ریگی به کفش داشتن حتما زبان

خلاصه وقتی فهمیدن ما کاری باهاشون نداریم زود زونکن سال های دووووور رو آوردن و پرونده خواهرم رو پیدا کردن و تقدیم ما نمودند !! خوش و خرم نیشخند

حالا تو خیابون خواهرم دائم بهم میگه تو چطوری روت شد کلی مردم رو سرکار بذاری ؟( بیا و خوبی کن ! اصلا حقش بود خودش تنهایی میرفت و اونا هم بهش میگفتن الان سرمون شلوغه و برید یکی دو ماه دیگه بیاید )قهر

دیگه بعدشم رفتیم به موسسه ای که خواهرم اونجا مشغول دوره دیدنه و مدارک رو تحویل دادیم و  نزدیک اذان ظهر کار تموم شد و هردو با هم یادمون افتاد که چقدر گشنمونه . من پیشنهاد کوبیده یا پیتزا رو دادم و خواهرم بدون هیچ حرفی دستم رو گرفت و با خودش برد توی یه آش فروشی !! قهر

منکه محال بود توی اون گرما آش بخورم ولی نمیشد رو حرف خواهر بزرگه حرفی بزنم . برای همین یه دور سالن رو از زیر نظر رد کردم و به  آرومی دستش رو گرفتم  و آوردم بیرون و گفتم جا نیست !از خود راضی

بعد خیلی خوشگل یه رستوران پیدا کردمو سفارش غذا دادم  . بعدشم در یک حرکت استثنائی، خیلی سریع، کوبیده رو  از تو ظرفا ناپدید کردیم نیشخند جای همگی خالی ! رستوران نقلی و تمیزی بود که غذای خوبی هم داشت .البته خواهر بزرگه نذاشت نوشابه بخورم  و دوغ سفارش داد قهر

بعدش که کمی احساس آرامش کردیم تازه نشستیم برای آخرین روزای تابستون برنامه ریختیم که کجاها بریم ! منم خیلی سریع تو ذهنم سرچ کردم که کجاها  میتونیم غذاهای مورد علاقه ام رو بخوریم وگرنه به این خواهر بزرگه ی ما باشه دائم برام آش میگیره !!  من خیلی آش رشته دوست دارم ولی واقعا توی گرمای تابستوی و تو خیابون  آخه کی حوصله آش رو داره ؟ هرچند خیلیا داشتن میخوردن زبان

الانم شکمو خودتونید ! شیطان