افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
دلفریب
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱ : توسط : هیدرا

دیشب 5 ماشینه رفتیم پارک جنگلی شمال تهران ... در ارتفاعات هوا خیلی خنک بود و چراغای تهران بزرگ جلوی چشممون سوسو میزد.

از شهر کنده بودیم و به ارتفاعات رفته بودیم. صدای جیرجیرکا از همه جا شنیده میشد و خنکای نسیم گونه ها رو نوازش میداد...

در لابلای دود همبرگر کبابی و جوجه و بلال ، یخ های فامیلی شکسته میشد و پرده های دلخوری کنار میرفت  و چای هیزمی دلهای نزدیک شده رو گرم و گرم تر میکرد . صدای خنده های زنونه که گاه اوج میگرفت با ریتم بم و دائمی صداهای مردونه  حکایت از یه دور همی ساده داشت.  مردای جوون با سرو صدا ذغال ها رو باد میزدن و محصول این تلاششون رو با کلی افتخار برای خانماشون میآوردن !

خلاصه شبی جالب رقم خورد ..

اما برای من هیجان انگیزتر و جذاب تر از هر چیزی، دیدن یه روباه با دمی بسیار زیبا در نزدیکی جمعمون بود !! تا به حال روباه از نزدیک ندیده بودم . مثل گربه ها که دائم دورمون میچرخیدن ، یه روباه هم  آروم از کنارمون رد شد و به دنبال غذا بود ! اصلا انگار نه انگار که قراره از انسان بترسه و فرار کنه . اصلا انگار اون جمع رو نمیدید. با خودم گفتم حتما دنبال غذا برای بچه هاشه... شایدم خودش خیلی گرسنه است و یا شایدم به دست انسان بی وفا اهلی شده !!

هم برام هیجان انگیز بود که حیوانات طبیعت رو انقدر از نزدیک و بدون فاصله میدیدم و هم کلی غصه خوردم که حتما غذا ندارن که انقدر به انسان ها نزدیک شدن :(

کُشتم همه  رو بسکه بهشون گفتم یه تیکه براشون همبرگر یا جوجه بندازن قلب

 

 

درگوشی :

- ازینکه ازم نمیترسید حس میکردم بیش از اندازه دوستش دارم ! و یه دفعه انگار به وضوح حس کردم که چقدر آدم غمگینی هستم !!! ناراحت

- درخت پشت پنجره آشپزخونه امون بخاطر خشکسالی کاملا خشک شده و من امسال خیلی کمتر گنجشک و کبوتر دیدم  

- هربار که به پنجره خیره میشم مجبور  میشم اشکام رو پاک کنم !  پرنده های دوست داشتنی من ، دارن آروم آروم ترکم میکنن :(

- تازگیا متوجه شدم که خیلی لوسم نگران