افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
چشم بد دور !
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢ : توسط : هیدرا

 تو باعث شدی جمع دوستانه ما از هم پاشید !

درخت پشت پنجره  دق کرد

گنجشک  روی شاخه ساکت شد

و من در التهاب داغی آفتاب ، خانه نشین ...

اما اکنون

هیاهوی صبحگاهی پرندگان،

مرا وا میدارد تا به سرشاخه های درخت خیره شوم

به امید انعکاس رنگ سبز در مردمک چشمانم !

متشکرم باران ،

بارانم !

میدانستم که میخواهی ما را باز هم با هم ببینی !

 

درگوشی :

- درختان هم مثل من در پاییز با نشاط میشوند ... میدانم !