افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
مارگزیده میترسد !
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۱ : توسط : هیدرا

وقتی برای بار اول دیدمش خیلی زود با هم احساس صمیمیت کردیم و رابطه  رو شروع کردیم. تمام تعطیلات رو با هم میگذروندیم و کلی عکس پیک نیک با هم داریم. پارک جنگلی  ، تله کابین بالای کوه ،لب دریا ، خیابون گردی ، گیر کردن تو ترافیک ، آش رشته ، کله پاچه ، کیک خونگی ، صبحانه لابلای درختای جنگلی و شب نشینی ...

اما بعد از یه مدت کم کم  توجهم نسبت به واکنش هایی که نشون میداد جلب شد. رگه های حسادت و لجبازی ،خودش رو  تو رفتارش نشون میداد ... چیزی که من بهش خیلی حساسم . بسکه از حسادت دیگران رنج بردم تو زندگیم .

از حرف زدنم با دیگران خوشش نمی اومد . نسبت به افراد جدیدی که باهاشون آشنا میشدم حساس بود . دوست نداشت با هیچکدوم از دوستان دیگه رفت آمد کنم ! از اینکه آشپزی یا شیرینی پزی میکردم لجش میگرفت ! کلی دروغ به هم میبافت تا خودش رو خیلی با معلومات و با کلاس نشون بده. البته بی سوادم نبود  اون موقع ارشد شیمی کاربردی داشت ولی انگار به مقدار کافی تحویل گرفته نشده بود !!  دیگه کم کم حس کردم از اینکه دیگران تحویلم میگرفتن به شدت دلخور میشد. مدتی برای اینکه حساسیتش کم بشه رابطه ام رو با دیگران خیلی کم کردم ولی نمیشد اینطوری ادامه داد . ایرانی های کمی اطرافمون بودن و باید رابطه امون رو با هم حفظ میکردیم وگرنه زندگی در غربت سخت میگذشت !

تا اینکه کلافه و عصبانی، تصمیم آخر رو گرفتم و رابطه ام رو باهاش به شدت کم کردم. کلا از آدمای حسود فوری فاصله میگیرم ولی اینو بخاطر شرایط خاصی که داشتیم خیلی تحمل کردم ...

اما بعد از اینکه فهمید خیلی مایل به ادامه دوستی نیستم رفتارش تغییر کرد و از لجبازی به منت کشی محترمانه و بعدش قهر تلافی جویانه  و بعدترش سکوت کشیده شد.

تا اینکه برگشتن ایران و تا جند سال ازشون بی خبر بودم. البته اینم بگم که من دیگه حتی ایمیل هم براش ندادم خجالت

 خیلی اخلاق بدی دارم ... وقتی از کسی بدم میاد دیگه حاضر نیستم هیچ نوع رابطه ای رو حفظ کنم و اون لحظه فقط و فقط دنبال کات کردن ماجرا هستم ناراحت کاش به جای تحمل کردنِ زیادی و سکوت و به روی خود نیاوردن ، آروم آروم هم مخالفت کنم و هم کوتاه نیام تا یه دفعه احساس نکنم دیگه اصلا نمیخوام ادامه بدم و یه دفعه کل سازه دوستی رو خراب کنم و خلاص!

حالا امروز صبح بعد از چندین سال بهم زنگ زد ! تهرانه ... دکترا گرفته و در دانشگاه تدریس داره...  اما حالش خرابه ... خیلی خراااااااااااب . افسردگی و تنهایی باعث شده به شدت به هم ریخته بشه. دوست نداره به شهر زادگاهش برگرده ... با خانواده خودش و همسرش رابطه اش رو کم کرده  مثلا مدت 9 ماهه غیر از همکارای دانشگاه ، هیچ دوستی رو ندیده و حرف نزده...

امروزم چندین بار به گریه افتاد که من به روش نیاوردم چون از غرور وحشتناکش خبر دارم ! خلاصه الان هر لحظه دارم به یه خاطره فکر میکنم... گاهی لبخند میزنم  گاهی اخمام میره تو هم و گاهی با دستم فضا رو پاک میکنم طوری که انگار میخوام افکار مزاحم رو برونم !  ولی اعتراف میکنم از شنیدن صداش بعد از چندین سال خوشحال شدم و از حس کردن غمی که تو صداش بود دلم سوخت. دلم میخواد حالا که تهرانه و تنهائه ، کمکش کنم و سعی کنم روحیه اش برگرده سر جاش ؛  ولی یه حسی بهم میگه آدما عوض نمیشن !

 

                            عید بزرگ غدیر بر همه عزیزان مبارک