افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
لحظات انکار
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٤ : توسط : هیدرا

سالهاست که سوالی دائما در ذهنم بالا و پایین میرود

" چرا از تو میگریزم ؟ "

نه تنها از تو ، که از هر آن چیزی که تو را به یادم  میآورند میگریزم!

دائم به تعویق میاندازم میقات را ... میعاد را

گویا رویاروئیت مرا رنج میدهد

اما چرا ؟

از حقارت خود فرار میکنم یا از نقصان دائمی ام ؟

شاید که کمال طلبی ام راحتم نمیگذارد !

هر چه هست یقین بدان که گریز ِ من ، از خویش است و نه از تو !!

تو مرا با خودم روبرو میکنی

وادارم میکنی در آیینه ات ، همه حقارتم را ، همه کوتاهی ام را ، همه دیوی درونم را ببینم

لعنت بر من که این همه بد هستم

لعنت بر من که حواسم در ناکجا آباد است 

همه جا هست اما پیش تو نیست

............

دلم گرفته است

وقتی از تو فرار میکنم جایی برای پنهان شدن ندارم

و تو میدانی "علنی ماندن" چه رنجی میدهد مرا :(