افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۱ : توسط : هیدرا

انقدر دلم میخواد با یه حالت کلافه به یکی بگم :

                 جون هر کی دوست داری دست از سرم بردار !  حالم خیلی گرفته است ...

 

 درگوشی:

- یه کلاسی رو قبول کردم که خودم تا همین چند وقت پیش اصلا باورم نمیشد قبولش کنم ! آینده اش برام مبهمه . همین، در عین اینکه بهش هیجان بخشیده ، کلافمم کرده !

- دلم تنگ شده برای یه خنده با خیال راحت و بدون فکر به اینکه چرا اینطوری شدم؟!

- دلم یه خونه ویلایی میخواد با یه حوض بزرگ در وسطش و یه عالمه گلدون با گلای ریز قرمز و صورتی ... بشینم لب حوض و سرخوشانه به فکر نگاه های دزدکی پسر عموم باشم که دائم رفتارم رو رصد میکنه که باهاش چشم تو چشم بشم اما من مغرورانه نادیده اش بگیرم... دلم نوجوونیام رو میخواد ... سادگی و طبیعت رو ، عشق و مهربونی رو !

- امروز پسر عمو رو دیدم بازم موهاش تا کمرش بود و سبیلاش تموم لبش رو پنهون کرده بود و یه عالمه ریش بلند و تقریبا قهوه ای که میشد یه وجب پایین تر ازچونه اش رو توی دست گرفت و جمع کرد و یه گل تزئینی قشنگ بهش زد !!!  سیگار سبیلاش رو طلائی کرده بود. بازم نگاهش کنجکاو بود و بازم من تظاهر کردم متوجه رفتارش نیستم ... شاید نزدیک به 8 سال بود که ندیده بودمش !

- دلم میخواد همینطور بنویسم و اصلا به روی خودم نیارم که هیچکس حوصله پستای بلند رو نداره حتی خودم !

- خدا رحم کنه . امروز خیلی خسته شدم و عنقریب تا سحر یه دانشمند فیلسوف به جامعه بشری اضافه میشه :))

- دلم گریه میخواد ... بدون دلیل ... البته ازونایی ام که وقتی گریه میکنم به همه غصه های عمرم سرکشی میکنم بدون هیچ تبعیضی :)