افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
اربعین
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱ : توسط : هیدرا

عازم سفرم ، به دیار حسینی  

سه روز رفتن و رفتن

پیاده رفتن...  در حالی که او روبروست و قرار است  " من " پشت سرم بماند و همراهم نباشد !

میتوانم ؟  نمیدانم !

از خوبی و بدی هایم بگذرید ... انسان است دیگر ... میخواهد خوب باشد ولی نمیتواند :(

عمدی در گفته هایم نداشتم . همه برایم محترم و عزیزند ... اگر به خطا و یا به قصد مطایبه ، سخنی از من شنیدید  و دلتان به غصه نشست ؛ بزرگواری کنید و نادیده بگیرید .

اگر عمری باقی بود برایتان از " او " خواهم گفت ...

اما اگر این جا دیگر رنگ تغییر نپذیرفت ، یعنی تقدیر آسمانی بود که عازم آخرین سفر باشم  ... دیدارمان به قیامت !

 

درگوشی:

- همین جمعه تا دوشنبه بعد از اربعین ...  ده روز با دوست !

- ای قبله آرزوهایم ، کاش معجزه کنی و نگرانیم را به سکون برسانی... میخواهم سبکبال بیایم .دست و پایم در غرور و رنجیدگی به زنجیر کشیده شده است . ناتوان شده ام . یارای ترمیمم نیست . معجزه کن مولایم ... معجزه !   میهمان توام و توشه سفرم را از تو میخواهم " فشار قلبم را بردار "  . چشم انتظار عنایتت میمانم .