افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
احساس سپید مویی دارم !!
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ : توسط : هیدرا

تا وارد محیط آموزش شدم ، دانشجوها ریختن سرم که مگه مارو دوست نداشتین که رفتین ؟ مگه ما اذیتتون کردیم ؟ مگه از ما ناراحتین  ؟ و کلی ازین جور حرفااا

اگه  بی تجربه بودم قند تو دلم آب میشد که چقدر دانشجوهام دوستم دارن !  ولی میدونستم همش این نیست ... ازشون پرسیدم چه میکنید و اوضاع خوبه یا نه و اصلا کدوم یکی از همکارا اومده درسای منو تقبل کرده و این حرفا ...

معلوم شد آموزش مجبور شده از یه استاد تازه فارغ التحصیل شده دعوت به کار بکنه .

 و دانشجو ها میگفتن " پدرمون دراومده انقدر نکته هر دفعه بهمون میگه و ازمون میخواد " !!

خنده ام گرفت از هر دو طرف ماجرا !

هم ازینکه بچه ها برای فرار از سختگیری استاد جدید ، بی نهایت به من ابراز علاقه میکردن تا شاید برگردم  !  و هم ازون استاد تازه کار که  فکر کرده با خالی کردن اطلاعات علمی زیاد میتونه توجه دیگران رو نسبت به توانائیش جلب کنه :))

 

درگوشی:

- بخاطر مامانم کارم رو کم کردم ... خدا کنه بتونم مثمر ثمر باشم.

-  دانش بسیار مهمه ولی تجربه از دانش مهمتره و بهترین وضعیت اینه که دانش و تجربه هر دو در حال به روز شدن باشن همیشه

- بمبارون کردن مغز دانشجو فرصت تحلیل داده ها رو ازش میگیره و ذهنش رو تبدیل میکنه به انبار خاک گرفته ای از اطلاعات که نمیتونه  ربط منطقی بین اون ها برقرار کنه ! استاد باید جاهایی رو خالی بذاره تا دانشجو خودش اون قسمتای تاریک رو روشن کنه و روابط رو خوب بفهمه.

- امسال دکترا شرکت نکردم و نمیدونم اصلا دلم میخواد برای گرفتن یه دکترای جدید، سال بعد تلاش کنم یا نه ؟!!

-  با اینکه از دوستانم عقب افتادم ولی اصلا حس بدی ندارم :)  راستش من اصلا رقابت رو درک نمیکنم . همیشه از روی کنجکاوی و لذت بردن درس خوندم ولی انگار این رفتار خیلی هم طبیعی نیست !!

- تنبل خودتونید ! از خود راضی