افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
تانک های مینیاتوری !
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٧ : توسط : هیدرا

از خونه زدم بیرون تا برم خونه مامان خانم . یه ساک بزرگ هم دستم بود که پر بود از لباس و کتاب و لپ تاپ و برگه سفید و...

یه مسافت 100 متری رو باید تا سر خیابون پیاده طی میکردم  همینطور که داشتم به کف خیابون فرعی نگاه میکردم که چطور زیر نور آفتاب داغ شده بود و کسل کننده به نظرم میرسید یه دفعه دیدم یه جونور دلهره آور   وحشتناک و موذی داره به سرعت از عرض خیابون رد میشه !عصبانی

به خودم گفتم آخه تو این گرما ، تو توی کوچه خیابون چیکار میکنی که چشمم افتاد به یکی دیگه که داشت بدو بدو میرفت زیر ماشین پارک شده  ؛ و بعدش یکی دیگه رو دیدم که راهش رو به طرف من کج کرد و با یه شتاب ناباورانه میومد طرفم ... سریع یه قدم بزرگ برداشتم تا ازش دور بشم که یه هویی دیدم نزدیک به 7- 8 تاشون دارن در جهتهای مختلف حرکت میکنن استرساسترس

 مثل تانک بودن لعنتیا سبز

بالهاشون زیر نور خورشید برق میزد سبز

دیگه نتونستم وحشتم رو کنترل کنم ! مثل اسپند وسط خیابون بالا و پایین میپریدم و از خودم صداهای جیغ مانند نامفهوم در میآوردمخجالت

بالاخره با ممارست بالایی که در شناسایی نقاط  امن از خودم نشون دادم  تونستم از منطقه رعب آور رژه سوسکا بگذرم !! تشویق

و تازه بعدش متوجه نگاه های متعجب دو تا خانم و یه بچه  شدم که از روبرو میاومدن و خبر نداشتن چرا من مثل یه بچه بازیگوش وسط خیابون ورجه وورجه میکنم نیشخند

خدائیش من تا به حال این همه سوسک رو در روز روشن یک جا ندیده بودم ! فکر کنم داشتن خونه یکی از همسایه ها رو سم پاشی میکردن که اینا یه هویی با هم از راه آب خونه زده بودن بیرون ... هیچ دلیل دیگه ای نمیتونم متصور بشم.

هنوزم از یادش قلبم تند تند میزنه آخ

 

درگوشی:

- اگه کسی راهی بلده که من بتونم بر فوبیای سوسکی غلبه کنم لطفا بگه !

- تا به حال چندین جای مهم آبروم بخاطر این مسئله رفته .. بسکه ناخودآگاه جیغ زدم !زبان