افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
پله چندم ؟!
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٠ : توسط : هیدرا

از عقب افتادگی  بدم میاد !

سالهااااا پیش که دختری نوجوان بودم و هنوز طعم مفاهیم زندگی رو خودم به شخصه درک نکرده بودم و از هجران و از دست دادن و محرومیت و عشق و ... تجربه عینی نداشتم ؛ به جوانی از نزدیکان خرده میگرفتم که چرا به جبهه نمیره ؟ در حالیکه خیلی از دوستانم افرادی رو داشتند که در جبهه بودند ...

اون جوان خیلی بی ادعا و ساده به جبهه رفت و شهید شد  ( البته نه بخاطر حرفای من ) و تازه بعد از شهادتش من به این نتیجه رسیدم که من ادعا داشتم و اون عمل کرد و من عقب افتاده ای پر مدعا بیش نیستم :((

این روزها اصلا  حس و حالم رو به گرامی همسر منتقل نمیکنم !! از مدافعین حرم پیشش صحبت نمیکنم ! از حسرتی که در جانم باز داره شعله میکشه که چرا من کاری ازم برنمیاد؟ چرا من در عمق این جهاد نیستم و هزاران چرای دیگه ام براش حرف نمیزنم !!

آخه با تجربه شدم !! میترسم این بار گرامی همسر موفق بشن در جهاد شرکت کنن و من هنوز درگیر حلال و حروم زندگی شهری باشم  هنوز با تقوا مسئله داشته باشم !و

میترسم باز این حس قوی در من شراره بکشد که  " عقب افتادم " !

 

درگوشی :

- یکی بهم دلداری بده !!  الان از خودم ناامیدم و از خدا شرمنده  و از مردم کلافه !