افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
عزیزترین عزیزانم 2
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ : توسط : هیدرا

حدود 10 سال پیش ، رو مامان یه عمل خیلی سنگین در رگهای آئورت شکمی انجام دادن که حدود 6 ساعت طول کشید و بعدش حدود 2 ماهی طول کشید که بتونن به زندگی عادی برگردن . از اون زمان یه چیز براشون دائمی شد " کندی حرکت "

هربار با دکتر جراحشون صحبت میکردیم و ایشون عصب های پا رو معاینه میکردن و میگفتن عصب ها هیچ مشکلی ندارن .   ولی هر سال این وضعیت پیشرفته تر میشد.

تا اینکه پزشکی که ایشون رو بخاطر توده های بوجود اومده در اندامهاشون معالجه میکردن بهمون گفتن با متخصص مغز و اعصاب هم مشورت کنیم و دکتری رو هم معرفی کردن.  پزشک متخصص مغز و اعصاب بعد از کارهای تشخیصی که انجام دادند ؛ گفتند که یه لخته خون کوچیک در قسمتی از مغز جاخوش کرده و این کندی حرکت به این علته! و به جز آسپیرین که باید هر شب استفاده میکردن برای رقیق کردن خونشون ، داروی انچنانی هم تجویز نکردن!!

و ما دائم نگران این مسئله بودیم که نکنه این لخته حرکت کنه ...

کم کم  ناراحتی کمرشون هم شدت پیدا کرد و راه رفتنشون با اختلال شدید روبرو شد و کندی حرکتشون خیلی زیاد شد تا اینکه دیدیم پای راستشون به طرف داخل منحرف شده و موقع راه رفتن انگار پاها به هم برخورد میکنن و باعث زمین خوردن میشن و البته چندین بار هم  زمین خوردند و تحمل این مورد آخری برام خیلی سخت بود ... خیلی.

ام آر آی کمرشون از لغزیدن مهره های ستون فقرات روی هم و تنگی کانال نخاعی خبر میداد و بالطبع باید با متخصص ستون فقرات صحبت میکردیم... یکیشون از اقدام فوری برای عمل ستون فقرات گفت و اضافه کرد که عمل سنگینی خواهد بود . باید طی یه عملِ باز،  مهره هارو مرتب میکردن و دو طرف مهره ها میله هایی به درازای 30 سانت میگذاشتن و با پیچ و مهره فیکسش میکردن تا بتونن راحت راه برن!  مامان با شنیدن این موضوع کلی به هم ریختن. روزهای بعد از عمل قبلی یادشون اومد و اینکه اون روزا من و خواهرم چقدر مثلا به زحمت افتاده بودیم و ...

و گفتن " عمل نمیکنم " !!

نگاتیوهارو به یه متخصص دیگه نشون دادیم . ایشون گفتن " عمل نیاز نیست با دارو کنترلش میکنیم "  چقدر خوشحال شدیم. داروها رو گرفتیم و مامان شروع به مصرفشون کردن ولی با مصرف داروها یه حالت بی حسی در پاهاشون بوجود اومده بود که نمی تونستن موقع راه رفتن پاهاشون رو حس کنن ومشکل زیاد تر شد!!

دیگه نمی دونستیم چیکار باید بکنیم؟! روز عرفه خیلی دعا کردیم. یادمه من و خواهرم بدون اینکه دیگری بدونه تنها یه خواسته از خدا داشتیم " خوب شدن مامان " و چقدر اون روز بی تاب بودیم. صحنه ی راه رفتنشون بقدری روی اعصابمون رفته بود که نمیتونستیم برای لحظه ای از یاد ببریم !

داروها برای سه ماه تجویز شده بود و از ما اصرار برای قطعش و از مامان انکار !! چون برای خوب شدن عجله داشتن ، هر چیزی رو به جون میخریدن. تحمل و سکوت و مهربونی همیشگیشون باعث شده بود از ما به ظاهر آروم تر باشن ولی من به راحتی لایه های اضطراب و نگرانی رو در نگاهشون میدیدم و رنج میبردم.

بقیه اش رو در یه پست دیگه تعریف میکنم. میدونم اینا برای دیگران جذابیتی نداره ولی برای خودم لازمه که بنویسمشون تا از درونم بیرون بریزن و مثل یه گره دردناک بهم چنگ نندازن. ایام محرم امسال دائم در حال دعا کردن برای این بودم که بالاخره یه دکتری بفهمه ما باید چیکار کنیم.

امیدوارم همه عزیزان همیشه سلامت باشن که از هر نعمتی بالاتر و مهم تره.