افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
نسبیت در زمان
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۳ : توسط : هیدرا

وقتی به زندگیم در 7_8 سال،گذشته فکر میکنم میبینم انگار با دور تند  زندگی کردم. خیلیا اومدن و رفتن... با خیلیا حرف زدم و شنیدم... با خیلیا آشنا شدم . بعضیا خوب بودن   بعضیا کمتر!

در تمام این مدت من قد میکشیدم و موضوعات اطرافم اهمیتشون رو برام از دست میدادن..

...................................

وقتی مسائل پیرامونت برات مهمه خیلی رنج میبری   دلت برای همه چیز میتپه   

اما وقتی ازین دوره عبور کردی دیگه چیزی خیلی باعث تلاطمت نمیشه  دیرباور میشی  یه جورایی در سطح حرف میزنی اما در  عمق زندگی میکنی بر عکس جوونی که از عمق جانت حرف میزدی ولی در سطح زندگی میکردی چون دنیا و آدماش رو نمیشناختی!  حرفای داغت رو خرج میکردی برای کسایی که ارزشش رو نمیشناختن!

حالا حرفای عمیقی داری که میخوای آروم بگی ولی دیگه نگاهت سختگیر شده و گوش ارزشمندی پیدا نمیکنه!  اونوقت رو میاری به گردش به درونت! 

هر چی بیشتر تو خودت غرق میشی کمتر میفهمنت و میفهمیشون...

کمتر میتونی التهاب قلبت رو نثار کنی   .... کلا آدما  کم و کمتر میشن... خیلی کم!

دوستی بود که گاهی با هم چت میکردیم... از 8صبح تا 3 بعد از ظهر که کارش تموم میشد! چت میکردیم و همه تجربه ها و دغدغه هامون رو تبادل میکردیم... لابلاش نماز میخوندیم  ناهار میخوردیم   تل جواب میدادیم   و.. خلاصه زندگی میکردیم و...

انگار مدتهاست ازش گذشته... مثل خاطرات دور... ولی به تقویم زمینی از آخرین بار فقط 3 ماه رد شده!

چقدر زمان مفهوم عجیبیه واقعا!

دلم تنگ شده... 

ذهنم خسته است. اینطور مواقع معمولا غمگینم . 

درگوشی:

_ ببخش که مدتیه از دسترس خارج شدم.  اما نمیتونم وعده تابستونو بدم . سر دوراهی انتخاب هر لحظه فلش قلبم تغییر جهت میده. بین دو میدان ربایش سرگردانم انگار

_دوست خوبی بودی... لطفا بازم باش... هر چند نمیدونم من میتونم بازم باشم یا نه؟!

_ دوستان جوونی که اینجا رو میخونن ببخشن... انگار تازگیا پستای نامفهومم زیاد شدن!

_ وقتی خسته ای   و دلتنگ،اونوقت مییینی چقدر کسی نیست!!