افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
مجاهد دمشقی سوم و شهادت !
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳٠ : توسط : هیدرا

گاهی هیچ سرانگشتی قادر نیست اندوه اشکی را که میچکد محو کند !

دردی در جان من است که قادر به توصیفش نیستم... هر چه میگویم و مینویسم  آنی نمیشود که هستم

چگونه باید رنج  "  به جز من "  را شرح داد؟  اصلا برای چه کسی باید گفت که  درد آشنا باشد؟

ماندن ، ماندن ، ماندن

سنگینی اش  روحم را میخورد.

ببار چشمان تنهایم

چون همیشه !

برای هر کسی تقدیری است از جانان ... حضورت را نوازشی میدانم که گونه هایم را مینوازد

ببار دیدگانم ... ببار

و باور داشته باش که خدا میبیند  و خدا میداند و خدا میشنود

و خدا هست... همیشه... تا ابد

و این   تنها   و بزرگترین آسودگی است.