افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
عجب رسمیه رسم زمونه
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱۸ : توسط : هیدرا

فامیل نزدیک دور هم جمع شدیم عموها و خانواده هاشون   خاله و خانواده اشون   پدر و مادرم   خواهرم و خانواده اشون و ...

به تک تکشون نگاه میکنم و خاطرات کودکیم برام زنده میشه  شیطنتها و شوخی های همیشگی عموی دوم که باعث میشد همه ماها دورشون جمع بشیم   بحثای همیشگی عموی بزرگ و پدرم   عصبانیت های خاله خانم    صبوری و کدبانوگری های زبانزد مامان خانم  و پچ پچ های دائمی من و خواهرم و دختر خاله و  دختر عموها و پسرعموها  و خنده های ریز ریز بچه ها و   زرشک پلو با مرغ و آش رشته و بستنی سنتی و...

خلاصه در چند لحظه خاطرات کودکی و نوجوانیم برام مرور شد  و بعد رنگ تاسف و حسرت به خودش گرفت.

عموی شوخم بخاطر ابتلا به سرطان بسیار ضعیف و لاغر شده و  رسیدن به سنین پیری باعث کم شنوایی خاله و عموها و پدرم و بزرگترهای دیگه شده. کلا دنیا برامون رنگ دیگه ای گرفته... رنگ پاییزی و برگریزان... دلم گرفت و دریغ از ایامی که گذشت همه احساسم رو دچار رقت کرد.

موقع خداحافظی خاله خانم سه بار در شلوغی و همهمه فامیل خداحافظی کرد و عمو نشنید  و وقتی با تذکر بقیه متوجه ماجرا شد با شتابی پیرمردانه به دنبال خاله رفت و خداحافظی کرد و این بار خاله نشنید:))

 دنیایی که آخرش به پیری و ناتوانی میرسه لذت بخش نیست واقعا.

اگر چه مهم ترین اصل اینه که آدم در هر سنی  بهترین روش زندگی اون دوران رو انتخاب کنه ولی باز هم دوران پیری و سالمندی ترحم برانگیزه.