افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
انگیزه مخفی
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٥ : توسط : هیدرا

گاهی اصلا روم نمیشه انگیزه ام رو از انجام بعضی کارا به دیگران بگم :))

تو این هفته سه بار رفتم سوپری محل و کلی پنیر پیتزا و دلستر و نون فانتزی و ژله و ماست و شیر و  ماکارونی و دستمال کاغذی و سس و ... خریدم ... الکی !

هر سه بار هم بعد از نماز مغرب و عشا رفتم... البته به اتفاق گرامی همسر

و هر سه بار هم با عجله چیزایی که میخواستم رو به گرامی همسر تند تند گفتم و از سوپر زدم بیرون و منتظر ایستادم تا با دستای پر از سوپری بیاد بیرون !

حالا چرا ؟

نزدیک سوپر یه فضای سبز کوچیک هست که سه تا بچه گربه کوچیک رنگی رنگی اونجا سر به سر هم میذارن. با هم بازی میکنن  همدیگه رو ناز میکنن  دراز میکشن روی پای هم... یکی سر اون یکی رو هل میده ... اون یکی از لابلای پاهای سومی سرش رو مثل یه بچه شیطون بیرون میاره ... و سومی بیخیال خودش رو کش میده و روی زمین ولو میشه :))

یکی سفید و کرم  ... اون یکی سفید و مشکی و سومی بیشتر سفید با یکی دو لکه قهوه ای کوچولو

انقدر چهره ناز و بچگانه و معصومانه ای دارن و انقدر بازیگوش و بانمکن که من هر دفعه میایستم و نگاهشون میکنم.

امشب همینطور که داشتم نگاهشون میکردم احساس کردم دور و برم شلوغ شده . یه نگاه انداختم دیدم دو تا خانم و سه چهار تا پسر جوون هم توجهشون جلب شده و کنار من ایستادن به نگاه کردن !!

 درگوشی :

 - همسرم فهمید قضیه چیه !؟

- قرار شد فردا شب بریم سانس آخر شب بچه گربه تماشا کنیم بدون اینکه کلی مواد مصرفی بیخود مثل سس و  ژله و ... بخریم :دی