افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
گاهی دور گاهی نزدیک
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٥ : توسط : هیدرا

وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم در اوج شیطنت های بچگانه ای بودم که هنوز برای خودم تحریم نکرده بودم. مینوشتم ... پر احساس... سرشار از ایده... و مالامال از نوگرایی

و البته مملو از گریه و خنده! 

شیطنت هام بچگانه بود ولی خودم در دهه سوم زندگیم بودم ... ایران نبودم و تنهایی غربت باعث شده بود من با دنیای مجازی پیوندی محکم بخورم.

دوستان زیادی داشتم که در این وبلاگ که پنجمین وبلاگم محسوب میشه دیگه نشونی ازشون نیست.

ناراحت نیستم از گذر زمان... حوصله غصه خوردن برای گذشته رو ندارم. اما  دوست محترمی ، با یک جمله اش حسی رو در من بیدار کرد که من در اول وبلاگداریم تجربه کرده بودم! در واقع با جمله ای که بیان کرد منو پرت کرد به چندین سال قبل...  شاید خودش هم ندونه که چه بار احساسی سنگینی رو بر قلبم گذاشت.

یادم افتاد که چقدر اون شب ها در تاریکی اتاقم  و در تنهایی های بی حد و اندازه ام ، به درخت ها و صدای وزیدن باد در لابلای برگهاشون گوش میکردم و با صدای پرنده ای شبیه جغد ، پتو رو محکم تر به دور خودم میپیچیدم و سعی میکردم به چیزای بهتری فکر کنم تا کمتر بترسم !

نمیدونم چرا هیچوقت از اون روزها با دیگران صحبت نکردم ... حتی با نزدیکترین افراد زندگیم؟!

برای من زندگی د ر همون لحظه ای که هستم جریان داره... گذشته ها به ندرت یادم میاد ولی همیشه منتظرم تا در آینده اتفاق خوبی بیفته!

شاید بی حوصلگی که جزء لاینفک روحیه ی تنوع طلب منه اجازه نمیده که به گذشته ها بپردازم. تکرار مکررات  آزرده ام میکنه  و در مقابل هر تنوع و تغییر کوچیکی  ، میتونه برام شادی آفرین باشه.

دوست ندارم به تکرار و تحلیل دوران گذشته بپردازم  ولی گاهی که یادش میافتم ناخودآگاه لبخند میزنم و گاهی هم آهی بلند بی اراده  یادم میندازه که اشک هم ریختم!!

خلاصه ، دوست عزیز مراقب باش!  احساسات دیروز ، نزدیک تر از آنی هستند که شما میبینی!

لطفا منو در وسط میدان شادی و غم خاطراتم رها نکن. 

با تشکر.

هیدرای درهم برهم