افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
مادرانه
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٥ : توسط : هیدرا

گاهی افکار تلخی توی ذهنم میچرخه که با هیچکدوم از اصول تفکر و اعتقادیم سازگار نیست!

شاید ریشه در ساختار روحی و فطری من به عنوان یک زن داره و یا شایدم به فرهنگ غلطی مربوط باشه که ناخودآگاه از جامعه فراگرفتم... هر چی هست وجود داره و من هربار میخوام که نباشه.

نشخوارهای فکری خودم رو پس میزنم و میرم که درس جدیدی رو که امروز باید تدریس کنم تنظیم کنم...

از یه مقاله ، پاراگرافی رو به عنوان شاهد مطلب به مفاهیم و توضیحات قبلی اضافه میکنم و برای بار آخر  مبانی استدلالی قضیه رو مرور میکنم... همه چیز آماده است برای ارائه درس و پرسش و پاسخ های همیشگی محتوایی بین من و جوونا

میرم اتاق 236 و کیف و لپ تاپم رو روی میز میذارم و ضمن احوالپرسی با جوونا  سیستم رو رو شن میکنم...  تا بالا اومدن ویندوز و باز شدن متن درسیم  ، طبق معمول حضور و غیاب میکنم

بازم خانم فلانی نیست... غیبت نمیزنم ... میدونم اول میره مهد و بچه اش رو میذاره اونجا و بعد میاد دانشگاه.. همیشه یه10 دقیقه   یه ربعی تاخیر داره و من درک میکنم و سخت نمیگیرم... توی فکرم بهش لبخند میزنم که با این عشق به دخترکش میرسه 

شروع به صحبت میکنم و از بچه ها میخوام تحلیل هاشون از مطالب جلسه پیش  رو بگن و همهمه خفیفی تو کلاس شروع میشه... و یکی از دخترا شروع میکنه به صحبت و توضیح که صدای تق تق در میاد.

بلافاصله در باز میشه و اون دانشجوی جوان تاخیری با لبخند توام با کمی شرم  اجازه ورود میخواد.بهش میگم بفرمایید

داخل میشه و میشینه روی اولین نیمکت خالی ...

در کیفش رو باز میکنه که جزوه هاش رو بیرون بیاره که یه دفعه دستپاچه میگه   استاد ببخشید من امروز نمیتونم بمونم. جدا ببخشید ولی باید برم!!

با تعجب بهش میگم که شما هنوز دو دقیقه هم نشده که اومدی داخل  ... میخوای بری؟!

میگه ... ببخشید  یادم رفت تغذیه دخترم رو به مسئول مهد بدم!!   بعد هم بدون اینکه منتظر موافقت و یا مخالفت من بمونه  با سرعت و هیجان از کلاس خارج شد و تا لحظاتی صدای پاشنه کفش هاش رو توی راهروی طولانی دانشکده میشنیدم

عاشق این بی سرو سامانی   این شیدایی   این جانبازی مادرانه هستم   عاشق اینکه یکی مال تو باشه و تو برای حفظش  همه ی  ریز   ودرشت زندگیت رو  تحت الشعاع اون قرار بدی

عاشق عاشقی های مادرانه هستم

اون فکر و حس تلخ صبحگاهی دوباره با یه هجوم مغولی همه احساسم رو چنگ میزنه

" مادر بودن لیاقت میخواد ... من ندارم"

این بار دیگه کاری با این فکر موذی ندارم و میذارم همه پهنه فکری و احساسیم رو فتح کنه. یه جورایی خودم رو تسلیمش کردم... انگار دارم از خودم انتقام میگیرم و به خودم زخم میزنم و از درد کشیدنم  التیام پیدا میکنم !!!!

من لیاقت ندارم... ندارم.

و بعد دونه دونه  نبایدهایی که رو که مرتکب شدم توی ذهنم ردیف میکنم و نتیجه میگیرم که راست میگن... من لیاقت مادر شدن ندارم. مادری مقدسه و من...

بغض گلومو میگیره ... این بار بخاطر حس بی لیاقتی... حس گناهکار بودن بین اون همه آدمای دل پاک که مادر شدن...

خدایا اون گناه بزرگی که مرتکبش شدم چیه؟ خودم نمیدونم و اهمیتش رو هنوز نفهمیدم

هرچند دیگه امیدی به اینکه مادر باشم وجود نداره  ولی دلم نمیخواد حس بی لیاقتی مچاله ام کنه.