افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیایی یا ...
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٧ : توسط : هیدرا

سفر به کربلا هیچوقت برای من راحت نبوده و همیشه با سختی ها و تنگناهای جسمی و یا روحی توام شده بود اما نمیدونم چرا انقدر برام جاذبه داره؟!! واقعا برای همه انسان ها امام حسین ع رو آرزومندم.

امسال رحمت خداوندی رفیق راه شد تا راهپیمایی بی نظیر نجف تا کربلا رو انجام بدم. در یک گروه ۵ نفره که  از نیمه را شد ۶ نفره و  من تنها خانم گروه بودم.

اینکه توان جسمی آقایون از خانما بیشتره واقعیت انکار ناپذیریه و همین هم باعث شد که پاهای من تاول زد و ناخنای پام سیاه و دردناک شد ولی اونا تنها کمی درگیر درد ماهیچه ای شدند... اما نکته مهمش اینجاست که هرگز احساس نکردم سرعت حرکت بخاطر من کند شده و یا اونها کار ویژه ای ازشون بر می اومد که با حضور من ازش منصرف شدند.. خیر.

البته اینا چیزاییه که الان بهشون فکر میکنم اما وقتی در خود ماجرا غرق بودیم این چیزها اصلا به ذهنم خطور نکرد.

من و همسرم تمام وسایل مورد نیازمون رو در یک کوله جمع کرده بودیم که ایشون حمل میکرد و من فقط یه کیف کوچیک روی دوش داشتم. کوله هم البته چرخ دار بود و تمام مسیر کشیده شد.

شب به نجف رسیدیم و با تاکسی به آدرسی که داشتیم رفتیم. نمیدونم رانندگی رانندگان اونجا رو تجربه کردین یا نه ولی یه چیزی در حد عذاب الیمه :))

جان سالم به در بردیم و به آدرس رسیدیم. آدرس حسینیه ای که در فاصله نیم ساعته تا حرم بود که حاج آقای احدی و هیئت همراهشون اونجا جمع بودن. قرار گذاشته بودیم که به اونها ملحق بشیم ولی وقتی رسیدیم اونها پیاده روی رو شروع کرده بودند و ما ندیدیمشون و از طرفی هم حسینیه جا نداشت. به امید پیدا کردن یه جای دیگه شروع به رفتن به سمت حرم کردیم.من اون روز از ساعت ۴ صبح بیدار و در حرکت و تقلا بودم. خیلی خسته بودم. احساس میکردم از نظر روحی هم نشاط کافی برای زیارت امیرالمومنین ع رو ندارم. شدیدا به سه ساعت خواب نیاز داشتم تا رفرش بشم ولی جا پیدا نمیشد.کلی بالا و پایین رفتیم تا شاید توی حسینیه یا هتل یا موکبی جایی پیدا کنیم ولی نمیشد... همه یا پر بودن و یا غوغایی به پا بود که اصلا نمیشد امیدی بهشون بست. آخرش قرار شد من و همسرم با کلیه وسایل گروه روی چمن های بلوار خیابون بشینیم تا سه نفر دیگه برن و زیارت کنن. توی دلم خوشحال شدم. اونا رفتن و من روی بلوک نشستم. نیم ساعت اول خوب بود. به مردم نگاه میکردم که دسته دسته عزاداری میکردن و نوحه میخوندن. به زن و مردی که گوشه ای دیگه خودشون رو لای پتو پیچیده بودن و خوابیده بودن. به موکبی که داشت عدسی پخش میکرد و مردم یخ زده برای گرفتن عدسی ها اشتیاق نشون میدادن و به گاری دستی هایی که توی عراق رایجه و مردم روش میشینن و تردد میکنن و خنده های جوانان و شوخی های همیشگیشون و ...

اما بعد از نیم ساعت سرما به عمق استخونم نفوذ کرد و دیگه نمیتونستم راحت بشینم. دو کارتن پاره پیدا کردم و نشستم روشون و کوله یکی از بچه هارم انداختم دوشم تا محافظ پشتم از سرما باشه... خنده دار بود...علاوه بر خستگی و خواب آلودگی و بی جایی ، یخزدگی هم اضافه شد.کم کم دستام رو از توی آستین چادرم به داخل کشیدم وکلا مچاله شدم توی خودم... بعد از یک ساعتو خورده ای، سه نفری که به زیارت رفته بودن برگشتن... با یه خبر خوش البته... یه هتل پیدا کرده بودن که اگه میجنبیدیم میتونستیم توش اتاق بگیریم.

سریع حرکت کردیم و به طرف هتل هجوم بردیم. ترو تمیز بود. جزو هتل های جدید نجف محسوب میشد. دو تا اتاق گرفتیم. هر اتاق به پول ایران شبی ۳۰۰ هزار تومن. فقط خدا میدونه من چقدر شاد بودم. چند تا مزیت داشت. تمیز بود.خلوت بود. گرم بود. دستشویی تمیز داشت. فرصت بود مسواک بزنم  و تا فردا صبح بخوابم... آخ   خواااب