افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیایی یا ... 2
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۸ : توسط : هیدرا

اون شب رو با ذوق زدگی زایدالوصفی از تخت و بالش و آینه و دستشویی :)) در طبقه پنجم هتل بهره مند شدیم ... منکه از خستگی و بیخوابی در حال هلاک شدن بودم حالا خوابم نمیبرد... مثل همیشه که وقتی خیلی خسته ام نمیتونم بخوابم. خلاصه نمیدونم کی خوابم برد ولی بعد از نماز صبح بلافاصله هر سه نفرمون یعنی من و گرامی همسر و خواهرزاده ام آماده برای حرکت به طرف حرم بودیم. طبقه پنجم هتل هنوز در حال تکمیل شدن بود و بعضی از اتاق ها در نداشت و بالطبع خلوت و بی سرو صدا بود... با خواهر زاده ام  ، فاصله بین اتاق و آسانسور  رو مثل بچه ها به دویدن و شوخی گذروندیم.

 اولین قدم ها به طرف حرم علی ع رو برداشتیم و با خیل مشتاقانی که به سوی دریا  روانه بودند همراه شدیم. در راه با حضرت صحبت میکردم و کلی تشکر  کردم ازینکه بدی منو نادیده گرفتند و اجازه زیارت دادند ... رسیدیم به حرم و روبروی باب القبله از مردها جدا شدم تا از مسیری که 3 سال پیش تردد میکردم به داخل حرم برم . جمعیت خیلی فشرده بود و تعداد مردها هم خیلی خیلی زیاد... سعی میکردم حواسم به اطرافم باشه تا با نا محرم برخوردی نداشته باشم ولی واقعا کار سختی بود. بعضی از فرهنگ ها این برخوردها رو نادرست تلقی نمیکنن و ...

هر چه جلوتر میرفتم کمتر از دربی که قبلا خانمها داخل حرم میرفتن اثری بودو یک دفعه دستی به پشتم خورد با عجله برگشتم که اعتراض کنم دیدم گرامی همسره ! گفتم مگه نرفتید؟ گفت: دیدم خیلی شلوغه ترجیح دادم اول تو رو بفرستیم داخل بعد خودمون بریم. خلاصه با دو تا اسکورت قد بلند در پیش رو و پشت سر راه رو ادامه دادیم اما دری که خانما به داخل حرم وارد بشن وجود نداشت !

آخرش قرار شد من و همسرم همون بیرون حرم زیارت کنیم و فقط خواهر زاده ام بره داخل ... روبروی یکی از دربها یه جای کم تردد و امنی رو پیدا کردیم و رو به حضرت علی شروع به قرائت زیارت امین الله کردیم. دلم شکسته بود. از ایران  رفته بودم و دلم میخواست کلی با حضرت گفتگو کنم و یه جورایی در حرم امنش پناه بگیرم ولی کلا ورود خانمها در اون ساعت به علت ازدحام ممنوع شده بود و فقط آقایون میتونستن برن داخل... زیارت کردیم و هر چی هم که میخواستم خدمت حضرت عرض کنم گفتم ولی این چشم ظاهر بین ازینکه نتونسته بود ضریح  و صحن رو ببینه ناراضی بود. خب چه میشه کرد چشم باطن بین که نداشتم تا معرفت و لیاقت داشته باشه  تا خود امام علیه السلام رو زیارت کنه و به دیدن صحن و دیوار و ضریح دلخوش نباشه! هرکس تو سطح خودش زیارت میکنه دیگه :(((

چشمانم میبارید و دلم از تنها نقطه ای که به نظرم قبر شریف حضرت قرار داشت دل نمیکند ... گفتن از اون لحظات برام ممکن نیست. از قدرتمند ترین مرد عالم  ، امان میخواستم ... امان از همه چی ... امان از زمانه  ، امان از خودم ، امان از گناه ، امان از جفای مردم ، امان از عذاب آخرت ، امان از ترس های درونیم ، امان   امان 

دایما به یاد اون حدیثی بودم که حضرت رسول ص فرموده بودن که " انا و علی ابوا هذه الامه " من و علی پدران این امتیم .

مثل یه دختر خسته و عاصی و از همه جا گسسته و به پدر بازگشته بودم که اصلا انتظار جواب رد نداره ... و مطمئنم که جواب ردی هم نشنیدم. همه اش لطف و نوازش و مدارا بود و محبت ( شرمنده ی شمام مولا )

خلاصه این راز و نیاز پربرکت با برگشت خواهر زاده از حرم به پایان رسید و ما به طرف هتل حرکت کردیم... وقتی به هتل رسیدیم تجدید وضو کردیم و رفتیم برای صبحانه .

شیعیان عربستان هم بودند ... در قسمت خاصی از رستوران برای اونها صبحانه بصورت آماده سرو شده بود. برای ایرانی ها هم قسمت خاصی. چای و پنیر خامه ای و عسل و مربای هویج و تخم مرغ آب پز و یک عدد آب پرتقال پاکتی.البته من فقط چای و پنیر و مربا رو خوردم.

بلافاصله بعد از صبحانه به اتاق برگشتیم و آخرین وسایل رو هم جمع کردیم و رفتیم لابی تا به دوستان دیگه که یکیشون از همکاران همسر و  اون نفر دیگه هم خواهر زاده ایشون بودند ملخق بشیم

و یه ربع بعدش راهپیمایی به طرف کربلا شروع شد.