افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیایی یا ...3
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩ : توسط : هیدرا

راهپیمایی رو از جلوی در هتل به طرف جاده نجف تا کربلا شروع کردیم. در داخل نجف هم عمود ها شماره گذاری شده است و حدودا تا رسیدن به عمود صفر که آغاز جاده نجف - کربلا محسوب میشه ، 10 کیلومتری رو باید طی کنیم.

طبق قراری که با خودم گذاشته بودم شروع کردم به خوندن زیارت عاشورا با 100 لعن و 100 سلام ، تا به نقطه صفر برسیم. این صد لعن و صد سلام زیارت عاشورا هم برای خودش دنیایی راز داره ... اول لعن و بعد سلام ... دیو چو بیرون شود فرشته در آید!

وقتی سه سال پیش ، و برای بار اول داشتم این سفر رو تجربه میکردم بدون هیچ برنامه ریزی قبلی ، با پایان گرفتن آخرین لعن از 100 لعن ، به نقطه صفر رسیدیم ومن با اولین قدم هام در جاده اصلی کربلا ، زمزمه کردم السلام علیک یا اباعبدالله ...

چقدر برام رازگونه بود اون سفر ...

گاهی حس میکردم در انتهای این جاده طولانی ، حضرت ایستاده اند و با دستهای کشیده و  آغوش باز، مارو به طرف خودشون مثل آهن ربا جذب میکنند و من گاهی نا خوداگاه دستانم رو دراز میکردم تا در دستان الهی ایشون بگذارم و خودم رو به دریا بسپارم ... فقط خدا میدونه چه به روز قلبم اومد در اون سفر؟!  چقدر التهاب   چقدر دلدادگی   چقدر التجاء  چقدر التماس  چقدر نیاز از طرف من و چقدر دلبری  از طرف او !

و حالا دوباره اومده بودم تا حلاوت و کشش و محبت آسمانی ایشون رو تجربه کنم. اون بار چیزی نمیدونستم  ولی این بار اومده بودم که بخوام. دو سال در آرزوی اتفاقش بودم و منتظر بودم که ببینم این بار ، بار عام این پادشاه قلب ها و سلطان معارف چگونه خواهد بود؟!

خلاصه شروع به قرائت زیارت عاشورا کردم ... صد لعن و صد سلام رو هم گفتم و زیارت رو به انتها رسوندم و بعدش هم در حال حرکت دو رکعت نماز زیارت رو هم خوندم و ما هنوز به نقطه صفر نرسیده بودیم. بی اختیار لبخند زدم... مولا جان این یعنی من نسبت به دو سال قبل پیشرفت کردم؟ یعنی اغیار رو روندم و به سلام محضر شما هم خونده شدم ؟ یعنی در کنف حمایت معنوی شما خیالم راحت باشه ؟  لبخند زدم و اشک ریختم .. لبخند زذم و اشک ریختم . و چه کسی میدونه گره خوردن قلب به محبت حسین ع چه اعجازیه ؟  بار اول التهاب پذیرفته شدن یا نشدن داشتم  ... عذر خواهی میکردم و شرمنده بودم و نگران . و این بار آسوده خاطر از کرامت او ، دل در گرو محبت گذاشته بودم ... و ما ادریک ما هی ؟!

تا نیم ساعت مونده به اذان ظهر راهپیمایی کردیم و بعد در یکی از موکبهای کنار جاده که در واقع حیاط منزل یکی از اعراب بود برای استراحت و نماز و ناهار متوقف شدیم.

کف حیاط خاکی رو موکت و گلیم انداخته بودند و عده ای ماشی ِخسته  ، اعم از زن و مرد روش نشسته بودن و استراحت میکردن .. و چه اکثرا حواسشون بود که در محضر امام حسین ع باید نگاه ها حلال باشه و افکار کنترل بشه. گویی نگاه ناظر حسینی بر قامت فکر و رفتار و قلب همه سایه افکنده بود.  واقعا بهشت بالاتر از این هم ممکنه ؟ جایی که امنیت و احترام و مهربانی و عشق موج بزنه و گذشت !

ناهار توی یه بار مصرف های کوچیک سرو شد... برنج سفید و خورشت لوبیا سفید  که غذای نذری اهل عراقه ... محدودیتی برای خوردن نبود هر چند بار که لازم بود و تمایل داشتی بدون حساب و کتاب برات میکشیدن... در همین حین پیرزن عرب صاحبخانه هم خودمانی و بی ریا با سینی ای از سبزی محلی که به اون رشاد میگن و در واقع گونه ای از سبزی شاهی خودمونه بین زوار  میچرخید و بهشون سبزی خوردن میداد. کمی برداشتم و با یکی از همراهان قسمت کردم.

بعد از خوردن ناهار مرد عربی که عمامه سبزی هم به سر بسته بود و من حدس میزدم که از سادات باشه به من اشاره کرد که برای نماز به حیاط پشتی برم و بعد همون خانم پیر رو صدا زد که منو راهنمایی کنه... با هم به حیاط پشتی رفتیم و اونجا با خیمه بزرگی مواجه شدم که برای استراحت و نماز خانما در نظر گرفته بودن...  مهرو سجاده بود و کلی پتوی تمیز و بالش  که میتونستی بر داری و استراحت کنی ...نماز خوندم و از خیمه بیرون اومدم تا برم پیش مردها ... داشتن توی حیاط اولی نماز جماعت میخوندن ... باز به حیاط پشتی برگشتم و رفتم برای تجدید وضو  ... بعد یادم افتاد که از ایران کمی وسایل مورد نیاز دخترها برای بستن و تزئین مو با خودم آوردم به همراه کلیپس های روسری و  ... خلاصه تعدادی از اون ها رو گلچین کردم و به همون خانم پیر دادم و گفتم هدیه است برای دخترای شما ... تشکر کرد ازم . حس کردم از ایرانی بودن من لذت میبره و کلا به ایرانی ها علاقمنده. دوباره تشکر کردم و برگشتم پیش مردها... نماز جماعتشون تموم شده بود  و این بار با تموم شدن برنج و خورشت ، داشتن ماهی سرخ شده و نون پخش میکردن... بوی ماهی سرخ شده زایرای خسته رو کشونده بود اونجا... جمعیت زیادی جمع شده بودند. همون مرد با عمامه سبز بهم اشاره کرد که یعنی بفرما ... من اما تشکر کردم و گفتم که ناهار خوردم... مردها اومدن و ما پارت دوم  پیاده روی اون روز رو شروع کردیم.در پارت اول نزدیک به 4 ساعت یک سره راه رفته بودیم و حالا بعد از تقریبا یک ساعت که توقف کرده بودیم پارت دوم رو شروع کردیم.