افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیای یا...4
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۱ : توسط : هیدرا

پارت دوم راهپیمایی  روز اول رو در حالی شروع کردیم که من احساس درد در مچ پای چپم میکردم و همینطور ناخن شصت هر دو پام به شدت دردناک شده بود ... از بچگی ام من با پاهام مشکل داشتم! یا درد میکرد یا سنگین بود یا همیشه پشت پاهام تاول زده بود . کلا با هیچ کفشی راحت نبودم و اگر روزی روزگاری یه کفش مناسب پیدا میکردم انقدر میپوشیدمش که پاره میشد بسکه از تجربه کفش های جدید  میترسیدم و خاطره های دردآلود داشتم... در سالهای اخیر هم دو بار روی پای چپم زمین خورده بودم و مدتها درگیر گچ و آتل و ... این حرفا بودم.دفعه قبل هم که در راهپیمایی شرکت کردم بخاطر زمین خوردن مجدد روی همین پا ، ویلچر تهیه کردیم که در طول مسیر ازش استفاده کنم... خاطراتش رو همون روزها نوشتم که دوستان قدیمی لابد یادشونه... اما امسال دیگه امیدی به ویلچر نبود و هنوز یک سوم مسیر هم طی نشده بود که این درد قدیمی خودش رو به رخ کشوند. سعی کردم اصلا بهش توجه نکنم .. کمی میلنگیدم ولی چیزی به زبون نیاوردم. خواهر زاده پا به پای من حرکت میکرد و مواظبم بود. لذت وافری داشت که همراه یه جوون بلند بالا قدم بر میداشتم و هر جا کم و کسری در خودم حس میکردم یه نیروی امدادی با محبت رو در کنار خودم میدیدم. بیشتر مواقع بازوش رو سفت میچسبیدم  و اینطوری انگار با یه نیروی مضاعف میتونستم حرکت کنم. خدا وسیله سازه :))

اون روز تا یکی دو ساعت  به غروب راه رفتیم ...

کلا دو خیابون وسیع برای حرکت وجود داره که خیابون اولی سرشار از موکبه و قدم به قدم بساط پذیرایی فراهمه و بالطبع با اشتیاق زایران برای استفاده از همه نعمتهای !! موکبها ، حرکت کندتر اتفاق میافته ولی خیابون دوم دیگه موکبی نداره و فقط عده ای در بین مسیر، تبرکات یا نذورات خودشون رو پخش میکنن و غالب کسانی که این لاین رو انتخاب میکنن کسانی هستن که میخوان سریعتر مسیر رو طی کنن... در گروه 5 نفره ما هم دو نفر علاقمند به ثواب چشیدن تمامی اغذیه و اطعمه و اشربه وجود داشت که با تدبیر گرامی همسر ،ما وارد لاین دوم شدیم تا ثواب جمع کردن این دو نفر خیلی حرکت رو کند نکنه :))

راستش از اینکه زودتر به جایی برسیم که استراحت کنیم استقبال میکردم پام درد میکرد شدیدا...  بلاخره روبروی یه موکب بزرگ ایستادیم که سایبون وسیعی داشت و زیر این سایبون وسیع رو مفروش کرده بودن و زن و مرد در دو بخش بزرگ مشغول استراحت بودند. ما هم متوقف شدیم و اول یه چایی گرفتیم و بعد هم رفتیم در گوشه ای نشستیم. چایی خوردیم و مردها دراز کشیدند. منم واقعا نیاز به استراحت داشتم ولی هر چقدر به خودم فشار آوردم که بی خیال همه چی ، لابلای خانمهای در خواب، دراز بکشم ؛  نتونستم خودم رو راضی کنم .فضا باز بود و گاهی از بالای سر و یا پایین پامون مردها در تردد بودند. کار سختی بود. من نشستم و پاهام رو دراز کردم و در همین حین اطراف رو نگاه میکردم. صحنه های جالبی برای رصد بود . از زن و مرد جوون و چه بسا تازه عروس و داماد گرفته که در روی یک سکو دور خودشون پتوی مسافرتی پیچیده بودن و دراز کشیده بودن تا سه روحانی عربی که روی صندلی نشسته بودن و به سوالات شرعی مردم پاسخ میدادند اگر چه شاید بیشتر سوال مراجعین ، سوال از مکان توالت بود :))))    گروه زنان عربی که فامیلی حرکت کرده بودند و پیرو جوان و بچه همراهشون بود و راحت و بی دغدغه خوابیده بودند و کلی سیب گاز زده و پوست موز و... در کنارشون بود و دمپایی های خاکیشون هم زیر سرشون.

یه کاروان ایرانی  متشکل از زن و مرد و پیرو جوون هم کنار دیگه ام بودن که یکی از خانماشون دایم میپرسید چند تا ستون دیگه مونده ؟ کی میرسیم ؟ شب کجا باید بخوابیم ؟ کاملا معلوم بود خسته است و از اینکه روز اول داره تموم میشه ولی هنوز راه به یک سوم هم نرسیده ، کمی ناامید شده بود. منم وقتی  به این اینجای قضیه رسیدم شماره عمود رو نگاه کردم و یاد پا دردم افتادم و خستگی زیادی که داشتم و راهی که بیشتر از دو سومش مونده بود... چطوری این همه راه باید طی بشه ؟

در همین  حین نگاهم افتاد به آستین چادرم که درزش باز شده بود ...  یواش به دورو برم نگاه کردم ببینم کسی حواسش به دست من هست ؟ یعنی کس دیگری هم دیده بود ؟ وااای چقدر زشت !

یه لحظه از دغدغه بیخود خودم خنده ام گرفت... اینکه کاری نداشت خب میدوختمش !

البته فعلا که مردها خواب بودن و کوله همسرم در دسترس نبود ...

کم کم تسلیم خستگی شدم و با کوله پشتی های گروه برای خودم یه مکان محصوری رو تقریبا درست کردم و در بینشون دراز کشیدم ...  آخ ... خوابیدن بعد از چندین ساعت پیاده  روی چه میچسبه ! مثل جایزه میمونه... دراز کشیدم و کمی که ماهیچه های بدنم استراحت کردند با تمام سلولهای بدنم سرما رو حس کردم. همه روی زیر اندازای نایلونی دراز کشیده بودیم که روی سطح سیمانی انداخته بودن و به شدت سرد بود. مچاله شدم توی خودم و سعی کردم بخوابم.کمی که غلت زدم چیزی در زیرم مثل برگ خشکیده پاییزی با صدای خاصی خرد شد ... اهمیت ندادم ولی یه دفعه حس کردم شونه هام خیس شدن ! مثل فنر از جام پریدم... بله ... وقتی تکون میخوردم ساکی که توش چند تا آب معدنی کوچولو گذاشته بودیم له شده و یکی از آب ها ترکیده و توی اون سرمای زمین ، بخشی از چادر و بلوزی که تنم بود رو خیس کرده :((   ساک رو برداشتم که کنار بذارم تمام آب خالی شد روی اونجایی که درست کرده بودم تا بخوابم ! خدایاااا   گل بود به سبزه نیز آراسته شد !   زمین سیمانی سرد   زیرانداز نایلونی   لباس نازک و همیشه کم من  ، خیس شدن چادر و بلوزم  و حالام خیس شدن همون زمین سرد !!  خدایا این همه ماجرای دومینو وار نیاز نداشت که !  خب خیلی آروم به خودم بگو نخواب ... نمیخوابم دیگه :)) 

دیگه بلند شدم نشستم. گرامی همسر چشماش رو باز کرد و پرسید چرا نشستی ؟ گفتم راحتم شما بخواب ... همین پروسه با خواهر زاده هم یه بار طی شد..

بالاخره بعد از یه ساعت و خورده ای همه گروه بیدار شدن... از همسر نخ و سوزن خواستم ... کل کوله رو زیرو رو کرد پیدا نشد ... کوله رو گذاشت جلوم و من زیپ رویی رو باز کردم و دستم با نخ و سوزن از توی جیب کوله بیرون اومد . همه خندیدن... لبه آستین چادرم رو دوختم و خیالم راحت شد... کاپشن یکی از آقایون هم یه شکاف 15 سانتی پیدا کرده بود که اونم دوختمش... و چه جنس محکمی داشت ! هر بار باید سوزن رو میذاشتم روی زمین و فشار میدادم تا داخل پارچه کاپشنش بشه .. خلاصه خیاطی تمام شد... رفتم برای وضو و برگشتم که دیدم خواهر زاده مفاتیح به دست داره دنبال اعمال شب جمعه میکرده... یه خانم عرب اومد جلو و گفت مفاتیحه ؟ بله . زیارت وارث رو میدین بخونم ؟  البته وارث رو با لهجه عربی چندین بار تکرار کرد تا فهمیدیم چی میگه ؟ واقعا این عربا باید یه فکری برای لهجه عربیشون بکنن ! خب چه کاریه ؟ عربی رو با لهجه فارسی حرف بزنن که مام بفهمیم دیگه :))

یه دفعه خواهر زاده با هیجان گفت : عه ... حاج آقا شیرازی !! و دوید به طرف مقابل .

اسمش چقدر آشناست ولی واقعا کیه ؟ توی اون فرصت کوتاه چیزی یادم نیومد... اذان رو گفتن و من رفتم قسمت خانما برای نماز جماعت ... دورو برم تماما ایرانی بودند و فارسی حرف میزدن. نماز رو خوندیم...روی فرش ... کمی گرم تر بود . بلافاصله برگشتم پیش دوستان دیگه . حاج آقا شیرازی کنار چند تا جوون نشسته بود که خواهر زاده هم بینشون بود و داشتن با هم حرف میزدن... تازه فهمیدم کیه ؟  حاج آقایی که سخنران هیئت ماهانه فامیلیمونه !!   واقعا چرا ذهن من انقدر کنده ؟!!!

صف طولانی برای شام تشکیل شده بود . همسر هم رفت و برای من غذا آورد ... مردها هرکدوم خودشون رفته بودن و غذا گرفته بودن . یه تیکه کوچیک مرغ سرخ شده و با یه عالمه خیار و گوچه فرنگی حلقه شده و یه نون صمون عربی که من بهش نون ساندویچی  عربی میگم. هرچی به گرامی همسر تعارف کردم که خودشم بخوره گفت سیرم و نمیخورم... یکی دو تا لقمه خوردم ولی دیدم بدون همسر از گلوم پایین نمیره . نیمی از نون رو  با گوشت مرغ و گوجه فرنگی  لقمه کردم و با اصرار بهش دادم... بعد یه دفعه توی ذهنم اومد که نکنه بیشتر از یه غذا به کسی نمیدن و همسرم نخواسته بهم بگه خودت برو غذا بگیرو غذای خودش رو بهم داده ؟ پریدم رفتم قسمت خانمها که صفی هم نبود و غذا رو گرفتم و آرودم و به همسری دادم... طفلکی با کمال میل غذاش رو خورد... البته غذای مختصری هم محسوب میشد.

خلاصه غذا رو خوردیم و گفتیم تا میتونیم به طرف جلو حرکت کنیم... اون شب تا ساعت نزدیک به 1 راه رفتیم... میخواستیم تا اذان صبح حرکت کنیم ولی واقعا خسته شده بودیم و دیگه نمیشد ... دنبال جایی برای استراحت بودیم ولی موکب خالی پیدا نمیکردیم... خواهر زاده کمی تند تر رفت تا بلکه جایی پیدا کنه ... برگشت و گفت اگر سریعتر بیاید یه جایی رو پیدا کردم انگار... همه مشتاقانه رفتیم. یه فضای باز که موکت انداخته بودند و نزدیک به 50  60 نفر خوابیده بودن و چون خیلی هوا سرد بود همه خودشون رو از سر تا پا لابلای پتو و کیسه خواب مخفی کرده بودند و اصلا معلوم نبود زن هستن یا مرد. قسمت پایین موکت هنوز لوله شده باقی بود . انگار برای ما گذاشته بودند. بازش کردیم و سه تا کیسه خواب رو پهن کردیم  ... دو مرد دیگه رفتن و یه جای دیگه پیدا کردن ... گرامی همسرو خواهر زاده در طرفین ، و من در وسط رفتیم تو کیسه خوابا و خوابیدیم... این اولین تجربه من از خوابیدن درون یه کیسه خواب بود که در زیر آسمان مسیر بین نجف - کربلا اتفاق افتاد. کمی سرد بود ولی قابل تحمل . خوابم برد تا اذان صبح که برای وضو بلند شدم.