افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیایی یا ...5
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٢ : توسط : هیدرا

وقتی میگم خوابیدیم تا اذان صبح ، از خواب واقعی حرف نمیزنم ! منظورم خواب هوشیارانه است. هم خواب بودم و از احساس آسودگی ماهیچه های بدنم لذت میبردم و هم حواسم به تکون خوردن های همسر و خواهر زاده بود. نگران جفتشون بودم بدنشون نسبت به سرما کم طاقت بود و از ناحیه سر به شدت آسیب پذیر بودند ... البته کاری از دستم بر نمیومد:(   شایدم لازمه این سفر تحمل کردن این مسائل هم بود ولی قطعا و قطعا معنویتی که در این حرکت  بزرگ موج میزنه در استقامت و اشتیاق موجود بدون رقیبه...

خلاصه در حالت خواب و بیداری یه بار تموم اتفاقات اون روز رو مرور کردم .پررنگ ترین تصویری که در ذهنم بود دعای کمیلی بود که در حال حرکت خوندیم. یعنی داشتیم برای خودمون میومدیم و طبق معمول 50 تا عمود رو تو گروه توافق کرده بودیم که بریم و منم بخاطر درد پام کمی توی دلم آرزو میکردم یه ماشین بیاد منو ببره بذاره مقصد که صدای زیبایی توجهمون رو جلب کرد. یه نفر از پشت سر با لهجه عربی دعای کمیل میخوند. فرازهای اولش بود اللهم اغفر لی الذنوب اللتی تهتک العصم ...

یه دفعه حس کردم چقدر دلم میخواد الان توی این تاریک شب و وسط یه جاده ای که دیگه اول و آخرش پیدا نیست و فقط صدای کفش ماشی هاست که شنیده میشه با خدا حرف بزنم. کلا حرف زدن با خدا همیشه حالمو خوب میکنه... حرکتمون رو کمی کند کردیم و در یه فاصله کوچیک با اون جوون عرب شروع کردیم به خوندن دعا... اون پسر در پناه نور موبایلش ، به صفحه مفاتیح نگاه میکرد و میخوند و من در حیرتی عجیب از این روزی معنوی غوطه ور بودم و گاهی هم به خدا با زبان حال میگفتم : یعنی حواست به منه ؟ داری منو میبینی و برام برنامه ریزی کردی؟ یعنی این تلاش کوچیک رو قبول داری؟ یعنی...

خلاصه با اون جوون دعای کمیل رو خوندیم و یه دفعه دیدیم بیشتر از 100 تا عمود رو پشت سر گذاشتیم در حالیکه من درد پام رو دیگه حس نکرده بودم و کلی هم با خدا حرف زده بودم . زمان و مکان در هم پیچیده شده بود و  کلام حضرت علی ع ، سیاهی شب رو بی معنی میکرد. معنویت، قدرت عجیبی داره میتونه بر سرعت زمان سبقت بگیره و سختی مکان رو بلااثر بکنه.

بعد از تموم شدن دعا ، سرعت حرکت اون جوون زیاد شد و از ما فاصله گرفت. فوری از توی کوله یه شیشه عطر در آوردم و به خواهر زاده دادم تا بهش بده . البته خواهر زاده مجبور شدکه توی تاریکی به دنبالش بدوه تا پیداش کنه. عرب ها قدرت جسمی عجیبی دارند که با ما قابل قیاس نیست... از اینکه با یه شیشه عطر کوچیک ازش تشکر کردم احساس آسودگی میکردم. بدون منت به ما روزی معنوی رسونده بود و ما هم نفهمیدیم اصلا کجاییه ؟ عراقیه یا لبنانی و یا بحرینی و یا ... فقط همسفر بود " حب الحسین یجمعنا "

و این ها پررنگ ترین تصاویر ذهنیم بود در حالت خواب...

با صدای کیسه خواب گرامی همسر فهمیدم نزدیک اذانه... بلند شدم دیدم که تک و توک بیدار شدن و دارن برای دستشویی و وضو میرن. سریع بلند شدم و کیسه خوابم رو تا کردم و رفتم طرف دستشویی زنان... حدود 7-8 تا دستشویی و روشویی بود که برای زائرا زده بودن ... مثل همیشه بعضیاش کثیف بود و  بعضیاش با تلاش خودجوش خواهرانی که همیشه امکانات همراهشون نیست به صورت تاسف باری دراومده بود ... دلم برای کسانی که عاقبت قرار بود این جاها رو تمیز کنن میسوخت واقعا ... چه تحملی باید میداشتن و کلا با چه وسیله ای باید این همه تلاش جمعی رو محو کرد ؟ هنوزم اوقاتم از یاد اوری صحنه های اینجوری تلخ میشه :((

در مجموع 2 -3 تا دستشویی قابل استفاده بود. با وجود احتیاط زیادی هم که کرده بودم ولی در لحظه آخر جورابام از دستم به زمین افتاد :(( فاجعه بزرگی بود. بحث نجاست و طهارت   بحث تمیزی و کثیفی   و بحث اینکه کوله من و همسری یکی بود و من اگر میخواستم وسیله ای رو بردارم همه خبردار میشدن ! خدایا چرا یه کم ظرافت به مردا ندادی آخه ؟! ... جورابام رو شستم و همینکه امدم خیس خیس بپوشمشون ؛ گوشه شلوارم به جایی خورد که فاجعه بود !!  کلافه شده بودم و اگر کمی سنم کمتر بود حتما اون لحظه یه دل سیر گریه میکردم... این بحث توالت و تمیزیش یکی از چالش های مهم من در بیرون خونه است... دلم نمیخواست در حالی پیاده به طرف حضرت خورشید برم که در لباسم آلودگی وجود داره . چکار کنم پس؟

یه شلوار نخی نازک همراهم بود که ترجیح دادم با همون سر کنم و  قسمتی از شلوار مشکیم رو که آلوده شده بود  شستم و آب کشیدم و بعدش بستمش دور کمرم زیر چادر و اومدم بیرون... یه جایی خانما داشتن نماز میخوندن . رفتم و نمازمو خوندم . سرمای صبحگاهی هوا و شلوار خیسی که به دور کمرم بسته بودم و شلوار نازکی که تنم بود باعث شده بود که از درون  بلرزم ولی چاره دیگه ای نمیدونستم. برگشتم پیش مردها ... نمازاشون رو که خوندن ، حرکت کردیم.

تا نزدیکای ساعت 10و نیم به عمود 575 تقریبا رسیده بودیم... شصت هر دو پام بقدری درد داشت که میترسیدم کسی بهشون بخوره ... اصلا خودمم که توی کفش کمی فشارشون میدادم بیتاب میشدم. زیر انگشتام تاول زده بود و بخاطر صافی کف پام و انحرافی که در ساق پای چپم نسبت به کف پام اتفاق افتاده ، کلا پای چپ از رده خارج شده بود و روی سینه پام تاولی به بزرگی یه کف دست زده بود . جایی که در پای دیگران قاعدتا اصلا نباید تاول میزد ... همه خسته بودیم و دردپا هم امونم رو بریده بود. متوقف شدیم و مردها رفتن به یه موکب و منم هم رفتم توی یه موکبی که برای خانما برپا شده بود و چند تا دختر بچه زیبا ازش مراقبت میکردن... کلا دختر بچه های زیبایی رو من در مسیر میدیدم. انتظارش رو نداشتم انقدر زیبا و جذاب باشن ولی بودند ... بسیار هم با ادب و با محبت بودند و فرهنگ خدمت به زوار حسین ع  رو با همه وجودشون لمس کرده بودن... بهم گفتن ورود مردها به این چادر ممنوعه ولی خود شما میتونی استراحت کنی. رفتم داخل... اولین نفری بودم که وارد چادر میشد و فوری یکی از همون پری های خوشگل و ظریف برام تشک های خاصی رو که استفاده میکنن انداخت و دو تا بالش هم گذاشت روش و یه پتو هم مرتب پایین پام گذاشت. یکی دیگه از دخترکان زیبا هم بهم گفت : خانم  مای؟ لا .. طعام؟ لا

نمیدونستم چرا نه آب خواستم و نه غذا ؟! در حالیکه از صبح چیزی نخورده بودم و هم گرسنه بودم و هم تشنه... من بخاطر اتفاقات سر صبحی حتی صبحانه هم نخوردم و بااون همه پیاده روی طبیعی بود که هم خسته بودم و هم تشنه و گرسنه... و اینکه در جواب اون دخترک زیبا با موهای بلند بافته و مژه های مشکی بلند و لباس مشکی بلندش ، گفته بودم نه ؛ شاید بخاطر این بود که دلم از این همه مهربونی و زیباییش ضعف کرده بود و خجالت کشیده بودم بازم چیزی ازش طلب کنم ! اصلا مگه من کی بودم که این بچه های نازنین و معصوم اینطور فرشته وار بخوان دورم بگردن ؟! حیف نیست خودشون رو خرج آدمی کنن که ظلمتش ، خودش رو هم عاصی کرده ؟!  دلم برای خودم و برای اون همه تاریکی که با خودم اینور اونور میبردم ، سوخت ...  اما بلافاصله به ذهنم خطور کرد که آهای حواست باشه ! اینا اصلا تو رو نمیشناسن ... چیزی که باعث شده اینطور برای راحتی و شادیت بال بال بزنن ارادت و اعتمادشون به امام حسین و به ابالفضل علیهم السلامه  ... اینا مطمئند که امام حسین جبران میکنه برای همین دریغی ندارند و حتی در طول سال کم کم پس انداز میکنن تا در همین مدت پیاده  روی به حساب امام حسین بتونن خرج کنن !

اشک توی چشمام جمع شد. کاش منم به خدا اینطوری تکیه میکردم . کاش اعتماد این عرب ها رو به اباالفضل ، منم تجربه میکردم . با یادآوری نام اباالفضل آروم آروم اشکام سر خوردند و پایین افتادند... رقت قلب عجیبی گرفته بودم ... چادر خالی و تاریک ، و محبت اون دخترکان زیبا رو  و ظریف، و یاد آوری بزرگی و جلال و شکوه ابالفضل و حس عجیبی که در من ایجاد میکنه ؛ همه و همه باعث شد مدتی همونطوری که دراز کشیده بودم و خسته و گرسنه بودم اشک بریزم و با امام حسین ع حرف بزنم و دوباره خواهش و درخواست برای هدایتم و رها نشدنم و غرق نشدنم و ... آخ که چقدر گرفتاری ما آدم ها زیاده . چقدر دنیا به تارو پود ذهن و فکرمون گره خورده ... کم کم خوابم برد!

وقتی از خواب بیدار شدم چند تا خانم دیگه هم اضافه شده بودن و دراز کشیده بودن ... به گرامی همسر زنگ زدم ... تماس برقرار نشد. خطها پر ترافیک بود و خیلی از تماس ها ناموفق... خیلی گرسنه بودم . نزدیک اذان شده بود باید میرفتم برای وضو.

درست روبروی چادر ما ، توالت بود .با احتیاط رفتم داخل و دیدم شیلنگی وجود نداره و آفتابه های کوچیک هست. به امید پیدا کردن یه دستشویی شیلنگ دار حرکت کردم .

نزدیک به 3-4 تا عمود جلو رفتم ولی اصلا موکب دلخواهی رو پیدا نکردم... انگار یه شهرک کوچیک بود که بیشتر میوه و ... برای فروش تو خیابون گذاشته بودن. برگشتم طرف چادرای قبلی و درست جایی که از گرامی همسر جدا شده بودم ، پیداش کردم در حالیکه داشت دنبال من میگشت. ماجرا رو بهش گفتم ... گفت یکی دیگه از همکاراشون که عربی بلده رو پیدا کردن که میگه دستشویی تمیز و شیلنگ دار و خوب سراغ داره ... بذار ازش بپرسم ...

و این سرآغاز یه سری اتفاقات خاص در حرکت ما شد.