افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیای یا ...6
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳ : توسط : هیدرا

گرامی همسر رفت پیش بقیه دوستان دیگه تا از همکارجدیدالورود آدرس دستشویی شیلنگ دار و تمیز رو بپرسه که یه دفعه دیدم مردی کوچک اندام و ریز نقش و باریک و کمی سبزه  از توی چادر با هیجان و سرو صدای خاصی بیرون اومد و بدنبالش گرامی همسر و خواهر زاده هم بودند!

گرامی همسر معرفی کرد که ایشون آقای فلانی هستن و از بچه های بندر امام هستن و عربی بلدن و الانم میخوان مارو ببرن جایی که دستشویی تمیز داره ... سلام کردم و احوالپرسی و این آقا که ازین به بعد بهش میگم " راهنما " ؛ با صدای بلند و تقریبا فریاد گونه به ماها گفت بیاید بیاید

انگار داشت یه گروه رو میبرد اردو :))

خلاصه جلوی درب بزرگ یه خونه که نیمه باز بود ایستاد و به عربی چیزی به مرد صاحبخونه گفت و بعدش یه خانم جوون سرش رو آورد بیرون و به من اشاره کرد که برم داخل . از جمع خداحافظی کردم ودر حالیکه خدارو شکر میکردم که راهنما رو بهمون رسونده وارد حیاط شدم. حیاط کوچیکی بود روبروش یه اتاق بزرگ بود و داشتن توش وسایل غذا رو مرتب میکردن و سمت راستش یه اتاق دیگه بود که مهمونا استراحت میکردند و از همه مهمتر سمت چپ ، سرویس بهداشتی بود. تا چشمم رو برگردوندم که دستشویی رو پیدا کنم با خیل زنان عرب و ایرانی و ... روبرو شدم که تو صف دستشویی بودند. یادم افتاد که به راهنما نگفته بودیم اون دستشویی تمیز و شیلنگ دار ، خالی هم باشه !!

هیچی دیگه مثل یه دختر خوب رفتم تو صف !  و البته از منظره گوناگونی رفتارها و پوششها هم لذت میبردم . کلا سه تا درب اونجا بود اولی حمام بود که بلااستفاده بود فعلا . دومی دستشویی معمولی بود که صفی به بلندای تاریخ پشتش بسته شده بود و سومی هم نمیدونم چی بود که تک و توک میرفتن توش و میاومدن بیرون ! از سر کنجکاوی و خلاصی از دستشویی عمومی و صفی ، رفتم یه سرو گوشی آب دادم . دستشویی فرنگی بود و خالی . دیگه معطل نکردم دل رو زدم به دریا و وارد شدم. همه چی ترو تمیز بود و البته خیسسسسس. بعد از پروژه سنگین پیدا کردن دستشویی خالی حالا باید تو صف وضو قرار میگرفتم . این دیگه هیچ آپشن خاصی نداشت . یه روشوی ساده کنار دیوار و خیل نمازگزاران فارغ از پروژه دستشویی و مشتاق وضو ... جوراب و روسری و چادر رو با دقت و وسواس به میخی که روی دیوار زده بودن آویزوون کردم و رفتم که وضو بگیرم.  لابلای زنان مختلف و در حالی که مراقب بودم کمتر آب وضوی دیگران و همینطور آبی که از توی دو تا دستشویی ها مثل فواره بیرون میاومد بهم برخورد کنه وضو گرفتم و رفتم توی اتاقی که سمت راست حیاط برای مهمانان بود. شلوغ بود... جمعی از خانمای عرب مشغول استراحت و غذا خوردن بودند. نمازم رو خوندم در حالیکه خانم پیری برام مهر پیدا کرد و بهم جا داد تا نماز بخونم. وقتی نمازم تموم شد نمیدونستم باید چیکار کنم ؟ بشینم تا مردا غذاشونو بخورن یا برم دنبال غذای خودم؟ البته اینم یادم رفت بگم که دو تا از خانمای صاحبخونه به فاصله نیم متری دستشویی ها و اوصافی که شرحش رفت مشغول سرخ کردن ماهی بودن تا با نون و برنج از زوار پذیرایی کنن و تا من نماز بخونم غذا تموم شد. از خونه بیرون زدم که یه دفعه توسط همسر مورد رویت قرار گرفتم ... ازم پرسید ناهار خوردم ؟ همینکه اومدم چیزی بگم صدای راهنما رو از پشت سر شنیدم که بهم میگفت خانم فلانی بیاید بیاید ... همگی مثل بچه های خوب دنبالش راه افتادیم . در یه خونه دیگه رو زد که ظاهرا مردها قرار بود اونجا ناهار بخورن و برای مردها اتاقی رو آماده کرده بود ولی خانمها قرار نبود بیان اونجا و همون خونه قبلی که غذاش تموم شده بود مال خانمها بود. من دیپورت شدم به همون خونه ... دوباره رفتم تو اون خونه و کمی نشستم و پاهام رو ماساژ دادم و یواشکی بدون اینکه کسی متوجه بشه از خونه زدم بیرون ... یه چادر خالی پیدا کردم  که توش چند تا خانم نشسته بودن فقط... تا اومدم وارد خیمه بشم از طرف راهنما دستگیر شدم که " خانم فلانی شما چرا ازون خونه بیرون اومدین ؟ همونجا استراحت میکردین دیگه " با احتیاط گفتم ناهارشون تموم شده بود که دوباره به سبک تور لیدرا ، شلوغ وار بهم گفت بیاید بیاید... ای خدااااا ... دوباره داره منو میبره سمت همون خونه ای که دیپورتم کرده بودن ... گرامی همسر اومد بیرون . بهش گفتم من میخوام برم تو اون خیمه ... نمیخوام بیام تو این خونه ای که مال مردهاست. نمیخوام مزاحم اهالی خونه باشم من تو خیمه راحت ترم. اما گرامی همسر گفت کمی تحمل کن . راهنما زحمت کشیده اینجا رو پیدا کرده ... سخت نگیر  ناراحت میشه !!  ای بابا ... بازم من باید مزاحم بودن رو به جون میخریدم. خلاصه این بار آقای صاحبخونه بهم گفت برو تو اون اتاق که پشت پرده است. رفتم ... اتاقی حدودا 12 متری که یه ال سی دی به دیوارش نصب بود و سه تا بچه کوچیک داشتن  بازی میکردن و یه طرفش هم تا سقف پتو  و متکا چیده شده بود. سلام کردم به بچه ها و با لبخند یه گوشه ای مثل دخترای خوب نشستم. کمی بعد یه دختر خانم اومد پیشم و یه متکا گذاشت پشتم و ازم پرسید به چیزی احتیاج دارم ؟ گفتم نه و رفت

معذب بودم . حس میکردم مزاحم اهالی خانواده شدم و اونا اصلا منتظر مهمونِ خانم نبودن... کمی بعد یه خانم اومد ازم پرسید احتیاج به مرحاض داری ؟ نه ... کمی بعدترش یه خانم دیگه پرسید ازم میخوای بری توالت ؟ نه !

نه اونا میدونستن من چه مرگمه و نه من میدونستم اصلا برای چی اونجام ؟ واقعا من چرا وارد اون خونه شدم ؟ کمی آجیل به بچه ها که با تردید و خجالت و کمی ترس بهم نگاه میکردن دادم و آروم از اتاق اومدم بیرون و پرده ای رو که اندرونی و بیرونی خونه رو از هم جدا میکرد رو کنار زدم و کفشم رو پوشیدم . مرد صاحبخونه که جلوی در بود کنار رفت و من از خونه زدم بیرون... و رفتم طرف چادرای سر کوچه و روی یکی از صندلی ها نشستم . گراهی همسر و خواهر زاده پشت سرم اومدن بیرون که چی شده من نموندم تو خونه ؟ تقریبا با یه حالتی سرشار از التماس به همسر گفتم یواش حرف بزنه که راهنما نشنوه و به زور منو دوباره به اون خونه برنگردونه ... بعد هم با اعتراض به همسر گفتم بابا مگه من زندانی ام ؟ دلم نمیخواد بیام تو اون خونه .. من تو این چادر راحت ترم. تازه از صبح هم چیزی نخوردم و همه بدنم داره میلرزه ... میرم تو مسیر ببینم چی پخش میکنن مثل همه مردم از همون میخورم دیگه ... تازه از تشنگی هم حالم بد شده.  گرامی همسر گفت صاحبخونه داره برامون غذا درست میکنه و گفته تا یه ساعت دیگه حاضره ... گفتم محاله برگردم تو اون خونه ... این همه موکب ... چرا باید مزاحم مردم باشم آخه ؟ ...

خلاصه با سلام و صلوات و کمی هم چاشنی عصبانیت،  از گرامی همسر جدا شدم و با خواهر زاده رفتیم سراغ آب و دون!! اولین کاری که کردیم خرید یه بطری آب بود .. وقتی آب خوردم احساس کردم زنده شدم... دوباره اشک توی چشمام دوید یاد بچه های امام حسین ع و تشنگی و گشنگی و مصیبت های مدامشون افتادم...  با هر قلپ آبی که خوردم به یکیشون سلام دادم ... خواهر زاده با دو تا ظرف کوچیک پلو و خورشت لوبیا برگشت و هردو با اشتهای تموم غذامونو خوردیم ... بعد من وارد چادر شدم و خواهر زاده رفت پیش دوستان دیگه.

  رفتم ته چادر و یه پتو زیرم انداختم و یکی هم روم و آسوده و راحت دراز کشیدم و خوابم برد.