افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیای یا ...7
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤ : توسط : هیدرا

ظاهرا یکی دو ساعتی بین خواب و بیداری گذشت... نزدیک غروب داشت میشد و باید برای نماز بلند میشدم. پتوها رو جمع کردم و سرجاش گذاشتم و از چادر بیرون اومدم... با سختی کفش میپوشیدم دیگه . به فکرم رسید کفی طبی رو از کفشم در بیارم تا فضا برای شصت پاهام بیشتر بشه و ازون حالت دردناکی دربیاد و  همینکارو انجام دادم و کمی احساس آسودگی کردم. رفتم همون خونه ای که نماز ظهر رو توش خونده بودم... در هنوز باز بود ولی خیلی خلوت بود. رفتم داخل و از دختری که داشت اونجا ها رو ط

تی میکشید تشکر کردم... دستشویی و وضو و دعای خیر برای صاحبخونه و برگشت به طرف چادر کارایی بود که انجام شد... رفتم داخل چادر و دیدم که انتهای چادر اشغال شده. کمی نزدیک تر به اول چادر نشستم و به ستون تکیه دادم و سرگرم موبایلم شدم.

دیدم صدام میزنن ... گرامی همسر بود و خواهر زاده... اومده بودن دنبالم که بریم وضو بگیریم که گفتم من آماده نمازم. قرار گذاشتیم بعد از نماز شام بخوریم و کمی بعدش حرکت کنیم .

اذان گفتن و نماز خوندیم ... ظاهرا یکی دوتا از خانمای ایرانی رفته بودن برای وضو  و وقتی برگشته بودن دیدن پتو هاشون رو دو سه تا خانم عرب انداختن رو خودشون. گفته بودن ما راضی نیستیم و این کار حرومه و ازین  حرفا ! و بعد هم رفته بودند.و ازون به بعد خانمای عرب دایم در مورد رفتار ایرانیا و حروم گفتنشون حرف میزدند و پوزخند میزدن... انگار اون خانمای ایرونی کلا فضا و امکانات اهدایی رو با اموال شخصیشون اشتباه گرفته بودن و طلبکار شده بودند... تفکر ایرونی هم یه جاهایی واقعا تعجب آوره اونم در مقابل عراقیایی که اینطور مهمون نوازی میکردند و خم به ابرو نمیآوردند.

در همین حین یه دختر جوون ایرونی هم وارد شد و یه پتو انداخت کنار من و نشست.  همسر جوونش با نگرانی دائما وضعیتش رو بررسی میکرد. با یه نگاه به جوون فهمیدم باید جنوبی باشه. از خانمش پرسیدم تازه عروس دامادید؟ بله تازه 3 هفته است عقد کردیم و این اولین سفریه که دو تایی اومدیم. از لهجه دختر فهمیدم اصفهانیه و از قیافه شوهرش معلوم بود جنوبیه... احتمالا پدر و مادر پسر از جنگ زده هایی بودند که زمان جنگ رفته بودند اصفهان. افکارم رو به دختر انتقال دادم تایید کرد و دیگه برام کلی از سفر سال قبلش با خانواده یکی از نزدیکانش گفت.

یه خانم عرب در حالیکه یه ظرف کوچیک غذا دستش بود با لهجه عربی میگفت خانم فلانی  خانم فلانی ... بهش گفتم منم و اون ظرف غذا رو بهم داد. پلو و یه تیکه کوچولو مرغ بود. تشکرکردم ... تا اومدم غذامو بخورم دیدم صدای راهنما میاد که داره صدام میزنه... از چادر اومدم بیرون و با راهنما روبرو شدم که بهم میگفت غذا رو گرفتی ؟ من برات فرستادم . تشکر کردم. یه سینی پر از غذا بهم داد و گفت میتونی اینارو پخش کنی؟ ثوابم داره . گفتم باشه و سینی رو ازش گرفتم... بیشتر غذاها رو خانواده هایی که بچه داشتن گرفتن و تشکر کردند. سینی رو برگردوندم و این بار راهنما بهم یه رانی داد! تشکر کردم و نمیدونستم اصلا چیکار باید بکنم ؟!

خوشم نمیاد یه غریبه انقدر حواسش بهم باشه و راستش دور از چشمش رانی رو هم نخوردم و دادم به اون دختر که میخواست شب تو موکب بخوابه. گرامی همسر و خواهر زاده هم اومدن بیرون و سه تایی نشستیم روی صندلی های کنار خیابون و خیل ماشی ها رو نگاه میکردیم که مثل یه رودخونه در حال حرکت بودند ... یه رودخونه مواج و فیاض و سرشار از زندگی و هیجان... همینطور که با هم حرف میزدیم یکی دیگه از آقایون یه دونه شیشه آب پرتقال آورد و بهم داد. با همسری و خواهر زاده خوردیم و و کمی بعد همه جمع شدیم تا راه بیفتیم دیگه .قرار شد 100 تا عمود بعد بایستیم و همینکه راه افتادیم توی اولین موکب یه چیزی مثل مسقطی پخش میکردند که داغ داغ بود . همه ایستادن و مسقطی خوردند !  بهشون گفتم عجب شروع طوفانی ای داشتیم !!  همه زدن زیر خنده و دو به دو شروع به حرکت کردیم ...

انقدر رفتیم تا رسیدیم به موکب امام رضا یا یه موکب  ایرونی دیگه که تلفنای متعدد رایگان برای ایرانیا داشت و وای فای رایگان .. ناخودآگاه همه ایستادیم ولی تعداد کاربرای کانکت شده  اونقدر زیاد بود که سرعت رو پایین  آورده بود. با لاخره کانکت شدم ویکی دو تا پیام برای خانواده و دوستان ارسال کردم اما وقت نبود که منتظر لود شدن پیامای اونا بمونم و دوباره راه افتادیم... در بین راه عدسی خوردیم و چای و خوراک لوبیا ... و همینا گرم نگهمون داشت برای خرکت کردن. سوز سرما خیلی زیاد بود... آیت الله قرهی با عده ای جوون از کنارمون رد شدند. به جوونا غبطه میخوردم واقعا خوش به حالشون که در این سن و سال  با یه صاحب نفس همراه شده بودن... کمی بعد  حاج آقا علوی تهرانی رو با یه عده جوون و همراه دیدم ... و دوباره یادم افتاد که ما قرار بود با حاج آقا احدی اینا همراه بشیم ولی نشد... توی ذهنم این فکر خطور کرد که حتما یه جای کارم اشکال داره که خدا این همراهی رو روزیم نکرده ... دلم گرفت و همینطور که راه میرفتم اشکام رو هم پاک کردم و صدای نوحه خونی رضا نریمانی هم میومد که یکی از ماشی های ایرونی با خودش دستگاه پخشش رو حمل میکرد...  باهاش هم نوا شدم و اشک ریختم.

50 تا  50 تا عمود قرار میذاشتیم و  همدیگه رو پیدا میکردیم و بعد از یه استراحت مختصر ادامه میدادیم...

یکی دیگه از آقایون هم ماهیچه های پاش درد میکرد و کمی احساس ناراحتی داشت... خلاصه رفتیم و رفتیم تا نزدیک اذان صبح که به یه ساختمون بزرگ رسیدیم ... قرار شد همونجا نماز صبح رو بخونیم و بخوابیم تا ساعت 10 صبح . کیسه خوابم رو از گرامی همسر تحویل گرفتم و وارد مجتمع شدم... هوا خیلی سرد بود و من نمیدونم چطوری بعضیا توی اون سرما روی زیراندازای نایلونی و روی زمین نشسته بودند. دو تا سالن انتهای حیاط بود . هر کدوم رو بررسی کردم پر ِ پر بود. جای سوزن انداختن نبود. برگشتم تو حیاط و وسایلم رو گذاشتم یه گوشه و رفتم برای وضو... نزدیک به 10  12 تا توالت وجود داشت که بیشترش به شدت کثیف بود.. به شدت هاااا... بعضی ها با تمام وجودشون در اونجا فعالیت کرده بودند و بعدش فهمیده بودند که آب قطعه :))))

بازم توضیح بدم ؟؟ خلاصه با آب قطره ای که از یکی از شیرها میومد وضو گرفتم و تا لباسام رو بپوشم اذان رو هم گفتن . روی همون نایلون ها نماز صبح رو خوندم و دوباره رفتم به سالن ها سر زدم به امید اینکه بعضیا حرکت کرده باشن و جاشون خالی شده باشه ولی تیرم به سنگ خورد. خسته بودم . کیسه خواب رو توی حیاط باز کردم و چپیدم توش... سرد بود و نمیشد بخوابم ... فقط کمی خستگی پاهام در رفت. شایدم کمی خوابم برد ... نمیدونم . اما نمیشد ادامه داد. زیپ کیسه خواب رو باز کردم تا برم یه پتو پیدا کنم که دیدم توی حیاط یکی دو نفر باقی موندن و همه رفتن. به یکی از خانمای عرب اشاره کردم یه پتو روبندازه روم. اومد بهم گفت برو داخل بخواب جا باز شده... با خوشحالی بلند شدم و دیدم  بله ... خیلیا حرکت کردن و تقریبا سالن خالی شده... رفتم اون انتهای انتها و روی یه تشک ، کیسه خوابم رو پهن کردم و یه پتو هم انداختم روم و خوابیدم. در ضمن موبایلم رو هم گذاشتم شارژ بشه. همسری زنگ زد که جا پیدا کردم یا نه و وقتی مطمئن شد دیگه هممون خوابیدیم... فکر کنم دو ساعتی خوابیدم که با صدای بلند یه دختر ایرونی از خواب پریدم... 6 -7 تا دختر دانشجوی ایرانی هم تازه اومده بودن که بخوابن.. ازم عذر خواهی کردن که با صدای بلندشون از خواب بیدارم کردند. خلاصه اونام با سرو صدا دراز کشیدن... تا خواستم کمی بیشتر استراحت کنم دو تا خانم عرب اومدن داخل که ظاهرا اداره اونجا به عهده اونا بود و فکر کرد ما از دیشب اونجا بودیم. با صدای بلند داد میزد   زائر حرکت  حرکت

دخترا به هم میگفتن انگار میگه برید بیرون .. کلافه شده بودن. به خانمه گفتم که ما صبح تازه اومدیم اینجا... عذرخواهی کرد و رفت مشغول به کار خودش شد. به دخترا گفتم راحت بخوابید دیگه کاری باهاتون نداره ... ولی خودم دیگه نمیتونستم بخوابم . رفتم برای تجدید وضو و دیدم که آب با فشار و قوت تمام در جریانه ... ظاهرا دیشب به علت استفاده زیاد زائرا آب مخزن تموم شده بوده و با طلوع  خورشید دوباره مخزن رو پر از آب کرده بودند... سرحال شدم و مفصل دست و رو شستم و مسواک زدم و لباسام رو مرتب کردم و با یه حال خوب برگشتم وسایلم رو جمع کردم. گرامی همسر بهم زنگ زد که بیداری یا نه ؟ گفتم من آماده حرکتم اصلا ... گفت آقایون هنوز خوابن !! خدایی این مردا تو این سفر تا جایی که میتونستن خوابیدن :)) بهم گفت بیا بیرون اونا هم کم کم پیداشون میشه. هرکاری کردم نتونستم کیسه خواب رو توی کیسه اش جا بدم . لوله اش کردم و با دست پر رفتم پیش گرامی همسر و کیسه خواب رو بهش تحویل دادم تا بره خودش جمع و جورش کنه... از یه آقایی صندلیش رو گرفت و برای من گذاشت و رفت.. . نشستم تو آفتاب و به زائرا نگاه کردم . با استراحتی که کرده بودم و بعد هم شستشوی صورت و مسواک زدن انقدر حالم خوب شده بود که نگووو

یادم نمیاد که اون روز نماز ظهر رو کجا خوندیم ؟ فقط میدونم که وقتی به اولین گیت ورودی کربلا رسیدیم گرامی همسر با وسواس خاصی بهم گفت از بازرسی که رد شدی همون بغل بایست تا من بیام. میدونستم این مکان براش یاد اور سفر قبلی بود که ما با رد شدن از این گیت همدیگه رو گم کردیم و یه شبانه روز دنبال هم گشته بودیم و فقط خدا میدونه چقدر از نظر روحی بهمون فشار اومد تا دوباره همدیگه رو پیدا کرده بودیم... تجربه تلخی بود که دلش نمیخواست دوباره تکرار بشه.

اینجاها یه جایی بین عمود 700 تا عمود 900 محسوب میشد... دیگه داخل کربلا شده بودیم. گرامی همسر بهم گفت تبریک میگم تا خود کربلا رو پیاده اومدیم و من لبخند زدم... از سر ناباوری ... با اون پادردی که از ظهر روز اول داشتم تحمل میکردم امیدی به این نداشتم که سفر رو به انتها برسونم ولی انگار داشتیم میرسیدیم.

تا عمود هزارو خورده ای هم رفتیم و کمی روی یه سکو نشستیم. راهنما گفت میره که یه حسینیه پیدا کنه... هنوز یه نفس کامل نکشیده بودیم که اومد گفت پیدا کردم . پاشید بریم !!  رفتیم اون ور خیابون و وارد یه خونه بزرگ شدیم ... منو هدایت کردن به اندرونی که خانما بودند و تا وارد شدم 6-7 تا خانم میان سال و جوون و بچه سال بلند شدند و خوشامد گفتن.. سلام کردم و از هولم به فارسی عذر خواهی کردم و وارد سالن بزرگی شدم و یه گوشه نشستم. داشتن خمیر میکردن برای نون پختن... داشتن اماده میشدن تا از زائرا پذیرایی کنن. گوشه ای نشستم. برام متکا آوردن و بعد بچه های کوچیک دونه دونه میومدن نگام میکردند. من اولین خانمی بودم که اون روز وارد اونجا شده بودم. از کیفم انجیر خشک در آوردم و به بچه ها دادم... اسمشون رو پرسیدم  نرگس و نورا و کرار  و ... ماشالله خیلی زیاد بودند... یه خانم جوون ناز هم اومد بهم گفت میخوای از حمام استفاده کنی؟ گفتم نه فقط میخوام وضو بگیرم... راهنماییم کرد کجا برم !  با اینکه خیلیا از حمام استفاده میکردند و لباساشون رو میشستند ولی من روم نمیشد. به نظرم قضیه در دیزی و حیای گربه بود. نباید انقدر از امکانات صاحبخونه استفاده میکردیم که جبرانش براش سخت میشد ولی دیدم زائرایی رو که از لباسشویی و حمام و ... استفاده میکردند.برام قابل هضم نبود  و میدونستم که در شرایط برابر ، خودشون همچین سرویسی به مهمون ناشناس نمیدند. پس هر چی برای خودت میپسندی برای دیگران هم بپسند.

در همین حین یه خانم پیر عرب اومد که از بصره اومده بود... روی سجاده ای که برام پهن کرده بودن برای نماز مغرب ، نشست و شروع کرد به سبک کردن وسایلش... غذاهایی که در مسیر گرفته بود  رو به بچه های صاجبخونه داد و من دیدم که مادر بچه ها دلش نمیخواست غذاها رو بگیره... ولی احترام گذاشت و از دست پیرزن گرفت. پیرزن رو خاله خطاب میکرد...نمازم رو روی یه سجاده دیگه خوندم و رفتم یه گوشه دیگه نشستم ... یه پسر بچه 2-3 ساله صاحبخونه رفت جلوی در سالن و به طرف حیاط ادرار کرد و کسی مانعش نشد !! بعدش یه کاسه آب ریختن همونجا و تمام !  سعی کردم به هیچی فکر نکنم و اصلا بنا رو گذاشتم بر ندیدن ماجرا... در باز شد و یه خانواده افغانستانی وارد شدند. یه خانم پیر با دو تا خانم جوون و سه تا بچه  ... از  دختر بچه صاحبخونه سراغ دستشویی رو میگرفتن و اون بچه متوجه نمیشد. به عربی به بچه گفتم این پیرزن به توالت احتیاج داره... راهنماییشون کرد و اونا هم اومدن کنار من جا انداختن و شروع کردیم با هم حرف زدن. 16 سال بود ایران بودند و از کابل اومده بودند ... میگفت طالبان از آمریکاییا بهتر بودند !! و من تا اون موقع عکس این مسئله فکر میکردم !

گفت طالبان رهبر شیعه ها رو کشت ولی باقی مردم رو آزاد کرد اما آمریکاییها همه رو اذیت میکردند.... اسم رهبرشون رو هم گفت ولی من اون موقع نمیدونستم کیه و متاسفانه الانم فراموش کردم... باعث تاسفه که اطلاعاتمون از حرکت ها و جنبش های شیعی و کلا از مردم شیعه کشورهای همسایه انقدر کمه .

کلا از وقتی با شهدا و بچه های فاطمیون آشنا شدم افغانستانی ها یه احترام و بزرگی خاصی در نگاهم پیدا کردند. چرا ما ایرونیا خودمون رو بهتر از افغانستانیها و عربها و .. میدونیم ؟؟؟ در حالیکه در اعتبارات الهی اونقدر اوج گرفتند که یکی مدافع حرم شده و دیگری خادم زوار حسین علیه السلام ... و ما ایرونیا درگیر دوپارگی فرهنگی  و سیاسی در خودمون ... بی حجاب و با حجاب ... اصلاح طلب و اصول گرا ... چپ و راست  و  ...

خدا عاقبتمون رو بخیر کنه.

اون شب من در کنار اون خانواده با محبت افغانستانی خوابیدم... انقدر خسته بودم که برای شام بیدار نشدم و تا نزدیک اذان صبح از توی رختخواب بیرون نیومدم. وقتی برای وضو از جام بلند شدم دیدم کل سالن و یکی از اتاقا پر شده از زائرایی که از گلشهر اصفهان اومده بودند و کل حمام و حیاط و دستشویی رو با حضور گرمشون رونق بخشیده بودند :))   سه بار رفتم برای وضو ولی آب تموم شده بود ! آخرش یه پارچ آب نمیدونم از کجا برام آوردن و من وضو گرفتم و نماز خوندم و باز دراز کشیدم... خانم افغانستانی بهم گفت نمیدونم دیشب چت بود که دائم تو خواب ناله میکردی؟ نگرانت شدم که نکنه مریض شده باشی ! ولی منکه چیزی یادم نمی اومد !

کم کم صاحبخونه بلند شد و  شروع به پخت نون کرد برای صبحانه.

پنیر خامه ای و نون داغ و شیر و شکر  ... به هممون دادند و رفتند. صبحانه خوردیم و بعدش دیگه کم کم گروه ها اماده رفتن شدند. اول افغانستانی ها خداحافظی کردن و رفتند . خانمه بهم گفت کاش شما همسایه ما بودی و به بچه های من درس میدادی :))

بعدش هیئت اصفهانی ها رفتن... بعدش اون خانم عرب رفت. من مونده بودم ولی... مردا هنوز خواب بودند. یه نگاه به سالن انداختم پر از آشغال شده بود. بلند شدم و شروع کردم به تمیز کردن و جمع کردن آشغالا... دو تا نابلون بزرگ آشغال جمع کردم. به خانم ناز جوونی که بهمون صبحونه داد گفتم تو شستن ظرفا کمک کنم؟ گفت نه آب قطعه. بهم گفت از مردا بپرسم صبحونه براشون بیارم؟

در سالن مردا رو باز کردم و دیدم یکی از همراهان داره شلوار اطو میکنه و دو تای دیگه هنوز خوابن ... گرامی همسر داره کوله رو میبنده و خواهر زاده رفته بیرون کلا . پرسیدم صبحونه میخورید ؟ آره. با شرمندگی به دختره گفتم ممکنه براشون صبحونه ببریم؟ با لبخند گفت بله و رفت صبحونه آماده کنه. از مردا پرسیدم آب دارید؟ گفتن بله توی حیاط دو تا دستشویی و یه روشوی بزرگ هست. راهنما بهم گفت خانم فلانی بگید بهمون چای بدند !  انگار نمیدونست چقدر برام سخته چیزی غیر از اون چیزی که اون برامون آماده کرده ازشون بخوام.. با شرمندگی دوباره گفتم چای هست؟ گفت بله و اونم آماده کرد. سینی صبحانه رو برای مردها بردم و برگشتم سینی چای رو بردم و خدا خدا کردم راهنما دیگه چیزی نخواد ... تازه به گرامی همسر گفته بود این خانم فلانی خیلی تعارفیه هااا   !

صبحانه رو خوردن. من تعدادی کلیپس داشتم و یه کیسه انجیر که به عنوان تشکر به خانم جوون دادم و خداحافظی کردیم و از اون خونه زدیم بیرون و حرکت کردیم به سمت اخرین عمود ها.