افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیایی یا ...8
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۸ : توسط : هیدرا

دیگه  در کربلا گام بر میداشتیم ... صدای لخ لخ دمپاییها و قیژقیژ چرخ کوله ها و ساک های مسافرتی غالب ترین صداهایی بود که به گوش میرسید . خاکی که از زیر قدم های زایرا بلند شده بود برای خودش یه فضای خاصی رو رقم زده بودو جمعیت فشرده تر و مصمم تر شده بود. روحانی عمامه سفیدی سینی بزرگی رو به داخل جمعیت آورد که پر از مسقطی بود. در یه لحظه تموم شد.... کمی اون طرفتر پسر بچه هایی وسط جمعیت ایستاده بودند با ظرفای غذا که البته خیلی مشتری نداشتن شاید چون تازه همه صبحانه خورده بودند و یا شایدم به علت اینکه گرد و خاک زیاد بود و توی اون هوا کسی میل به خوردن پلو و خورشت پیدا نمیکرد. خلاصه رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به حوالی عمود 1345 ... جایی که دو سال پیش محل اقامتمون بود. تموم خاطرات اون سفر رو توی ذهنم مرور کردم. چقدر اون شب مضطر بودم . من و همسرم از صبح همدیگه رو گم کرده بودیم و وقتی به این عمود رسیدیم شب شده بود و من نمیدونستم چه اتفاقی برای همسرم افتاده و مطمئن بودم که پیامی در این اتفاق عجیب برای من وجود داره ...خلاصه با یاد آوری اون اتفاقات ، به طول دو سال گذشته هم فکر کردم و برای هزارمین بار خدارو شکر کردم بخاطر تمامی تحولاتی که در فکر و روح و زندگی مادی و معنوی من رخ داد و میدونستم که این راه فقط از مسیر حسینی ممکن شده بود و نمیدونستم چرا مورد لطفشون قرار گرفته بودم؟ فقط و فقط کرامت خودشون بوده وگرنه من همان خاکم که بودم !! دوباره اشکام شروع به بازی کردند... جالبه که این حال برای همه قابل درک بود. بیشتریا تجربه کرده بودند و کسی به کسی کاری نداشت . حس و حال مشترک بود... برای خودم تصور میکردم که اگر یکی دو ساعت دیگه پیاده بریم میتونم گلدسته های حرم ابالفضل ع رو ببینم . چی بگم ؟ چطوری بگم که هم تمامی ارادت و عشقم رو ابراز کرده باشم و هم نهایت قدردانیم گفته باشم و هم شدت شرمندگی و عذر خواهیم و در عین حال ، اشتیاقم برای بیشتر بودن با این خانواده پر کرامت ... یه آرزوی بلنننننند !
و بعد به ذهنم خطور کرد که بُعد منزل نبود در سفر روحانی ! من همون لحظات داشتم با ابالفضل نجوا میکردم و ایشون همون لحظه بهم اذن ورود داده بودند . توجه و التهابم شدیدتر شد... لحظات خوشی بود ...
گروه 6 نفره متوقف شد ؟ چرا ؟ اون ور خیابون کباب ترکی میدادند !! ای باباااا
گرامی همسر دیگه چیزی نگفت تا دو نفر از دوستان اگه مایلند استفاده کنند... راهنما هم فوری مشغول انجام ماموریت بزرگش برای پیدا کردن محل اقامت شد. دیدم صف خانما خیلی خلوته. علیرغم میلم رفتم تو صف و بعد از 5 دقیقه با یه کباب ترکی با نون صمون برگشتم تا بدم به آقایون که زودتر حرکت کنیم ولی فقط گرامی همسر و خواهر زاده ایستاده بودند ! پس بقیه ؟ دو نفر تو صف کباب و راهنما هم دنبال خونه :))
کباب رو به همسری دادم که با خواهر زاده نصف کردند...
یه کم بعد راهنما برگشت و گفت : خانم فلانی اینجا همه خونه ها پره !! همه ایرونیا اینجان :)) در چند تا خونه رو زدم خود ایرانیا درو باز کردند :)))
واقعا جالب بود انگار وسط تهرون داری میگردی ... گفتم خوبه دیگه . محله خودمونه . حالا چیکار کنیم ؟ گفت یه خونه پیدا کردم نگران نباشید !
توی دلم گفتم اتفاقا نگرانیم همین بود که خونه پیدا کنیم و من مجبور شم برم داخل خونه دیگران ... این کار برام خیلی سخت بود . موکب های کنار خیابون رو ترجیح میدادم و یا حتی یه پیاده روی کنار خیابون رو ... اینطوری شرمندگی مزاحمت هم روی دوشم نبود ولی خوب باید به خواست دیگران هم احترام میذاشتم... همه گروه جمع شدیم و رفتیم به اون خونه ... یه خونه بزرگ با یه حیاط سرسبز که پر بود از بوته های گل سرخ معطر و درخت نخل و شمشاد های دور باغچه ... جوونی که درو باز کرده بود گفت اهلا و سهلا و از جلوی در کنار رفت و محجوبانه سرش رو پایین انداخت ... وارد شدم و پشت سرم هم آقایون وارد شدند ... بعد از گذر از حیاط ، اونا به اتاقی که سمت راست حیاط بود هدایت شدند و من به دری که روبروم بود... آروم در زدم و کمی درو باز کردم . آشپزخونه بود !! نزدیک به 15 خانم کوچیک و بزرگ با لباسهای بلند مشکی مشغول کار و آشپزی بودند . تقریبا همشون بهم گفتن اهلا و سهلا .. و یه خانم جوون اومد راهنماییم کنه به داخل ... با شرمندگی و لبخند از بینشون رد شدم و وارد اندرونی شدم ... رفتیم به اتاق پذیرایی ... وارد شدم که دیدم یه خانم پیر حدود 70 و خورده ای و یه خانم 65 ساله  به احترامم بلند شدند و گفتن اهلا و سهلا ... تفضلوا . یه اتاق که یه طرفش تا نزدیک سقف پتو و بالش روی یه کمد نصفه ! چیده شده بود که در اولین لحظه توی دلم گفتم کی میتونه این پتو و بالشا رو از اون بالا بیاره پایین و دوباره مرتب بچینه اون بالا ؟؟؟!!
و طرف روبروش هم جعبه آیینه قرار داشت و در انتهای اتاق هم پنجره بود که به حیاط خلوت خونه باز میشد. دور تا دور پتو انداخته بودند و منو روی اونها نشوندن و خودشون هم با محبت و لبخند روبروم نشستند. خانم صاحبخونه اون خانم 65 ساله بود . بهم گفت همسفر دیگه ای نداری ؟ گفتم همشون مرد هستند و رفتند به قسمت بیرونی.
بچه هات کجان ؟ ندارم ... چرا ؟ خدا نخواسته ... اشکال از تو بوده یا شوهرت ؟ هیچکدوم ، دکترا میگن مشکلی وجود نداره ... انشالله وقتی رفتی حرم زیارت از امام حسین بخواه سال دیگه با بچه ات بیای . چشم ... حتما :))
همه جای دنیا مثل همه انگار :))))) اینا حرفاییه که من در طول زندگی متاهلی هزاران بار تجربه اش کرده بودم و چون میدونم که همه از روی محبت این حرفا رو میزنن از هیچکدوم ناراحت نمیشم و با لبخند و حوصله به همشون جواب میدم ... در ایران فامیل و دوست و همکار و همسایه و غریبه و ... در کشورای دیگه هم ، هم :)))
برام آب و چای آوردن که چای رو با همه وجودم خوردم ... کاش لیوانی بود :))
ازم پرسیدن میخوای حمام کنی ؟ گفتم نه . فقط میخوام پام رو بشورم و وضو بگیرم.
اون خانم پیر بلند شد و راهنماییم کرد... خجالت کشیدم خیلی بزرگتر از من بود و برام سخت بود بهش زحمت بدم ... منوبرد گوشه هال و حمام رو نشونم داد... یه دوش بود که زیرش یه لگن بزرگ گذاشته بودند که پر از آب بود و یه روشوی هم گوشه حمام بود . چادرم رو در آوردم و به دستگیره آویزوون کردم و روسری و جورابم. خانم پیر ازم پرسید درو نمیبندی ؟ لابد به خودش گفته بود این ایرونیا نمیدونن باید در حموم رو ببندن ؟ :))
شیر روشویی رو باز کردم تا جورابم رو بشورم آب قطع بود !! اون یکی شیر هم همینطور ! یعنی من باید با دوش وضو بگیرم ؟!! همینطور این طرف اون طرف رو نگاه میکردم که یه خانم جوون اومد جلو ... گفتم آب قطعه میخوام وضو بگیرم ... اشاره کرد که دنبالم بیا .. طرف دیگه حال یه روشوی دیگه بود ... تقریبا کنار پلکانی که میرفت طبقه دوم . پشت این روشوی هم دستشویی بود با در چوبی ! همه چی در این خونه ی بزرگ حکایت از قدیمی بودن میکرد و اینکه اینجا خونه مادربزرگ و پدر بزرگه ! کمدها دارای مدل قشنگی بودند ولی همه زخمی شده بودند معلوم بود زمان زیادی ازشون استفاده میشه ولی حتما در زمان خودش بسیار شیک و جالب بودند ...
جلوی دستشویی یه تیکه پارچه انداخته بودند که چند تا دمپایی روش بود . اون دمپاییا رو میپوشیدن و میرفتن داخل دستشویی و بعد دوباره میومدن روی همون پارچه دمپایی رو در میاوردند ! خب اگر یه دمپایی داخل میذاشتن و دیگه بیرون نمیآوردند بهتر نبود ؟
اصلا به من چه ؟ خب لابد اینطوری راحت ترند دیگه ! ولی آخه نجس و پاکی چی میشه ؟ بچه ها که مثل بزرگترا حواسشون به همه چیز نیست ! ازون گذشته بحث نظافت چی ؟ آخه ... اصلا بگذریم !
خلاصه جورابم رو شستم و وضو گرفتم و اومدم داخل ...
کمی حرف زدیم . با عربی دست و پا شکسته ای جوابشون رو میدادم ...اذان گفتن و نماز خوندیم و بعدش ناهار آوردند . یه سینی بزرگ که توش یه دیس برنج سفید بود و چند تا تیکه مرغ سرخ شده روش... یه کاسه آبگوشت خوری که توش کبه عربی آب پز بود ... خیلی جالب بود . کبه ها اندازه یه کلوچه فومنی بود که توش رو با گوشت چرخ کرده پر کرده بودند ... دو سال پیش سرخ کرده اش رو خورده بودم و این بار آب پزش رو ... آب پزش خوشمزه تر بود ... از خانمه پرسیدم ایران اومدین ؟ گفت بله رفتیم قم و مشهد ...گفتم از غذاهای ایرانی خوشتون اومد ؟ گفت : توی یه هتل رفتیم که غذاهاش خوب نبود ولی جاهای دیگه بله !

خلاصه ناهار رو خوردیم. من یه کبه رو با نون خوردم. با قاشقش یه کبه دیگه برام گذاشت :)

میگفت ترشی بخور . مثل ایرونیا کلم و هویج و... توی سرکه ریخته بودند و بهش ترشی هم میگفتن. قطعا این از فرهنگ ایرانی اونجا رفته بود چون ترش یه کلمه فارسیه... با دست ترشی بر میداشتن یا با قاشقشون . چند تا کلم برداشتم خوردم و در همون حین هم به این فکر میکردم که قبلا دست چند نفر دیگه به این ترشی ها خورده و یا چقدر قاشق به این ترشی خورده ؟   واقعا چقدر بد بود که نمیتونستم خودم رو ازین افکار نجات بدم! یاد فرمایش آیت الله احدی افتادم که همیشه این حدیث رو برامون میخوندند که آب دهن مومن شفاست . و بعد یاد فرمایش آیت الله تبریزیان افتادم که ایشونم میفرمودند این لیوان های یه بار مصرف بلای جان ایرانیا شده !! چون استفاده از لیوان مشترک یه جور واکسینه کردن طبیعی مردم بود و مردم در قدیم کمتر از الان مریض بودند ولی الان ...

خلاصه خودم رو آروم کردم و بدون هیچ عکس العمل بدی غذامو خوردم ...و ازشون تشکر کردم. تجربه دو سال قبل بهم میگفت اگر چیزی نخورم صاحبخونه عرب من که به کرامت و مهمان نوازی شهره هستن ناراحت میشه و فکر میکنه یا غذاشون رو دوست ندارم و یا خودم رو برتر میبینم و  مگه من کی هستم که بخوام این حرفا رو به یه مسلمون شیعه بزنم که مجاور  امام حسینه و الان هم منو توی زندگیش پذیرفته بدون اینکه منو بشناسه ؟ حب الحسین یجمعنا... اگر او به احترام امام حسین ع به من اکرام میکنه منم باید به احترام امام حسین ع بهش احترام بذارم و قدردان لطفش باشم... اصلا من الان سر سفره امام حسینم ... باید حواسم رو جمع کنم... خدایا شکرت که سر سفره امام حسین ع منو نشوندی... من بی لیاقت و تاریک و گناه کار .... دوباره و چند باره اشکام هجوم آوردند و من بی اعتنایی کردم و سعی کردم رفتارم طبیعی باشه. آخرش بهم گفتن چرا کم غذا خوردی ؟!! ولی من کم نخوردم ... مثل همیشه بودم . خودشونم همینقدر خورده بودند دیگه ... والا ! بعد از ناهار دوباره شروع کردیم به حرف زدن > خانم صاحبخونه گفت ایرانیا میان اینجا هیچکدوم عربی بلد نیستن خوبه شما میتونی صحبت کنی ! حکایت لنگه کفش و بیابان بود... بازم همین عربی دست و پاشکسته بهتر از هیچی بود .

بعد خیلی جدی بهم گفت خانم ، موقع وضو مگه نباید اول جوراب رو در بیاریم و بعد وضو بگیریم ؟ گفتم بله ... پس چرا خانمای ایرانی وضو میگرفتن و بعد از اینکه نوبت مسح پا میشد تازه جوراب رو در میاوردن و وقتی آب وضو خشک میشد از ابروها آب میگرفتن برای مسح ؟

گفتم بهتره اول جوراب رو در بیارن ولی اگر به دلایلی نشد و اب وضوی دست تموم شد میشه از آب ابروها برای ادامه وضو استفاده کرد. ما همه مقلد دانشمندان هستیم و نظر علمای اسلامی هم با هم کمی فرق میکنه . تایید کرد و برای خانم پیر توضیح داد حرفای منو . دوباره گفت : خانم ، زن بیوه مگه نباید 4 ماه و ده روز صبر کنه بعد ازدواج کنه ؟ این توی قرآنم اومده ... گفتم بله ... گفت یه خانم ایرانی میگفت فقط 4 ماه !! گفتم شاید حکم رو درست نمیدونسته .. شاید از روستاها بوده ... گفت خب باید برن پای درس علما توی مجالس و حسینیه ها و احکام رو یاد بگیرن وگرنه نسلشون حرام میشه ... گفتم حق باشماست. خوشحال شد و به خانم پیر گفت میگه حق باشماست.

خلاصه داشتیم بحث میکردیم که یه صدای جالبی رو شنیدم که از توی حیاط خلوت میومد.گفتم چه خبره ؟ گفت دارن نون میپزن ... با تعجب و ذوق گفتم توی خونه نون میپزید ؟ گفت بله ... هر روز ... گفتم میشه منم برم ببینم ؟ گفت بله ... در همین حین گرامی همسر به گوشیم زنگ زد و من باید از آشپزخونه رد میشدم و میرفتم توی حیاط تا ببینمش. وقتی وارد آشپزخونه شدم دیدم خانمای جوون چونه های نون رو مرتب توی یه سینی چیدند.. گفتم میخواید نون بپزید . گفتن بله . گفتم میخوام ببینم و ازتون یاد بگیرم . خندیدن و با خوشحالی گفتن صدات میکنیم .

خدا بگم ماایرونیا رو چیکار کنه که انقدر جلوی رو و پشت سر به عرب ها حرف زدیم که باورشون نمیشد یه ایرونی بخواد تحسینشون کنه ... واقعا جای تاسف بود !

خلاصه صدام کردند که برم مراسم نون پزون :)

یه تنور آهنی که با کپسول گاز روشن میشد و یه دختر جوون که داشت چونه ها رو با این دست اون دست کردن باز میکرد  و بعد روی یه تشکچه گرد کوچیک میذاشت و به دیواره تنور میچسبوند . مادر در تنور رو میذاشت و بعد از مدتی با انبر نون رو از دیواره جدا میکرد و مینداخت روی پارچه ای که کف حیاط خلوت بود .

گفتم منم یکی درست کنم ؟ یه چونه برداشتم و هرکاری کردم مثل اون دختر جوون ، باز و گرد و مرتب در بیارم نشد . اطرافش رو با دست صاف کردم و گفتم اطو لازم داره ولی گفتن نه خیلی خوب شده ... البته تعارف میکردند کج و کوله و کلفت شده بود ولی چسبوندن به تنور و پختنش ... یکی از دخترا با موبالم ازم عکس گرفت که خیلی هم جالب شده ... اسلام دست و پامو بسته وگرنه باهاتون شیر میکردم :)) خلاصه دو تا نون پختم  و خیلی لذت برم ...

راستی گفتم بهتون که این حیاط خلوت کنار دستشویی بود ؟ گفتم دمپاییای دستشویی رو بیرون میآوردن ؟ حالا اینم بگم که با همون دمپاییا دور و بر  نونا راه میرفتن !!

اصلا بریم صحنه بعدی ... والاع !

برگشتم پیش صاحبخونه ی مهربون و خوش زبون و با حوصله ام ... بهم گفت دراز بکش و استراحت کن . گفتم تا شما نشستین منم میشینم. گفت ما هم دراز میکشیم . خلاصه پتویی و بالشی و یه استراحت دلچسب ! نزدیکای عصر بود که براشون مهمون اومد. یه خانم اهل عراق که ساکن یه شهر دیگه غیر نجف بود و پیاده اومده بود کربلا ... تا رسید بعد از سلام و علیک از صاجبخونه سوال کرد که دوستای ایرونیتون امسال نیومدن . گفت بعضیاشون اومدن و بعضیا نه .

به نظرم عصبی اومد ... تند تند صحبت میکرد . چشماش خسته بود مثل کسی که زیاد گریه میکنه . با صدای بلند حرف میزد و لحن صداش به کسی میومد که از تجربه یه چیزسخت در رنجه و به شدت شاکیه. خطوط چهره اش بلند و عمیق بود .

از تماس چشمی با من پرهیز میکرد... فوری سعی کردم با رفتارم بهش آرامش بدم و پیام دوستی بفرستم. گاهی نگاهش میکردم  و گاهی هم فقط گوش میدادم ... نمیخواستم بی اعتنا باشم و یا برعکس بی ادبانه بهش زل بزنم .

از لابلای حرفاشون فهمیدم که همسرش مریضه و دکترا جوابش کردند . به لبنان و سعودی هم سفر  کرده بود ولی هزینه اش خیلی زیاد بوده و البته بی فایده ... اونجا هم گفته بودند که درمان نمیشه ... صاحبخونه برای لحظه ای رفت بیرون... از فرصت استفاده کردم و ازش پرسیدم همسر شما مریضه ؟ با لبخند کم رنگی گفت چه خوب متوجه شدی ! بله . دو ساله مریضه و دکترا میگن علاجی نداره. گفتم مریضیش چیه؟ گفت نسیان  . گفتم آلزایمر ؟ گفت بله

صاحبخونه برگشت و گفت این خانم دخترش تو آمریکا داره دارو سازی میخونه ولی اونجا هم گفتن پدرش درمان نمیشه. میدونستم چی میگه . بله آلزایمر درمان نداره فقط کنترل میشه مثل خیلی از بیماریای دیگه که طب مدرن براش درمانی رو ارایه نکرده.

یاد طب سنتی و زالو درمانی و گیاه درمانی افتادم و تجربه های موفقش در درمان و کنترل ... البته درمان قطعی نیست ولی میتونه پیشگیری کنه و اگرهم بیماری در مراحل اولیه است به خوبی بیماری رو پس بزنه  ولی چون طب رایجی نیست مردم بعد از قطع امید از طب رایج ، و بعد از اینکه  بیماری پیشرفت کرد و عمیق شد مراجعه میکنن که تنها اثرش کم کردن عوارضه ... ولی بازم بهتر از طب رایج جواب میده. حداقل بیمار بصورت یه انسان طبیعی عمرش رو طی میکن نه مثل یه انسان مسخ شده و نباتی !!

ازشون پرسیدم تو عراق " علق " وجود نداره ؟ و بعد آیه انا خلقنا الانسان من علق رو خوندم  و فکر میکردم الان فوری میفهمن منظورم زالویه ...ولی اصلا متوجه نشدند !  ترجمه هم گاهی نعمته هااا ... علمای ما علق رو در تفسیراشون به چندین معنا آوردن که یکیش هم زالویه .و ما ایرونیا چون عربی بلد نیستیم برای فهم قرآن ترجمه و تفسیر میخونیم و اینا رو متوجه میشیم ولی عربا چون عربی رو متوجه میشن خودشون میخونن و نظرات دانشمندانشون رو بررسی نمیکنن تا احتمالاتی غیر از معنای لغت رو بفهمن . اینطوری بود که من فارسی زبان میدونستم علق به معنای زالو هم هست ولی اون عرب زبان نمیدونست. خلاصه با کلی شرح و بسط و کشیدن شکل بهشون فهموندم منظورم چیه ؟ و گفتم در ایران طب سنتی داره رشد میکنه و این بیماری ها رو میتونه بهتر کنترل کنه... گفتن ما تو عراق کسی رو که این دانش رو داشته باشه نداریم که البته من مطمئن بودم اینا اطلاعاتشون ناقصه چون هم ریشه این دانش در کلام معصومین علیه السلامه وهم بسیاری از دانشمندان اسلامی در حوزه نجف مشغولند و هم اینکه محاله دانش طب سنتی و طب اسلامی در ایران  رشد کنه ولی ما به محضر امیرالمومنین و امام حسین ع عرضه نکرده باشیم و در همین راهپیمایی هم روز اربعین آقای خیرا ندیش در مورد  طب سنتی سخنرانی داشتن در اونجا ... پس حتما عرضه شده ولی هنوز رواج پیدا نکرده... خلاصه زن صاحبخونه هم از درد زانو گفت  و قرار شد من تو ایران یه بررسی کنم و جوابش رو براشون با تلگرام بفرستم که آیا در عراق طب سنتی ایران و روش های درمانیش ارائه میشه یا نه ؟

تا حالا که چیزی پیدا نکردم !

صاحبخونه دوباره رفت بیرون . خانم مهمان به من گفت دراز بکش . گفتم بی ادبی نیست وقتی شما نشستین من بخوابم ؟ گفت نه اصلا ... اینجا عادیه > و من آروم خزدیم زیر پتو... عصر شده بود و هوا سرد بود. اون بنده خدا هم مثل من دراز کشید و بلافاصله خوابش برد . معلوم بود هم خیلی خسته است و هم خیلی رنج کشیده و کلافه . خلاصه تا دم اذون دراز کشیدیم و بعدش نماز و بعدش دوباره شام... دوباره سینی شام شامل دیس برنج و مرغ سرخ شده و کاسه کبه آبدار  و کاسه خوراک لوبیا و یه کاسه هم خورش اسفناج که اینا بهش میگفتن سبزی !

اینم معلوم  بود از ایران به اونجار فته چون کلمه سبزی فارسیه و نه عربی. خلاصه برنج و آلو اسفناج خوردم و صاحبخونه هم برام باز با قاشق خودش  مرغ گذاشت. همشون با قاشق خودشون توی کاسه لوبیا و خورش و کبه و ترشی میزدند و من مثل دخترای خوب اصلا انگار نه چیزی دیدم و نه اصلا برام مهمه ... جاتون خالی خیلی واکسینه شدم دیگه . پدرم از بچگی روی چند چیز حساس بود یکی اینکه به بزرگتر از خودمون "تو" نگیم . اینکه با قاشق شخصیمون تو ظرف خورش و ماست و ... نزنیم و جلوی بزرگتر پامون رو دراز نکنیم ... همش تو این سفر نقض شد و خلاص... باباجونم شرمنده:))

بعد از شام من و گرامی همسر رفتیم برای دیدن دوست کربلاییمون که دو سال پیش خونشون رفتیم. نزدیک بود ... خونشون رو پیدا کردیم و زنگ زدیم. ابو مصطفی اف اف رو جواب داد و من پرسیدم ام مصطفی هست ؟ کمی بعد صدای ام مصطفی رو شنیدم که میگه بفرما داخل خانوووم ! با همون لهجه جذابش تو فارسی حرف زدن ... وارد حیاط که شدیم زن و شوهر به استقبالمون اومدن و با دیدن ما تموم صورتشون پر از خنده شد. ام مصطفی به شدت منو به آغوش کشید و گفت ابو مصطفی گفته بیا یه خانم ایرونی پشت دره و اسم تو رو میاره ومن نفهمیدم شمایید... خلاصه کلی ماچ و بوسه و کجا بودی و چرا پارسال نیومدی  و  الان کجایید و ...

چه حس آشنا و خوب و راحتی داشتم اونجا ... انگار رفتم خونه خواهرم ... دیگه براش توضیح دادم کجاییم و گفتم چون همه همراهانمون مرد هستن ترجیح دادم نیایم اینجا و مزاحم مهمونای خانمتون نشیم... البته چادر شسته  شده روی رادیات برقی حکایت از اومدن دوستای قدیمی ایرانی میکرد ولی خودشون از صبح رفته بودن حرم و هنوز برنگشته بودند.

 ابو مصطفی مریضه و در این دو سال بارها  برای مداوای چشم و استخوان و غیره به ایران اومدن و این بار هم رفته بودند مشهد زیارت و در همون جا هم یه بیمارستان خصوصی رفته بودند برای چشم ... برای یه آزمایش خاص حدود 14 میلیون  تومن هزینه روی دست اینا گذاشته بودند !! نمیدونم چی باید گفت واقعا ! ولی میتونم حدس بزنم با چه برداشتی این هزینه اجحاف آمیز رو به این خانواده تحمیل کرده بودند ... این عربای پولدار و ازین حرفا !

گفتم چرا خونه ما نیومدین ؟ چرا خودتون رفتین دکتر ؟ گفت از هتل هر چی به موبایلتون تماس گرفتیم هیچکس حواب نداد ! دوباره شما ره تلفن ثابت و موبایل رو روی یه کاغذ نوشتم و بهشون دادم که دفعه بعد بهمون زنگ بزنن  بیان ... یاد حرفای صاحبخونه امسالمون که اسمش ام نجاح بود افتادم که تعریف میکرد با همه خانواده اومده بودند ایران و رفته بودن بازار لباس و کلی لباس زنونه و مردونه و بچگونه و کفش و کیف خریده بودند در حد مثلا یه میلیون ... بعد براشون  آب آورده بودن توی گرما ... وقتی میخواستن از مغازه بیرون بیاین شاگرد مغازه دویده و ازشون پول آب رو هم گرفته !!

واقعا چیزی میشه گفت ؟

یه ساعتی پیششون نشستیم و گفتیم که شام خوردیم و فقط اومدیم ببینیمشون.  دو سال پیش ام مصطفی از چادر لبنانی من خیلی خوشش اومده بود و میگفت دلم میخواد برای دختر کوچیکم ازینا بخرم تا راحت باشه ... هم آستینش مچ داره و هم جلوش زیپ داره ... این بار که از ایران میخواستیم حرکت کنیم خواهرم یه چادر لبنانی برای این دختر دوخت و من با کمی وسایل تزئینی و دخترونه  همراهش کردم و به عنوان هدیه براش بردیم . کلا عراقیا از آآجیل ایرانی و زعفران استقبال میکنن  این بار ما علاوه بر زعفران این چادر لبنانی رو هم برده بودیم و اونجا بهشون دادم . تشکر کردند و در مقابلش خرما و چای  بهمون دادند که ما عذر خواهی کردیم که نمیتونیم قبول کنیم چون سخته برامون با یه کوله بخوایم بار دستمون بگیریم و بریم... خلاصه برای اینکه ناراحت نشن دو بسته کوچیک چای رو برداشتیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه ام نجاح ... جالب بود تو کربلا دوست و آشنا پیدا کرده بودیم..( حب الحسین یجمعنا)

برگشتیم خونه ام نجاح و کمی بعد همه خوابیدند و قرار شد ما نیمه شب بریم حرم .