افت و خیز !

با من از او بگو ...
 
سفر دنیای یا ...9
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳٠ : توسط : هیدرا

 

اون شب من و ام نجاح و اون مهمونشون که شوهرش آلزایمر داشت با هم در اتاق مهمون خوابیدیم  و اون خانم پیر و تمام دختران و نوه های ام نجاح در هال و اتاق دیگه خوابیدند... تا ساعت 2 گاهی خواب و گاه بیدار بودم و متوجه بودم که دختران صاحبخونه دارند هنوز کار میکنند و در آشپزخونه مشغول شستشو و جابجایی ظروف هستند.

خیلی دلم میخواست  کمک کنم ولی به هیچ طریقی نمیتونستم بهشون بقبولونم که کمک به صاحبخونه در ایران مسئله رایجیه.

ساعت 2 و نیم بود که صفحه موبایلم روشن شد . گرامی همسر تماس گرفته بود که آماده شو بریم حرم... بالاخره وقتش شد که ما بریم حرم... دلم میخواست همون موقع که رسیدیم کربلا با همون لباسای خاکی و چهره خسته مشرف میشدیم بین الحرمین ... همونطور که در روایات گفته شده بود ولی وقتی با جمعی مسافرت میکنیم دیگه خیلی علاقمندی های فردی جایی نداره...

سریع رفتم برای تجدید وضو و آماده شدم و آروم از اندرونی وارد آشپزخونه و ازونجا وارد حیاط شدم. همه آماده بودند و با هم رفتیم بیرون و آروم در رو بستیم. از اون خیابون تا حرم 3 کیلومتر فاصله است... با استراحتی که کرده بودم دردپام رو بیشتر حس میکردم ولی دیگه گام های آخر بود ... اما امام حسین راضی به رنج ما نبود . همینکه  به خیابون اصلی رسیدیم  موتوری های مسافری که مثل وانت سه چرخه های قدیمی ایران هستن و پشتشون مثل وانته جلومون ترمز کرد و ما همگی رفتیم بالا...

گرامی همسر و خواهر زاده دو طرف من نشسته بودند و سه همراه دیگه روبرومون. هوا سرد بود و بادی که از حرکت موتوری به صورتمون میخورد خیلی آزار دهنده بود. سرم رو پایین انداختم تا باد کمتری به پیشونیم بخوره و بالاخره تا یک کیلومتری حرم رو با اون موتوری رفتیم . از اونجا به بعد رو باید پیاده میرفتیم. رفتیم و رفتیم تا اینکه از دور  گلدسته های براق و زرد رنگ ابالفضل ع قابل دیدن شد. دستم رو گذاشتم رو سینه ام و با لبانی خندان و چشمانی گریان خم شدم و سلام کردم... دلم میخواست همونجا بایستم و به حرم خیره بشم و تموم حرفا و تشکرها و عذر خواهی ها و درد دل ها رو بگم و بعد از خودشون کمک بگیرم تا با معرفت به پابوسی امام حسین برم ولی واقعا هیچکدوم از چیزایی که بهشون فکر میکردم قابل انجام نبود. نزدیک اذان صبح بود. باید جایی رو پیدا میکردیم تا نماز بخونیم و بعدش هم زیارت اربعین....  وارد بین الحرمین شدیم  چون تلاش برای ورود به حرمین واقعا بیهوده بود. انبوه جمعیت اجازه نزدیک شدن نمیداد و از طرفی هم ما وقت نداشتیم. از قبل قرارمون این بود که زیارت کنیم و سریع برگردیم و بریم کاظمین ... اربعین زمان زیارت کردن مفصل و مرسوم نیست فقط هم نفسی با کاروان زینبیه ... منزل به منزل ... یادآوری کردن مصییبت هاست و دلداری به کاروان داغدیده ... واقعا زمان چیه ؟ میشه نادیده گرفتش و با کاروان اسرای  اهل بیت همقدم شد. به رقیه  خانم دلداری داد و بانو رباب رو حمایت کرد و میشه... میشه زیر چتر پرقدرت زینبی پناه گرفت !  وقتی روبروی حرم ابالفضل ایستادم واقعا هیچ حرفی نتونستم بزنم. نمیدونستم از خودم شکایت کنم یا ازشون عذرخواهی کنم و یا برای حاجت بزرگی که این سفر رو به نیتش انجام داده بودم دعا کنم؟ یه جورایی فقط نگاه میکردم ! مثل فرزندی که به آغوش گرم والدینش پناه برده و حالا آسوده خاطر از اینکه  خطری تهدیدش نمیکنه با لذت و آرامش به اطراف نگاه میکنه... غرق در لذت نظر کردن بودم . هوا رو میبلعیدم میخواستم زمان و مکان رو برای خودم حفظ کنم... ای کاش میشد زمان رو متوقف کرد و همانجا ایستاد و همه گفتنی ها رو گفت و همه شنیدنیها رو شنید ولی ما محکوم به گذر زمانیم و همیشه چقدر زود دیر میشود !

گرامی همسر تذکر داد که نزدیک اذان صبحه و ما هنوز جایی برای نماز پیدا نکردیم. نمیتونیم زمان رو برای ورود به حرم بگذاریم بهتره در همین بین الحرمین جایی رو پیدا کنیم و نماز صبح رو به جماعت بخونیم. سری مقابل قمر بنی هاشم پایین آوردیم و به طرف حرم برادر بزرگوارش حرکت کردیم. مسیر باریکی برای حرکت وجود داشت و باید مراقب برخورد با نامحرم ها میبودم . خوشبختانه اسکورت ویژه داشتم و خیالم راحت بود. یاد عصر عاشورا افتادم و تنهایی زینب سلام علیها برای سوار شدن بر مرکب... دلم گرفت و اشک هاک جاری شدند... زمان دائم محو میشد و من در تاریخ غوطه ور بودم و چیزی نزدیک تر از امام حسین ع نمیخواستم... چه در خواست بزرگی و چه عنایت بزرگتری از طرف پروردگار که دُرّ بیمثال آفرینش رو در اختیار ما آدم های معمولی قرار دادند و اجازه دادند که خواهانشون باشیم!! ما کجا و کشتی نجات کجا ؟ ما کجا و این خاندان با کرامت کجا ؟ راستی چی باعث شد ما شیعه باشیم و محب این خانواده ؟ چه کسی سودای عشق حسینی رو در قلب و روح ما کاشت ؟  خدایاااا شکرت ... شکرت ... اگر همه عمرم شکرگذاری کنم کمه و من چقدر غافلم ؟ چقدر حواسم پرته ؟ خدایا اون بنده هایی که قدر این چیزا رو میدونن و درست ازش استفاده میکنن نگاهشون به دنیا چطوریه ؟  چقدر با من فرق دارند؟

تا متوجه امام حسین ع شدم حالتم تغییر کرد. دیگه واقعا اشک هام در اختیار خودم نبود و نمیدونستم چرا انقدر درد و شیفتگی و احساس اشتیاق و التهاب دارم و در عین حال آرامش بخش ترین لحظات رو سپری میکنم ؟ واقعا توضیح این احساسات متناقض با کلمات ممکن نیست... من اون لحظات فقط دلم میخواست پرواز کنم و پناه ببرم به آغوش معنویت حسینی... انگار خودم رو پیدا کرده بودم بعد از ساااالها در بدری !  انگار به خونه ام برگشته بودم بعد از سالهاا دوری و مسافرت ... دلم میخواست حالا مدتی سکوت کنم و خودم رو تحلیل کنم. خب حالا واقعا چی میخوام ؟ چرا انقدر به این سفر دل بسته بودم ؟ چی میخواستم ؟ خدایا این چیزی که میخوام و حسش میکنم و دردش رو دارم چیه ؟ همون رو میخوام !! خدایا من امام حسین رو میخوام ولی مگه میشناسمشون ؟ اصلا چرا میخوامشون ؟ چرا انقدر اینجا آرومم و چرا انقدر آشفته و سرآسیمه ام ؟ خدایا من کجا ایستادم ؟  این راز بزرگ چیه ؟ خدایا امام حسین ع کی هستن ؟ چرا به من انقدر نزدیکن و چرا من انقدر دورم از ایشون ؟ من همه عمرم ازین دوری رنج بردم :(( خدایا من از دوری تو رنج میبرم و من از فاصله ای که با این خاندان الهی دارم رنج میبرم . من از فرق های زیادی که در نحوه تفکرم ، نگاهم به دنیا ، رفتارم و گفتارم و واکنشهام نسبت به این خانواده دارم رنج میبرم ... خدایا شاهد باش  که من از اینی که هستم راضی نیستم . این درد منو میکُشه ... من عاشق نورانیت و پاکی و عظمت و عشق این خاندانم ولی دستم بهشون نمیرسه با اینکه تو جلوم رو نگرفتی !! با اینکه خودشون دریغی ندارند !  من ... من هر چی میکشم از دست خودمه ... هر بلایی سرم میاد مقصرش خودمم ... هر محرومیتی رو که تجربه میکنم نتیجه فکر و رفتار خودمه ... خدایاااا من اومدم که از خودم به تو پناه ببرم ... خدایا من به امام حسین پناه آوردم تا منو از دست خودم نجات بدی... آره ... اینا حرفاییه که میخواستم بگم ... اینا چیزاییه که حس میکنم و نمیدونم اسمش چیه ؟ خدایا نکنه مثل خیلیا توی این دنیا ناکام بمونم ؟  نکنه هی برم و بیام و گریه کنم و دعا کنم و بعدش یادم بره و هیچی به هیچی ؟  نکنه وقتی روحم رو تسلیم تو  کردم و زندگی ابدیم شروع شد بفهمم حتی در این حرفایی که الان در بین الحرمین و رو به طرف حرم امام حسین ع دارم میزنم جدی و صادق نبودم ؟ خدایا احساس غبن و خسارت رو نمیتونم تحمل کنم ؟ منو صادق کن ! منو جدی و با فکر کن . منو به امام حسین ببخش و بپذیر ... خدایاااا

اینا کمی از حجم احساس و حرفی بود که در اون لحظات در درونم ولوله به پا کرده بودند ....

رسیدیم به جلوی حرم حسینی ولی جایی رو پیدا نمیکردم تا برای نماز بایستم . گرامی همسر و خواهر زاده هم معطل من بودند که جا پیدا کنم و اونها هم برند برای پیدا کردن جای نماز... نباید همدیگه رو گم میکردیم . خیلی شلوغ بود ... عاقبت روبروی درب ورودی حرم و در پیاده رو و پایین پای عده ای که خسته و خواب بودند و خودشون رو لای پتوهای متعدد پیچیده بودند تا کمتر سرما رو حس کنند جا پیدا کردم و چفیه ام رو انداختم روی زمین تا روش بایستم و نماز بخونم و یه خانم اصفهانی هم فوری کنارم جا گرفت و دوتایی روی چفیه ایستادیم . هوا سرد بود و من مثل همیشه با یه بلوز و شلوار اومده بودم حرم. واقعا عجب رویی داشتم که توی اون سرما بازم همینطوری راه افتاده بودم  . همه کلی بافت تنشون بود و زیر پاشون پتو پهن کرده بودند و من با یه بلوز نخی و شلوار ترگال اونجا بودم و زیرم یه چفیه انداخته بودم ... سردم بود ولی میتونستم تحمل کنم ... خلاصه اذان رو گفتن و نماز جماعتی خوندیم که ناگفتنی بود ... لحظه ای که میخواستم قامت ببندم یه خانمی پرید اومد جلوم ایستاد و انگار نه انگار من میخواستم نماز بخونم !!

چه کار باید میکردم ؟ هم کلافه شده بودم و عصبانی و هم از این حرکت زرنگ مدارانه اش خنده ام گرفته بود. چهره روستایی داشت و پیر زن بود . نمیتونستم چیزی بهش بگم. اونم زائر بود و شیعه بود و میخواست نماز بخونه و حتما نگران این بود که از همراهاش جدا نشه... خلاصه اعتراضی نکردم و با مشقت یه جای مهر درست کردم و نماز خوندم ولی بعد از اتمام نماز جماعت ، دوباره فرادی هم نماز خوندم چون در اون فشار و ضیق مکانی اصلا استقرار و طمانینه ای وجود نداشت برای نماز جماعت.

پاهام از سرما مثل دو ستون یخ شده بود ... چفیه رو انداختم روی سرم ... قیافه بامزه ای پیدا کرده بودم و اصلا برام مهم نبود . دیگران هم مثل من بودند ... همه درگیر سرما و نماز . فکر کنید توی تهران یه خانم با چادر مشکی بیاد بیرون و بعد روی چادر یه چفیه سبز هم انداخته باشه روی سرش و با چفیه رو هم گرفته باشه ... نخندید لطفا هرچند خودم از یاد آوری قیافه ام دارم میخندم :))

گرامی همسر اومد دنبالم و خواهر زاده هم رسید و ما همونجا زیارت اربعین رو خوندیم  و چند تا عکس روبروی صحن امام حسین انداختیم و از بین الحرمین اومدیم بیرون تا سر قرار با دوستان دیگه جمع بشیم و برگردیم خونه  ی ام نجاح  ... تقریبا همه سر وقت اومدند و اونجا هم چند تا عکس گرفتیم و شروع کردیم به برگشتن... اگر زمان دیگه ای غیر از اربعین بود دیوانگی محض به نظر میرسید که این همه راه رو از ایران بکوبی بیای و انقدر فرصت و وقت نباشه که بری داخل حرم و جلوی ضریح بایستی و زیارت کنی . ولی اربعین قضیه اش فرق داشت و اصلا پیاده رویش موضوعیت داشت .. هرچند که همراهان خیلی مهم هستند . شاید اگر یک دست بودیم کمی برنامه ها تغییر میکرد .

در راه دو تا کاسه شوربا خوردیم که در اون سرمای وحشتناک خیلی کمک کننده بود . در برگشت دیگه وسیله ای در کار نبود و تموم راه رو  تا خونه میزبانمون پیاده اومدیم. سه کیلومتر بود این فاصله و چقدر زیاد به نظرمون رسید. پاهامون درد میکرد و هوا سرد بود و فاصله زیاد ...اما بالاخره رسیدیم . دوباره پروسه ورود به خونه و شرمساری من از ایجاد مزاحمت. آقایون در زدند و وارد شدیم. تاوارد آشپزخونه شدم دیدم اون خانمی که شوهرش آلزایمر داشت آماده شده بود که بره حرم . ازم پرسید زیارت کردی  گفتم بله ولی نتونستم وارد حرم بشم و فقط بین الحرمین رفتیم. خلاصه خداحافظی کردیم و من رفتم داخل .تقریبا تمام خانما خواب بودند . شب قبلش خیلیاشون تا 2 نیمه شب بیدار بودند و آشپزخونه رو مرتب میکردند . خوشحال شدم که مجبور نیستم با تک تک  سلام و احوالپرسی کنم و شرمندگیم مضاعف نمیشه... تا حدود ساعت 8 زیر پتو بودم ولی گرم نشدم و البته خوابمم نبرد . دایم موبایلم رو کنترل میکردم که گرامی همسر تماس بگیره و بگه بیا بیرون که بریم . ولی خبری نبود . به ذهنم رسید برم سرو گوشی آب بدم ببینم چرا حرکت نمیکنیم ؟ چون قرار بود بریم نجف زیارت و ازونجا بریم کاظمین ... همینکه لباسام رو پوشیدم و کیفم رو مرتب کردم ، همسری هم تماس گرفت که بیا بیرون همه منتظرتیم. ام نجاح از آشپزخونه  اومد پیشم و بهم خبر داد که مردها دارند حرکت میکنند . توی یه سینی نون و پنیر و تخم مرغ آورده بود که من صبحانه بخورم ولی وقت نبود. با عجله یه بسته زعفرون و دو تا عطر  رو بهش دادم و عذر خواهی کردم که نتونستم چیز قابل داری رو براشون از ایران  بیارم و ازشون خداحافظی کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون ... واقعا همه مردها آماده بودند ... این اولین بار بود که زود از خواب بیدار شده بودند .

خلاصه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون از اون خونه ... در خیابون اصلی غوغایی بود . اکثر عراقی ها داشتن برمیگشتن به شهراشون و ماشین ها هم همه پر بودند ... راهنما با جدیتی قابل تحسین برامون یه ون پیدا کرد و همگی سوار شدیم . اگر او نبود بعید میدونستم که ما میتونستیم ماشین پیدا کنیم. تا گاراژ که حدود عمود 700 میشد با این ون برگشتیم... تموم اون مسیری رو که ما چند روز با مشقت پیاده طی کرده بودیم الان داشتیم در عر ض نیم ساعت برمی گشتیم ... انگار دریغم میآومد که انقدر سریع بر میگشتیم ... بابا ما زحمت کشیدیم این راه  رو طی کردیم لااقل آرومتر برگرد :))

در گاراژ از ون پیاده شدیم و در حالی که پاهای مبارک تا ساق توی شن و خاک فرو میرفت دنبال ماشینی میگشتیم که مارو ببره نجف ... از اونجا به همه جا ماشین بود و همه جور ماشینی هم بود . تاکسی و غیر تاکسی ... مدل بالا و معمولی ... اتوبوس و ون  و حتی کامیون... آهان داشت یادم میرفت که بگم ...  جلوی یه کامیون  مردم  از سرو کول هم بالا میرفتن ... به همسرم گفتم تو این سفر کامیون سواری نکردیم هااا بریم ببینیم اگه میره نجف اینم تجربه کنیم ! از خودم در تعجب بودم . در تهران حال ندارم با اتوبوس تند روی شهری اینور اونور برم بعد اونجا در اون خاک و خل و شرایط هر کی به هر کی  ، میخواستم عقب کامیون سوار بشم !

البته ازدحام مردم بخاطر سوار شدن نبود . کامیونه داشت موز پخش میکرد. همینطور که به مردم نگاه میکردم دیدم راهنما مثل یه فاتح بزرگ ، لبخند بر لب ، دست راستش رو در حالیکه یه دونه موز رو محکم چسبیده بود ، بالا گرفته  و داره به طرف ما میاد. انگار غنیمت جنگی پیدا کرده بود وقتی رسید به ما ، موز رو گرفت طرف من و گفت  بیا خانم فلانی برای شما آوردم !!

بازم این مرد جنوبی خجالتم داده بود و اون همه فشار و ازدحام رو تحمل کرده بود که برای من موز بیاره در حالیکه طفلک نمیدونست من در سال شاید مجموعا 5 تا دونه موز هم نخورم . چون اصلا با طبعم سازگار نیست و ازش گرفتم و خیلی تشکر کردم و گذاشتم توی ساک دستیم ... راه افتادیم و رفتیم تا اینکه یه ون دیگه پیدا کردیم که میرفت نجف ...

راهنما گفت که من تو نجف با یه راننده تاکسی آشنا شدم که الان میاد فلان جا دنبالمون که مارو ببره خونشون ... ای وااای بازم قرار شده بریم خونه مردم !  خدایا تو این سفر چرا اینطوری شده ؟ درسته مردم نجف و کربلا خودشون دنبال زائرا میان ولی من واقعا خجالت میکشم و برام سخته ... چاره ای نبود ... رسیدیم به یه دوراهی و از ون پیاده شدیم و کمی بعد یه تاکسی اومد دنبالمون ... دو تا پسر بچه 7-8  ساله هم همراه راننده بودن که سریع دویدن جلو و ساکهای مارو  از دستمون گرفتن و بردن صندوق عقب ماشینشون گذاشتن. سلام علیکی کردیم و سوار شدیم . ما 6 نفر بودیم با راننده و دو تا بچه ا ش شدیم چند نفر ؟

دیگه خودتون بفهمید چطوری نشستیم ؟!

خونشون نزدیک فرودگاه نجف بود و قاعدتا از حرم فاصله داشت. وارد کوچه باریکی شدیم که مثل ایران  سردر بیشتر خونه ها پرچم سیاه زده بودند ... اون روز روز اربعین بود.